احسان طبری: فيلسوف يا ضد
فيلسوف
اخيرأ به همت تنی چند از
خوانندگان، احسان طبری به سايت کافر نيز رسوخ کرده است. در اين نوشته، پس از بررسی
اظهار نظر برخی از خوانندگان، به اين مطلب می پردازم که آيا آقای طبری را بايد خرد
ورز ناميد يا خرد ستيز؟ آيا او يک عنصر کافراست يا مسلمانی در پوشش مارکسيسم؟ آيا
اورا با داشتن درجه دکترای فلسفه بايد فيلسوف ناميد يا ضد فيلسوف؟
ابتدا از آقای بابی کوهی
شروع کنم که درباره ی کتاب آقای طبری تحت عنوان " برخي بررسي ها درباره جهان
بيني ها و بينش هاي اجتماعي در ايران"
نوشته است " كتاب مذكور يكي از برجسته ترين كتابهايي است كه واقعا
جنبه علمي دارد و بصورت كاملا تحقيقي ميباشد." بابک درجای ديگرمی
گويد" كتابي علمي و دقيق مي باشد تر ديدي نيست و تا كنون كتابي همانند آن
نديده ام."
اينجانب با آقای کوهی
موافقم که اين کتاب دارای ارزش اطلاعاتی فراوانی ا ست. ليکن برخلاف نظرآقای کوهی
ازديدگاه اينجانب اين کتاب نه ارزش علمی چندانی دارد، نه دقيق است و نه منحصر به
فرد. ارزش علمی ندارد زيرا کتاب درغالب موارد از ذکرمنابع مورد استفاده خودداری
کرده است. اين اشکال بزرگی است زيرا خواننده قادرنيست با مشاهده و مقايسه ی منابع،
به ارزيابی اظهارنظرهای نويسنده بپردازد. بسياری از منابع مورد استفاده نويسنده
جنبه ی انتخابی دارند. به اين معنی که بصورتی آگاهانه منابعی را انتخاب کرده است
که با خط فکری اش بخواند. مشکل کار نويسنده دراين است که او به منابع دست دوم وسوم
و غالبأ دستاوردهای ديگران متکی بوده است تا بررسی وتحليل مستقل منابع دست اول.
اين شيوه درديگر نوشته های احسان طبری نيز می توان مشاهده کرد. از نظرايشان اظهار
نظر دانشمندان شوروی سابق وحی مــُنزل است. کمتر ديده ام که او از محققين
"خودی" انتقادی شايسته به عمل آورد.
از نظر شيوه ی تحقيق نيز
متاسفانه طبری با يک سلسله جزم ها و پيش برداشتهای ذهنی شروع می کند. او واقعيت ها
را از صافی ايدئولژی توده ای شوروی زده که ظاهری مادی وباطنی مذهبی واسلامی دارد
می گذراند. با اسلام نيز جا بجا مماشات می کند. مثلأ در مقدمه ی جامعه ی ايران در
زمان رضا شاه می گويد تنها کشوری که همواره از صميم قلب خيروصلاح جامعه ی ايران را
طلب کرده، همسايه ی شمالی ما بوده است. درحالی که يک کودک دبستانی نيز با مراجعه ی
اجمالی به تاريخ می تواند به عکس آن پی ببرد.
محتوای کتاب " برخي
بررسي ها درباره جهان بيني ها و بينش هاي اجتماعي در ايران" ما را به بی دقتی
وشيوه ی التقاطی نويسنده رهنمون می سازد. ازعنوان کتاب شروع کنيم که گاهی به جنبش
های اجتماعی پرداخته وگاهی از موضوع خارج شده در باره آيين مهر، مصطلحات فلسفی،
بزرگمهر بختگان، سلمان فارسی، خيام،
ناصر خسرو، خواجه نصيرالدين طوسی، حافظ و طالبوف سخن گفته است. شايد می شد از اين
شخصيت ها در چهار چوب جنبش های فکری سخن گفت، ولی در رابطه با جنبش های اجتماعی
متاسفانه درغالب موارد ارتباط محکمی بين انديشه های روشنگرانه وحرکت های مردمی
(غالبأ دهقانی) وجود نداشته است. نويسنده دراين کتاب گاهی به جابلقا می رود گاهی
به جا بلسا، زمانی به نعل می زند وزمان ديگر به ميخ. او به قول کتاب "آليس در
سرزمين عجايب" از بسياری از چيزها سخن می گويد ("ازکفش ها وکشتی ها، از
کلم ها وشاهان، از لاک کاغذ...)، او معلومات وسيعی را عرضه می کند که عمق ندارد و
به خواننده ديد وبينش ارائه نمی دهد. همه ی اينها کتاب را بصورت يک اثرغير علمی در
می آورد. کتاب حتی فهرست اعلام ندارد.
کتاب بالا نه تازگی دارد
ونه از انديشه ای نو واصيل برخوردارا ست. اين کتاب دربهترين حالت خود نوعی آرشيو
است که اطلاعات مختلف را بهم مونتاژ کرده است. ما سالها قبل ازآقای طبری، محققين
ايرانی (يا ايرانی الاصل) داشته ايم که کارهای اصيل وبکری را در مورد ايران واسلام
ارائه داده اند. مثلأ در کتاب "مکتوبات کمال الدوله" اثرارزشمند ميرزا
فتحعلی آخوند زاده چنان اصالت، روح استقلال علمی وتحقيقاتی وقدرت تحليل می بينيم
که قابل مقايسه با نوشته های آقای طبری نيست. درزمان خود ما کسانی مانند علی دشتی
(در 23 سال و ساير آثاری که درباره ی خيام، سعدی وحافظ) نوشته است بمراتب از طبری
فراتر می رود. کتب ترجمه شده مانند "درس هائی درباره ی اسلام گولدتسهير واسلام
درايران پطروشفسکی ارزش علمی وتحقيقاتی بمراتب فراتری از اثر آقای طبری دارد.
دانشمند ايرانی علی ميرفطروس برخلاف طبری هم ازيک ديد مستقل بر خوردار است وهم در
حوزه تحقيق تا جائی پيش می رود که جنبش های فراموش شده را با دقت وتفصيل فراوان
بررسی و موشکافی می کند. آنان که کتاب طبری را بی نظير می دانند، بهتراست سری به
کتاب "تولدی ديگر" اثر دکتر شجاع الدين شفا بزنند تفاوت را بچشم جان
ببينند.
بابی کوهی درادامه نوشته
ی خود گفته است " گفته اند كه وي در زندان نادم گرديد و شروع به تفسير قرآن كرد."
ايشان سپس در مورد توبه نامه ی طبری بنام گژراهه می نويسد که بنظر برخی "اين
سبك نگارش وي نمي باشد و به وي تحميل كرده اند." من تا اينجا با آقای کوهی
موافقم که نبايد احسان طبری را بخاطر مصاحبه تلويزيونی اش، تفسير قرآن اش درزندان
ويا نوشتن گژراهه تکفير وطرد کرد. البته بودند روشنفکرانی که در شرايط بدترچنين
کارهائی را انجام ندادند. بهرحال اين يک واقعيت ا ست که اعترافی که درزندان وزير
شکنجه گرفته شود و کتابی که درچنين شرايطی برشته ی تحرير درآيد فاقد اعتبار ا ست.
ليکن من آقای طبری و حزب توده را محکوم می کنم بخاطربرخوردهای قبل اززندان وقبل از
سرکوب همه جانبه ی حزب توده توسط جمهوری اسلامی.
ماه ها قبل از دستگيری وحتی در دوران
آزادی نسبی اوايل سا ل 1358، طبری وحزب توده بارها و بارها، بخاطر مقاصد سياسی
وحزبی وشايد بدستور کا.گ.ب. شوروی اعلام داشتند که بين اسلام و "سوسياليسم
علمی" هيچگونه تفاوت ايدئولژيکی وجود ندارد. اين برای يک انسان روشنفکر نوعی
خود کشی است و برای جامعه فاجعه بار. طبری ويارانش علاوه بر اسلام، به جامعه ما
نوعی اسلام بی الله وگونه ای دين در
پوشش مارکسيسم ارائه دادند ودراين راه کاتوليک تراز خود پاپ شدند وتا جائی پيش
رفتند که خود نيز در سلاخ خانه ی جمهوری اسلامی درراه خدا واسلام عزيز قربانی
شدند. کتاب گژراهه بنظر حقير متن بزرگ شده، اغراق آميز تر شده همان خطی است که
طبری وحزب توده اش از آغاز ظهور فتنه ی خمينی از آن جانب دار ی می کردند.
برخورد اغراق آميزديگری
که دراين سايت بعمل آمده است ازآن کسانی است که احسان طبری را " فيلسوف
نامدار ايران" خوانده اند. اين دوستان گويا فراموش کرده اند که فرق است بين
فيلسوف وکسی که اطلاعات فلسفی دارد و اين اطلاعات را بصورت علمی ويا غير علمی با
ديگران درميان می گذارد. فيلسوف کسی است که از خود مکتبی نو و نظريه فلسفی تازه ای دارد
که ضمن مطالعه وپراتيک عميق ومستقل خود به آن دست يافته است. چنين نظريه ای
نه تنها در تحول بعدی انديشه ی بشری کارساز است بلکه خود در تحول ( ودر مورد فلسفه
های واپس گرايانه پس روی) جامعه نقش فعال ايجاد می کند. حتی اگر قبول کنيم که احسان
طبری جوانان ايرانی را به گذشته ی درخشان خود آشناکرده، نمی توانيم اورا مبشر
ومؤسس يک ديده گاه فلسفی تازه يا مکتبی نو درتاريخ انديشه ی ايرانی بحساب آوريم.
آنان که طبری را فيلسوف می دانند بايد برای ما روشن سازند که ميراث فلسفی او برای
ما مردم اسلام زده ی ايران چيست؟ نسخه برداری از انديشه ديگران و گردآوردن آنها در
يک مجموعی که فرد را فيلسوف نمی کند. البته اين کار به نوبه ی خود می تواند مفيد
باشد، ليکن هنگامی که درپياده کردن اين انديشه ها و استفاده ی عملی از آنها فرد
حلقه ی بندگی اربابان قدرت و خرافات را به گوش کند، اين انديشه ها به ضد خود تبديل
می شوند. دراين رابطه احسان طبری را بجای خرد ورز بايد خردستيز بناميم.
آقای دکتر گلمراد مرادی در رابطه با کتاب
" برخى بررسيها درباره جهان بينى ها وجنبشهاى اجتماعى درايران"به
جوانان توصيه می کند که كتبی ازاين دست بخوانند "كه درس رزم و زندگى را به
انسانها بيآموزند و آنان را با گذشته خويش آن گونه كه بوده، نه آنچنان كه قلدرها
امربنوشتنش داده اند، آشنا نمايند، كتبى كه براستى قهرمانان تاريخ را معرفى مى
نمايند و به انسانها ياد مى دهند كه در برابر زورگوئى سكوت نكنند، سر فرود نياورند
و از حق مسلم خود نگذرند. بالا تر از همه به انسانها مى آموزند كه در برابر وقايع
اجتماعى بهر نوعش، بى تفاوت نباشند." اين فرمايش کلی درست، ليکن هرنظريه
پرداز و نويسنده ی هراثر بايدخود آئينه ی تمام عيار افکار ونوشته اش باشد. حال اگر
من به شيوه ای سخن گويم و به شيوه ی مخالف آن عمل کنم، هيچ کس سخن مرا باور نخواند
کرد. متاسفانه احسان طبری ازاين دست روشنفکران غم انگيز جامعه ی ما بود. افسوس وصد
افسوس از جامعه ی بحران زده ی ما از قحطی رجال و نبود خرد وخردورزان نقاد رنج می
برد و درجستجوی قهرمان به چه شخصيت هائی که متوسل نمی شود!
بدتراز قهرمان سازی
افسانه سازی های مؤمنانه و خرافی گرايانه در مورد شخصيت هائی چون آقای طبری است.
آقای دکترگلمراد مرادی يکی از اين افسانه پردازان است. ايشان در رابطه با طبری
وکتابش می نويسند: "گويا 22 سال پيش بخاطر خواندن اين غزل واره زير از
نگارنده كتاب ذكر شده فوق، جوان مبارزى ده ها ضربه شلاق و ماهها زندان را بجان
خريده بوده.
"در بافته زمان و مكان
درخشش ستاره ها ناچيز است و سپرى،
ولى در تلا لوى اشك و تبسم ابديتى است:
ابديت شناخت."
تمام اشکال از اصطلاح
"گويا" ست که نشانه ی آن ا ست که ايشان نه خود شاهد واقعه ی بالا بوده و
اطمينانی ازدرستی آن دارد. بلکه موضوع را از ديگری شنيده وديگری هم ازديگری درست
مانند احاديث نبوی که امروز مبنای قصاص وتعزير جمهوری های اسلامی است. يک انسان
خرد گرا تا زمانی که از درستی موضوعی مطمئن نباشد آنرا بيان نمی کند. من به درستی
واقعه بالا، با توجه به عقل ومنطق وضمن تکيه بر تجارب خود مشکوکم. اگر منظوراز 22
سال پيش اوا يل استقرار جمهوری اسلامی باشد، که درآن زمان حزب توده متحد و طرفدار
سرسخت رژيم بود و رژيم به کل حزب ودستگاه حزبی کاری نداشت تا چه برسد به چند خط
شعر از آقای طبری. درزمان شاه نيز حتی در مخوف ترين زندان های شاه کسی را صرفأ بخاطر چند خط شعر شکنجه
وزندانی نمی کردند. آقای دکتر از شما بعيداست که بعنوان يک خردورز برای ما خدا
وپير وپيغمبر بسازيد!
ناگفته نگذارم که من با نظرآقای دکتر
گلمراد مرادی موافقم که" كنجكاوى و مطالعه كه از شرايط اوليه و كليد معما گشا
است، لازم و ضروريست. غفلت از آن تيشه به ريشه خويش زدن است." با وجود اين
بايستی اضافه کرد که مطالعه بايد با تجزيه وتحليل و نقد وبررسی خردورزانه صورت
پذيرفته و آموخته ها به بوته ی عمل گذاشته شود که از قديم گفته اند "عالم بی
عمل زنبور بی عسل است."
درپايان براين نکته تاکيد
کنم که عليرغم همه ی کاستی ها و مسائل فوق انتقاد از احسان طبری و حتی رد شخصيت او
به عنوان يک روشنفکر خردورز نبايد ما را به طرد همه جانبه او و تحريم مطالعه ی
آثار وی وادارد. اين نيز خود نوعی خرد ستيزی وجزم گرائی چپ گرايانه است. اينجانب
ضمن قدردانی از جنبه های مثبت زحمات وتحقيقات آقای احسان طبرى به مطالعه نقادانه
آثار ايشان ادامه خواهم داد.
پشوتن ايرانشهری