شعر کافر
من
از اين دنيا چيزی جز رهائی نمی خواهم
خوب
می دانم که رهائی بی معنا ست
گر
رها گردی اميد زندگی نيز رها خواهد شد
بعد
از آن ديگر تو هيچ و پوچی
ما
همه سر در گريبان کرده ايم
تا
ببينيم آ ن جهنم را که در آن مانده ايم
مغز
گنجينه ی انسان حيوا ن
مغز
ما، ما را جدا کرد از حيوان
باور
نکن هرچه شنيدی
فکر
کن با خود، تفکر کن و دريا ب حقيقت
گر
حقيقت را بدانی
آن
است راز بودن يا نبود ن
راز
هستی در سرما ست
راز
زيستن در اين دنيا ست
اين
همه حرف خدا و روح وجن ديوانگی است
نيست
دنيايی جز اين دنيای خا کی
ما
نمی خواهيم اينرا بشنويم
چون
نمی خواهيم سر ز گريبان در دهيم
آزادی
در اين دنيا حق ماست
من
خواهم حق خود را از اين لاشخورهای پوچ
حق
خود گيرم از اين دولت
چون
می دانم حق من نيست چيزی جز حقيقت
قلب
من بشکست چون ديدم وطن را در بند
اين
بند احمق کودن که ما خود با فته ايم
آمد
و شلاق زد بر پشت مرد و زن
چون
که می خواهند لب بر می زنند
چون
لب بر می زنی، يابی آزادی را
نيست
بند ی برای تو برای لحظه ا ی
دولت
ايران از آن وحشت کند
که
تو برای لحظه ای حس آزادی را جويا شوی
کشور
من عشق من
از
اين خرا فات کی آزاد شوی
گر
تو آزاد شوی من ديوانه
همچو
باد خواهم دويد در کوچه و باغ
رقصان
و باده به دست
روسری
از سرکنم آنرا بسوزانم
لحظه
ای تقدير کن تقويم يکسا له ی خود را بگشا
زير
هر روز را بنگر
هر
روز روز مرگ و مير امامی که نميدانی کيست
کن ا ينرا بدان که اين فقط با زيچه ای بيش
نيست
اين
روزهای مرگ اين امام وآن امام
روشی
ا ست برای اين پدر سوخته های بی کمال
اينها
ما را با اين مصيبت ها سر گرم کرده اند
تا
نپرسيم زندگی ما چه شد اين سالها
چه
کسی رفت و آمد
آزادی
چه شد
ام.
سی. 23