جامعه ی ايرانی  درطول تاريخ پرفرازونشيب خود نه تنها دگرانديشي را دردامان خود پرورش نداده است بلکه دگرانديشان را کرارا موردتعقيب وآزار قرارداده است. علت اين امر را از يکطرف بايد دراستبداد ساختاری و ريشه دار جامعه دانست و ازطرف ديگر در ناآگاهی همگانی که خود ريشه دريک جامعه سنتی استبداد زده دارد. به اين ترتيب استبداد و ناآگاهی در يک دورتسلسل، جامعه را بيش ازپيش به مغاک تيره گرايی فروافکنده اند. با وجود اين نبايد اين درس بزرگ تاريخ مشترک انسانی را فراموش کرد که نه جباريت و نه سنگوارگی فکری هيچکدام ذاتی و سرنوشت گريزناپذير هيچ جامعه ای از جمله جامعه ی ما نيستند.  ما می توانيم و بايد از اين دور تسلسل رهايی يابيم.

 

پيوستگی تنگاتنگ سردمداران مذهب و سياست بشکلی پيگير و بی امان دگرانديشی را سرکوب کرده و دگرانديشان را ازدم تيغ شقاوت گذرانيده است. منصور حلاج را خليفه ی بغداد با فتوی بيش ازچهل روحانی پس ازهشت سال زندان و شکنجه کشت. شيخ اشراق را اربابان شريعت به دستورعبدالملک پسرصلاح الدين ايوبی به جرم تلاَش درجهت احيای فلسفه ی قديم ايرانِی را بطرزفجيعی کشتند. کشتار دگرانديشان به جرم کفروالحاد يک الگوی هميشگی را درتاريخ ايران تشکيل داده است.  به اين دليل دگرانديشان کلاسيک ما مانند خيام، حافظ وعبيد زاکانی انديشه های خود را يا بصورت کوتاه رباعی وار، يا در قالب طنز و يا درپوششی از کنايه مجازارائه داده اند. به علت جو شديد استبدادی، حتی اين ترفندها اغلب کارساز نيفتاده  و دگرانديشان را آزار و سرکوب رهايی نبخشيده است.

 

درطليعه ی جنبش مشروطيت به سبب شرايط استبدادی، دگرانديشی ازخارج به داخل کشور معرفی شد و دگرانديشان داخلی را تغذيه کرد و الهام بخشيد.  انديشمند بزرگ شرق ميرزافتحعلي آخوندزاده که از هفده سالگي ازتبريز به تفليس مهاجرت کرده بود، درروسيه با انديشه های مادی و ليبراليسم غربی آشنايی يافت و از تبعيد "تمثيلات" و "مکتوبات" خود را برشته تحرير درآورد.  ميرزاآقاخان کرمانی از تبعيد دگرانديشی را پی گرفت، ليکن هنوز پای به ايران نگذاشته بود او را در پای درخت نسترن سربريدند. ديگر دگرانديشان جنبش مشروطيت مانند ميرزا حبيب اصفهانی، عبدالرحيم طالبوف، حاج زين العابدين مراغه ای، حاج سياح و ميرزاملکم خان آثارخود را در تبعيد نوشته اند.

 

سوگمندانه روشنفکران ايرانی نتوانستند يا نخواستند برشالوده ای که آخوندزاده  و ديگران پی ريخته بودند يک جنبش پی گيرفکری بسازند. نيروهای چپ، درآغاز حيات شان،  دراين زمينه گامهايی برداشتند. دکترتقی ارانی با آثار قلمی خود در ترويج فرهنگ مادی گامهايی برداشت، ليکن ديکتاتوری تازه پا اين گامهای نااستوار را در نطفه خفه کرد. نيروهای چپ در تحول تاريخی شان، متاسفانه روشنگری و مبارزهِ ی پی گير عليه جزم گرايی رافدای برنامه های خطی و سياسی کوتاه مدت خود ساختند. آنها گه گاه با يک بعدی کردن انديشه های مارکس، انگلس، لنين، استالين و مائو به نوعی تقدس گرايی در پوشش چپ دامن زدند. کار بجايی رسيد که چپ برای خود خدايان زنده و مرده ی گوناگون ساخت  و جای چون و چرا و مخالفت فکری را باقی  نگذاشت.

 

زنده نام احمد کسروی را بايد يکی از پی گيرترين، شجاع ترين و صادق ترين دگرانديشان تاريخ معاصر ايران دانست. کسروی و"باهماد آزادگان" او علم مبارزه عليه خرافات مذهبی- بخصوصنوع شيعی آن -  برافراشتند. ليکن کسروی به علت زمينه آخوندی خود نتوانست از يک چهارچوب دينِی فراتررود و روشنگری خود را با الحادی پی گير پيوند دهد. کسروی با ايجاد يک مذهب تازه (پاکدينی) توهمی را جانشين توهمي ديگر ساخت. باوجود اين نبايد خدمات ارزنده ی کسروی را در حوزه ی روشنگری جامعه ی ايرانی از نظر دور داشت: بسياری از شاگردان کسروی از استاد فراتر رفتند و در قلمرو الحاد ره سپردند. افسوس که کسروی را کوردلان مذهبی وسياست گران نان به نرخ روز بخور ترور کردند و باهماد او را به  نابودی  کشاندند.

 

وامروز ما در کجای زمين ايستاده ايم؟ کسروی جای خودرابه امثال دوم خرداديی هايی داده است که ظاهرا دم ازحقوق اساسي بشر وجامعه ی مدنی می زنند ولی عملا هرگزاز چهاچوب فقه شيعه ی جعفری فراتر نمی روند  تا چه رسد به اصول شريعت اسلامی.

 

درجامعه ی امروز ايران همه از آزاديهای مدنی سخن می گويند، ليکن  جنبش حقوق مدنی تنها دريک چهارچوب مذهبی فعاليت دارد و بسختی می تواند حتی نهاد ولايت فقيه را زير سوال ببرد تا چه رسد به ديدگاه های تخديرگرايانه اسلامی. نويسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران و مترجمين ايرانی با مايه گذاشتن از جانشان  به انجام کارهای ارزنده ای توفيق يافته اند که در کل تاريخ ايران کم سابقه بوده است. ليکن جباريت حاکم اجازه  نداده است که آنان چه از حنبه ی معرفت شناسی و چه از لحاظ شيوه ی تحقيق بتوانند از چهارچوب های تعيين شده ی مذهبی فراتر روند. چپ در ايران حضورفعال ندارد و اگر هم می داشت به سختی می توان اانتظار برنامه ی درازمدت روشنگری را از آن داشت. اين واقعيت متاسفانه در مورد نيروهای چپ خارج ازکشور نيز صادق است. برآيند همه ی اينها اين است که بطور مثال، بقول دکترآرامش دوستدار، امروز پس از متجاوز از نيم قرن هنوز کتاب ناقص و پندارگرايانه ی "سيرحکمت در اروپا" ی محمد علی فروغی را بعنوان کتاب درسی فلسفی درپيش روی  داريم بدون آنکه توانسته باشيم چيزی را جای گزين آن سازيم.

 

اين واقعيت های تلخ به اين معنی نيست که درجوامع درون و برون مرزی ايرانی نيروهای روشنگر با ديدگاه های منسجم و پی گير الحادی کم داريم. رهروان اين راه پرپيچ و خم گامهای ارزنده ای در اين راستا بر داشته اند. ليکن همه ی اين خدمات ارزنده بصورت پراکنده و بدون پيونده زنده با يکديگر صورت پذيرفته است. متاسفانه آثار برخی ازاستادان روشنگر در چهارچوب يک ديدگاه سياسی ويژه صورت پذيرفته است واز استقلال فکری لازمه ی يک کار روشنگرانه برخوردارنيست.

 

کمبودهای بالا، ضرورت تحول بخشيدن به يک جنبش فکری مترقی، مستقل و روشنگرايانه رادر دستورکار هر انسان تشنه ی بالندگی قرار می دهد. برنامه های سياسی ( سرنگونی، رفرم و غيره ) می توانند ادامه يابند. جنبش اجتماعی نيزبايد پيگيرانه به پيش رود. ليکن هيچکدام از اينها نبايد به قيمت فراموش کردن ايجاد يک زمينه ی مناسب برای برخورد انديشه ی آزاد انسانی و تحول مستقل و غير جزم گرايانه ی آن تمام شود.

 

اگرامروز پس از گذشتن نزديک به يک قرن از جنبش مشروطيت، هنوز درجامعه ی درون مرزی ايران پاسخ تراوشات انديشه ی انسانی را با گلوله می دهند، آيا ايرانيان برون مرزی را نيز دست بسته اند؟ افسوس که ايرانيان برون مرزی، عليرغم جوآزادی که درآن زندگی می کنند،  تا به امروز نتوانسته اند ضمن کاربرد يک وسيله ی ارتباط جمعی نيرومند، پوسيدگی بنياد فکری و مرامی رژيم اسلامی ايران را در محک نقد و سنجش قرار دهند. دريغ که جای يک دادوستد متقابل فرهنگی بين داخل وخارج از کشور خالی است.  در چنين صورتی رژيم هرگز قادر نبود چنين ددمنشانه به مطبوعات مخالف داخلی حمله برد.

 

ترور و حفقان جمهوری اسلامی ايران و شرکای جوراجور جهانِی اش، حتی وسايل ارتباط جمعی، نويسندگان، هنرمندان و محققين برون مرزی را به ترس و خو د سانسوری دچار ساخته است. وجود يک جنبَش مستقل روشنگرانه قادر است اين سد را بشکند.

 

درست است که جامعه ی درون مرزی ايران در بطن خود از آگاهی برخوردار است. ليکن بختک سنگين و هولناک مذهبِی اجازه نداده است اين آگاهی از قوه به فعل در آيد. اسلامی شدن تمام جنبه های زندگی، اذهان زنان و مردان و بويژه جوانان ايرانی را با چنان غباری از مذهب پوشانيده است که جلو انديشه ی مستقل فلسفی شان را گرفته است.  شرايط قرون وسطايی اروپا، امروز در "ايران اسلامی" قرن بيست و يکم سر از گور بدر آورده است: فلسفه غلام حلقه به گوش الهيات است. اگر خاموش بنشينيم هر گونه جنبش اجتماعی-سياسی که در جامعه ی آينده ی ايران صورت پذيرد رنگ و لعاب مذهبی خواهد داشت.

 

بايد دست بکار شويم و بدون سرسپردگی به هرگونه واقعيت تثبيت شده، ذهن خود و ديگران را از خماری بدر آوريم.  بايد ياد بگيريم که مستقل بينديشيم و فارغ از جزم و جزم گرايی های چپ و راست به تحليل پديده ها بنشينيم.  ايده ها نيز مانند پديده های طبيعی کهنه می شوند. تنها شک فلسفی است که می تواند ذهن را از انجماد برهاند و انسان را از بردگی فکری رهايی بخشد. پويائی اذهان پويائی جنبش های اجتماعی را  به ارمغان می آورد و هردو اينها به کار درازمدت بدون انتظار نتيجه فوری نياز دارد. ما با آينده و آيندگان سخن ها داريم.

 

باهماد ايرانيان دگرانديش گروه کوچکی است از روشنفکران ايرانی که با وجود تفاوت در عقايد و ديدگاه هاشان به منشور کلی بالا باور دارند. ما نه تنها تفاوت ها را می پذيريم، بلکه بدانها ارج می نهيم. زيرا بدون تفاوت تحول را ناميسرمی دانيم. با  اين منشوراست  که اين "وب سايت" را سامان می بخشيم و از ياران انتظار ياری داريم.