عبدالله درهلند

 

بعضى ها شب زنده دار هستند و روزها ميخوابند.

 اين حالت ذهنم را به خودش مشغول كرده بود. گاهى  بطور انتقاد آميزى به آنها ميگفتم: مگر تو خفاش هستى كه اين نوع زندگى را انتخاب كرده اى؟

يك روز در جلسه سخنرانى يك روانشناس شركت داشتم.  موضوع بحث همين علل شب زنده دارى بود. با خوشحالى

 به خودم گفتم: امروز گره ذهنى ام بدست اين پروفسور باز خواهد شد.

 طبق گفته استاد اين مسئله باعث گسسته شدن بسيارى از كانون خانواده ها شده است.

اما عبدالله كه به تازگى از ايران به هلند آمده بود اين بحث مورد پسندش نبود و ميگفت:

 

فلانى، ميدونى كه من كم خواب هستم، برايم فرق نميكند كه شب ويا روز بخوابم. فقط ميدانم كه بطور باورنكردنى از خواب لذت ميبرم. آخه ميدونى، من هر مشكلى را كه در بيدارى از حلش عاجزم در خواب براحتى انجامش ميدهم.

 در خواب يك سوپرمنى هستم كه هيچ نيروئى جلودارم نيست. در جوانى دوست داشتم كه ماهرترين خلبان شوم. در خواب انجامش برايم فوت آب است. علاوه بر آن بعضا از كابين هواپيماى مافوق سرعت صوت به  بيرون ميپرم و در فضا چند پشتك ميزنم و سپس درون كابين جسته و به كار خودم ادامه ميدهم. هميشه در مسابقات اتومبيلرانى با در دست داشتن جام پيروزى در سكوى اول مياستم. چندين بار هم محمد على كلى به خوابم آمد كه در همان روند اول و يا دوم

 ناك اوتش كردم. تا به حال چند بار به كرات آسمانى سفر كرده و سالم به زمين باز گشته ام. در انجام عمليات نجات ده تا رامبو به گردم نميرسد.  خلاصه اينكه در خواب هيچ ديارالبشرى  جرات اينكه در حضور من به فرد ناتوانى ظلم كند را ندارد. به همين علت هم هست كه آرزوهاى من بيشتر در خواب برآورده ميشوند.

 

عبدالله ادامه داد وگفت:  يك شب خواب ديدم كه با هواپيماى مافوق صوتم بالاى عراق، افغانستان، سومالى، سودان، كره و ويتنام در پرواز بودم. آثارهاى بسيار وحشتناكى از جنايت و كشتار در اين كشورها ديدم. مردان، زنان و بچه هائى به نظرم رسيدند كه با موشك هاى شليك شده  از سلاح هاى بسيار پيچيده  تكه تكه شده بودند.

شيرجه رفتم  و در يك خيابان از زنى كه زار ميزد پرسيدم: به من بگو كه چه كسى فرزندت را كشته است؟

او به جرج دبليو بوش كه در بالاى تپه اى ايستاده بود و دو عدد ششلول به كمرش بسته بود اشاره كرد و سپس از وحشت غش كرد و روى زمين افتاد.

در يك چشم به هم زدن خودم را به بوش كه با قيافه وحشتناكى نظاره گر صحنه بود رساندم. چندين سيلى به گوشش نواختم  و او را نقش زمين كردم.

به او گفتم: مرد نا حسابى چرا به كار ديگران دخالت ميكنى؟ مگر تو مفتش دنيا هستى؟ چرا نميگذا رى كه مردم كشورها خودشان سرنوشتشان را تعين كنند. مثل اينكه تو فضول ديگران هستى. گويا كه آتش به پا كردن در خانواده شما موروثى شده . معلوم است كه تو هم تخم و تركه همان پدرى.

خوشبختانه نه از سازمان سيا در آنجا خبرى بود و نه از آژان هاى اف بى آى. چند نفر محافظش را هم در يك چشم به هم زدن لت و پار كردم.

 

به عبدالله گفتم: برو شكر كن كه تو خواب بودى وگرنه تكه بزرگت گوشت بود.

او گفت: تازه اين كه چيزى نيست. دوست داشتم كه ميديدى چه بسر خامنه اى آوردم.

داشتم بالايى تهران پرواز ميكردم . همه اوضاع را زير نظر داشتم .مردم را رنجور ديدم.  چه ظلم هائى كه به مردم نميشد. ديدم كه در زندان اوين صداى ناله به آسمان بلند است. شكنجه و كشت و كشتارى به پا بود. نويسندگان و بسيارى ديگر را ديدم كه در گوشه سلولها در فكر فرو رفته بودند. نه قلمى براى نوشتن داشتند ونه كاغذى.  به ناگهان چشمم به آدم تجاوزكارى خورد كه در حال شكنجه  زهرا كاظمى بود. اين يكى را نتوانستم تحمل كنم. مثل عجل معلق خودم را به جماران بالاى سر خامنه اى رساندم. عمامه اش را برداشتم و محكم بزمين كوبيدم.

به او گفتم: مرده شور خودت و اسلامت را ببرد. بگو ببينم كه كدام ناقص العقل تو را به عنوان رهبر انتخاب كرده؟ كى به تو راى داده؟  تو در كدام انتخابات راى آوردى؟ از بس شما با اسلامتان به مردم ظلم كرديد خدايتان هم از خلق اين مذهب پشيمان شده. من براى فرار از ظلم شما از دين برگشته و اسمم را هم عوض كرده ام. من از اين پس عبدالله نيستم؟

 

جات خالى بود كه ببينى.  خيلي دلم ميخواست كه رفسنجانى، يزدى و چندين تن از عمامه داران هم پيدايشان ميشد تا لگدى به شكمشان بزنم. متاسفانه فقط چند پاسدار بخت برگشته دخالت كردند كه هر كدام را به گوشه اى پرت كردم و از آنجا خارج شدم.

 

عبدالله به سادگى خاصى كه از احساس درونى اش بر ميخواست خواب هايش را تعريف ميكرد. به او يادآورى كردم كه بايد احتياط كند و زياد به مذهب گير ندهد. احتمال دارد كه يكى از اون خر متعصب ها مامور بشود و بلائى سرش بياورد.

عصبانى شد، فرياد كشيد و گفت: برو بابا، چى دارى ميگى؟ ما هرچى بدختى كشيديم از دست مذهب است. اين ملا ها مملكت ما را نابود كردند. از چى ميترسى؟ مرگ يكبار شيون هم يكبار.

 

عبدالله كه تازه به هيجان آمده بود گفت:

 جات خالى بود ببينيى تا آن شب كه بچه هاى صدام كشته شدند چى شد.  من به مخفى گاه خودش دسترسى پيدا كردم.

اول كه ديدمش دو بامبى زدم توى سرش.

 به او گفتم: بد بخت بيچاره، آخه نونت نبود آبت نبود، چرا يك مملكت را بدبخت كردى؟ اين همه جنايت كردى، اين همه انسان هاى بيگناه را كشتى. آخرش هم سوراخ موش را پنجاه هزار دلار ميخرى. هنوز هم قمپز در ميكنى كه رهبر هستى و مملكت دارى ميكنى. بيچاره كجاى كار هستى؟ مملكت را گرفتند. نفت را بردند. بچه هايت را كشتند. به ناموس ها تجاوز كردند. حالا توى مخفيگاه چه غلطى ميتونى بكنى.  تو كلاهت پس معركه است. حد اقل كارى كه ميتونى بكنى اين است كه به جاى هاى و هوى الكى به ديكتاتورهاى ديگر ندا بدهى. به آنها بگوئى  كه تا به روزگار تو دچار نشده اند گورشان را گم كنند. بدين ترتيب شايد مردم خودشان يك آدم حسابى انتخاب كنند و جلوى دخالت آمريكا را بگيرند.

 

همانطور كه من از عبدالله دور و بدرب خروجى سالن نزديك ميشدم هنوز صداى او را ميشنيدم كه ميگفت:

پدر سوخته ها خجالت نميكشند. ببين چند تا ديكتاتور و مفتخور چطور دنيا را به آتش كشيده اند. مردك از رو نميرود. اسم خودش را ولى فقيه گذاشته است. فقيه ديگر چه پوخى است. اگر دو باره به خوابم بيائى من ميدانم و تو و ...

 

رضا. ا