درستايش مير فطروس و:
منزوی و چوبينه
قطعه بسيار
قشنگ ذ يل را دوست گرانمايه مان صبور، که قبلأ نيز از ايشان مطالبی در اين سايت
آمده است برا ی ما ارسال فرموده اند. ما برای اين قطعه ی ايشان عنوان بالا را
انتخاب کرديم که اميدواريم مورد قبول خاطرشان قرار گيرد. ما ضمن تبريک به صبور
عزيز بخاطر طبع نقاد واستعداد فراوانش، با خدا سازی ميرفطروس از طرف ايشان مخالفيم
(احتمالأ خود ميرفطروس نيز مخالف خواهد بود). ای کاش صبور، و يا ديگر دوستان، شرح
و تحليلی از زندگی و آثار ميرفطروس عزيز (اين دانشمند زند ه ی روشنگر) برای ما بنويسند.
حال اين شما واينهم قطعه ی زيبای صبور.
باخ
يافتم
آنچه را که شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
ويافتم
که دراين گذ ر به سرچشمه ای رسيدم
که
سقـــّا يش در انتظار من بود،
که
مرا، راه ببرد، با خود به دريا ببرد
شکايتی
نيست که حکايت ا ست
هيچگاه
بدنبال قبله ای نبودم که سجده کنم، اما!!! ....
کعبه
را چرخيدم و در اين چرخش به 23 سا ل رسيدم،
آنهم
دست نويس صد برگ
نام
نويسنده را منزوی می گفتند
که
بعدهای نه چندان گاهی،
گفتند مستعار است و نويسنده مير فطروس
است.
اين
نام آنچنان در من يکی شد،
که
هميشه بد نبا ل کلامی ديگر از زبانش بودم.
همانطور
که در پيش گفتم اين يک حکايت است،
و
می بينی که در دومين تماس نام و نشانم را
به پيشگا هتا ن می گذ ارم تا ببريد مرا به
آنجا که بايد.
باخ
عزيز،
تنم
لرزيد،
وبا
اين لرزش،
تو
گوئی تاولی از تنم کنده شد
و
الفبای خرد در دلم نها لش کا شته شد.
با
لبانی که نام را حس کرده بود،
چشمه
را طلب می کردم.
آرزويم
دو باره خواندن از مير فطروس بود.
اسلام
شناسی را در آن سالهای بی زمان،
که
برای مدتی بی داروغه ساکن بود،
در
خلاء، به دست آوردم و دانستم که
23
سال اثر خدائی ديگر ا ست (من برای خدا بدنبال جايگزينم)
که
روزی اسطوره خواهد شد.
آنچه
از ميرفطروس ديدم با ولعی بلعيدم،
که
دراين بين به چوبينه رسيدم.
هرسه
را محوری نمودم وبه حدی به دورشان گشتم
تا
ترا که اين هرسه آفريده اند شنا کنم،
تا
خود را به دامنت سپارم که ببری با
خود،
ومن
هم خدائی کنم بر خودم.
باخ
عزيز اين حکا يت را احتياج نيست به تصوير بياوری و انگشتان عزيز تا ن را برای
بفارسی بر گرداندن خسته کنيد. از اينرو آرزمندم سر آغازی باشد بسوی بی پايانی که
ديگران نهايتش را آرزو داشتند.
با
سپا س
همان
صبور