ميرزا معجز شبستري
ميرزا معجز شبستري در يك خانواده’ ثروتمند بدنيا آمد. پدر بزرگش حاكم شبستر
و
پدرش تاجر بود. با اين حال
معجز هميشه به فكر مردم مظلوم و بينوا بود.
دو برادر بزرگترش در استانبول ماندند ولي او به وطن خود باز گشت و تمام مال
و دارايي خود را در راه برچيدن جهل و ظلم صرف كرد. معجز در اواخر عمر به علت تحديد
دشمنان مجبور به ترك وطن شد. به شهر شاهرود رفت و در سال 1934 در آنجا در گذشت.
ضيافت و فلاكت
اوخوردي مرثيه خوان، من
باخيرديم حيرتله ميخواند مرثيه
خوان، و من نگاه ميكردم با حيرت
ووروردي باشه جماعت كمال شدتله بر
سرشان ميزدند جماعت با كمال شدت
رفيق قوزادي باشين دئدي: اييل اشاغا رفيق سرش را بلند كرد و گفت :
خم شو پايين
دئديم: نييه؟ دئدي: همرنگ اول جماعيله گفتم: چرا؟ گفت: همرنگ
شو با جماعت
روا دگيل باخاسان خارجي كيمي خلقه روا نيست مثل
خارجيها به جماعت نگاه كني
گرك ملول اولاسان سنده بو مصيبتيله بايد توهم ملول
بشوي با اين مصيبت
خلاصه مرثيه بيتدي، چكيلدي يا الله
بالاخره مرثيه تمام شد و كشيده شد يا الله
گوتورديك ال طرف كبريايه ملتله بلند كرديم دست به
طرف كبريا، همراه ملت
دوشندي سفره يره، خونچه' پلو گلدي سفره پهن شد به زمين،
آمد خونچه' پلو
قارينلار اولدي چراغان او دادلي نعمتله شكمها چراغان شد با آن
نعمتهاي لذيذ
يانيردي پينج او مجليسده، خلق ترليردي روشن بود بخاري در مجلس، خلق عرق ميكرد
وليك قار ياغيردي ائشيكده شدتيله ولي
برف ميباريد در بيرون با شدت
ييغيلدي سفره ، تمام اولدي مجلس عشرت سفره جمع شد، تمام شد مجلس
عشرت
اياغه دوردي جماعت يئريندن عزتله بپا خاست جماعت ، با عزت تمام
عباسيني گوتورن ائيلدي خدا حافظ هركس عبايش را برداشت
و خدا حافظي كرد
يولا ساليردي قوناقچي بيزي نزاكتله صاحب مهماني بدرقه ميكرد
ما را با نزاكت تمام
فناريلر ياخيليب،كوچه چون ايشيقلاندي فانوسها پخش شدند و وقتي كوچه روشن شد
دئديم رفيقه، باخ اندي اويانه دقتله به رفيق گفتم حالا
به آنطرف با دقت نگاه كن
باخوب نه گوردي؟ پريشان، بينوا بير جمع نگاه كردو چه ديد؟ يك
جمع پريشان و بينوا
آياق يالين، بدن عريان، دوروبلا ذلتله
پا برهنه، بدن عريان، ايستادهاند با ذلالت
نه رنگ واردي، نه قان يوزلرينده دم بسته صورتشان نه رنگ داشت نه خون ، زبان بسته
باخيردي خلقه او بينور گوزلر، حسرتله نگاه ميكرد به خلق آن چشمان بينور، باحسرت
دئديم رفيقه گورورسن او طفل معصومي؟ گفتم به رفيق ميبيني آن طفل
معصوم را؟
دوداقلاري گوگهريب، جنگ ائدير طبيعتله لبهايش كبود شده و جنگ ميكند
با طبيعت
او عورهته نظر ائت، اگلهشيب بوز اوستونده به آن زن نگاه كن ، روي
يخها نشسته
باشي آچيخ، دوناجاخ بو گئجه او حالتله سرش برهنه، يخ خواهد زد امشب
با آن حالت
روا دگيل باخاسان خارجي كيمي اونا سن روا نيست، مثل خارجيها نگاه
كني تو به او
عباوي سالمياسان باشينا محبتله
عبايت را به سرش نيندازي با محبت
جييهركباب ائديجي حالدور، بو حال ائي دوست جگررا كباب ميكند اينحال، اي دوست
نئجه گئديب ياتاجاقسان ائوينده راحتيله رفتي، در خانه چطور
راحت خواهي خوابيد؟
رفيق يومدي گوزون، ترلهدي خجالتدن رفيق چشمش را بست واز خجالت عرق ريخت
باشين آشاغه ساليب،گئچدي گئتدي سرعتله سرش را پايين انداخت و با
سرعت دور شد
دالينجا سهسلدي معجز : رفيق دور، گئتمه از پشت
معجز صدا كرد : رفيق بهايست، نرو
گهرهك كي تيترهيهسن سنده بو جماعتله بايستي تو هم بلرزي با اين
جماعت
بو يارلي باجيلار مرهم ايستهيير سندن اين خواهران
مرهم ميخواهند از تو
هارا قويوب گئديسن، خلقي مين جراحتله كجا رها ميكني و ميروي، خلق را با هزار جراحت
ميرزا
معجز شبستري