توبه نامه : اثبات وجود خدا

 

در اين مقاله با ارائه ي دلايل منطقي و علمي وجود خدا را اثبات كرده ام.اين مقاله را براي اين نوشته ام كه :

 شايد باعث رستگاري بعضي از شماها- كه هنوز تعصب چشمتان را كور نكرده- شوم , و خداوند متعال و

برادران ديني ام اين نوشته را توبه نامه ي من محسوب كرده و اين چند ماه كافري را بر من ببخشايند .

 براي اثبات وجود خدا لازم نيست حتما نابغه باشيد يا تحصيلات عاليه داشته باشيد, حتي اگر كودن هم باشيد

 كافي است چشمتان را باز كنيد و در ماجراهاي روزمره كمي تامل كنيد تا خدا را با تمام وجود لمس كنيد

- كه من به كمك برادرانم قادر به انجام اين كار شدم.

من تنها برخي از ماجراهاي يك ماهه ي اخير را كه منجر به تحول من گرديد ليست كرده ام كه براي اثبات

وجود باري تعالي كافيست : عاقل به يك اشاره ... .

1)خواب ديدن: يكي از محكمترين دلايل همين خواب ديدن است... چند شب پيش خواب ديدم كه سوار بر

اسبي بالدار خدمت امام زمان( در يك جزيره ) رسيدم و با حضرت درباره ي  ورود به توالت با پاي چپ

يا راست تبادل نظر كردم و فيض ها بردم .موقع برگشت يك لنگه كفشم از پايم به پايين پرت شد .و من چون

به هدايت اسب در آسمان زياد وارد نيستم (البته در زمينه ي هدايت قاطر و خر روي زمين تجربه دارم)

 از خير كفش گذشتم .

صبح بعد از بيدار شدن متوجه شدم كه شب دزد آمده و كفش هاي ما را دزديده است , همچنين قفل در توالت

گير كرده است ...آيا اين ماجرا براي تحول كافي نيست؟ من آن روز به خواب , روح و امام زمان معتقد

شدم.( البته آن موقع من گناهي مرتكب شدم كه اميدوارم خداي تعالي مرا ببخشايد . بعد از يك ساعت تقلا

قفل در توالت را شكستم و  به دليل اورژانسي بودن موضوع , نه با پاي چپ يا  راست, بلكه با كله وارد

توالت شدم. خداي مرا ببخشايد.

2)عطسه كردن : من تا چند روز پيش حتي به عطسه هم اعتقادي نداشتم. ثابت شده است كه خداوند قبل از

بروز خطر عطسه مي فرستد تا ما به اندازه خواندن يكي دو سوره از قرآن صبر كنيم كه هم بلا از سرمان

رد شود , هم ثواب ببريم. 2 ماجرا باعث اعتقاد من به عطسه شد:

ماجراي اول : يك روز جمعه ي بسيار سرد, موقع خروج از خانه عطسه كردم . تقلاي اهالي خانه براي

جلوگيري از خروج من ثمري نداشت و من به يك كتابفروشي رفتم . و متاسفانه باعث لامذهبي دو خواهر

ساده دل, معصوم و پاك دل شدم . بار اين گناه بسيار بر دوشم سنگيني مي كند . خداي مرا ببخشايد .

اميدوارم خواهران فريب خورده , با خواندن اين نوشته , خود به خود متحول شوند تا نيازي به ارشاد

نداشته باشند.

ماجراي دوم : يك روز ديگر هم بي توجه به عطسه از خانه خارج شدم . حواسم پرت يكي از خواهران

نيمه مسلمان ( نيمه خواهر) بود كه به  جوي آب پرت شدم و لباس هايم به كثافت آغشته شد . البته اينها در

برابر ذلت از جوي بيرون آمدن در مقابل نيمه خواهر هيچ بود... خداي مهربان حتي نسبت به لجني شدن

لباسم حساس بود و من او را انكار ميكردم .خداي مرا ببخشايد.

3) آينه و داروين: من كور بودم , غير از خودم كسي را نمي ديدم . هميشه وقتي در آينه نگاه مي كردم

ميگفتم :" آره ...ما از نسل ميمونيم ... خدا وجود نداره " (خداي مرا ببخشايد) .ولي وقتي به قيافه ي  يكي

از خواهران ديني دقيق شدم (تا چند وقت پيش اصلا حواسم نبود, كور بودم) متوجه شدم كه امكان ندارد اين

 خواهر نواده ي  يك گوريل 2 متري نخراشيده باشد.شايد حداكثر كاري كه بتوان كرد, تبديل يك ميمون به يك

برادر مالزيايي , آن هم , تحت يك  عمل جراحي پلاستيك چند روزه ي سنگين باشد . ولي تبديل ميمون به

بعضي خواهران از محالات است . (البته با پيشرفت سريع علوم, محال وجود ندارد)

به نظرم نسل بشر از دو نژاد پديد آمده است . 1) از ميمون ها (مثل خودم , و خواهران و برادران مغول

افغان ,پاكستاني و ... ) و 2) از آدم و حوا (مثل بعضي خواهران مقيم ايران ,اروپا ,امريكا و ... )

اين نظريه هنوز اثبات نشده است . (فقط يك حدس علمي است) .

4) روح و جن : متاسفانه من ,شخصا با ارواح و اجنه تماس مستقيم نداشته ام .(خداي مرا ببخشايد),

ولي دوستي دارم كه در زندگيش بارها با اين موجودات برخورد داشته است. چند سال بود با او ارتباط

نداشتم ,ولي در دوراني كه تحت ارشاد و راهنمايي برادران بودم به ياد او افتادم .در صحت جملات او

ترديدي نيست چون او حتي به جان مادرش قسم ميخورد.(خدايش بيامرزاد) .ماجراهاي او, از دزديده شدن

توسط جن هايي به ارتفاع تير چراغ برق( به دليل عدم وجود امكانات نتوانستم دقيقا اندازه گيري كنم

حدودا 7 تا 9 متر), تا نبرد تن به تن با آنها و نجات معجزه آسا از چنگال آنها توسط روح مادربزرگش,

هر ناظر بي طرفي را به تفكر وادار مي سازد. البته در هنگام نوشتن مقاله , با زحمت فراوان شماره ي

تلفن او را پيدا كردم تا به كمكش خاطرات گذشته را زنده كنيم و مقاله دقيق تر شود . ولي او پشت تلفن

گفت:" بابا....بي خيال...ما يه چيزي مي گفتيم..."

احتمالا او ديگر مجاز نيست اسرار را هويدا كند .

) ارشاد: مهم ترين ماجرايي كه باعث تحول روحي (و جسمي) من شد و مي توان گفت دلايل ديگر     5

 در مقابلش اصلا به حساب نمي آيند ,ارشاد و راهنمايي توسط برادران دلسوزم بود. خدا بندگانش را در

هيچ  شرايطي تنها نمي گذارد و براي  من كافر هم استثنا قائل نشد. چند روز پيش نزديك ظهر ,در يك

كوچه ي خلوت بن بست ,كه برادران آن را براي ارشاد مناسب تشخيص داده بودند,(خدا خيرشان دهاد)

با آنها روبرو شدم. متوجه شدم كه به سلاح منطق و استدلال مجهز هستند و فرار از مباحثه و ارشاد ,         

 (به دليل بن بستي كوچه ) محال است. ارشاد من زياد طول نكشيد, تعداد برادران زياد بود و منطقشان

تيز و برنده . دلايل آنان به قدري محكم و قاطع بود كه من از رو (همچنين از هوش) رفتم و قانع شدم.

شب كه به هوش آمدم هنوز جاي ارشاد آنان درد مي كرد. كشان كشان خود را به خانه رساندم و به اين

نتيجه رسيدم كه اين مسائل شوخي بردار نيست . خداوند براي اينكه من وارد جهنم نشوم دست به هر كاري

ميزند. در يك آن نور هدايت بر من تابيد و متوجه شدم كه ارشاد كافي بوده و من, متحول شدم.

خدا را شكر.

 

 

و من الله توفيق

ابوالفضل (كاوه آزادي سابق و متحول شده)

از ايران آزاد و گل و بلبل.