اسطوره ، سنت و مدرنيته
در اين يادداشت قصد بر اين است تا به شيوه اي
انتقاديبه مقايسه ي دوران سنتي و دوران مدرن بپردازيم و بادرانداختن نظريه اي نقش
و جايگاه اسطوره در اين دو دوره را
مشخص نماييم اجازه دهيد در اينجا يك سنت شكني
انجام دهم معمولا براي ارائه ي يك نظريه ي
استدلالي در ابتدا يكسري مقدمه چيني مي
كنند سپس شروع به چيدن صغري ــ كبري مي كنند و……….. و در
انتها لب و لباب نظريه ي خود را طرح كرده و به نتيجه گيري
مي پردازند . حالا ما مي خواهيم از انتها به ابتدا حركت
كنيم يعني اول لب كلام را بيان كنيم و سپس به استدلال
پيرامونش بپردازيم . اصل كلام ما اين است كه سراسر
تاريخ بشر بر منظومه اي از اسطوره ها بنا شده است .
انسان به حكم انسان بودن محكوم به
زيستن ، تفكر كردن ، اعتقاد آوردن و پرستيدن در چهارچوب
اسطوره است . خلاصه اينكه تاريخ چيزي نيست مگر كشاكش
بين اسطوره ها . يعني بر خلاف آنچه تا كنون تصور مي
شد در طول تاريخ هيچگاه علم يا دين يا فلسفه در مقابل اسطوره
و در نبرد با آن قرار نگرفته بلكه اين اسطوره ها بودند
كه در مقابل يكديگر صف آرايي مي كردند و مي كنند دقيقا
به اين دليل كه علم و دين و فلسفه خودشان زير مجموعه
اي از اسطوره ها هستند و بر مباني اسطوره اي بنا شده
اند . اسطوره چيست و چگونه به وجود آمده
؟ اصولا اسطوره از زماني آغاز مي شود كه درباره ي كشف
منشاء چيزي به خيال پردازي مبادرت مي ورزيم مثلا اينكه
منشاء تمدن چيست ؟ يا منشاء زبان يا منشاء جامعه يا
منشاء دين و امثالهم . پرسش از منشاء و خيال
پردازي درباره ي آن خواه ناخواه به خلق
اسطوره مي انجامد چرا كه مثلا خود زبان است كه بايد درباره
ي منشاء زبان توضيح دهد و يا خود آگاهي است كه بايد
منشاء آگاهي را تبيين كند در واقع سوژه اي كه قرار است
اين مسائل را به نحو عيني توضيح دهد ، خودش جزئي از مسئله
است خودش انساني است كه به جامعه و قلمرو آگاهي و زبان
تعلق دارد ما نمي توانيم مسئله را به گونه اي مطرح كنيم
كه گويي در بيرون و در منظري استعلايي ايستاده و به ماجرا
نگاه مي كنيم . عيني گراياني كه در گذشته درباره ي منشاء
چيزها دست به نظريه پردازي مي زدند در واقع فرض مي كردند
كه گويا از حيطه ي آگاهي يا زبان يا جامعه خارج شده
و مي توانند به صورت عيني و از بيرون ، زايش آگاهي يا
زبان يا جامعه يا دين را توضيح دهند واقعيت اين است كه
آنها با اين كار روي يك تناقض معرفت شناختي سرپوش مي گذاشتند
تناقض ميان تبيين استعلايي و تبيين تجربي جهان . بر
اين اساس مي توان گفت كه زماني كه دستگاه ادراكي بشر پيچيده
شد ( به قول معتقدين به نظريه ي تكامل ) و يا از زماني
كه بشر از بهشت به زمين تبعيد شد ( به قول ما مذهبيون
) ، اسطوره پردازي درباره ي اصل خويشتن و نيستاني
كه از آن جدا شده ايم آغاز و بدين ترتيب تاريخي سراسر
اسطوره اي به طور ناگزير ايجاد شد . چيزي كه لازم مي
دانم در اينجا روي آن مداقه كنم : نحوه ي شكل گيري و نيز
چرايي ايجاد اسطوره هاي نظام مند در طول تاريخ است به
طور كلي اسطوره هاي نظام مند را مي توان به دو گونه بخش
كرد : يكي اديان و ديگري ايدئولوژي هاي مدرن . در
عصر دين يا عصر ماقبل مدرن ، مصلحان اجتماعي با خلق دستگاههاي
الهياتي نوين ، موضعي براي خود مي آفريدند و از
آن موضع به نقد و مبارزه با دستگاه الهياتي موجود و به
تبع آن نظام سياسي و اجتماعي مبتني بر آن بر مي خاستند
. ظهور اديان مختلف و نيز پيدايش فرقه هاي درون ديني
در دوره ي اديان خاتم از همين زاويه قابل بررسي است در
واقع ايجاد منظومه اي از مفاهيم كه توان برقراري رابطه
ي ديالكتيكي با نظام انديشگي حاكم را مي داشت به گروهي
از انسانها كه داراي منافع و علايق نسبتا مشترك بودند
و يا احساس مي كردند كه منافعشان از سوي گروه هاي ديگر
اجتماعي يا نظام حاكم ضايع شده است ، اين امكان را مي
داد كه با حلقه زدن به دور آن دستگاه انديشگي ، از يكسو
همبستگي و انسجام يابند و از سوي ديگر اعمال خشونت آميز
خود را توجيه كنند و به عبارتي انگيزه اي براي كشتن و
كشته شدن به دست آورند در اروپا با پيدايش دين
غالب مسيحيت از اين جهت كه اولا مسيحيان به خاتميت اين دين معتقد بودند و ثانيا منافع امپراطوري ها ايجاب مي كرد كه از فرقه گرايي و تكثر ديني كه وحدت امپراطوريشان را آسيب پذير مي ساخت جلوگيري كنند ، مصلحان اجتماعي و به تبع آن گروه
هاي اجتماعي براي دوره اي نسبتا طولاني خلع سلاح شده
و ديگر نتوانستند با مطرح نمودن ديني جديد براي خود در
مقابل دستگاه انديشگي حاكم ، موضعي خلق كنند و از آن
موضع به نقد وضع موجود مبادرت ورزند تا اينكه
پروتستانتيسم به اين جمود هزار ساله
پايان بخشيد و با ( تفسيري ) نو از آيين مسيح راه را
براي مرحله ي دوم تاريخ يعني عصر ايدئولوژي گشود عصر ايدئولوژي تفاوت چنداني از لحاظ مباني با عصر دين ندارد چرا كه در هر دو عصر ، اسطوره اي خلق مي شود تا اسطوره اي ديگر را از صحنه به در كند دو تفاوت عمده ي اين دو عصر در اين است كه در عصر ايدئولوژي ، اولا اسطوره ها تك پايه اي نيستند و ثانيا در دوره ي مدرن توليد بيش از پيش اسطوره ها اجتناب ناپذير است . اين دو تفاوت را كمي توضيح مي دهم : گفتيم در عصر ايدئولوژي يا عصر مدرن ، اسطوره ها تك پايه اي نيستند توضيح اينكه در عصر ماقبل مدرن مصلحان اجتماعي براي ساختن ساختمان فكري نوين و برقراري يك رابطه ي ديالكتيكي بين منظومه ي مفاهيمي خود و منظومه ي مفاهيمي حاكم بيشتر مصالح و مواد ساختماني خود را از منابع سنتي كه همان بقاياي اديان پيشين بود گلچين مي كردند اما در عصر ايدئولوژي مصلحان اجتماعي يا همان پيامبران جديد براي ساختن نظام انديشگي خود و برقراري يك رابطه ي ديالكتيكي و انتقادي با دستگاه انديشگي حاكم ديگر نياز زيادي به استفاده از منابع سنتي ندارند و بيشتر براي پردازش ( اسطوره ي ) خود از نظامهاي فلسفي و ارزشهاي تراشيده شده در مدرنيته سود مي جويند نكته ي ديگري كه به آن اشاره كرديم اين بود كه در عصر ايدئولوژي يا عصر مدرن ، توليد بيش از پيش اسطوره ها اجتناب ناپذير مي گردد تاريخ بشر و حتي تاريخ دوران مدرن بر منظومه اي از اسطوره ها بنا شده است در اوايل آغاز مدرنيته تصور بر اين بود كه دوره ي مدرن دوره ي افسون زدايي از تاريخ بشر است دوره ي پيروزي عقل و علم و فلسفه بر اسطوره است اما ديري نپاييد كه مشخص شد مباني مدرنيته به همان اندازه اسطوره اي است كه مباني دوره ي سنت ! به طور مثال براي اينكه نشان دهم بسياري از علوم و دستاوردهاي مدرنيته چيزي بيش از اسطوره هاي تو خالي و انتزاعي نيستند به ريشه هاي دموكراسي ، حقوق بشر ، جامعه ي مدني و اقتصاد بازار اشاره اي مي كنم تمام اين مقولات بر دو اصل كلي بنا شده اند يكي نظريه ي قرارداد اجتماعي و ديگري اصل حقوق طبيعي . نظريه پردازان قرارداد اجتماعي دو قرائت مختلف از آن ارائه كرده اند تامس هابز چنين استدلال مي كند كه مقتضاي طبيعت انساني آن است كه همه با هم در جنگ باشند آنچه آدميان را به تاسيس جامعه ي مدني وا مي دارد نه طبيعت مدنيت خواه او بلكه خوف جان است كه مي بيند اگر از سرشت ستيزه جوي خود پيروي نمايد در معرض هلاك خواهد بود و موجوديت و هستي خود را بر باد خواهد داد پس به ناچار و نه از روي دلخواه تن به توافق و قرار داد مي دهد . اين قرائت تامس هابز از قرارداد اجتماعي بود در مقابل لاك و روسو قرائت ديگري از اين نظريه ارائه مي دهند بر خلاف تامس هابس كه انسان را موجودي درنده خوي ، ستيزه جو و بد سرشت مي شناسند اينان تك تك انسانها را موجوداتي نيكو سرشت ، مستعد ترقي ، ياري ده و ياري جو مي شناسند . اگر كمي روي اين برداشتها از نظريه ي قرارداد اجتماعي كه سنگ بناي فلسفه ي سياسي و نظام سياسي مدرن است دقت كنيم متوجه مي شويم كه آنها كاملا غير واقعي ، انتزاعي و در يك كلام اسطوره اي مي باشند چرا كه اگر انسانها همه پاك طينت و خوش نيت و نيكو سيرت و بي خرده شيشه اند چرا بايد با هم بستيزند تا محتاج قرارداد و پيمان باشند و اگر بد طينت و خبيث و گرگ صفت و تشنه به خون يكديگرند چگونه با هم پيمان مي بندند و چگونه بر پيمان خود استوار مي مانند ! پس مشاهده مي كنيم كه قرارداد اجتماعي يك نظريه ي ذهني و غير واقعي است و در هيچ جا از جهان و در هيچ تاريخي به واقعيت نپيوسته است حال اشاره اي هم به حقوق بشر مي كنم مي دانيم كه حقوق بشر بر مبناي حقوق طبيعي بنا شده است ماده ي اول اعلاميه جهاني حقوق بشر اينچنين است : (ابناي بشر همه آزاد به
دنيا مي آيند و در كرامت و حقوق با
هم برابرند ) اين در ظاهر يك جمله ي خبريه و واقعي است
كه گويا مي خواهد ما را از يك واقعيت موجود و مشهود آگاهي
دهد و حال آنكه اينچنين نيست . مي دانيم كه بسياري از
مردم در شرايطي به دنيا مي آيند كه با آزادي و كرامت و
حقوق مساوي وفق نمي دهد در واقع اين جمله نه بازگوي يك واقعيت
موجود بلكه بيانگر يك انديشه ي انتزاعي است و تو خود
بخوان حديث مفصل از اين مجمل ! مي بينيم كه قرارداد اجتماعي
و حقوق طبيعي همان قدر انتزاعي و اسطوره اي هستند
كه كشتي گرفتن خداوند با حضرت موسي در دوران مدرن نيروهايي بر زندگي حاكم شده اند ، مثل دولت ، اقتصاد ، بوروكراسي و بازار كه براي فرد غير قابل درك هستند . افراد اتميزه مي شوند و جامعه دائم انتزاعي تر و انتزاعي تر مي شود . بازار جهاني مي شود و جهان هم بازاري مي شود و نتيجه ي اين فرايند حكومت نيروهاي انتزاعي كلي است كه يك ساختار كلي و همگاني را بر ما تحميل مي كنند در چنين فضايي توليد بيش از پيش اسطوره ها اجتناب ناپذير مي شود . البته مراد از بيان اين مسائل نفي مدرنيته و دستاوردهاي آن نيست درست است كه آنها همانند دوره ماقبل مدرن بر مباني اسطوره اي و انتزاعي بنا شده اند ولي معتقدم كه اسطوره هاي مدرنيته دلنشين تر و قابل قبول ترند دقيقا به اين دليل كه كارآمدي بيشتري دارند كم كم به انتهاي بحث نزديك مي شويم نكته اي كه فكر مي كنم براي شما نمايان شده باشد اين است كه اسطوره ها ، ايدئولوژي ها و كلا منظومه هاي مفهومي در پشتشان چيزي وجود ندارد به غير علايق نفساني و منافع . در واقع هر دستگاه انديشگي خواه ناخواه به عمله ي منافع گروهي سوداگر تبديل خواهد شد . به طور كلي روشنفكران در عصر كنوني به دو دسته تقسيم شده اند عده اي به وادي پست مدرنيسم ــ كه آن هم واكنشي است به سرمايه داري كه نمي تواند از شر توهم هاي ايدئولوژيك آن بگريزد ــ پيوسته اند و با اين جمله كه اينقدر مي دانم كه هيچ نمي دانم به ورطه ي بي عملي رخوت افسردگي و در يك كلام انحطاط گام نهاده اند و دسته اي ديگر از روشنفكران ضمن اعتراف به اسير بودن در چنگال ايدئولوژي به طور آگاهانه به خلق ايدئولوژي مبادرت مي ورزند و اما الهي داناني كه هم اكنون مشغول خلق مكاتب الهياتي هستند به طور آگاهانه تدارك قرص ها و مسكن هاي آرامش بخش عرفاني را مي بينند تا تسكيني باشند براي انسان سرگشته ي امروز
والسلام
شايان محمدي
با انتقادات خود بر من منت گذاريد