نقد و سپاسی از بابک نقد

دوست گرامی دکتر ميرزا روشنگر

با درود فراوان و تشکر از زحمات شبانه روزی همکاران عزيز باهماد ايرانيان خرد گرا. متاسفانه به علت گرفتاری های جوراجور شغلی، مدتی است نتوانسته ام با پايگاه کافر همکاری نزديکی داشته باشم. ليکن مطالب پايگاه را می خوانم ومی سنجم ولذت می برم. اخيرأ نوشته ی آقای بابک نقد را تحت عنوان " ملاحظاتى بر فرقه گرائى و مسخ شدگى" خواندم وچنان تحت تاثير قرارگرفتم که دست به قلم بردم تا با ايشان تجديد ارادتی کرده باشم وتراوشات فکری خود را با ايشان و ديگر دوستان درميان بگذارم.

 آقای نقد واقعأ که دراين نوشته تان گل کاشتيد. يک نمود دردناک را گرفتيد و با ديدی انسانی بررسی کرديد و تلاش کرديد که آنرا از لحاظ تاريخی ريشه يابی کنيد. من هم با شما موافقم که " طرح سوال از پاسخى كه به سوال مطرح شده داده ميشود مهمتر است. چرا كه سوال كردن از ادراك امروز و ديروز مان, پيش از هر چيز نشانى بر مستقل انديشيدن فرد سوال كننده است." شما بموقع و بخوبی پرسش لازم را مطرح کرده ايد هر چند کسی مانند من با برخی ازپاسخ های شما موافق نباشد. اين چيزی از تحسين من به شما و کار شما نمی کاهد. آری مشکل "انحلال خود و ذوب شدن در يك مذهب و ايدئولوژى" است که امروز چون بختک برذهن وروان جامعه ی ما سنگينی می کند. شما بدرستی درفاجعه ی خود سوزی مجاهدين فاجعه بمراتب بزرگتر وريشه دارتری را آسيب شناسی کرده ايد وگفته ايد که اين فاجعه " نمونهء وضعيت جريان فكرى است كه تمامى راهها را بر خرد نقاد بسته و ايمان مطلق به رهبر, يا پير طريقت, يا امام شريعت, يا ايدئولوگ تبديل به تفكر غالب در آن جريان شده است." نتيجه چنين وضعيتی همان طورکه گفته ايد " نفى فرديت و قهرمان پرورى" وحل شدن يکسره است دررهبر تا جائی که بقول شما " در چنين دنياى مسخ شده اى راهبر نياز به موجوداتى مسخ شده در اطراف خود" داشته باشد و انسان ها را مرتبا در روند دگرديسی قراردهد.

 نکته جالب ديگر در نوشته ی شما اين است که با ژرف انديشی براين نکته تاکيد کرده ايد که اين قبيل " آفات فكرى در نزد اغلب جريانهاى فكرى وجود دارد." متاسفانه خود سوزی مدرن نخستين بار از جانب چپ در تبعيد ايران برخاست. درحدود پانزده سال پيش بود که يک شاعر، اديب وشخصيت چپ وبظاهر مادی ايرانی بنام نيوشا فرهی در کاليفرنيای آمريکا دراعتراض به عناصر "حزب اللهی وشاه اللهی" خود را به آتش کشيد. دردناک اين بود که درآن زمان جزدريکی دومورد پراکنده هيچ فرد يا سازمان چپ نفس خود سوزی را محکوم نکرد.

 قبل ازآنکه به مخالفت هايم با برخی ازنظرات و پيشنهادات آقای نقد برسم مايلم به ايشان صميمانه بخاطر شهامت اخلاقی و معنوی شان دربت شکنی و بررسی انتقادی برخی ازشخصيت ها و جنبش های "مقدس" تاريخ ايران تبريک بگويم. من همواره از شعار باهماد ايرانيان خرد گرا در مخالفت با "هرنوع واقعيت تثبيت شده" طرفداری کرده ام. با اين مقدمه می رسم به نکات مورد اختلافم با آقای نقد. قصد من تکرار بحث گذشته ام با ايشان نيست، بلکه ذکر نکاتی است برای انديشيدن و تحقيق فراتر:

1ـ آقای نقد در مقاله "ملاحظاتى بر فرقه گرائى و مسخ شدگى" نوشته اند "به سختى بتوان در هيچكدام از اين جريانات فكرى, تلاشى آگاهانه در جهت تشويق انسانها به مستقل انديشيدن و رسيدن به بلوغ عقلى, يافت." بنظرمن اين خود نوعی مطلق انديشی است که با روح تحقيق منافات دارد. درايران (وکل خاورميانه) جريانات فکری بسياری وجود داشته اند که درزمان خود به تنوير افکارجامعه مدد رسانيده اند. نمی توان ونبايد گذشته های دور را با معيارهای امروزی سنجيد.

  آقای نقد جنبش های سپيدجامگان و سرخ جامگان را به عنوان مثال ذکرکرده وجنبه مذهبی آنها را به کل فرهنگ ايران تعميم داده ورهبران خدای گونه اين جنبش را به دغلکاری متهم کرده است.  فراموش نکنيم که درسده های ميانه نه تنها درايران بلکه درسرتاسرجهان جنبش های اجتماعی جنبه ی مذهبی داشته اند چرا که بشر در آن دوران ايدئولژی ديگری جز مذهب نمی شناخته است. اين موضوع را ژان پل سارتر در کتاب "شيطان وخدا" بخوبی تصويرکرده است. هرنوع بدعت ونوآوری درآن دوران عليه مذهب مسلط گامی درراه روشنگری محسوب می شده است. ضمنأ ما درروانشناسی پديده ای داريم بنام "وهم" که فرد به سبب تلقين مداوم يا بيماری روانی صدائی را می شنود يا چيزی را می بيند که وجود خارجی ندارند. کسانی که خودرا خدا يا پيامبرخوانده اند الزامأ آدم های دغل ومردم فريبی نبوده اند. درآن دوران افکار دينی چنان ذهن ها را به خود مشغول می داشته که برخی از اين رهبران خود نيز توهمات خويش را باورداشته اند.

3ـ منابع مربوط به جنبش های شکست خورده ی دهقانی قرون وسطائی اغلب غيرقابل اعتمادند زيرا توسط مخالفين سرسخت اين جنبش ها ورهبران آنها نوشته شده اند وبقول معروف قلم دردست دشمن بوده است. مثلأ شما از دررابطه با خرمدينان ازکتاب سياست نامه نقل کرده ايد که اين کتاب توسط يک فئودال تمام عيار، خواجه نظام الملک طوسی برشته ی تحريردرآمده است که دشمن خرمدينان بوده است. تحقيق درباره ی اين جنبش ها بايد با دقت ژرف انديشی و مقايسه ی منابع دست اول صورت پذيرد.

4ـ آقای نقد درجای ديگری از مقاله ی خود نوشته اند " فرهنگ ايرانى در دورانهاى متفاوت از يك يا چندين جريانهاى فكرى عمده و اصلى تاثير گرفته است. اصلى ترين و موثر ترين اين جريانهاى فكرى خرمدينى, دين زرتشت و شريعت اسلامى است." تا اينجا من با ايشان موافقم ولی به گفته ی ايشان اضافه می کنم که فرهنگ ايرانی تاريخأ ازفرهنگ منطقه وفرهنگ جهانی دوران خود نيز تاثيرگرفته است. مثلأ درطول قرون هفتم تا نهم ميلادی که اروپا درتاريکی هولناک قرون وسطائی غوطه می خورد بسياری از آثار کلاسيک يونانی به عربی (وبرخأ به فارسی) ترجمه شدند وفلسفه ی مشائی شرق بعدها توسط ابن رشد به غرب گسترش يافت وهمراه با آثارمتفکرين غرب زمينه ساز دوران نوزائی شد. گفته ام وبازهم می گويم که بجای نفی اين جنبه های مثبت فرهنگی بايد ازآنها دربازسازی شالوده ی فرهنگ روشنگرانه مدد گرفت.

5ـ آقای نقد دررابطه با عرفان نيز کم لطفی کرده اند. ايشان می نويسند "مى بينيم بزرگترين مدافع شريعتمدارى, امام غزالى, بزرگترين عارف ايرانى نيز بحساب مى آيد. يا بزرگترين نماينده شريعتمدارى در دوران ما امام خمينى, اشعار عارفانه مىسرايد. يا می بينيم كه اشعار عارفانه مولوى هم در ميان شريعتمداران محبوب است." مطالعات من برعکس ايشان نشان می دهد که عرفان درخاورميانه بهيچ وجه يک جريان فکری يک دست نبوده است، همانطورکه دراروپا هم نبوده. مثلأ ما نمی توانيم ديدگاه های وحدت وجودی مذهبی ژاکوب بومه را با نظريات پانته ايستی تقريبأ الحادی اسپينوزا را با هم يک کاسه  کنيم. درعرفان خاورميانه نيز ما کسانی مانند ابن عربی وشاگرد وفادارش مولوی داريم که عليرغم استفاده از تمثيلات قرآنی رو به سمت روشنگری ورهائی از شريعت دارند وکسانی مانند امام محمد غزالی که وقتی عرفان را بعنوان يک جريان فکری دربرابر شريعت می بيند مذهب را باآن آشتی می دهد وجوامع شرقی را به قهقرا می برد. يک کاسه کردن همه ی اينها بنظرمن خطاست. سخن آقای نقد درمورد اينکه شبه خردگرائی در عرفان فراوان است، سخنی است بجا. ليکن من جنبه های خردگرايانه هم درعرفان يافته ام که می توانيم با ديدی انتقادی برگزينيم ودرساختن بنای فکری آينده مان ازآنها استفاده کنيم.

5 ـ آقای نقد ازطواف پروانه به دورشمع تفسير ويژه ای به دست داده اند: " پرواز پروانه ( انسانهاى بى اراده و مسخ شده ) به دور شمع ( راهبرى كه داراى خصوصيات الهى و صاحب فرّ است )..." بنظر من هم اين تفسير درست است. درادبيات عرفانی گاهی چنين فراخوانی وجود داشته است، ليکن درادبيات عاشقانه ی فارسی، تا آنجا که من برداشت کرده ام اين تفسير برای بيان سوختن وساختن عاشقانه نيز به کرات بکاررفته است که خود مقوله ای ديگراست.

درپايان اجازه دهيد روشن سازم که مخالفت من با برخی ازنکات مطرح شده درمقاله ی آقای نقد ازاحترام من به ايشان نمی کاهد ودليل بررد نظرات درست ومنطقی ودوران ساز ايشان نيست. من پای نتيجه گيری آقای نقد را درمقاله وزين " ملاحظاتى بر فرقه گرائى و مسخ شدگى" ايشان امضاء می کنم: " روشنگرى يعنى اصلاح تفكر و زدودن آفات فرهنگى كه مانع از بلوغ عقلى انسانها شده و توانايى مستقل انديشيدن را از آنها گرفته و آنها را وا می دارد تا از ضايعات فكرى ديگران استفاده كنند."

شبتاب خاوری

چهاردهم مرداد 1382