از كرامات
ما و خود ما
(بخش
دوم)
١٠-درخواست
يك حاجت و
نياز از
خداوند با
توسل و دعا و
مستجاب شدن آن
دعا مانند دعاي طلب
باران و دعاي
توقف باران:در
خاورميانه كه
معمولا
آب و هواي
خشكي دارد و
آب عامل مهمي
در ساختار
روستاها و
شهرهاست طلب
باران يكي از
مشاغل مهم
علماء است و
دعاهاي زيادي
براي واداشتن
طبيعت به
انجام اين عمل
وجود دارد. موارد
زيادي از وقوع
اين كرامات
گزارش شده
است. معمولا
هم بي درنگ پس
از دعا باران
نميبارد،
بلكه صاحب
كرامات
باز دعا ميكند،
سپس صبر ميكند،
و باز دعا ميخواند
و سپس صبر ميكند،
بي ايمانان
شروع به
استهزاء ميكنند
و لي صاحب
كرامت بارها
دعا ميخواند و
بالاخره روزي
باران ميآيد و
مومنان
خوشحال و
شكاكين و
منافقين و بيايمانان
خجلت زده ميشوند.
بارانهاي
موسمي در
خاورميانه
مداوم نيست و
وقتي هم در ميگيرد
حالت سيلابي
دارد. باران
مانند كشورهاي
اروپائي
مداوم و طولاني
نيست. باران به طور
سريع و ناگهاني
شروع ميشود و
ناگهان بند ميآيد
و صحراها و
دشت هاي سوخته
روز بعد به
ناگهان سرسبز
و گلزار ميشوند.
اين شيوه
طبيعت در
خاورميانه
است.
اين موضوع را
ظاهرا بسياري
از روحانيون ميدانند
و در برابر
تقاضاهاي طلب
باران آن قدر
مقاومت ميكنند
تا به انتهاي
سيكل ريزش
باران برسند.
در اين وقت
است كه به طلب
باران ميروند.
معمولا هم چند
روز بعد باران
ميبارد و آن
را به به دعا
نسبت ميدهند.
اگر ريزش
باران بيدرنگ
متعاقب پايان
دعا انجام
پذيرد و اگر
هر باردر پي
دعا خواندن
تكرار شود ميتوان
آن را به
دخالت خداوند
و وقوع كرامت نسبت
داد. اما اگر
بارش متعاقب
دعا فقط يك
بار تكرار
شود، نتيجه
پديده همزماني و اگر
مدتها پس از
درخواست طلب
باران انجام
گيرد، كار
طبيعت است. ولي
نكته در اين
جاست كه اولين
باران پس از
دعا را هميشه
به استجابت
دعا نسبت ميدهند.
حال اگر دو
روز بعد باشد
و يا ده روز
بعد. در خواست
توقف باران
نيز سريعتر
انجام ميشود
به ويژه اگر
سيل آسا باشد،
زيرا بارانهاي
سيل آسا بسيار
كوتاه مدت
هستند و به
سرعت پايان مييابند. از كساني
كه كرامت آنها
در طلب باران
بوده است
علامه سيد
محسن امين و
از كساني كه
با دعا موجب
توقف باران
شده اند شيخ
غلامرضا يزدي
را ميتوان نام
برد.
١١-كرامات
و وقايع عجيب
كه حتي در قصه
هاي هزار و يك
شب و معجزات
انبياء وجود
ندارد. ميتوان
آنها را »سوپر
معجزه« خواند:
ستاره مشخص اين
گونه كرامات
سه نفر هستند:
حاج شيخ جعفر
مجتهدي، آيت
الله رضا
بهاءالديني،
و حاج آقا فخر
تهراني كه
همزمان و
همكار و ملازم
همديگر بوده
اند و داستانهاي
بسيار جالبي
از آنها نقل
شده است. شيخ
علي اكبر
الهيان نيز
كرامات عجيبي
دارد. از آيت
الله العضمي
اراكي و او از
حاج سيد
نصرالله بني
صدر و ايشان
از سيدي كه در
حرم حضرت
سيدالشهداء
نماز جماعت ميخواند
نقل ميكند كه
ميگويد يك روز
شخص زواري كه
وي برايش خانه
اي پيداكرده
بود به او گفت آيا
دوست داري به
زيارت حضرت حر
برويم. سيد
پاسخ مثبت ميدهد.
آنها از راهي
كه از وسط باغ
رد ميشده است
عبور ميكنند
كه به ناگهان
اژدهاي بزرگي
ميبينند به
طوري كه سيد
به لرز و ترس
دچار ميشود.
آن زوار به
اژدها ميگويد
»اي مار بمير
به اذن خدا«. آن
مار مانند چوب
خشك ميافتد.
سپس از آن جا
رد شده و به جوي
آبي ميرسند.
زوار
به طرف آب ميرود
و سر آب ميايستند
و بدون آن كه
درون آب فرو
رود وضو ميگيرد. پس از
زيارت قبر حر
از وي ميرسد
آيا ميل داري
به زيارت وادي
السلام در نجف
برويم. وي ميگويد
بلي. آن مرد ميگويد
چشمت را روي
هم بگذار. او
چنين ميكند و
پس از بازكردن
چشمهايش ميبينددر
وادي السلام
هستند. پس از
زيارت آنجا
مرد ميگويد
آيا صحيح است
كه زيارت وادي
السلام برويم
و زيارت حضرت
امير نرويم؟ از
آنجا به شيوه
طيالارض به
زيارت حضرت
امير ميروند،
سپس با طيالارض
به زيارت
كربلا ميروند.
سيد از او ميپرسد
»ترا به خدا
بگو ببينم به
چه وسيله به
اين مقام رسيدي؟«
زوار ميگويد
»دوري از
محرمات، و
انجام
واجبات«. سيد ميگويد
يك روزي كه
اول صبح ميخواسته
است به ديدن
او برود، زن
صاحبخانه ميگويد
اين چه كسي
است كه او را
اين جا آوردي؟
اولا شبها از
سر شب تا صبح
اطاق روشن
است، چراغ
نيست، ولي
روشن است و
ثانيا امروز
برايش صبحانه
بردم ديدم
مرده است«. اين
قصه بسيار
تميزي است كه
تمام عناصر يك
روايت شيعه
اثني عشري را
به طور كامل
داراست. در
حالي كه
راوي كرامات
زوار را به
كمال باز گوميكند
، با اعلام
مرگ صاحب
كرامت، خود را
از ارائه يك
مدرك و سند
معتبر مبرا ميدارد.
اغراق گوئي
سيد ازاژدها
خواندن مار به
خوبي معلوم
است.
آيت
الله سيد طيب
جزايري نقل ميكند
كه سر درس آيت
الله سيد محسن
حكيم بادي ميوزد
و كاغذهاي
يادداشت
ايشان را ميپراكند.
عده اي از
حاضران ميخندند.
ايشان منقلب
شده و دستهاي
خود را به
حالت دعا بلند
ميكند. در اين
حال مسير باد
عوض ميشود و
تمام كاغذها
به »امر الهي
خود به خود
برگشته و در
دستان ايشان
قرار ميگيرد.«
يكي از
شاگردان آيت
الله حاج رضا
بهاء الديني
(ايشان مدعي
ديدن امام
زمان و انجام
عمليات طي
الارض به
دفعات مكرر
هستند) .ميگويد
كه روزي در
محضر آيت الله
صحبت از شخص
مرحومي به
ميان آمد كه
فردي مقيد به
درس و مطالعه
و انساني متقي
بود، اما
استعداد
شايان توجهي
نداشت. ناگاه
آقا فرمود
»فلاني در
برزخ چنان رشد
علمي كرده و
حرفهائي ميزند
كه اگر در
حياتش براي او
گفته ميشد، نمي
فهميد! در
باره موضوعي
در باب طهارت
با ما بحث كرد
و نظر ما را
تغيير داد«. نتيجه
علمي اين
كرامت اين است
كه نه تنها با
كساني كه در
برزخ زندگي ميكنند
ميتوان صحبت
كرد، بلكه
طهارت حتي از
مباحث عمده اي
است كه در
برزخ مومنان
در گير آن
هستند. به علاوه
غيبت كردن
مومنان مستقر
در برزخ اشكالي
ندارد. فقط
نكته اي كه ميماند
اين است كه
چرا اين فرد
متقي با اين
مقامات هنوز
در برزخ گير
كرده و پايش به
بهشت نرسيده
است. شاگرد
ديگري ميگويد »وقتي
در خدمتش نام
فردي را بردم
و نقدي بر
گفته ها و
نوشته هاي او
داشتم، فرمود:
روزي فردي در
حسينيه به
صورت بوزينه
كه عمامه سر
او بود بر ما
وارد شد،
پرسيديم: اين
آقا كيست؟
گفتند: فلاني
است. گفتم:
بسيار خوب!«
خود
آيت الله
بهاءالديني
گفته است »يك
شب حاج محمد
صدوقي (شهيد
محراب) وارد
شد و نشست. بعد
از تعارفات به
ايشان گفتيم:
غذا خوردي؟
فرمود ميل
ندارم. قدري
نشست،
ماگفتيم: خوب
شما بايد
استراحت كنيد.
براي تهجد و
نماز شب و
نماز صبح
بيدار شويد.
گفت: بله من مي
روم، شما هم
استراحت كنيد.
ايشان رفت.
صبح به ما خبر
دادند ديروز
ايشان را ترور
كردند و شهيد
شده است. معلوم
است بعد از
شهادت پيش ما
آمده بود«.
نكته ظريفي كه
در اين بيان
وجود دارد اين
است كه آيت
الله نميگويد
كه خواب ديده
است و يا در
بيداري. در يك
مورد ديگر هم
كه ايشان گفتگويخويش
را با حاج شيخ
عبدالكريم
حائري نقل ميكند
وقتي شاگردش
از وي ميپرسد
»آقا در خواب
بود يا در
بيداري،
مكاشفه بود يا
شهود؟« ايشان
ميفرمايد»اي!«
و جوابي نميدهد.
اين شيوه دو
پهلو و مبهم
صحبت كردن و
مريدان را در
حيرت گذاشتن،
از شيوه هميشگي
و معمول همه
اين علماء است
و بدين سان
است كه بسياري
از سوء
تفاهمات به
كرامت تعبير ميشود.
آيت
الله
بهاءالديني
در ضمن
زبانشناس
جانوران و در
اين كار بسيار
با تجربه بوده
است. يك بار كه
در نراق
ميزبان اوميخواهد
گوسفندي را كه
در خانه بود
سر ببرد تا
براي مهمانان
تازه از راه
رسيده غذا
تهيه كند ايشان
ميگويد:»همين كه
آمدند گوسفند
را از كنار ما
ببرند، اين
حيوان شروع به
التماس كرد و
از ما خواست
از صاحبش بخواهيم
او را نكشد و
آن چنان حالتي
داشت كه دل ما
را به مالش
انداخت. ما هم
نميتوانستيم
چيزي بگوييم،
چون راه ديگري
نبود كه غذا
تهيه كنند و
آنها هم در حدي
نبودند كه
مطلب را به
آنها بگوييم،
خلاصه آن شب
ما نتوانستيم براي
آن حيوان كاري
بكنيم اما خيلي
ناراحت شديم«.
دل نازكي حضرت
آيت الله از اين
داستان به خوبي
معلوم است،
اما مشخص نيست
كه بالاخره آن
شب با
آن همه
التماس
گوسفند حضرت آيت
الله آيا او
را تناول
كردند يا نه؟
از آقاي
حاج آقا فخر
تهراني نقل
است كه در سال
١٣۶٠ شمسي در
خدمت حاج آقا
بهاءالديني
جائي ميرفتند.
در مسير قصابي
را گوسفندي را
خوابانده بود
تا ذبح كند.
آقا با سرعت
جلو رفت دست
مرد قصاب را
گرفت و قيمت
گوسفند را داد
و فرمود: او را
بگذاريد محرم
براي حضرت
ابوالفضل سرببريد.
قصاب هم قبول
كرد. بعد آقا
به من فرمود:»گوسفند
گريه ميكرد و
ميگفت من نذر
حضرت
ابوالفضلم
اينها ميخواهند
مرا در عروسي
سر ببرند«. از
آقاي
بهاءالديني
نيز نقل شده
است كه »امسال
در مكه معظمه
در مجلسي كه
آقا امام زمان
تشريف
داشتند، اسم
افرادي برده
شد كه مورد
عنايت آقا
بودند از جمله
حاج آقا فخر
تهراني بود«.
سيستم تائيد
دوطرفه و نان
بهم قرض دادن
اين دو آيت
الله در اين دو
روايت به خوبي
مشهود است. يكي
در مورد
كرامات ديگري
سخن ميگويد و
ديگري مقابله
به مثل ميكند.
يكي از
شاگردان آقاي
بهاءالديني
يكي از دوستاني
را كه علاقه
به ديدن آقا
داشت به خدمت
ايشان ميبرد.
آقا ايشان را
نميپذيرد.
شاگرد به
دوستش ميگويد
لابد حسابي در
كار است خودت
ببين نقص و
عيب در كجاست.
دوست ايشان ميگويد
حق با ايشان
است من احتياج
به غسل داشتم و
نتوانسته ام
حمام برود.
بانداشتن
طهارت آقا مرا
قبول نكرد در
محضرش وارد
شوم. اين يكي
از تكنيك هاي
معمول براي
رفع اتهام از
آقاي
بهاءالديني و
انداختن آن بر شانه
طرف مقابل
است. بدين
ترتيب با
برداشتن بار
مسووليت از
شانه حاج آقا
و انداختن اين
بار بر شانه
دوست
خود،
عامل
نپذيرفتن را
مشخص ميكند.
دوست او ميتواند
صد ها مثال از
گناهان و
كارهاي مكروهي
را كه در آن
روز و يا
روزها وهفته
هاي پيش از آن
انجام داده به خاطر
بياورد و آن
را عامل
نپذيرفتن خود
كند، نه كم
حوصلگي، بي
وقتي، يا
گرفتاري حاج
آقا
بهاءالديني.
شيخ
جعفر مجتهدي
(متوفي ١٣٧۴ شمسي)
از كساني است
كه از اول دقيقا
جواني ميدانسته
است كه در
آينده چه پيشه
اي را انتخاب
خواهد كرد.
كرامات آقاي
مجتهدي بسيار
زياد و
بينيهايت
عجيب است و
شامل همه معجزات حضرت
محمد و كرامات
امامان
و عرفاء
گذشته ميشود. آيت
الله مرعشي
نجفي در باره
ايشان فرموده
اند:»ايشان با
اهل بيت ارتباط
مستقيم دارند
و اهل بيت
ايشان را
پذيرفته اند«.
آيت الله آقاي
حاج سيد عباس
كاشاني ميگويد
كه در جواني
در كربلا جوان
لاغر اندامي
كه پيراهن
بلند عربي در
بر ميكرد و
طنابي نخي به
دور كمر ميبست
و بسيار نوراني
و خوش سيما
بود به
طوري كه از
شدت جمال نمي
شد به چهره او نگاه
كرد
حكايت ميكند كه در
صحن مطهر حضرت
سيداشهداء در اتاق
بالاي كفش داري
زندگي ميكرد و
هنگام نماز
مغرب و عشاء
درصحن صحبت ميكرد.
ايشان چنان
شيفته او ميشود
كه روزي براي
ديدن او به
حجره اش ميرود.
پس از لحظاتي
كه او در حجره
اش مينشيند ميبيند
كه كه او داخل
ايوان دويد و
باصداي بلند
شروع به گريه
ميكند. و
پيوسته به سر
و صورت
خود ميزند و
ميگويد آقا
سيد عباس ميبيني؟
سيد عباس ميگويد
هرچه نگاه ميكردم
چيزي نميديدم.
پس از حدود
نيم ساعت كه
وارد حجره شد
ديدم قسمت جلوي
لباسش از كثرت
اشك خيس شده
است. وقتي از وي
سوال ميكند كه
چطور شد كه يك
مرتبه به
ايوان رفتي و
اين گونه گريه
كرده و خود را
ميزدي گفت:»از
وقتي كه به
اين حجره
آمدم، هرروز
در اين موقع
مشاهده ميكنم
كه يك پرنده اي
ميآيد و دور
گنبد حضرت ميچرخد
و سپس در آنجا
مينشيند و از
پر و بال او
خون ميريزد و
مدام ميگويد:
واي حسين كشته
شد، واي حسين
كشته شد و من
با ديدن اين
صحنه بي تاب ميشوم
و تحمل نميآورم«.
آيت
الله كاشاني ميگويد
پس از اين از
او خداحافظي
كردم و در راه
منزل با يكي
از دوستانم كه
اهل علم بود
برخورد كردم و
جريان را
برايش گفتم.
دوستم گفت: به
اين حرفها گوش
ندهيد و آنها
را نشنيده
بگيريد. بعيد
است كه راست
بگويد! از اين
اغفالها و
دكان بازيها
زياد است. روز
بعد از آن كه
به صحن آمده
بود تا نماز
بخواند آن جوان
به كنار او ميآيد
و ميگويد »آقا
جان به
رفيقتان
بگوئيد چرا
براي خود جهنم
مفت ميخري؟ به
او بگوئيد
لااقل بگويد
نميدانم، نه
اين كه بگويد
اين حرفها
بعيد است و
دكان داري
است« آقاي
كاشاني كه
جريان روز پيش
را فراموش
كرده بود ميگويد
منظور شما را
نمي فهمم. آقاي
مجتهدي ميگويد
»همان طلبه
اهل علمي كه
در بين راه
هنگامي كه به
منزل ميرفتيد
با او برخورد
كرديد و اتفاقي
كه در حجره
افتاده بود را
برايش نقل
كرديد«.
امثال
اين اتفاقها
براي
همه انسانها
پيش ميآيد.حتما
براي شما هم
پيش آمده كه
در مورد كسي
به اثبات و نفي
صحبتي كرده
اديد و بعدا
اين صحبت به
گوشش رسيده
است و بعد او
پيش شما آمده
و در مورد آن
با شما گفتگو
كرده است.
احتمالا دوست
آقاي كاشاني
اين ادعاي
عجيب را براي
كسي و يا كساني
گفته و قضيه
به گوش آقاي
مجتهدي رسيده
است، به همين
سادگي. اين كه
پرندگان يك
كشور عربي به
زبان فارسي
صحبت كنند يا
اين كه ايشان
سخنان آنها را
ترجمه كرده
است مشخص
نيست. ولي آقاي
مجتهدي
ادعاهاي
بزرگتري از
اين دارند.
آيت الله سيد
عبدالكريم
كشميري
كه خود صاحب
كرامات متعددي
است از
شخص مورد وثوقي
نقل ميكنند كه
»روزي در
مدرسه فيضيه
با عده اي از
علماء و
دوستان نشسته
بوديم كه
ناگهان آقاي
مجتهدي با يك
هيبت و وقار
خاصي وارد
شدند و در
كنار ما
نشستند. هنوز
چند دقيقه اي
بيشتر نگذشته
بود كه ناگهان
رنگ رخسارشان
بر افروخته شد
و به زبان تركي
پي در پي
فرمودند: »وور«
(بزن) و در
مرتبه سوم
فرمودند »دندن
يا علي وور« آن
گاه سكوت
نمودند. چند
لحظه بعد كه
به حالت عادي
بازگشتند از
ايشان پرسيدم
چه اتفاقي
افتاد و با چه
كسي صحبت ميكردي؟
فرمودند:ديدم
در آمريكا شخصي
ميخواهد رئيس
جمهور آمريكا
جان اف كندي
را ترور كند
ولي ميترسيد و
دستش ميلرزد،
دو مرتبه به
او گفتم بزن،
ولي باز ميترسيد،
در مرتبه سوم
به او گفتم:
بگو يا علي و
بزن، او هم
گفت يا علي و
كندي را ترور
نمود. همه
رفقا گفتند
آقا اين چه
حرفي است فيضيه
كجا و آمريكا
كجا؟. آقاي
مجتهدي
فرمودند، بله
آقا جان شما
راديو را روشن
كنيد تا خبر
كشته شدن كندي
را بشنويد.
در
مورد تركي
دانستن جان لي
اسوالد و
اعتقادش به
امام اول
شيعيان جهان
مداركي در دست
نيست و تا
كنون به آن
هيچ اشاره
نرفته است.
بسياري بر
آنند كه وي اعتقادات
كمونيستي
داشته است.
بنابراين حرف
شنوي او از
آقاي مجتهدي
بعيد است. در
آن دوران در
همه شهرهاي
ايران از جمله
در قم و تهران
در بيشتر
دكانها راديو
ها روشن بود و
مردم ميتوانستند
در خيابانها
به راديو گوش
بدهند و چنين
خبر مهمي دهان
به دهان به
گوش همه ميرسيد.
بعيد نيست كه
جناب آيت الله
اين خبر را در
حال رفتن به
فيضيه شنيده و
پس از ورود به
مدرسه فيضيه اين
كرامت (غيبگوئي)
را از خود
ابداع كرده
باشند. با
مبارزه اي كه
اكنون آمريكا
با تروريسم در
پيش گرفته است
اگر آقاي
مجتهدي زنده
بود ممكن بود
دولت آمريكا
درخواست
استرداد آقاي
مجتهدي را از
ايران به
اتهام قتل
رئيس جمهور
سابق آمريكا
دنبال كند
يك روز
كه حاج آقا
فخر تهراني
مشغول تعويض
آب حوض منزل
بودند آقاي
مجتهدي به
حياط ميآيند و
به ايشان ميفرمايند:»
آقاجان خوب
است جايزه اين
حوض شستن چه
چيزي باشد؟
ايشان در جواب
آقا ميفرمايند
اين وظيفه
ماست. آقا ميفرمايد
خير آقا جان،
اين حوض شستن
جايزه دارد.
خوب است
چه چيزي
جايزه آن
باشد؟ يك حج
خوب است؟ آقاي
آقا فخر با
تعجب ميگويد:
يك حج جايزه
شستن حوض؟آقا
در جواب ميفرمايند:
بله آقاجان،
يك حج« چند روز
بعد يك نفر به
منزل وارد ميشود
و ميگويد ميخواهم
همين الان شما
را به مكه
ببرم و همه
چيز آن آماده
است.« به اين
ترتيب پيش بيني
آقاي مجتهدي
درست در ميآيد.
در مورد رابطه
آشنائي آقاي
مجتهدي با شخص
مذكور و اين
كه پيشاپيش از
قصد وي آگاه
بوده است هيچ
اطلاعي
نداريم.
از حجه
الاسلام آقاي
سيد علي موحد
ابطحي نقل
كردند كه آيت
الله ابوترابي
كه خبر شهادت
فرزندش
را در جنگ
شنيده بود چند
روز پس از چهلم
شهادت پسرش كه
مجلس ختم و
بزرگداشت
مفصلي از طرف
دولت و
خانواده شان
برگزار ميشود
و آيات و علماي
اعلام و رئيس
جمهور وقت
شركت ميكنند
پيش آقاي
مجتهدي ميآيد
و ميگويد
فرزندم شهيد
شد و براي او
مجلس
بزرگداشت بر
پاكرده ايم.
با گفتن اين مطلب
آقاي مجتهدي
شروع به
خنديدن ميكند.
پدر شهيد ميگويد
كه ما پسرمان
را از دست
داده و عزادار
ميباشيم اما
شما ميخنديد؟
آقاي مجتهدي
كه در حال
خنديدن به او
ميگويد »آقا
جان اين چه
فرمايشي است؟
ما هم اكنون
پسر شما را در
زندان بغداد ميبينيم.«
آيت الله
ابوترابي كه
بهت زده شده
بودند، گفتند:
اين چه حرفي
است؟ پسرم
شهيد شده و از
طرف دولت خبر
شهادتش اعلام
گرديد و مراسم
ختم و
بزرگداشت او
هم برگزارشد.
آقاي مجتهدي
فرمودند اگر
باور نداريد
بدانيد كه
فردا صبح راس
ساعت ده صداي
ايشان در حال
مصاحبه
مستقيما از
راديو بغداد پخش
خواهد شد و به
زودي نامه
ايشان به شما
خواهد رسيد.
اين را بدانيد
كه ايشان به
سلامتي از
اسارت رهائي
خواهند يافت و
پس از آن شهرت
پيدا ميكنند.
آيت الله
ابوترابي با
حالتي حيران و
بهت زده آنجا
را ترك كرده و
از خدمت آقاي
مجتهدي مرخص ميشود. روز بعد
راس ساعت ده
صبح صداي
فرزند او از
راديو بغداد
پخش ميشود و
معلوم ميشود
كه ايشان شهيد
نشده اند. چند
سال بعد هم از اسارت
باز گشتند.
كرامت
ديگري را آقا
محمدعلي
مجاهدي از
ايشان نقل ميكنند.
وي ميگويد كه
»برادرم قصد
داشت كه به
مكه برود.
باهم خدمت آقاي
مجتهدي
رسيديم.
برادرم به آقا
گفت :اكنون كه
عازم مكه ميباشم
توشه راهي به
من بدهيد. آقاي
مجتهدي هم
برخاستند و به
اتاق ديگري
رفتند و بعد
از چند دقيقه
در حالي كه شئي
در دست داشتند
و مدام آن را ميبوسيده
و بر چشم ميگذاشتند،
برگشتند و
گفتند: »زماني
كه حضرت امير
كيميا را به
من عطا
فرمودند تنها
چيزي را كه
تبديل به طلا
كردم، همين
بود كه اكنون
آن را به شما ميدهم«
آن شئي قطعه اي
طلا بود كه
چهارده حرف
نوراني (صراط
علي حق نمسكه)
بر روي آن حك
شده بود. پس از
بازگشت
برادرش از مكه
دعا ميكند كه
»يك شب كه در
مسجدالحرام
مقابل شكاف مستجار
نشسته بودم
متوجه شدم كه
آقاي مجتهدي
در كنارم
نشسته اند و
شروع به بيان
مطلوميت حضرت
نمودند و
مطالبي را
پيرامون
ايشان از قبل
از تولد آن
حضرت تا بعد
از شهادت
ايشان به طور
مفصل و دقيق
توضيح دادند و
من پيوسته گريه
ميكردم. يك
مرتبه در حالي
كه گريه ميكردم،
سرم را
گرداندم كه
ديگر آقاي
مجتهدي را
نديدم«. پس از
شنيدن اين
ماجراي بسيار
عجيب به
برادرم گفتم
اكنون نزد آقاي
مجتهدي ميرويم
ولي حرفي نميزنيم
تا ببينيم خود
ايشان به اين
مطلب اشاره اي
مينايند يا
نه. پس از اين
كه خدمت آقاي
مجتهدي
رسيديم ايشان
فرمودند آقاي
مجاهدي حج شما
قبول،
آقاجان، عجب
شبي بود مقابل
مستجار را ميگويم
و بدون اين كه
ما صحبتي
بكنيم ايشان
با اين بيان
به ماجرا
اشاره نمودند«
مرحوم
ثقه الاسلام
نوري سلماسي ميگويد
كه هنگام
مراجعت از
خراسان هنگامي
كه در كنار
كوه الوند در
همدان جهت رفع
خستگي
استراحت
كردند در صفحه
كوه شيخي را
كه محاسن سفيد
وعمامه به سر
داشت مشاهد نمودم
كه برروي تخته
سنگي نشسته و
دورتادور خود
را سنگهاي
بزرگ چيده و
سرش را بيرون
گذاشته بود.
آن شيخ علت
حضور خود را
در آنجا چنين
توضيح ميدهد:»من
در ماه رجب
براي عبادت و
تفكر به اين
مكان ميآيم،
يك شب هنگام
مغرب مشغول
نماز بودم،
ناگاه ولوله و
همهمه اي عظيم
و صداهائي
عجيب گوش من
را پر كرد. با
كمال تعجب
ديدم كه بيابان
پر از حيوانات
است و همه
آنها به جانب
من ميآمدند.
بسيار ترسيدم.
چون نزديك
شدند حيرتم افزون
گشت،
چرا كه ديدم
در ميان آنها،
حيوانات ضد هم
با هم هستند
مثلا گرگ و
گوسفند و پلنگ
و آهو و شير و
ببر و گوزن،
همه با هم در
حال حركتند.
آنها را ديدم
كه زمزمه
كردند و در
محل اقامت من
تجمع نموده و
سر به سوي
آسمان بلند
كردند و به
صداهاي عجيب و
غريب صيحه ميزدند.
ناگهان به
خاطرم آمد كه
امشب شب
عاشوراست. پس عمامه
را از سر
برداشتم و
ميان حيوانات
رفتم و فرياد
مي زدم:حسين،
حسين، شهيد
حسين، مظلوم
حسين، عطشان
حسين، پس راه
باز نمودند و
من در وسط
آنها ايستادم
و آن حيوانات
دور من حلقه
ماتم زدند. بعضي
سر به زمين ميكوبيدند
و برخي خود را
به خاك ميماليدند
و اين واقعه
تا حدود
سحرگاه ادامه
يافت و چون
صبح شد همه
حيوانات
پراكنده شدند
و هريك به سوئي
رفتند. اكنون
١٨ سال است كه
در هر شب
عاشورا حيوانات
بر طبق عادت
در اين موضع
تجمع ميكنند و
بعضي اوقات كه
ماه محرم و
عاشورا برمن
مشتبه ميشود:
از همين حادثه
روز عاشورا را
در مييابم«.
اين شيخ عزير
ظاهرا اطلاع
ندارند كه نسل
شير و پلنگ
سالهاست كه در
استان همدان
منقرض شده
است، مگر آن
كه در خواب و
خيال آنها را
ديده باشد.
آيت
الله خزعلي ميگويد
كه » سيد موسي
زرآبادي، به
جائي ميرفت تا
به شاهرود رسيد.
خواست بگذرد
پلي در ميان
نبود كه از آن
بگذرد. بر
كنار رود شاهرود
ايستاد،
انگشتر را بر
آب زد: آب ماند
و خشكي پديدار
گشت. پس از آن
به سلامت
گذشت. آنگاه
بر كنار ديگر
رود بايستاد و
انگشتر
دوباره به آب
زد و آب روان
گشت. چون
گذشت، آنگاه
سپاس خدا را به
جا آورد و
گفت، خدا را
شكر و سپاس كه
آنچه به موسي
دادي به اين
موسي هم دادي«.
١٢-استفاده
از اصطلاحات و
امكاناتي كه
مربوط به زمان
ما است: آيت
الله حاج شيخ
محمد بهاري و
حاج سيد
ابوالقاسم
لواساني به
مسجد سهله براي
عبادت و شب
زنده داري ميروند.
آيت الله
لواساني براي
تعيين وقت
نماز صبح به
بيرون مسجد ميرود
و پس از نگاه
به آ سمان و
تحقيق و تفحض
تشخيص نميدهد
كه صبح شده يا
نه بنابراين
به حالت شك و
ترديد به مسجد
بر ميگردد ولي
مشاهده ميكند
كه آيت االله
بهاري مشغول
گفتن اذان و
اقامه نماز
صبح است.
ايشان ميگويد:آقاي
بهاري معلوم نيست
صبح شده يا
نه؟آيت الله
حاج شيخ محمد
بهاري ميفرمايند
»وقت نماز صبح
شده، به خاطر
اين كه من ديدم
ملائكه شيفت
خودشان را
تغيير دادند.
ملائكه هاي شب
رفتند و
ملائكه هاي
روز به جاي
آنها
قرارگرفته
اند«.
اين جمله كه
از دهان آيت
اللهي بيرون
آمده كه براي
تهجد و عبادت
به مسجد رفته
است و ميخواهد
به عبادت
بپردازدبه
نظر نميرسد
شوخي باشد . به
استفاده از
واژه انگليسي
شيفت و نيز به
جمع بستن يك
اسم جمع عربي
با پسوند فارسي
(ملائكه ها)
نيز كاري
نداريم زيرا ميدانيم
كه بسياري از
آيت الله ها
فارسي و عربي
درست و حسابي
نميدانند، اما آيا
حضرت آيت الله
نميداند كه
ملائك كه خسته
نميشوند و
شيفت كاريشان
٢۴ ساعته است.
شيفت كاري هشت
ساعته محصول
نظام غربي در
قرن بيستم است
و كاري به
جهان ملائكه
ندارد. در
همين زمينه كرامات
ديگري نيز از
بعضي از علماء
ظاهر شده است از قبيل
دخالت در امور
مكانيكي
مانند خراب
شدن و از
كارافتادن
ماشين پس از رساندن
علماء به
مقصد و
يا به راه
افتادن آن با
وجود نقص فني.
از يكي از
شاگردان شيخ
رجبعلي خياط
نقل است كه
ايشان فرمود»
روزي پنكه
كوچكي برايم
هديه آوردند،
ديدم در
دوزخ-برزخ
پنكه اي جلو
مخترع آن
گذاشتند.« و نتيجه
ميگيرد كه
:»اين مكاشفه
تائيد كننده
مفهوم رواياتي
است كه دلالت
ميكند هر چند
كافران به
بهشت نميروند
ولي اگر كارهاي
شايسته اي
انجام داده
باشند، بي
پاداش نميماند«.
يكي ديگر از
شاگردان شيخ
نقل ميكند كه
ايشان فرمود
»گياهان هم
زنده هستند و
حرف ميزنند و
من با آنها
صحبت ميكنم و
آنها خواص خود
را براي من ميگويند«.
سيد
مهدي كشفي ميگويد
» يك شب توي
خانه خودم توي
اتاق خوابيده
بودم، ديدم كه
صداي محرق
القلبي از
حياط ميآيد.
از بس محرق
القلب بود،
هراسان از
خواب برخاستم
كه چه خبر
است؟ رفتم در
را باز كردم،
ديدم در اين
حياط ما كه به
اين كوچكي
است، يك
كاروانسراي
بزرگي است و
دورتادورش
حجره ميباشد و
صدا از يك
حجره ميآيد.
دويدم پشت
حجره هركار
كردم در باز
نشد. از شكاف
در نگاه كردم
ببينم چه خبر
است؟ ديدم يكي
از رفقاي ما
كه اهل تهران
است، افتاده و
به اندازه نصف
كمر انسان،
سنگ آسياب روي
او چيده اند و
يك شخص بد
هيبت از آن
بالا توي
حلقوم و دهان
او ... ميكند و او
از زير دارد
صدا ميزند.
ناراحت شدم
هرچه كردم در
باز نشد. هرچه
التماس به آن
شخص كردم كه
چرا بارفيق ما
اين طور ميكني؟
اصلا نگفت توكي
هستي؟ اين قدر
ايستادم كه
خسته شدم.
برگشتم آمدم
تو رختخواب،
ولي خواب از
سرم به كلي
پريد. نشستم
تا صبح شد. حال
نماز خواندن
نداشتم. رفتم
در خانه ميرزا
جواد آقا و
درزدم و به ايشان
گفتم: من همچو
چيزي ديدم.
گفت: هان، شما
مقامي
پيداكرده ايد.
اين مكاشفه
است. آن شخص در
آن ساعت نزع
روح ميشد (جان
ميداد). من تاريخ
برداشتم. بعد
كاغذ آمد كه
آن رفيق
شما در همان
ساعت فوت كرده
است«.
شيخ
عبدالرزاق
الهيان برادر
زاده شيخ علي
اكبر الهيان
از اشرف
السادات
ميرزائي نقل ميكند
كه جمعي از
دوستان شيخ
اكبر الهيان
به او ميگويند
چرا از اين
فراد كه آدم
هاي صحيح و
سالمي نيستند
پول ميستاني.
اشرف السادات
ميگويد شيخ
آتش خواست و
منقلي از آتش
با زغالهاي
فروزان و
اخگراني
درخشان پيش
آورد و در
حضور ايشان
كيمياگري كرد
و از همان
اخگران زر ناب
و سرخ در پيش
روي آنها نهاد
و گفت ما به آن
پولها نيازي
نداريم و اگر
چنين پولهائي
را از اين
دسته از مردم
ميگيرم تنها
به جهت فقر و
بينوايان است
تا به آنها
بدهم. اين
همان
شيخ سربه
هوائي است كه
خانواده خود
را در ابتدائي
ترين شرايط
زندگي
نگهداشته و
مورد ايراد
آنها بوده
است.
١٣-سالم مان&