امامزاده ها...

 

.... تارعنکبوتهاییند که درسراسرایران تنیده شده ومیشوند.

درکوچه پس کوچه های شهرهاودردهات وآبادیها،حتاروی کوه وکُتلها!!!. همه میدانیم ومیشناسیمشان .

درکودکی ،هرروزهنگام رفتن بمدرسه حتمأ درمسیرمون یکی ازاین قارچها، بادروپیکرآنچنانی وگنبدک، باروکرا، دیده ایم وازترس مردودی، هنگام گذرنیمه تعظیمی هم نموده ایم؛؛

فلسفه این امامزاده هارا،آیاتوجه داشته ایم؟

نقش مخرب این قارچهارا چاره میکنیم؟؟.

 

اگرهمچون ماکافران نیستید،اماآیا بخودت اجازه میدهی ،لحظه ای بیاندیشی،این میلیون اعمه که بدانها معتقدید تعداد بیشماریشان ازهیچ بوجودآمده اندوبقیه حداکثرملاهایی بودند چون طالقانی وخامنه ای وخمینی؟.

 

هیچ بودنشان رامن خودشاهدبوده ام.نه تنها بنده،بلکه یک منطقه دریکی ازاستانهای موجود دروطنمان،که خوشبختانه هنوز همه درقیدحیاتند وشاهدند وبصورت پراکنده در همان استان زندگی میکنند.

امیدوارم باخواندن این خاطره که هرگزازیاد نبرده ام،کسانی که محققندوشاید دراینزمینه ها تحقیق میکنند،

تاشاهدان این رویدادزنده اند کذب بودن لااقل این امامزاده را که اکنون از سراسر ایران برای دخیل بستن به زیارتش میروند را برملا کنند.

من باتمام کوشش برای رسیدن باین مهم،به کسانی که درایرانندوآدرس وسرنخ میخواهند،آماده پاسخگویی هستم(آدرس بنده نزدهمین پایگاهست).

                                       ______________________

                

سالهای 1340 بوشهرشهربکرو دست نخورده ای بودودلیلش بیراهه بودن وصنعتی نبودن وفاصله زمانی اینشهربود با شیرازکه که اکنون 3 ساعت است،درآنروزگار بی راهی ووجودکوه وکتلهای هراس انگیز،همین فاصله 12 ساعت طی میشد،آنهم نه بااتوبوس بلکه وانت های گردن کلفت اونزمان.

من کلاس سوم بودم وبه بوشهرمهاجرت ودرمنطقه ای 5 کیلومتری شهرساکن شدیم.ازخوبی ومهمانوازی این مردم نمیگویم چراکه بینهایت بود.سادگی ومهربانی توامی داشتند.

بعدازادغام شدن با دوستان جدید،تشکیل  گروه دادیم وهرکلاس یک گروه ویک معمولن سرگروه داشت که چون منطقه نزدیک بدریابود(حدودیک کیلومتر)، بعدازاتمام مدرسه همگی بطرف دریا،وبازی درکنار ساحل میدویدیم.

برای پیمودن اینمسیرکه اززمینهای بایرگذرمیکرد،راهی که عامه مردم میرفتند وجودداشت،امامن پیشنهاد یکراه میآنبر دادم وشرط گذاردیم که اگه نزدیکترازآنراه معمولی بود،همیشه ازهمآنراه برویم تاتبدیل شه به یک راه جدید.

بازیهای دوران بچگی دیگه!!!!.

اینهارو که توضیح میدهم ازاینروست که پیدایش این امامزاده،ازهمینجاآغازمیشود.

ازقضا اینراه بسیارنزدیکترازآب درآمدوازاونروز گروه مافقط ازاون مسیر میرفتیم وواقعن ازجای ردما یکراه باریک وبا صفادرست شد.

هروقت یکی ازافرادگروه،کسی را میدیدکه ازاونراه میگذرد،به بقیه گزارش میداد، ازایجاداینراه همه خوشحال میشدیم ولذت میبردیم.

یکی دیگه ازگروه ها هم به ماملحق شدوجادهمون هم درعوض عریضترگردید.

بهمینترتیب زمان گذشت،سال بعد،روزی هنگام عبور،کنار بوته ای (که دربوشهربه اشک معروف است)درسمتی ازراه،بانبوهی سنگچین مانندبرخوردیم که گمانکردیم دیگرگروه ها،خواسته اند ماراکمی سربسربگذارند،سنگهاراازسرراه برداشتیم،وادامه دادیم به گذر.

چندروزی آنسوی آبادی بازی کردیم وسرگرم بودیم تااینکه خبررسید چه نشسته ایدکه راهمان دارد ازبین میرود!!

همگی حیران بطرف راه دویدیم تاازنزدیک ببینیم چه اتفاقی برایش افتاده؟....

 

دیدم دورتادور بوته مربوطه را کرسی چینی ودیواری یکمتری هم بروی آن چیده اند.

خیلی عجیب بود !!،هرکس چیزی میگفت!! اونی که عاقلتربود گفت این حتمن علامت گذاریست برای نشان دادن حدودزمین برای کشاورزان است احتمالن،وبه عقل بیشترجورمیآمد!!.

همینرو پذیرفتیم وراهمونرو ازیه کم پایینترکج کردیم وازاون چاردیواری فاصله گرفتیم،اماهیچکدام رغبتی به ادامه اینراه نداشتیم.زیراکه اون بوته ازقضا چون روی یک برآمدگی قرارگرفته بود،خیلی افشان وپرچلوه بود،وازکنارش بالذت ردمیشدیم..

بهرروی چندی گذشت،بازگذرمان به اینراه افتاد،عجیبالعجایب زندگیرامن آنروزدیدم؛؛؛

یک کعبه دومتری باگنبدی کوچک،ساخته وسوراخی درگنبدک بازکرده وچندشمع هم درونش روشن بود!!!!!

بهمین سادگی که خدمتتان عرض میکنم!!

همگی وحشتزده برگشتیم به آبادی،هیچکس جرات ابرازنظربخودش راه نمیداد،به اولین خونه که رسیدیم ازصاحبخانه جویای قضیه گشتیم.صاحبخانه باجدی وشوخی گفت واقعن نمیدونین اونجاقبریه پیربزرگیه!!(دربوشهربه امامزاده پیرمیگویند).

بعدتوضیح دادکه این پیرفعلن پیر دی بیلوو(دی دربوشهرمادرمعنامیدهد،یعنی؛امامزاده مادر بیلو).

با تحقیقات بعدی معلوم شد همه این اوضاع برآمده ازرویای مادربیلوبوده !!!

 

بهتره کمی  بامادربیلوآشناتون کنم؛

ایشون پیرزنی بسیارساده وزحمت کش بودند که یادشان گرامی باد،درجوانی،باداشتن سه پسربدلیل فوت شوهرش،بیوه وبرای امرارمعاش درخانه توانمندان کارمیکرد وهرسه پسرراباچنگ ودندان راهی زندگی کرده بودورنج وسختی درچهره اش فریادمیزد.

بزرگترین فرزندش بیلونام داشت(حالاچرابیلو؟ازمن نپرسید چون دربوشهرلغات اینچنینی رایج است،برای مثال به آدمهای گوش بزرگ میگویند دبلگوش)بهمین خاطراورادیبیلوو میخواندند.

پیرزن شبی درخواب میبیند ازهمون گذرکذایی میگذشته،وقتی ازکنار اون بوته اشک مربوطه میخواسته بگذرد!!!؛؛ ناگاه اسب سوار،سبزپوش نورانیی ظاهرمیشود وفریاد برمیآوردکه ای پیرزن بیشرم خجالت نمیکشی بدون اینکه بدونی این مکان مقدسه ازاینجا میگذری؟؟

پیرزن وحشت کنان زارمیزنه آقا العف،نادانم،شمابفرمایید چیست؟؟

آقای سزپوش نورانی دررویای پیربانو،میفرماید؛من از تبار حسینم،که دراینجا مدفون هستم وشمامردم یادی ازفرزندان حسین نمیکند !!!..وابرازنارضایی ازمردم بومی میکنه ....

 

پیرزن،آشفته سر، نزد ملای بخش که پیرمرد مچاله دم دم مرگی بود میرود وخواب سحرانگیزخودشرو برای ملاکه ازقضاسید هم بود تعریف میکنه.سیدبسیارتحت تأثیررویای پیرزن،که به پاکی وبیچارگی درقریه معروف بود میگردد وبلافاصله ترتیب تجمع مردم درمسجدرا میدهد وچون آقاخیلی وقت بود نفسشون بالانمیومد وحالااعلان فرموده بودند شخصن میخواهند برمنبرتشریف ببرند پیروجوان به مسجدمیروند وآقاکه نفسرا بینفس میکشیدند،باکمال شرمندگی ازخاندان عصمت وطهارت،ودلیل نیامدن باران درقرون گذشته وحال،وکمبود ماهیان دریاها؛؛؛باین نتیجه میرساند که فرزند فرزندزاده حسین،که نسبت برادری به شاهچراغ شیرازهم داشته،ازترس دشمنان به اینمنطقه احتمالن آمده وبصورت ناشناس دراینجازندگی ویاشهادت یا رحالت،خلاصه همینجا رحمت راسرکشیده اند ودقیقن زیراون اشک بزرگ دفنند،برای همین هم اون بوته پریشانترازدیگران است.وحلول ایشان رادرجسم انسانی بر دیبیلوشرح میدهد،وبقیه ماجراکه دیگه همه میدونید چه شد،تبدیل گردید به پیر دیبیلو ومردم هرازگاهی شمعی وفاطه ای آنجاعلم میکردند.

 

امااین تمام ماجرانبود،ماجراتبدیل شد به یک ترادژی،ازاینجاوای برماآغازمیشه که ابرو بادومه وخورشیدوفلک دست بکارشدندواتفاق غیرمنتظره ای افتاد.

 

همانطورکه درپیش ذکرنمودم،بخاطرپرت افتادگی بوشهر،شهرنشینی دیربه این شهرسرایت کرد،اماوقتی هم شروع شد،خیلی بیش ازگنجایش شهرسرعت گرفت،مثلن 12 ساعت راه راتوجه کنید،که به یکسوم زمان رسید!!.

فرودگاه کوچکی هم داشت،اماواقعه آنجا تثبیت شدکه نیروی هوایی به بوشهرآمد.

 

منطقه وسیعیرامحصورکردندکه ازقضای روزگار،آبادی ماکه جفره علیباش نام داشت،جزء این حصارقرارمیگرفت،بهمین دلیل یکسال بمردم وقت دادند که منطقه را تخلیه کنند!!، البته همونطورکه گفتم،مردم همه کشاورز دیمکاربودند وماهیگیر.ازاینرودولت وقت پیشنهاد بالایی جهت خریدزمینهای آنهانمود که همه مردم نه چک زدندونه چانه داروندارشونروفروختند باکمال رضایت وعده زیادی شهرنشین،بقیه درآبادیهای اطراف ساکن شدند، ما هم به شیرازبازگشتیم.

 

من زندگی جدیدی رادرشیرازآغازومدتهاازاین ماجراگذشت.کمابیش بابعضی نامه نگاری داشتم تااینکه این رابطه هم کم کم قطع شد.

پسرعمه ام که سالهاازاودوربودم افسرنیروی هوایی گردیده بود وازقضامحل خدمت اودربوشهربود.ایشان بادختری ازشیرازآشناوازدواج نمودندکه بماند.

روزی پس از غرق شدن دردوران نامزدی از هواپیمابازماند،لذاازمن خواست اورا به بوشهدربرسانم وبطرف بوشهرراه افتادیم.وقتی به پایگاه هوایی بوشهررسیدیم،دوران کودکیم بادیدن محیط زنده شد وقضیه رابرای پسرعمه توضیح دادم، بسیار بمن خندید که بگمانش خنده دارمیآمد،باهم سوارشدیم بسوی زمینهای جفره علیباش،چه لذتی،امابماند.

بامامزده یا پیردیبیلوکه رسیدیم،باورکنیدچشمانم سیاهی رفت،برق ازسرم پرید؛ پیردیبیلوبامامزاده بزدگ وبامرقدوبارو....و چندین زوارمعتقد !!!.

چه بگویم ، آنشب دوستانش رادعوت نمودوماجرای پیردیبیلورابازگونمود،چندپیکی هم زدیم،ومن آسمان ریسمان نمودم،مراباورنکردند که نکردند.

میگفتند این امامزاده معتقدان بیشماری دارد، که ازدیگرپایگاههای نیروی هوایی ، برای زیارتش به بوشهرمیآیند ومراد خیلیهارا هم داده است،حالا توجوانک آمده ای ومیگویی این امامزاده تعبیریک رویاست؟؟.

باآنان شرط کردم فرداشاهدبرای شمامیآورم،وبه جستجوی نه چندان طولانی پرداختم وشاهدراکه دوست ویاورم بودرانزدآنان بردم، اوبلاانقطاع، همه اتفاقراموبه مو،برابر گفته های من برایشان بازگوکرد،همگی به خانه دوستم که غلام نامداشت واورا غُلوُمینامیدند رفتیم،خانواده اش جریان رابازگفتندوپسرعمه ام ودوستانش باشنیدن ماجرااززبان بزرگترها حیران ومتحیر،ازموضعشان دربرابرحقیقت معذرتخواهی کردندوهرسه ازاینکه ازاین ماجرا،به بی پایه بودن امامزاده هاپی برده اند بسیارشادمان گشتند که حتی یکی ازآنها درجاشروع به لعنت خویش نمودکه چگونه تابحال ساده لوحانه درآرزوی زیارت مشهدوامامرضا،که آنهم یک فریب بیریشه میباشدبوده است.

این امامزاده اکنون درقلب پایگاه نیروی هوایی بوشهرقراردارد، همانجاکه کودکی مرا درخویش دارد، یعنی جفره علیباش، ازتمام کسانی که ازاین سند زنده اطلاعی دارند، آنرا وامثال این واقعه رابرای همه هموطنان بازگوکنندکه امروزیک وظیفه درقبال ایرانیت ماست.

 

من خوب میدانم که اینگونه تجربیاترابسیاری درخاطره های خویش دارند.بیایید بازگوییم،اینهاحقایقند که باید چه تلخ وچه شیرین بنیوش جان،بنوشیم.جعل وقایع،حربه خدامداران است.امروزه جاعلان جهل پروربرایران عزیزمان حاکمند،بااسنادمحکم،دروغشانراعیان کنیم.همچنانکه اراجیف محمد،پیامآورشان رابا چالش،بزیرآوردیم.

اینرویدادراآنگاه که برای همکارم باگونمودم اواتفاق زندگی خویشراکه کمابیش همسان ماجرای من بودرابرایم بازگفت که درآینده اوراهم شایدبقلم آورم.

 

.......باتقدیم احترام...صبور.

هفتم امرداد1383 .

29 /7 /2004