چرا روشنفکری ایرانی، با بیش از یک سده تلاش و
فداکاری های بزرگ و جانفشانی هنوز نمی تواند ، نو آفرينی و « خود یابی »
مادی و معنوی و بهمنشي و سیاسی و ساختاری همه جانبه جامعه ایرانی را در مفاهیم
روشن و مستقل و انديشيده و تفکیک شده از مفاهیم عقل ابزاری سنتی عبارت بندی کند.؟
( توضیح :این جستار در راستای گفتگو و باهماندیشی با دوستان گرانمایه و
جوینده در تارنمای باهماد ايرانيان
خردگرا«باخ» http://www.kaafar.com/
نگاشته شده است. من همه ي دوستداران چنين
گفتگو هايي را در پروراندن و بالاندن جنبش روشنگری ايراني به شرکت در آن فرا می
خوانم ، باشد تا جنبش نو پای روشنگری ایرانی بتواند با دست یابی به زبان و مفاهیم فلسفي روشن
، به یک گفتگوی سودمند و پرحوصله در درون همه گروه بندی های روشنفکری ایرانی دامن
زند. )
شناخت عقل ایمانی
و ابزاری و دنباله روانه و گسستن از
مفاهیم و روشها وحقیقت آن ، آغاز یک جنبش وسيع فلسفی از بهر پروراندن مفهوم « خرد » ایرانی است و کوشندگان آزادي و روشنگری فقط با
صف آرایی فکري و سنجشگرانه در برابر ذهنیت
دنباله رو و تابع به خود آمدن را تجربه می کنند. سخت ترین چالش های روشنگری
، نه تنها بايستي با آخوندها و سنت گرایان رويارو شود؛ بلکه موظف و مسئول است که با
روشنفکران دنباله رو نيز گلاويز شود ؛ بويژه با آناني که از خردمندي و اندیشیدن
مستقل گريزان هستند. دوستان
گرامی در تارنماي اينترنتي «کافر»، پرسشي را طرح کرده اند که شايان انديشيدن مي
باشد. پرسش اينست که « خرد چيست وخردگرايی کدام است؟ ». من در اين نوشته ام تلاش
کرده ام که در باره ي این پرسش از چشم اندازي ديگر بينديشم و دريافتهاي فردي ام را
عبارت بندي کنم.
من
مي پرسم که : « بحران بحثهای روشنفکري ایرانی با مطرح کردن بحثهای حول و حوش «خرد
چیست ... ؟» از سوی بسیاری از روشنفکران ایرانی، چه رابطه ای دارد ؟. ». من می
خواهم نشان دهم که طرح پرسش بالا از یک
سو، بهترین دلیل براي اثبات بحران و بن بست مفاهیم عقل دنباله روانه و تقلید وار
روشنفکر ایرانی است و از سوی دیگر، عوض
شدن مقولات عقلی و گفتار های روشنفکری
تنها تا جایی سودمند هستند که در راستای به خود آمدن یا « خود بازیابی فرهنگی »
باشند؛ در غیر این صورت، طرح چنين پرسشهايي فقط بحران روشنفکری ایرانی را
حاد تر خواهند کرد.
پرسش
« خرد چيست و خردگرايی
کدام است؟ »؛ بویژه تیزنگری و شفافیت آن به صورت یک پرسش بنیانی با یک سرزنش تلخ و
ناگوار؛ ولي محقّ نیز همراه است. براستی چرا باید چنين پرسشي، موضوعیت روز داشته
باشد ؟. مگر روشنفکر ایرانی از گذشته تا امروز همواره در روند تحولات فکری باختر
زمينيان و جوامع اسلامی نبوده است ؟. آیا
این روشنفکری با اندیشیدن رابطه اي ندارد که اکنون باید خرد گرایی را با طرح پرسش
«خرد چیست ؟» یاد بگیرد ؟ . به گمان من ، تاکيد ناخود آگاهانه بر این پرسش از حاد
بودن آن نيز خبر مي دهد و این واقعیت را بیان می کند که اکنون یک گرایش آينده دار
از طيف روشنفکران ایرانی ( این گرایش خوشبختانه
روز به روز پر شمار تر می شود ) دیگر نمی خواهد بدون پرسشگري و سنجشگري، به حقیقت
های بر آمده از معرفت های رسمی و آکادميکي و وارداتي و قالب بندي شده و سيطره
خواه، تن در دهد .
امروزه برای بسیاری از روشنفکران ایرانی ، اهمیت اندیشیدن و شناخت
جويشگرانه به عنوان یک موضوع مستقل و مهم، براي گفتمانهاي روشنفکری اولویت یافته
است و این اولویت درست تا حدی به معنای باور آگاهانه یا غیر آگاهانه به این است
که بحران روشنفکری ایرانی، بحران
نیندیشیدن با مغز خود بر شالوده ي تجربيات فردي و اجتماعي و همچنين عدم دلاوري در کسب شناخت به تن خويش
مي باشد. چنين حقيقت تلخي را بايستي به عنوان پذیرفتن و تصديق وجود بحران در گفتار
های روشنفکری ایرانی دانست. این اما بیان غیر صریح یک نتیجه گیری دیگر نیز است و
آن اینکه باید در دستگاه های روشی و
شناختی روشنفکران نیز، باز انديشي و تيزنگري سنجشگرانه صورت گیرد. تا این جا موضوع
کم و بیش روشن است.
اما : ما هنوز از دریافت و
تکان عميق این هشیاری ( که ازجمله در تفکرات فلسفی « منوچهر جمالی » با ریشه یابی در معضلات فرهنگي ايرانزمين و همچنين نقد « آرامش دوستدار » از ذهنیت
دنباله رو اسلامی روشنفکران و تلاشهای
مشابه اندک روشنفکران دیگر آغاز شد ) که می تواند می تواند مقدمه یک بیداری عمومی و فراگیر باشد فاصله
محسوسی داریم. وما هنوز در یک دوره ي دنباله روی و نیندیشیدن فردي به سر مي بريم و
با « خودبازيابي فرهنگي »، نیز بسيار فاصله داریم. و ما تا يک ارزيابي دقیق و
مستدل از بحران عقل روشنفکر دنباله رو به دست نياوريم از شناخت راه و چاه فرا سوی
خود باز خواهیم ماند. این همه موضوع با هم اندیشی من با خوانندگان جستجوگر وپرسنده
این جستار است.
چهره های عقل تابع : عقل
ایمانخواه فقیه و همزاد روشنفکرانه و
«مدرن» آن
مضمون عقل در سرزمیني که هنوز
در آن حقیقت اسلام برای توضیح و ساماندهی به زندگی اجتماعی و برای فهمیدن تاریخ و
رويدادها و مسائل گذشته و اکنون و فردا به کار می روند چیست ؟. برآمد انقلاب
اسلامی در ایران و روشدن چهره اسلام فقاهتي که با اسلام اصیل تاریخی اينهماني دارد
، چرایی پرسش ما را برجسته می کند. این پرسش ساده تا چند سال پیش برای شمار کثيري
از روشنفکران ایرانی حتی مطرح نبود و اکنون نیز چرایی اش هنوز برای بسیاری از آنان
هيچ محلّي از اعراب ندارد. این گروه اخیر ترجیح می دهند که از گلاويزيهاي فکري و سنجشگرانه با پرسش های
پایه ای و اساسي بگریزند. اما پاسخ به پرسش در شناخت مضمون و کارکرد عقل ابزاری و
ایمانی ، برای کسانی که از فاجعه انقلاب
اسلامی و سر برآوردن دایناسور خونریز اسلام حکومتی تکان خورده اند ، و برای آن دسته از روشنفکرانی که مسئولانه و شکاک
در جستجوی پاسخ اند و پاسخ های متعارف عقل دنباله رو را کافی نمی بینند و حتی برای آن دسته از روشنفکرانی که روز به
روز بستن چشمان خود را دشوارتر مییابند و هراسناک ، از خواب ناز خود فریبی سده ها
در حال بیدار شدن هستند، همه ي اينها جزیی از یک روند
جستجوی همه جانبه در ژرفای لايه هاي گذشته برای فهمیدن اکنون و تلاش براي ساختن
آينده است.
عقل سنتی اسلامی و گونه های
امروزی تر آن ، جملگی در خدمت کار بست و فهم
و دفاع از هستی تاریخی و اجتماعی آن سيستمي به کار برده می شوند که در
چارچوب اسلام برای مسلمانان ممکن و مجاز است ، ابزاری است برای فهماندن واقعیت؛
نه فهمیدن چهره هاي متنوع و رنگارنگ آن ،
ابزاری برای تنها یک گونه دیدن؛ نه طیفی دیدن
، در واقع، نوع سنتی اما نسبتا کار آمد عقل حزبی و بخش نامه ای ، ابزاری
عقلی برای کوبيدن و نابود کردن نيروي داوری مستقل انسان . به بیانی دیگر این عقل ،
تابع و ابزار و غلام حلقه به گوش ایمان به الله
و حقیقت های بر آمده از این ایمان است. با این عقل ابزاری است که تاریخ
جهانگیري و تجاوز گرانه اسلام در سرزمین حجاز ، به عنوان تاریخ مصطفائي يک رسول
برای هدایت جاهلان معرفی می شود. با این عقل است که تصویر وحشت آفرین الله در قرآن
در راستای فروکوبیدن انسان بنده و تابع الله ،( «عبدالله» ) بکار برده می شود. با این عقل است که سده ها، خونریزی و جنایت و
جهل متولیان اسلام در ایران و سایر کشور های اسلامی توجیه می شود. با این عقل است
که هر دروغ و جنایت و ریاکاری در راه ایمان و منافع آن و برای سلطه و سيطره خواهي
متوليان اسلام، مفید و رواست. با این عقل
است که قدرتپرستي و ولایت اربابان مذهب و فقیهان و آخوندها در جامعه سازماندهی می
شود. این همه را ما ایرانیان سده ها تجربه کرده ایم و این همه را متولیان اسلام
همواره انکار یا تحریف کرده اند و خواهند کرد. این
حقيقت را شماری غافل و کم توجه یا پریشان
که رسوایی حکومت آخوندی آن ها را به تردید نیز نمی اندازد و دنباله روان و
ناباوران حتّا به داوری مستقل خرد خود نیز، اين فجايع را حاشا کرده و همچنان حاشا
می کنند. از آنان نیز انتظاری به جز این نیست؛ زیرا دروغ و دورویی جزیی جدا نشدنی از واقعیت سلطه عقل آلتی
اسلامی ، جزیی از زندگی «معنوی» روزانه این گونه آدمهاست.
تا زمانی که انسان اندیشمند ، آگاهانه خود را از این بي پرنسيپي
اجتماعی رها نکند که به فریب و خود فریبی به شدّت آلوده است، زشتی آن را نيز در
نخواهد یافت. اندیشیدن مستقل با راستمنشی و خود بودن، پیوندی تنگاتنگ دارد و اسارت
در زندان عقل تابع، ناگزیر با دروغ ودروغ گویی و خود فریبی همراه است. این
دروغگویی خود کار و خود مدار و مصلحتی ، در همه چهره های گوناگونش ، ازانکار این
حقیقت ساده که اسلام در زادگاه خود و در بخش بزرگی از سرزمین های اسلامی به زور
شمشیر به پیش رفت و اعراب نو مسلمان با شمشیر های آخته برای جهانگیری و غارت
بر مصر و شام و ایران و هند و شمال
آفریقا تاختند ، تا انکار واقعیت سر راست نزدیک به دو سده کشتار شیخیان ، بابیان و
بهاییان ، و تا انکار رابطه پیش پا افتاده ترین واقعیت های زندگی نکبت باری که متولیان اسلام دربیست و
چند سال گذشته بر اساس آموزش های اسلام ( به تفسیر آخوندها که کارشناسان اسلام اند) ،
برای مردم ایران فراهم آورده اند ، با آموزش های این مذهب ، همگی با وابسته بودن
عقل مسلمانان به منافع و مصالح ایمانی کار دارد. تابعیت عقل اسلامی به مصالح
ایمانی و ابزار بودن این عقل در خدمت ایمان ، در گستره اجتماعی، کارکردی فرا گیر و
تباه کننده منش و فردیت انسان ها دارد که باید آن را به خوبی شناخت. درست این
کارکرد است که به مثابه یک ترمز درونی مخرب ، نقش اصلی را در سرکوب انسان های
اندیشنده و مستقل از سوی عقل دنباله رو و ایمانخواه ايفا کرده و به پژمرده شدن و
پا نگرفتن نگاه و اندیشه سنجشگر یاری می رساند. بدون دلاوری و پايداري سرسختانه در
برابر این حقيقتمداري برآمده از ذهنيّت اسلامی و استوار ماندن در جویندگی و
پرسشگري از چرایی هستی اجتماعی و معنوی
نکبت بار جوامع اسلامی ، جنبش کوشندگان آزادي و روشنگری در برابر و به
عنوان آلترناتیو عقل دنباله رو ، هرگز موفق نخواهد بود.
ما
در راستای جستجو برای یافتن دلایل شکست روشنفکری، به گمان من با دو پرسش پایه ای
روبرمی شویم :
نخست اینکه چرا روشنفکری ایرانی، با بیش از یک سده تلاش و فداکاری های بزرگ
و جانفشانی وپس از پشت سر داشتن، سالها سرکوب و زندان و دربدری و تبعید و شکنجه ، هنوز
نمی تواند ، نو آفرينی و « خود یابی » مادی و معنوی و بهمنشي و سیاسی و ساختاری
همه جانبه جامعه ایرانی را در مفاهیم روشن و مستقل و انديشيده و تفکیک شده از
مفاهیم عقل ابزاری سنتی عبارت بندی کند.؟
دو دیگر اینکه او در کجا به خطا رفته است و جبران این خطا چگونه باید
باشد.؟ من برای پاسخ به این دو پرسش
یا دقیق تر در راستای تلاش برای بیان برداشتهای خودم از گذشته و یافتن پاسخ ، نگاهم را به واقعیت های شناخته شده و گاه به
عمد نادیده شده، مفید می دانم. در جستجوی اینکه براستی ،
گذشته، چگونه و تا چه حد در واقعیت دیروز و امروز ما امتداد یافته است .؟ برای
بهتر شناختن فاجعه فرهنگی و معنوی سلطه
عقل ایمانی اسلام و برای دریافت بهتر ژرفای سترونی و پرسش گریزی برآمده از سلطه
این عقل، نگاهی به انگار ها و بر داشت های رایج از حال و گذشته کمک کننده است.
نگاهی
انتقادی به تاریخ نگاری رسمی و نیمه رسمی ایرانی و به ادبیات تاریخی و سیاسی از
دوره مشروطه به بعد و به کارهای فرهنگی و ادبی بسیاری از فضلا و ادبیان ما وهمچنین
آخوند های با و بی عمامه ، نشان می دهد که در بخش بسیار بزرگی از این ادبیات به
سختی مي توان نشانه اي از پرسشهای تکاندهنده و ساختار شکن و جستجو در چرایی ها
یافت. در بسیاری از آثار تاریخی ما حتی
انتظار نگاهی انتقادی و پرسشگرانه به برداشت های استوار برحقیقت اسلام و آخوند
پسند ، دور از واقع بینی است. هنوز این ادیبان و فضلا از توضیح سر راست حتی کلان
ترین و درشت ترین واقعیت های تاریخ نکبت بار و مملوّ از
خونريزي اسلام و واقعیت های زندگی گذشته ما ایرانیان از جمله چرایی
جهانگیری اعراب مسلمان ناتوانند و در سکوت ایمانی یا ترس زده در باره آن همه شور
بختی و ستم و کشتار و غارتگر که در دوره «دوقرن سکوت» و پس از آن بر مردم ایران و
سایر متصرفات اسلام رفت و می رود با شریعتمداران، همراه و همفکر و گاه نیز همدل. این تاریخ نگاری نه رابطه حیله
گری خونريزانه اعراب مسلمان مهاجم را با
آموزش های اسلام می بینند نه تردیدی نسبت به ادعاهای برابری و عدالت اسلامی و غیره نشان می دهند ، نه جایگاه و نه ژرفای گلاویزی بزرگان فرهنگ ایران با شیخ و
فقیه و اسلامیان را می فهمند و نه نقش ضد فرهنگی اسلام را در ایران. در یک کلام ،
هنوز برای بخش بزرگی از سنت گرایان ، برداشت و تاویل آخوندی و متناسب با مصالح
اسلامی از تاریخ و جامعه حتی مورد شک و پرسش نیست. این برداشتها اما در میان طیف
های سیاسی و فرهنگی موافق و مخالف اسلام گرایان نیز به گستردگی و گاه به یکسان
یافت می شوند. چیرگی عقل اسلامی در جامعه روشنفکری ایرانی تنها به سنت گرایان و
توجیه گرایي مسلمان بودن محدود نمی شود.
بدون
تردید می توان با نگرانی و تاسف ، آلوده بودن
بخشی از روشنفکری غیر مذهبی به مفاهیم و حقیقتهای عقل ابزاری را نیز دید و
نیز اینکه اینان نا خواسته ، گاه خود
حامل و باز تولید کننده مهم عقل سنتی اند ، گرچه درپوشش های گمراه کننده و
دور از انتظار و غیر متعارف «مدرن» یا« پست مدرن» . نه همکاری نه رقابت بخش هایی
از آنان با آخوند ها و کینه توزی و بدبینی اینان نسبت به همه روشنفکران غیر اسلامی
از اصل موضوع چیزی نمی کاهد. بنابراین، باید در آغاز به واقعیت چیرگی عقل ابزاری
اسلامی با وضوح تام انديشيد و سپس کوشيد که از روند و چگونگی جابجایی در مقولات
فکری و مفاهیم عقلی جامعه ایرانی شناخت مستدل کسب کرد و آن را همواره در یک چشم
انداز گسترده ي تاریخی برسنجيد. چیرگی عقل اسلامی و مفاهیم برآمده از آن و حقیقت
های آن، عواملي هستند که تصاویر اسلامی از
جهان و خدا و انسان را تعيين مي کنند. ریشه های فکری این عقل، گستره ي گفتار های
عقلی ، نوع و جنس این گفتار ها و نوع نگاه خاص عقل ایمانی را به واقعیت ها در
سرتاسر حیات فرهنگی و فکری جامعه مسلمانان رقم می زند.
چیرگی اجتماعی عقل ایمانی اسلامی جزیی از واقعیت زندگی
جامعه مسلمان است. کوشندگان آزادي و روشنگری بايد بکوشند که در درک این واقعیت با
تمام برهنگی آن و در تمامیت آن ، بی کم و کاست و بدون تحریف و مثله شدگی ، و در
سیر تطور تاریخی اش ، شناخت سنجشگرانه برای تغییر ساختاري آن را آغاز کنند. همه آنانی که واقعیت های
جامعه ایرانی را با مفاهیمی مثل:« سرمایه داری ، مدرنیته ، پست مدرنیته ، روند
دموکراسی » و غیره توضیح می دهند ( جدا
از اینکه این توضیحات تا کجا برای عبارت بندی دقیق واقعیت های جامعه ایرانی کار
آمد هستند یا نیستند ) اگر در ادعاهای
خود جدی باشند و اگر خود به تن خویش،
خردلی در باره این مفاهیم اندیشیده باشند ، باید به روشنی توضیح دهند که
رابطه این واقعیتهای ادعایی شان با آن واقعیت بزرگتر و اولیه چیرگی عقل ایمانی بر
حیات معنوی و فکری جامعه ایرانی در گستره تاریخ معاصر ایران چگونه بوده است؟. باید به روشنی نشان داد
که کی و چگونه عقل ایمانی اسلامی از سوی « راسیون » سنجشگر وشکاک اروپایی
به کناری رانده شده است. باید به روشنی نشان داد
که گلاویزی های فکری با چهره اصلی
سنت؛ یعنی اسلام و با پاسداران معمم و مکلای آن در کجا و چگونه صورت گرفته و فرجام
آن درگستره اجتماعی و تاریخی با کدام واقعیت ها نشانه گذاری شده اند ؟.
بدون پاسخ همه جانبه به دو پرسش اصلی بالا ،
ادعای غلبه مفاهیم عقلی مدرن غربی در جامعه ایرانی و تلاش برای عبارت بندی
تجربیات و واقعیات جامعه ایرانی بر اساس مفاهیم اندیشه سیاسی و اجتماعی غربی،
گمراه کننده و ناقص و خودفريبي محض خواهد بود. این پرسش ها را می توان به گونه های
دیگر نیز در پیش رو نهاد.
در
کدام روند تاریخی است که مفاهیم و ايده ها و تفکرات مارکسي ، لیبرالي ، مدرن ، پست مدرن و غیره مفاهیم عقل ایمانخواه
اسلام را به کنار زده اند ؟. در کدام گلاویزیهای فکری و فردي و جويشگرانه ؟. چه
اندیشمندان نوگرایی در برابر متوليان سنتی صف آرایی کرده اند و چالش های فکری این
دوره ها در کدام ادبیات نوشتاري و کتبي سیاسی و در کدام ادبیات تاریخی یا فلسفی
باز تاب یافته اند ؟. پرسش ازتاریخ و چگونگی برآمد عقل
غیر سنتی با پرسش از روند چالش این عقل با عقل ایمانخواه اسلام جدایی ناپذیر است.
در یک نگاه گذرا به گذشته نزدیک تاریخ روشنفکری ایران ، ما نمونه های زیادی را برای نشان دادن خودداری از گلاويزي فکری با
عقل ابزاری اسلامی می یابیم. به یاد بیاوریم که یکی از استدلالات رایج روشنفکران
دوران قبل از مشروطه برای به دست آوردن دل آخوند ها این بود که اروپاییان با بکار
بردن آموزش های مسيحيّت اصیل به تمدن نوین خود دست یافتند ! و مسلمانان با فراموش
کردن اسلام اصیل به نکبت و عقب ماندگی فروافتادند. به نظر می رسد که حتی تا مدت
زیادی این استدلال مورد توجه و پذیرش جنبش های احیای دینی نیز بود و بر این مبنا
نظریه هایی برای چگونگی زنده کردن اسلام اصیل و بیدار شدن از خواب غفلت دور بودن
از اصل شرع انور تدوین شدند و چه حسرت و افسوس ها بر تمدن از دست رفته اسلامی
و«غفلت مسلمانان» رفت و چه نفرت ها نثار کفار و سپس غرب و امپریالیسم و غیره شد.
از همينجا مي توان فهميد که ساختن اسلام های راستین چه پیشینه دور و درازی دارد! .
از همین جا می توان دید که اشتغال اصلی ذهنیت بسیاری از روشنفکران ما از گذشته های
دور، نه سنجشگری واقعیت های اکنون و نکبت بار وتباه کننده سیطره عقل ایمانخواه
اسلام ؛ بلکه بزک کردن اسلام یا یافتن
نوع اصیل تر و راستین تر آن بوده است !.
آن
چه اساسا در این گونه استدلال ها وجود نداشت خرد سنجشگر و پرسنده ای است که عقل
ابزاری اسلامی را به گستره پرسش و سنجش بکشاند. بر بستر این نوع رو یارویی غیر سنجشگرانه
با مفاهیم عقل ابزاری و با گذشته اسلامی است که روشنفکری دوره مشروطه به سختی قادر
به فراتر رفتن از برداشت های سطحی از مفاهیم جدیدی بود که او در تماس با فرهنگ
وتمدن غربی با آنها آشنا شده بود. مفاهیمی مثل آزادی ، حق ، برابری حقوقی ، قانون
، شهروند ، دولت (government
(،
حکومت(state)، کشور و ملّت و غیره تنها در برابر مفاهیمی می توانست خود را از آن ها تفکیک کند که در
چارچوب اسلام تعریف می شدند یا موضوعیت داشتند. ناکامی روشنفکران را در عبارت بندی
مستقل این مفاهیم می توان در قانون اساسی مشروطه به خوبی دید. در این قانون ، در
بنیانی ترین پایه هایش که تعریف حاکمیت مردم باشد ، دو مفهوم متناقض در برابر هم،
صف آرایی کرده اند مشروعیت ( تکیه و رسميت دادن به اقتدار فقها و مجتهدان شرع
اسلام ) و حقانیت بر آمده از آرا مردم بدون هيچ گونه تبعيضي. اینکه این حقانیت بر
آمده از حاکمیت آرای مردم را تنها تا جایی مي شد پذيرفت که مشروعیت ( تصديق فقها و
مجتهدان شرع اسلام ) داشته باشد ، یعنی با شرع اسلام ( اقتدار و منافع و سيطره
خواهي مطلق فقها و مجتهدان ) در نیفتد،
می توان در آن اصولی از این قانون دید که به آخوند ها « حق وتو » می دهد و
ولایت عقل ابزاری آخوند را بر خردمندي لیبرال یا شهروندی قطعی می کند. این برتری
مفهوم «مشروعیت» بر «حقانیت» ( Legitimation ) آغاز روندی است که تا کنون نیز ادامه یافته است .
بحث «جمهوریت» و «ولایت» در حکومت آخوندی کنونی نیز ادامه همان بحث قبلی است ، با
این تفاوت که در این یکی «جمهوریت» اسلامی حتی از «حقانیت» مشروطه نیز رنگ پریده
تر است!. مردم ما امروز در تحقق حاکمیت آرای خود و همچنين از لحاظ کسب حقوق انساني
و طبيعي و اساسي خود، فاصله بیشتری با
دوران مشروطه دارند. سيطره يابي خونريزانه جمهوری اسلامی بر سرزمين ايران نیز بازگشت به و
کاربست عملي نظرات شیخ فضل الله نوري (دشمن اصلی مشروطه خواهي) در میان ملایان بود
. من توجه دوستداران تئوری های تکامل اجتماعی ( !؟ ) و نیز طرفداران تز جمهوری
ناقص اسلامی را که گویا باید اکنون کامل و اصلاح شود یا در راه اصلاح شدن است
به این واقعیت ساده جلب می کنم و می گویم که « کامل» شدن ماه نحس «جمهوری
اسلامي» با فروپاشي « جمهوری اسلامی » یکی است؛ زیرا پرنسیپ حقانیت بر آمده از
حاکمیت آرای مردم با مشروعیت متکی به
اقتدار فقها و مجتهدان شرع اسلام هرگز همخوان نيستند و به شدّت در تضاد با
يکديگرند. یا حقانیت بر آمده از حاکمیت آرای مردم یا مشروعیت تکیه زده به اقتدار فقها و مجتهدان اسلام با تفسیرهاي
خوشنما و مد روز ( هرمنوتيکي !؟ ) آخوندهاي با و بی عمامه !.
حکومت
رضا شاه از یکسو با واپس راندن روحانیت ( بدون میدان دادن به گلاويزيهاي فکري با
آن ، که مستلزم صف آرایی همه جانبه با عقل ابزاری اسلامی نیز بود ) و از سوی دیگر
در وضعيّت تاریخی خود ، به مدرن کردن غرب گرایانه و مستحکم کردن استبداد حکومتي در
ایران پرداخت. با توجه به آنچه پیشتر در باره شکست «حقانیت» از «مشروعیت» گفته شد
، رضا شاه را باید نماد شکست نسبی جنبش مشروطه ازآخوند
دانست. نسبی از این رو که به جای آرمان حقانیت ( Legitimation ) مردمی حکومت ( Staat) ، حقانیت تاریخی
موهوم یا واقعی ناسیونالیسم ایرانی یا تفسیر آن از تاریخ ایران باستان نشسته بود
که تکیه محدودی نیز به مشروعیت اسلامی داشت و روشن است که این دور شدن از مفهوم
مشروعیت لازم ولی کافی نبود. نسبی از این رو نیز که رضا شاه بخشی از آرمان مشروطه
( سامان دادن به ایران را و نو کردن آن
را ) نیز تا حد ی اجرا کرد که هرگز نباید انکار شود. گام بزرگ در راستای تحقق همه
آرمانهای مشروطه خواهي را در سیاست معاصر ایران تنها در دولت زنده یاد « دکتر مصدق
» می توان یافت که حقانیت حاکمیت را
مستقیم از آرای مردم ؛ نه از شرع اسلام و قواي بيگانگان می گرفت و گرایش جامعه
ایرانی به نو شدن و خود شدن را به نحوی شفاف در مبارزه با دخالتها و تجاوزها و
غارتگريهاي ضدّ حقوق بشر بیگانگان ، برای استقلال ايرانزمين به هم گره زد. خطا های
بخشی از نسل دوم روشنفکری ایرانی در این گلاویزی بزرگ تاریخی هم در اشتباهات درون
جبهه ملی و هم در اشتباهات حزب توده تجلی یافتند که فعلا در بحث من نیستند. اما
این مجموعه را باید در پرتو ناکامی روشنفکری ایرانی در گسست از عقل ابزاری اسلامی
دید و درست، پیوند درونی شکست انقلاب مشروطه و نیرو یافتن خود کامگی رضا شاهی را
بايستي همراه با خطا ها و شکست های نسل بعدی بر همین بستر ارزیابی کرد.
با
بازگشت به بستر اصلی بحث باید دید که چرا روشنفکری ایرانی از مشروطه به بعد
نه در رو دررویی با اسلام ونه در رویارویی با نحله های فکری
اروپایی، آفريننده رفتار نکرد. برای نمونه ، شاید امروزه برای ما گزیده شدن واژه «صنف فعله» ( که همان شاگرد نانوا و نجار
بود و ربطی به کارگر صنعتی اروپایی نیز نداشت) از سوی چپگرایان ایرانی در آن زمان
به عنوان معادلي براي کارگر صنعتی مورد نظر سوسیال دموکراسی ارو پایی عجیب بنماید
، اما این روند شیفتگی و دنباله روی چپ از اندیشه های دادجویانه اروپایی همواره تا
امروز ادامه یافته است. چپ ایرانی در درک اینکه هر واژه
ای با نام تفکرات و ديدگاههاي هزاران اندیشمند گره خورده است و تاریخ گلاویزی های
فکری و تجربه ویژه فردی و عمومی مردمان
اروپا را در پسزمينه مفاهيم با خود دارد، هرگز تیز هوشی نشان نداد. با این
پیشینه دنباله روی کور کورانه و فاقد پرنسيپ سنجشگري، شگفت آور نیست که پس از بر آمد حکومت خود کامه رضا شاه ، زنده یاد « دکتر ارانی » مروج اصلی
بلشویسم؛ نه لیبرالیسم یا سوسیال دموکراسی « برنشتاینی » در ایران شد. اینکه کدام
تجربه فکری و تاریخی اروپاییان بهتر به
کار عبارت بندی فکری تجربیات ما و راه گشایی اجتماعی وسیاسی ایرانیان می آید ،
هرگز از سوی چپ به درستی در ک نشد. ظاهرا در این جا آنچه عمل می کرد همان عقل
دنباله رو و ذهنيّت شیعه مآب بود؛ نه نیاز به آموختن و انگيخته شدن از تجربه هاي
فکري دیگران برای گلاويزي با اين یا آن مشکل جامعه ایرانی.
در
رويداد جنبش ملی شدن صنعت نفت بود که چپ طرفدار شوروی (حزب توده) در دشمنی با دولت
زنده ياد « دکتر مصدق » ، پرده اول یک بازی تاریخی زشت و رسواگرانه را به صحنه
برد. تنها نگاهی سرسری به کاریکاتور هاي
زننده از زنده ياد « دکتر مصدق » در نشريات حزب توده در آن زمان ( که امروز عرق
شرم را بر پیشانی هر ایرانی آزاده و دلسوز و با شعور جاری می کند) نشان می دهد که
این روشنفکری مجهز به « تفکر علمی» و
«فلسفه علمی» تا چه حد از اندیشیدن در واقعیت های جامعه ایرانی و گلاویزی های
تاریخی آن و در شناخت چالش های اصلی تاریخ
سی سال پیشتر این جامعه و امتداد آن در تاریخی که اکنون به دست او ورق می خورد ،
خام و تهی مغز بود . مجهز بودن حزب توده به «فلسفه علمی» در دور بعد نیز به او کمک
نکرد. زیرا پرده دوم آن بازی تاریخی ، از نظر فکری باز هم بر اساس تز هایی برای توجیه منافع مبارزه ضد
امپریالیستی اردوگاه برادر و در راستای دستیاری آخوند در بر کندن ریشه آزادی از
ایران زمین بود. در هر دو موضع فاجعه بار، دنباله روی غیر سنجشگرانه و خود باخته
از تجربه ها و مفاهیم عقلی جنبش کمونیستی
و بیگانگی در اندیشیدن در چارچوب واقعیت های جامعه خود و باور سانتيمانتال
و غیر تاریخی و فلج کننده به انترناسيونال بودن مفاهیم جنبش چپ ، باور به قوانین
آهنین جبر تاريخ و مبارزه طبقاتی ، باور به کاربست پذیر بودن تزهای مارکس و لنین
و« استالين کبير» در ایران و غیره راه فاجعه
را گشود.
در اینکه روشنفکران چپ و حزب توده
در آن زمان، دوستدار مردم بودند کوچکترین تردیدی نیست و اساسا در این که چپ
نیرویی مردمی و آرمان خواه است نیز تردیدی نباید داشت. اما در این نیز تردیدی نیست
که همین روشنفکران با استفاده از مفاهیمی مثل چپ روی ، راست روی ، فرصت طلبی و
غیره هنوز هم از شناخت و سنجشگري رادمنشانه خطای اصلی می گریزند. براستی «چپ روی»
حزب توده در دوره زنده ياد « دکتر مصدق »، فاجعه بار تر بود یا «راست روی» اش
دردوره خمینی برای کندن گور بسيار عميق آزادی در ایران ما ؟! . آیا چپ های « اصولی
» در رو یارویی با سر راست ترین واقعیت های جامعه ایرانی وضع بهتری دارند ؟ تیز ترین و شفاف ترین واقعیت اکنون جامعه
ایرانی حکومت اسلامی و اقتدار مطلق ولایت فقیه است. آیا مفاهیمی مثل «فاشیسم» ،
«کاست حکومتی» ، «سرمایه داری تجاری » ،« خرده بورژوازی سنتی » و«جمهوری
ناقص» (و واژه شیک ترانقلاب « پست مدرن»
) و غیره تا چه حد در عبارت بندی این
واقعیت عریان موفق بوده اند ؟ . این مفاهیم تا کجا امتداد تاریخی دیروز را در
امروز نشان می دهند ؟ تداوم تاریخی شیخ
فضل الله نوري را در خمینی و تداوم تاریخی بابک خرمدین را در هزاران رزمنده مبارزه
برای آزادی( و از جمله رزمندگان چپ ) از حاکمیت اسلام چگونه می توان یافت ؟ آیا ذهنیت هایی که این چنین غیر تاریخی و
واقعیت گریز به رويدادهاي امروز ايرانزمين می نگرند، آن شایستگی و مسئوليِت ژرف را
براي ساختن آینده ايران دارند ؟. این ذهنیت از چه چیزی در گذشته می گریزد ؟ .
از واقعیتهایی که برای ذهنيت اسلامی او
دردسر آفرینند ؟.
این
ذهنیت های دنباله رو امروز نیز دوباره با کمک مفاهیم تقلیدی و نجویده قورت داده ای نظیر «پست مدرنیسم » و
غیره به عبارت بندی آن تجربه ها و خطا ها روی می آورند و از اصل مسئله که همان به
چالش کشیدن عقل ابزاری و دنباله رو اسلامی یا روشنفکرانه باشد می گریزند. عقل
دنباله رو ، موجودی گرسنه دانایی و معرفت دیگران؛ امّا ناتوان از اندیشیدن مستقل
است. درمان او با چالشی درونی و دردناک رقم می خورد و برای این چالش باید همه
معرفت های موجود رایج و حاکم را به دامنه پرسشگري و سنجشگري کشيد وآنها را از نو، در راستای « خود یافتن »
سامان داد. باید گسست و خود را بازيافت و جوينده و پرسنده و سنجشگر شد. باید
کاربست خرد سنجشگر و پرسشگر را در برابر عقل دنباله رو به تن خویش از سر آفرید.
اندیشیدن، تلاش براي آفرینش خود و گام نهادن آگاهانه به گستره پر خطر و مجهول
آزادی است. این خواست و عزم راسخ با یک دیرکرد تاریخی بزرگ ، تازه از سوی شمار
اندکی از روشنفکران ما در حال آغاز شدن است.
پیشتر اشاره کردم که پرسش
ازتاریخ و چگونگی برآمد عقل غیر سنتی با پرسش از روند چالش این عقل با عقل
ایمانخواه اسلامی جدایی ناپذیر است. اکنون این موضوع را در چند پرسش دیگر می
گسترانم. آیاسکوت کم و بیش رایج و شایع روشنفکران در باره تاریخ و چگونگی
این گلاویزی، خودش روشن کننده بسیاری از واقعیت های سر سخت و انکار شده و نشانی از
پوچی ادعا های مربوط به چیرگی عقل شکاک وسنجشگر در میان ما نیست ؟. شاید پیش پا
افتاده ترین و واقع گرایانه ترین – اما نه درست ترین - توضیح از سوی عقل تابع
روشنفکرانه این باشد که با وارد شدن ظواهر زندگی مدرن و امروزی در ایران ، سرمایه
داری یا مدرنیته و غیره، خود به خود، جزیی از چهره ي مناسبات زندگی ما مي شوند.
این توضیح با زبانی الکن می گوید که مدرنیسم به مرور، ذهنیت انسان ها را متناسب با
شیوه زندگی جدید ، تغییر می دهد و خواه ناخواه، مفاهیم عقلی جدید نيز اندک اندک در
ذهنیت مردم یا روشنفکران جا می افتند. این گونه توضیحات
روبنا – زیر بنایی مورد علاقه مارکسیست های تازه کار نیز در شناخت واقعیت برای
تغییر آن بسيار بي تاثير است و در این ناکارایی سرنوشتی بهتر از سایر مقولات عقل
تابع نخواهد داشت.
نخست
اینکه در تاریخ و تجربه اروپاییان از« خود کاری » در انتقال مفاهیم عقلی خبری نیست . هر کشور اروپایی راهی را متناسب
با توانایی فکري اندیشمندانش و فرهنگ آفرینانش رفته است و بر انگیخته شدن از تجربه
تاریخی دیگران برای نوشدن فکری و فرهنگی با جبر تاریخ یکی نیست. شکست تجربه دنباله روی بلشویسم از مارکسیسم
اروپایی و واقعیت های امروز جامعه روسیه به خوبی نشان می دهند که بلشویسم تنها
روکشی نازک بود بر یک جنبش برابری طلبانه بدوی و خشن و نسبتا بی فرهنگ طبقات فرو
دست جامعه روسیه (چیزی در حدود مستضعفان اسلامی در ایران) و بکار بردن تئوری ها و کلمات مارکسیستی از
سوی رهبران آن با باز اندیشی آن مفاهيم همراه نبود. زایمان بلشویسم در برابر مارکسیسم با فرهنگ تر و
اروپایی تبار روسی ( آن چه لنین به طعنه «مارکسیسم قانونی» می نامید ) در یک
گلاویزی حاد بر سر مجاز نبودن «آزادی انتقاد در حزب پرولتری » ، یعنی رد آزادی
اندیشه نشانه گذاری شد و این چنین بود که این رويداد به عنوان یک «ایدئولوژی علمی»
یا یک مذهب جدید روسی با واژگان مارکسی پا به زندگی اجتماعی و تاریخی نهاد و بنیان
یکی از هولناک ترین و تبهکار ترین خود کامگی های جهان معاصر را گذاشت. بلشویسم
همواره فرسنگ ها از بنمایه ها و سر اندیشه های تاریخی و بستر فرهنگی و اجتماعی
سوسیالیسم فرهیخته اروپایی فاصله داشت. سوسیالیسمی که یک پا در اومانیسم داشت و پای دیگر در جنبش های فلسفی مطرح آن
روزگار.
امروزه نیز پس از پایان کابوس کمونیسم روسی می
توان در هر یک از کشور های اقمار شوروی به خوبی دید که در هیچ کجا انتقال خود به
خودی اندیشه های مدرن صورت نگرفته است. هر کشوری راهی را پیموده است متناسب با
توسعه فرهنگی و تلاش روشنفکرانش و فرهنگ آفرينانش در جابجایی مفاهیم عقلی و عبارت
بندی جدید آنها بر شالوده ي فرهنگ و تمدن مردم خودشان؛ يعني در آفرینش های فرهنگی
و فکری نو که به تغییر در آگاهبود انسان ها بانجامد. اصولا
نیز این برداشت خود کارانه و طبق قوانین
آهنین از جایگزینی مفاهیم عقلی از یک
فرهنگ به فرهنگ دیگر ، ویژه ذهنیت دنباله رو وعقل اکتسابي و معلومات گرا
ونیندیشنده است. این بر داشت از نظر شناخت واقعیت، ماجراجویانه و بدون
پشتوانه فکري است و ارج و کوششي برای روشنگری قایل نیست. شاید این عقل دنباله رو
روشنفکری به دلیل «واقع بینی» بر نقش اندک خود و
ناکارایی پارامتر های کوچک در برابر پارامتر های بزرگ است که امروزه به مرور به کشف همه جانبه تر فضیلت
های جبر تاریخ موفق شده است و به نيروي فهم و خرد خود پشت پا مي زند تا زمام امور
هستی اجتماعی و بهبود کار جامعه را به نیرو هایي ماوراءالطبيعه يا الهي يا بالاتر
و براتری مثل واقعیت ها و مناسبات اجتماعی و غیره وا گذارد. نوعی بازگشت به دامچاله ي عقل ایمانی ؟ . نوعی مسئوليّت
گريزي و واگذاري مسائل اجتماعي و جهاني به نیرو هایی بیرون از گستره ي آزاديها و
اختيارات انسان ها بر سر نوشت او؟. نوعی معلق بيني از انقلابی طرفدار مکتب اصالت
اراده به کاريکاتوري واقع بین؛ ولي طرفدار و مبلّغ جبر تاریخ ؟.آِیا این سرنوشت
اندوهبار، شایسته روشنفکری ایرانی است ؟.
ما
در تجربه کشور هایی مثل عربستان سعودی به خوبی می بینیم که گذر زمان به خودی خود و
حتی در همراهی با آخرین دستاورد های فنی و تکنيکي غرب نیز به نو شدن و انديشيدن و
دگرگشتهاي فکري نمی انجامد. به زمان در گستره تحولات اجتماعی نباید چون مفهومی
فیزیکی و اشاتولوژيکي و دستور زباني نگاه کرد که دیروز را از امروز جدا می کند؛
بلکه آن را باید فلسفی دريافت و فهميد و اندیشید. زيرا مقوله ي زمان در تفکّر
فلسفي هر پُرسماني را در یک بستر مفاهيم اجتماعی وتاریخی و رواني مي انديشد که از
رويدادهاي اجتماعي از گذشته هاي دور تا امروز و فرداها مستقل هستند. زمان در تفکّر
فلسفي، يک مقوله ي فکري است؛ نه فيزيکي و قراردادي. عربستان سعودی و همه کشور های
مشابه اسلامی از نظر زمان فیزیکی در سده بیست و یکم اند . اما در این کشور ها که
مبانی عقیدتی اسلام تعیین کننده ذهنیت انسان ها ست ، هنوز زمان از نگرش فلسفی
کاربردی ندارد . در این سرزمین ها اندیشیدن مستقل جای متابعت از عقل ایمان خواه
اسلامی را نگرفته است. تفکر فلسفی اما همواره به فراسوی زمان فیزیکی و قراردادی
گام می نهد تا در پدیده ها و رویدادها بتواند عینی بیاندیشد. چیرگی عقل تابع
هم چون حصاری باز دارنده و تضمین کننده
، کودکی عقلی انسان را ابدی می کند زیرا راه سنجش و پرسش به تن خویش و از
درون تجربه ها و بازیافت های فردی را می بندد. عقل تابع را با چون و چرا کاری
نیست. این که این عقل در یک جامعه در سده سیزدهم چیره است و در جامعه ای دیگر در
سده بیستم ، از اصل موضوع چیزی نمی کاهد.
تجربه
کنونی ما ایرانیان نیز همانطور که پیشتر نشان دادم سرسختی و سماجت زره عقل سنتی
اسلامی و در بهترین حالت، با روکشهایی امروزی را نشان می دهد. پیشتر دیدیم که عقل
دنباله رو چه دریافتهای آشفته ای از
واقعیت حکومت آخوندي دارد . ما
روزانه، بازار آشفته سیاستی را می بینیم که این عقل می خواهد آن را سامان بدهد.
اکنون به این موضوع، نگاهی دیگر می اندازم. زمینه های برآمد حکومت آخوندي در ایران
از سوی روشنفکران، چگونه ارزیابی می شود ؟. توضیحات روبنایی – زیر بنایی در یک
وارسی اولیه انتقادی اما از رودررویی هوشمندانه و سنجشگر با یک واقعیت سر سخت تر و بسیار زمینی تر می
گریزد و آن بازشکافی این که چرا در اوج چیرگی ظواهر مادی تمدن غربی در پایان دوره
حکومت پهلوی و درست زمانی که ایرانیان از نظر مادی و رفاهی به مناسب ترین شرایط پا می گذاشتند ، بزرگترین انقلاب
ارتجاعی و تاریک اندیشانه تاریخ ایران ، آن هم با مشارکت و همدلی اکثریت عظيمي از
روشنفکران و طیفهای سیاسی متضاد ، در سال 1357 ، ایران را دهه ها عقب برد ؟. آیا
این انبوه روشنفکران و فعالین سیاسی ، که بخشی از آنان مدعیان با نام و نشان
روشنفکری ایرانی بودند وهستند و بسیاری در باختر زمین نيز زندگی کرده یا آموزش
دیده اند با کمک کدام مفاهیم عقلی و چگونه در خدمت
یک تحول ارتجاعی در آمده و خود اولین قربانی آن شدند. ؟. مارکسیست ها و ملی گرایان
و میهن دوستان و روشنفکران مستقل ایرانی چرا و چگونه به این دامچاله افتادند ؟.
مگر نه این که اینان طبق تعریف ، وحتی برمبنای شعارهای تقلیدی جدایی « دین از دولت
» که در برنامه های سیاسی هر حزب مدعی لاییک بودن در ایران دیده می شود ، می بایست
نسبت به دخالت آخوند در راستای ولایت
اسلامی بر جامعه بدبین باشند و دست کم تجربه خون دل خوردن روشنگران دوران مشروطیت
برای به کنار راندن هیولای تاریک اندیشی و آخوند و پیش نماز و حاکميّت الله
را پیش چشم می داشتند ؟ . این پرسش را می
توان به هزار گونه وااندیشید و در هر
وااندیشیدنی با چهره های دیگری از آن آشنا شد. براستی
چرا روشنفکری ایرانی این چنین نسبت به آخوند و به ویژه نسبت به اسلام به
عنوان بنیاد تئوریک ولایت او بدون
سنجشگري است ؟. چرا نقد تصویر اسلام از جهان ، از خدا و از انسان جایی این چنین
اندک در کار فرهنگی و سنجشگرانه ما دارد؟. رابطه این کم کاری با عقل دنباله
روانه روشنفکران غرب گرا چیست ؟.آیا او
هرگز توانایی پایان دادن به خود فریبی
«احترام به عقاید توده ها » را خواهد یافت ؟ .
از
این پرسش های تکاندهنده و بسيار تلخ نباید گریخت. ریشه های گرایشات تاریک اندیشانه
روشنفکری و هم جنسی آن با عقل تابع اسلامی را باید در تمامی وجوه آن شناخت و از آن
درس گرفت. اینکه چرا در جریان انقلاب 57، اکثریت عظيمي از روشنفکران و شمار بزرگی
از با سوادان و تحصیل کردگان به خدمت آگاهانه یا ناآگاهانه یک تحول ارتجاعی و ضد
ایرانی و ضد مدرن و ضد دموکراسی در آمدند را نباید به عنوان موضوعی برای تصفیه
حساب و ادعای گناهکاری دیگران و بیگناهی
«من» بکار گرفت و یا در خدمت توجیه
دیکتاتوری دوران پهلوی و یا برعکس برای انکار تلاش های مثبت در این دوران برای
سازندگی و نو کردن مادی جامعه ایرانی بکار برد
و یا در راستای یک انتقام کشی از
روشنفکران و یا خود آزاری منزه طلبانه و ویرانگر دید. روشنفکری ایرانی را باید بر
بستر تاریخی و زمینه عینی تربیتی و اجتماعی اش دید و به دامنه سنجش و پرسش کشاند و
برای تغییر و اصلاح مثبت در ذهنيّت اسلامی اش مبارزه فکری سنجیده و با حوصله را به
پيش برد. آن نگاهی که وارد شدن ظواهر تمدن غربی و روخوانی سطحی ، دنباله روانه
وغیر سنجشگرانه مفاهیم عقلی آن و به ویژه
بدون گلاویزی با عقل سنتی اسلامی را با «مدرن» شدن جامعه (به معنای اروپایی و غربی اش) و مفاهیم
عقلی اش یکی می گیرد بدون تردید بر خطاست و ناتوان در درک و دریافت ریشه های بحران
مدرن نمایی و پیشرفت بی ریشه و سطحی در
ایران و از جمله بحران عقل تابع.
اینکه
روشنفکران و طبقات جدید جامعه ( در انواع و اقسام تئوری هایی که جامعه ایرانی را با مفاهیمی مثل « سر مایه
داری » یا« مدرن» توضیح می دهند) در
جریان انقلاب تاریک اندیشانه و ارتجاعی 1357 با آخوند ها همراه و در همین راستا
نیز قربانی شدند را باید به عنوان موضوعی برای پژوهش مستقل مفاهیم عقلی «مدرن» این
روشنفکران و طبقه میانه جامعه
ایرانی وچرایی شکنندگی این مفاهیم عقلی
در برابر عقل سنتی و چرایی عبور پذیری
مرزهایش با مرز های عقل ایمانی و سنتی اسلامی دید. براستی
چرا عقل «مدرن» طبقات جدید جامعه و روشنفکران آن در یک لحظه کم نظیر و استثنایی ،
بر صحنه تاریخ حاضر شد ، جامه ي شبه مدرن از تن فر افکند ، قبای اسلامی پوشید و
عینیت و هم جنسی خود با عقل سنتی و ابزاری اسلامی ، آنهم از نوع ناخوشايند وآخوندی
اش را به همگان نشان داد.؟. دراین واقعیت تلخ باید اندیشید واز ناگواری
پرسش نباید گریخت. به علاوه باید پرسید که چرا اکنون در ایران، حکومتی بر قرار است
که بنیاد موجودیت خود را نفی و انکار
پایه ای ترین حقوق شهروندی ( پیش شرط جامعه سرمایه داری و مدرن ؟ ) قرار
داده و نوعی خلافت اسلامی را در شکل «جمهوری» بر قرار می کند و چرا، نه جامعه در
کلیت خود، نه گروه بندی های اپوزیسیون قادر به بر انداختن این نا به هنگامی تاریخی
نیستند ؟. به راستی ریشه این نابهنگامی را باید با کدام داده های تاریخی و اجتماعی
ایران توضیح داد؟. براستی کدام گذشته در امروز ما تداوم یافته است و سنجشگری ما
از آن گذشته و این امروز چگونه است ؟.
براستی
چرا هیچ جنبش اجتماعی دیگری ، هنوز و در اکنون تاریخی ما
، توانایی و گاه حتی خواست و
اراده انکار و کنار نهادن روحانیت (چه به عنوان حاکم و چه ، همچون دوره پهلوی ، به
عنوان شریک غیر رسمی در حکومت) را ندارد ؟. براستی چرا در شرایط نسبتا مناسب وجود
یک جنبش مسالمت جوی ، زندگی گرا و روشن اندیش و
مردمي در ایران ، اپوزیسیون حکومت اسلامی، توانایی پیوند خوردن با آن را
نمی یابد و بخشی از آن با تمام انرژی خود تلاش می کند که این جنبش جوانان و زنان
را به دنبالچه حاکمیت آخوند تبدیل کند و بخشی دیگر مردم را تنها برای شورش و بلوا
مفید می داند ؟ چرا مضمون سیاست از نظر روشنفکران ايراني، سازمان دادن زندگی بهتر
و همگرایی نیست ؟. چرا بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی حتی حاضر نیست در مورد
استفاده از شرایط مناسب بین المللی برای مبارزه بر علیه جمهوری اسلامی به عنوان یک
امکان، به طور جدی فکر کند. چرا شان نزول
انواع و اقسام بیانیه ها و منشور ها و امضا های جمعی ، یا دست کم بیشتر آن ها ،
واگرایی و کارشکني است؛ نه همگرایی و همکاري بر شالوده پرنسيپ سنجشگري آرا و روشها
و برنامه هاي يکديگر ؟.
با
بازگشت دوباره به پرسش های اصلی می پرسم که با اين تفاصيل، روحانیت نماد
چیست؟ چرا جامعه ایرانی حتی پس از مشروطه
نیز توانایی به کنار گذاشتن و خنثا کردن اقتدار معنوی و اجتماعی اش را ندارد؟ و در
بهترین حالت در دوره پهلوی آن را با سرکوب دولتی، نه گلاويزي فکري و سنجشگری فلسفی ، تا حدودی محدود می کند ؟. چرا در
جامعه روشنفکری ایرانی ، چپ دنباله رو بیگانگان از نظر فکری چیره می شود نه چپ
مستقل ، و در میان مردان سیاسی ایرانی شمار بزرگی از وابستگان و نوکران بیگانگان
یافت می شدند و چرا هنوز برای بسیاری از روشنفکران ما ، منافع ملی ایران جایی در
سیاست ندارد و هر گونه بازنگري و باانديشي بُنمايه هاي فرهنگ ایرانی به عنوان
ناسیونالیسم، بدنام و کوبیده می شود ؟. چرا هنوز بسیاری از روشنفکران ایرانی خود را به نوعی ضمیمه امت
اسلامی و عربی می بینند و مثلا سیاست منطقه
ای ایران را متناسب با منافع ملی ایران عبارت بندی نمی کنند ؟. رابطه همه اینها با ناتوانی در مقابله با عقل
ایمانخواه اسلامی و نهاد ارتجاعی و ضد ایرانی روحانیت شیعه چیست ؟ و رابطه این ناتوانی در اکنون تاریخی ایران با
مقولات عقلی و مفاهیم شناختی جامعه
ایرانی و دید گاهها و ابزار های فکری و مسلکی نیرو های آلتر ناتیو روحانیت ( سلطنت
، چپ ، روشنفکران ، ملی گرایان،
جمهوريخواهان ) چیست ؟. رابطه نا توانی در پیکارفرهنگی با هیولای جهل ایمانی با ادعا های دور و دراز مدرن و پست مدرن بودن
جامعه ایرانی چیست ؟ . براستی این چه عقل مدرنی است که نه توانایی و نه حتی خواست
سنجشگری جدی و فلسفی آخوند وعقل ایمانی او را ندارد و کار اصلی اش ،در بهترین حالت
تقلید و تکرار نجویده و نفهمیده مقولات عقلی و نظرات جدید غربی است ؟. آیا مثلا
گرایش کنونی بخشی از مارکسیست های پیشین ایرانی به سوسیال دموکراسی اروپایی با
سنجشگری و باز اندیشی تجربه های آن همراه است ؟. کدام روشنفکر سر شناس چپ و سوسیال
دموکرات ایرانی تا کنون به بررسی انتقادی
و مستقل تجربه سوسیال دموکراسی اروپایی روی آورده است ؟.
آیا این نوع گسست از کمونیسم و روی آوردن به سوسیال دموکراسی (و یا لیبرالیسم و
غیره) یاد آور گسست سطحی کمونیست های ایرانی از اسلام شیعه نیست که روزگاری زنده
یاد احمد کسروی با طنزی تلخ، شله قلمکار بودن آن را پیش بینی کرده بود ؟.
آیا
پرسش های بالا دلیلی روشن برای این که عقل تابع آخوندی اکنون در شکل پیچیده تر و
امروزی تر عقل تابع روشنفکرانه و فاضلانه به ادامه زندگی می پردازد و تنها گسست و
تحول در مفاهیم و بنیاد های آن ، ادامه زندگی اش را دشوار خواهد کرد ، نیست ؟.
کدام تغییرات باید در مفاهیم عقلی آلتر ناتیوهای گونا گون روحانیت صورت بگیرد تا
جامعه، توانایی ایستادن بر پاهای خود و بربنیان خرد مهر
ورز را بیابد و خود بر بنیان « خرد مهر ورز » و تجربه و آزمون های
زندگی، بدون الّله و رسول و آخوند و
روشنفکران و ایدئولوژی های رهایی بخش
اینان ، براي سامان دادن به زندگی در
گيتي بپردازد؟. روشنگری دراندیشیدن مستقل با مغز خويش و
نبرد فکری بزرگی که با آخوندها دارد و در مسئوليت روشنگرانه و توضیحی پر سنگلاخی
که فرا روی جامعه روشنفکری ایران است ، باید در چگونگی تغییر مفاهیم عقلی در جامعه
در تمایز با عقل حاکم و ایمانخواه اسلامی تامل کرده و شیوه های گسستن را بیاموزد و
به تن خويش تجربه کند. سمت و سوی اصلی سنجشگری فلسفی نیز باید اکنون، آزمودن شیوه
های گسستن از معرفت های رایج و حاکم باشد و عبارت بندی فلسفی این تجربه گسستن و
خود بازیافتن در کلمات فردي.
روشنگری
با پرسشگري در باره ي « من کيستم؟ » آغاز مي شود؛ نه با تعهد. نه با بسیار دانستن. نه با امروزی بودن یا اداي «عقل گرايي» در
آوردن . روشنگری بی تردید و قبل از هر چیز با انديشيدن در باره محتويات ذهنيت و
لايه هاي رواني فردي و اجتماعي کار دارد و بدون تردید این پرسیدن، او را به تعهد و
به دانستن همه جانبه و آگاهی از روند های
اندیشگی جهان امروز و اندیشیدن بر بنیان خرد سنجشگر انسانی می کشاند. روشنگری با
یافتن پاسخ برای چرایی واقعیت ها کار دارد وبرای یافتن پاسخ ، باید لاشه معرفت ها
و هنر نعش کشي ايده ها و افکار مرده را از شانه فرو افکند و خودش به تجربه هاي
فردي رو آورد.
ابزار های شناخت در راستای پرسش و برداشت
یا تاویل یا تفسیر از واقعیت و حقیقت لازم؛ اما کافی نیستند. آن چه تعیین
کننده است «خویشتن » انسان پرسنده و جوينده و شکّاک و سنجشگر است . بدون یک خویشتن
پرسنده و شکاک و انديشنده، فقط می توان از دام یک « حقیقت » به دام یک « حقیقت» دیگر
و از چاه یک معرفت به چاله یک معرفت دیگر فرو افتاد و باز هم واقعیت را ندید و نشناخت. می توان چون «خری در پوست شیر » در بیرون مدرن و نو بود؛ ولي در
درون و ذهنيّت سنتی و مرتجع و اسلامی آراميد. می توان دکارت وهگل و مارکس را خواند
و حتی شناخت، می توان در غرب آموزش دید و دکتر و پروفسور و استاد شد؛ ولي همچنان
سنتی ماند . برای سنتی نماندن باید
آگاهانه با مفاهیم عقلی با معرفت های حاکم در آگاهبود خود شک کرده و پس از باز
اندیشی آن ها و پس از خودی کردن آنچه که با ارزش است و بهنگام را نگاه داشت.
برای
باز اندیشی معرفت های حاکم باید از بنمایه های فرهنگ ايراني انگيخته شد و از آن
تجربیات مایه ای که خمیر مایه هر فرهنگی را می سازند ، از فرهنگ خود، مايه هايي را
از بهر خويشانديشي اخذ کرد . روشنگری ایرانی باید بپرسد که «من» فرهنگی انسان
ایرانی را کدام سر اندیشه ها و تجربه ها
شکل داده اند ؟. کدام آرمان های سیاسی و اجتماعی و بهمنشی و کدام تصاویر از جهان و
انسان این «من» را ساخته یا دگر گون کرده
اند ؟. کدام گلاویزی ها و چالش ؟. با نگاه به درون خود و با آگاهی از آنچه هستیم،
می توان به سراغ تجربیات و اندیشه های دیگران رفت . تنها از درون فرهنگ خود، از
درون فرهنگی که مايه هايش را بي ميانجي تجربه کرده ايم؛ ولي تا امروز در باره
تجربه هايمان نيندیشیده ایم، می توان پايه هاي گفت – و – شنودهاي سنجشگرانه با خود
و دیگران را آغاز کرد. می توان از اندیشه ها و تجربیات دیگران برانگیخته شد و آنها
را به تن خویش باز اندیشید . بدون نگاه از درون خود و از ژرفای تجربه خود، ما نمی
توانیم با اندیشه ها و تجربه های دیگران، رابطه گفتگو و فراگیری و انگيزشي داشته
باشیم.
بیاد داشته باشیم که هر اندیشه جهانی در یک چارچوب فرهنگی و زبانی معینی
تولد می یابد و در چنین چارچوبی نیز دوباره یا چند باره عبارت بندی می شود.
روشنگری، مترجم پاسخ های دیگران به پرسش تجدد
نیست؛ بلکه قبل از همه پاسخی به این پرسش است که برای نوشدن، چه آرمان هایی در
فرهنگ مردم وجود دارند و دیگران برای نوشدن چه تجربه هایی با ارزش و به هنگام برای
من و ما دارند؟. امروزه برای ما، نوشدن به چه معنا ست ؟ برای نوشدن همه جانبه
جامعه ایرانی باید در بنمایه های زیبایی و پیوند و مهر و قداست جان و شادخواري و
گيتي پروري و فروزش زندگی در برابر بنمایه های قهر و خشونت و خونريزي و چپاول و
متابعت ایمانی و کینه توزی اسلامی از سر اندیشید . برای نو شدن باید عقل ایمانخواه
و آلتی اسلام و عقل دنباله رو تابع شبه مدرن را با خرد پرسنده و مهر ورز و سنجشگری
که تنها تجربه انسانی را برای داوری در واقعیت و یافتن چهره هایی از حقیقت و سامان
دادن به گيتي و زندگی کافی می داند جایگزین کرد. چالشی را
که در برابر روشنگری است، می توان در چند
کلمه کوتاه، بيان کرد : باز یافتن خود در یک گستره فردی ، فرهنگی ، تاریخی. آفرینش
«خویشتن» از نو و همواره، سامان دادن به زندگی بر شالوده وجدان فردي وآگاهبود خویشافریده.
تاریخ نگارش : سه شنبه، 2003/03/11
آدرس پست الکترونیکی نگارنده : arjemandrad@yahoo.com
درج این نوشته در نشریات
وتارنما های اینترنتی بدون تغییر آزاد است.
نویسنده از دریافت دیدگاه های
خوانندگان شاد می شود.
این نوشته در تارنمای
اینترنتی فرهنگشهربایگانی خواهد شد : www.farhangshahr.com
ایرج
ارجمند راد