تأثير
يهوديت بر
اسلام
داستان ملکه
سبا و حضرت
سلیمان
این داستان با
کمی تغییر
نسبت به ترگوم
در قرآن وجود
دارد.بدون شک
محمد این
داستان را
باور داشت.آنقدر
این داستان با
ذائقه عرب همخوانی
داشت که آن را
وارد قرآن
کرد.در سوره نحل
آیه 20 تا 45 می
خوانیم که:"
سلیمان چون
جویای حال
مرغان شد ،
گفت: هد هد به
کجا شد که در
بین مرغان نمی
بینمش.همانا
ما او را به
عذابی سخت
معذب گردانیم.یا
آنکه سرش را
از تنش جدا
کنیم.یا اینکه
برای غیبتش ،
دلیل و برهان
بیاورد.پس از
اندکی مکث
هدهد حاضر
شد.و عذری
موجه و حجتی
درست آورد و
گفت: من به
چیزی که تو از
جهان به آن
آگاه نشدی خبر
یافتم و به
طور یقین برای
تو از ملکه
صبا خبر آورده
ام.همانا در
آن ملک زنی را
یافتم که بر
مردم آن کشور
پادشاهی داشت
و به آن زن
هرگونه نعمت و
دولت عطا شده
بود و علاوه
بر اینها تخت
با عظمتی
داشت. آن زن را
با تمام رعیتش
یافتم. آنها
خدا را فراموش
کرده و بجای
خدا ، خورشید
را می
پرستیدند و
شیطان اعمال
زشت آنها را
در نظرشان
زیبا جلوه
داده و آنها
را به کلی از
راه خدا بازداشته
تا هرگز به حق
هدایت نیابند.و
خدا را که در
آسمان و زمین
، هر پنهان را
به عرصه ظهور
آورده و بر
نهان و آشکار
خلق آگاه است
، پرستش
نکنند. در
صورتی که خدای
یکتا که جز او
هیچ خدایی
نیست،
پروردگار عرش
با عظمت
است.سلیمان به
هدهد گفت باید
تحقیق کنیم تا
صدق و کذب
سخنت را
دریابیم.اینک
نامه مرا به
سوی آنان ببر
و پاسخ را باز
بیاور. بلقیس
رو به رجالش
کرده و گفت:
نامه ای از یک
مرد بزرگ به
دستم رسیده
است.این نامه
از جانب سلیمان
است و عنوان
آن، به نام
خداوند
بخشنده مهربان
است و بعد
چنین نوشته
است:" بر من
برتری مجوئید
و از فرمانم
سر مپیچید و
تسلیم امر من
شوید." آنگاه
به مشورت گفت:
ای رجال شما
به کار من رأی
دهید؛ که من
تا کنون بی
حضور شما
تصمیم به هیچ
کاری نگرفته
ام.رجال ملک
به او اظهار
داشتند: ما
دارای نیروی
کامل و مردان جنگی
مقتدری هستیم.
لیکن اختیار
با شماست. یا به
صلح و تسلیم
تن دهیم و یا
با فکر روشن
به جنگ
رویم.بلقیس
گفت: پادشاهان
چون به دیاری
حمله آورند ،
آن کشور را
ویران سازند و
عزیزترین
اشخاص مملکت
را ذلیل ترین
افراد کنند.
رسم و
سیاستشان بر
این خواهد
بود. صلاح بر این
است که هدیه
ای برای
سلیمان
بفرستیم تا ببینیم
جواب چه خواهد
بود.چون
فرستادگان
بلقیس به حضور
سلیمان
رسیدند ،
سلیمان به آنها
گفت: می
خواهید مرا به
مال دنیا مدد
کنید؟ آنچه
خدا به من از
مال و ملک
دنیا عطا
فرموده بسیار
بهتر از این
هدیه مختصر
شماست.آری شما
مردم دنیا به
این هدایا شاد
شوید.ای
فرستاده بلقیس
با هدایا به
سوی آنان باز
شو که من با
لشکری بیشمار
که هیچ با آن
مقاومت نتوانند
کرد، به سوی
آنان می روم و
آنان را با
ذلت و خواری
از آن ملک
بیرون می
کنم.آنگاه
سلیمان رو به
حضار کرد و
گفت: کدام یک
از شما پیش از
اینکه بلقیس
تسلیم امر من
شود، تخت او
را به اینجا می
آورد؟جنی در
آن میان گفت:
من تخت او را
پیش از اینکه
تو از جایگاه
خود برخیزی در
اینجا حاضر می
کنم و آن کس که
به علم کتاب الهی
دانا بود ،
گفت: پیش از
آنکه چشم به
هم زنی تخت را
به اینجا می
آورم.چون
سلیمان تخت را
پیش خود
ملاحظه فرمود
، گفت : این
توانائی از
فضل خدای من
است تا مرا
بیازماید که
نعمتش را شکر
می گویم یا
کفران می
کنم.و هر که
شکر نعمت حق
کند، شکر به
نفع خویش کرده
است. همانا
خدا بی نیاز و
کریم و مهربان
است.آنگاه سلیمان
گفت: تخت را بر
او ناشناس
گردانید تا بنگریم
که آیا وی
سریر خود را
خواهد شناخت
یا خیر.
هنگامی که
بلقیس آمد ؛
از او پرسیدند
آیا تخت تو
چنین است؟ و ی
گفت : گویا همین
است و ما پیش
از این به این
امور دانا و
تسلیم امر خدا
بودیم.پرستش
غیر خدا او را
از پرستش خدا
باز داشته و
از کافران
بود.آنگاه او
را گفتند در
ساحت این قصر
داخل شو.چون
کوشک را ملاحظه
کرد فکر کرد
که لجه آبی
است و جامه از
ساقه پا
برگرفت.و گفت
این قصری است
که از آیینه
صاف است.گفت
بار الها من
سخت بر نفس خویش
ستم کردم و
اینک با رسول
تو سلیمان
تسلیم فرمان
یکتا
پروردگار
عالمیان شدم.
راوی قرآن
پاره ای از
جزئیات را که
در کتاب ترگوم
آمده است؛ حذف
کرده است. در
پاره ای از
نقاط نیز اندک
تفاوتی وجود
دارد.در کتاب
ترگوم نوشته
شده است که
سلیمان تختی
داشت که 24 عقاب
بالای آن قرار
داشتند و سایه
خود را بر سر
سلیمان می
انداختند.
وقتی که
سلیمان می
خواست به جایی
برود، عقابها
همرا ه با تخت
او را به محل
مورد نظر می
بردند.می
بینیم که در
ترگوم عقابها
تخت را حمل می
کردند. در
حالیکه در قرآن
این کار را
عفریته جن
انجام می
دهد.اما در مورد
فرستادن
پرنده به
دنبال ملکه
صبا هر دو تشابه
دارند. به جز
اینکه در
ترگوم پرنده
را جغد ، اما
قرآن آن را
هدهد نامیده
است. در اینجا
ترجمه ای از
ترگوم می
آوریم تا آن را
با قرآن
مقایسه کنید.
وقتی که
سلیمان از
شراب سرمست
شد، دستور داد
که همه
پرندگان هوا و
خزندگان روی
زمین و جنها و
اشباح و دیوان
را گرد او جمع
آورند و برای
او برقصند و
در برابر
سلیمان سجده
کنند. سلیمان
همه آنها را
به نام فرا
خواند.همه دور
او گرد آمدند؛
به جز
زندانیان و
اسیران و
مردانی که
مسئول این زندانیان
بودند.اما جغد
در میان یاران
خود بود و در
آن میان
نبود.سلیمان
دستور داد که
او را به زور
هم که شده به
آنجا
بیاورند.جغد
به حضور سلیمان
آمد و گفت:
تمام گوش و
قلب خود را
متوجه سخنان
من کن.سه ماه
پیش بود که با
خود گفتم من
از این لحظه
خوردن و
آشامیدن را به
کنار می گذارم
مگر اینکه همه
دنیا را
ببینم.با خود
گفتم کدام
سرزمین است که
فرمانبردار
ارباب من ،
شاه سلیمان
نیست؟ شهری با
استحکامات در
شرق دیدم.
درختان آن شهر
گویی که در
اول خلقت کاشته
شده و از بهشت
آبیاری شده
بودند.طلا و
نقره همانند
ریگ رودخانه
در آن دیار فراوان
بود.گروهی از
مردم حلقه های
گل بر سر و روی
خود
داشتند.گویی
که این شهر
همسایه بهشت است.
آنها طرز
استفاده از
کمان را بلد
بودند.زنی بر
همه آنها
حکمرانی می
کرد که نامش
ملکه صبا
بود.حال اگر
خوشحال می شوی
من به آن دیار
خواهم رفت و
ملکه و بزرگان
آنجا را به زنجیر
می کشم و به
خدمت تو می
آورم.شاه
سلیمان را این
نظر مقبول
افتاد.پس
کاتبان خویش
را فراخواند .
آنها نامه ای
نوشته بر پای
جغد بستند. او به
آسمان پرواز
کرد و همراه
با پرندگان
دیگر به آن
دیار رفت.
صبحگاهان به
دیار صبا
رسیدند. ملکه
صبا عازم دریا
بود تا مراسم عبادی
خویش را به جا
آورد. پرندگان
خورشید را تیره
گرداندند. او
چنان شگفت زده
شد که لباسش را
درید.سپس او
نامه را از
پای جغد باز
کرد. در نامه
چنین نوشته
شده بود:
سلیمان به تو
سلام می رساند
و می گوید:او
که والاتر و برتر
از همه است،
مرا
فرمانروای
تمام حیوانات
و انسانها
کرده است. او
که فرمانده
چهار گوشه
دنیاست ، مرا
فرستاده است
که به تو
بگویم اگر
سعادت خود را
می خواهی به
من بپیوند.
اگر نمی پسندی
، پادشاه و
لشکری به سوی
تو می
فرستم.حیوانات
مزارع همه در
فرمان من
هستند و مرغان
هوا
سوارکاران
منند. جنها و
عفریته ها همه
با تو
دشمنند.اگر
بیایی تو را
برتر از همه قرار
خواهم داد.
اگر نیایی تو
را دربند می
کنم و خوراک
جانوران وحشی
می کنم.وقتی
که ملکه صبا این
را شنید به
دنبال نخبگان
کشورش فرستاد
تا با آنها
مشورت
کند.آنها
سلیمان را نمی
شناختند. اما
به او نصیحت
کردند که یک
کشتی پر از
جواهرات
قیمتی را با 6000
دختر و پسر که
همگی رنگ
ارغوانی
پوشیده اند و
همگی در یک
زمان متولد
شده اند، به
عنوان هدیه
برای سلیمان
بفرستد و به
او قول بدهد
که پس از سه
ماه خودش هم
به دیدار او
رود. این سفر
یک سفر هفت
ساله بود. اما
او تصمیم
گرفته بود که
ظرف مدت 3 ماه
خودش را به
آنجا برساند.
وقتی که ملکه
صبا به شهر
سلیمان رسید؛
سلیمان یک
پیغام بری را
با لباسی
درخشان به سوی
او فرستاد.او
از کالسکه خود
پیاده شد و به
مرد پیغام آور
گفت: تو
سلیمان هستی؟
مرد جواب داد :
نه من یکی از
خدمتکاران
اویم.سپس
همراه او به
بارگاه
سلیمان
رفت.سلیمان
همینکه از
آمدن او آگاه
شد، بلند شد و
در یک قصر
شیشه ای
نشست.ملکه صبا
وقتی که قصر
شیشه ای را
دید خیال کرد
که کف قصر، آب
می
بیند.بنابراین
برای اینکه
عبور کند؛ لباس
خود را بالا
زد.وقتی که
سلیمان پاهای
پرموی ملکه
صبا را دید با
فریاد گفت: زیبایی
تو یک زیبایی
زنانه است اما
موهای پای تو
همانند مردان
است.مو برای
مردان زیباست
اما برای زنان
نیست.سپس ملکه
صبا به او گفت:
از تو می
خواهم که سه
چیستان مرا حل
کنی.اگر
بتوانی این
چیستانها را
حل کنی متوجه
می شوم که مرد
عاقلی هستی و
اگر نتوانی ،
متوجه می شوم
که تو هم مردی
همانند مردان
دیگری هستی که
در اطرافت
هستند.وقتی که
سلیمان هر سه
چیستان را
پاسخ گفت؛
ملکه صبا به
او گفت: خجسته
است خدایی که
تو را بر تخت
نشاند تا با
عدالت فرمان برانی.
سپس طلا و
نقره و
جواهرات دیگری
به سلیمان
هدیه داد. او
نیز ملکه صبا
را از هر چه می
خواست بی نیاز
کرد.
همانطوری که
می بینید در
روایت
یهودیان، ملکه
صبا معماهایی
حل می کند و
انتظار دارد
که سلیمان به
آنها پاسخ
دهد. گرچه این
ماجرا در قرآن
ذکر نشده است؛
اما در
کتابهای سنت
همه این ماجرا
درج شده است.
اما آنچه
درباره
سنگفرش
بلورین که ملکه
صبا آن را با
استخر آب
اشتباه گرفته
بود، در قرآن
گفته شده است،
با آنچه در
ترگوم گفته شده
است کاملاً به
هم شبیه
نیستند.
تعدادی از نویسندگان
اسلامی شرحی
مفصل تر از
آنچه در ترگوم
هست ؛بر این
ماجرا نوشته
اند. برای
مثال در عرایض
المجالس می
خوانیم که او
لباسش را بالا
زد تا از آب
بگذرد. سلیمان
به او نظر انداخت
.او زنی بسیار
زیبا بود به
جز اینکه پاهایش
پوشیده از مو
بود. وقتی
سلیمان آن
منظره را دید
با فریاد گفت
اینجا یک کاخ
بلورین است.
همه چیزهای
شگفت انگیز
این داستان برانگیخته
شده از تخیلات
یهودیان است
که محمد آنها
را درست
پنداشته است.
اما بعضی
ماجراها با
شرح و تفصیل
بیشتری نسبت
به بقیه توضیح
داده شده است.(
که در شرق به
طور عموم تا
به امروز رایج
بود). اینکه
سلیمان بر
انواع روح های
شیطانی حکمفرمایی
می کرد از کج
فهمی یهودیان
درفهم واژه
عبری جن که به
مفهوم خانم یا
خانمهاست
ناشی شده
است.اما
مفسرین یهودی
آن را بد
فهمیده اند و
در توضیح از
آنها به
روحهای شیطانی
یاد کرده اند.
هم قرآن هم
افسانه های یهودی
سلیمان را
دارای سپاهی
می دانند که
از روح ها و
اشباح و
انسانهای
گوناگون
تشکیل شده
بود.داستان
بازرگان و جن
در شبهای
اعراب یکی از
نمونه های
اینگونه
باورهاست. به
هر حال مضمون
این داستان آن
بود که وقتی
ملکه صبا جاه
و جبروت
سلیمان را
دید؛ به او
گفت آنچه من
اکنون از تو و
جاه منزلت تو
دیدم؛ دو
برابر آن چیزی
است که شنیده
بودم. چه
خوشبخت هستند
مردان و خدمه
های تو. درود
خدا بر تو که
بر مردم
اسرائیل
حکمفرمایی می
کنی.خدا مردم
اسرائیل را
همیشه دوست
خواهد داشت.
به همین دلیل
تو را پادشاه
آنان قرار داد
تا با آنها با
عدل و داد
رفتار کنی.
سپس مقدار
زیادی طلا و
جواهرات گران
قیمت تقدیم
سلیمان کرد.
آنقدر آن هدیه
ها زیبا بود
که تا کنون
کسی هدیه هایی
به این
فراوانی
دریافت نکرده
است.اگرچه تعداد
دیگر ی از
روایتهایی که
در قرآن ذکر
شده از تورات
گرفته شده
است، اما لازم
نیست همه آنها
را به تفصیل
در اینجا بیان
کنیم.آنچه در
اغلب این
روایتها
مشهود است این
است که محمد
از شرح تاریخی
ماجرا به آن
صورت که در
عهد عتیق
نوشته شده
است، اطلاع
کافی نداشته
است.
بدون شک دلیل
این امر این
است که مردان
یهودی که در
عربستان
زندگی می
کردند ؛ مردمی
تحصیلکرده
نبودند و آنها
با داستانهای
تلمود بهتر از
داستانهای
انجیل آشنا
بودند. قبل از
اینکه جزئیات
مهم تر را
دنبال کنیم به
بررسی داستان
هاروت و ماروت
می پردازیم.
این دو
فرشتگانی
هستند که در
بابل مرتکب
گناه شدند. ما
به اصل این
داستان که از
کجا آمده است
اشاره خواهیم
کرد.ابتدا آن
را به صورتی
که در قرآن
آمده است نقل
می کنیم و سپس
به نقل آن در
کتب یهودی و
سپس افسانه
هایی که این
داستان از آن مشتق
شده است می
پردازیم.
داستان هاروت
و ماروت
در آیه 101 سوره
بقره می
خوانیم که: و
پیروی کردند سخنانی
را که دیو و
شیاطین در ملک
سلیمان می خواندند
و هرگز سلیمان
به خدا کافر
نگشت.لیکن دیوان
همه کافر شدند
و سحر به مردم
می آموختند و
آنچه را به دو
فرشته هاروت و
ماروت در بابل
نازل شده یاد
می ماند و آن
دو فرشته به
هیچ کس چیزی
نمی
آموختند.مگر
که به او می
گفتند که کار
ما فتنه و
فساد
است،مبادا
کافر شوی.
در عرایض
المجالس این
داستان را از
زبان سنت می
خوانیم.مفسرین
در توضیح این
آیه می گویند:
وقتی که
فرشتگان
اعمال بد فرزندان
آدم را که در
زمان ادریس
پیامبر به
آسمان صعود
کرده
بودند،دیدند
از آنها دوری
جسته و سرزنششان
کردند،سپس به
خدا گفتند
اینان جانشینان
تو بر روی
زمینند؛ اما
علیه تو طغیان
می کنند. خدا
به آنان گفت
اگر من شما را
به زمین
بفرستم و آنچه
را که در نهاد
بشر قرار دادم
در نهاد شما
قرار دهم؛ شما
نیز همان
کارهایی را می
کنید که
انسانها می
کنند.آنها
گفتند خدایا
ما را از رفتن
به زمین برحذر
کن.ما را نشاید
که خدای خود
را نافرمانی
کنیم.خدا گفت
دو فرشته از
میان بهترین
خود انتخاب
کنید،من آنها
را به سوی
زمین می
فرستم.آنها
هاروت و ماروت
را از بین خود
انتخاب
کردند.هاروت و
ماروت از مخلص
ترین فرشتگان
خدا بودند.
الکسی می
گوید: خدا گفت
سه نفر از
میان خود انتخاب
کنید.آنها بر
این اساس آزرا
که هاروت نام دارد
و ازابی که
ماروت نام
داردو
عزرائیل را
انتخاب
کردند.نام
آنها زمانی
عوض شد که
مرتکب خطا
شدند.همانطور
که نام ابلیس
در ابتدا عزازیل
بود و بواسطه
خطا؛ خدا نام
او را به
ابلیس تغییر
داد.سپس خدا
آرزوهایی را
که در نهاد
بشر است ، در
نهاد این
فرشتگان قرار
داد و آنها را روانه
زمین ساخت و
به آنها دستور
داد که با
مردم با عدل و
داد رفتار
کنند. سپس به آنها
دستور داد که
از بی عفتی و
کشتار بی
رحمانه و
خوردن شراب
دوری
بورزند.وقتی
که عزرائیل آرزوی
بشری در نهادش
افتاد، از خدا
خواست او را
به بهشت
برگرداند و
خدا نیز حرف
او را پذیرفت.سپس
او 40 سال خدا را
عبادت کرد و
پس از آن
سربلند کرد و
دیگر برای
همیشه در پیشگاه
خدا شرمنده
بود.ولی آن دو
فرشته دیگر به
همان صورت
باقی
ماندند.آنها
درروز بین
مردم می رفتند
و برای آنها
قضاوت می
کردند وشب
هنگام به
آسمان بازمی
گشتند و به
عبادت خدا
مشغول می شدند.
به گفته علی
زنی زیبا به
اسم زهره که
ملکه فارس بود
آنها را وسوسه
کرد.وقتی آنها
او را دیدند
قلبشان اسیرش
شد.آنها تمنای
وصال او را
کردند اما او
امتناع کرد و
رفت.روز دیگر
دوباره آنها
زهره را دیدند
و باز تقاضای خود
را تکرار
کردند.زهره در
جواب آنها گفت
تا آنچه را من
عبادت می کنم
عبادت نکنید و
این بتها را
نپرستید و
شراب نخورید و
به قتل مبادرت
نورزید من خود
را از آن شما
نخواهم کرد.ان
دو فرشته
یکصدا گفتند
ما هرگز نمی
توانیم چنین
کارهایی را
انجام بدهیم
زیرا خدا ما
را از این
کارها منع
کرده است.
بنابراین او
از آنها دور
شد و روز سوم
با پیمانه ای
از شراب نزد
آنها بازگشت و
خود را علاقه
مند به آنها
نشان داد.آنها
دوباره
تقاضای خود را
تکرار کردند و
زهره همان
جوابی را که
روزهای پیشین
به آنها داده
بود؛ دوباره
تکرار کرد.
آنها به او
گفتند،ما از
پرستش غیر خدا
و قتال می
هراسیم.اما
آسان ترین
پیشنهاد تو را
که خوردن شراب
است می
پذیریم.سپس
شراب را
نوشیدند و در
پی آن مست
شدند و بر روی
آن زن
افتادند.مردی آنها
را دید.به این
سبب آنها او
را کشتند.کلب
ابن انس می
گوید آنها بت
پرستی هم
کردند و به واسطه
آن خدا زهره
را به یک
ستاره تبدیل
کرد.علی و ابن
کلب می گویند،
زهره به آن دو
فرشته گفت:
شما به وصال
من نخواهید
رسید جز اینکه
به من یاد
دهید چگونه به
آسمان صعود می
کنید.یکی از
آنها به دیگری
گفت: یادش بده
چگونه به
آسمان می
رویم.آن دیگری
گفت: من از خدا
می ترسم.سپس
او در جوابش
گفت پس لطف و
رحمت خدا کجاست!
سپس آنها ورد
صعود به آسمان
را به او یاد
دادند و زهره
با ادای آن
ورد به آسمان
رفت.و خدا او
را به یک
ستاره تبدیل
کرد.زهره نام
عربی ونوس
است.این روایت
که به طرق
مختلف نقل شده
است خود دلیلی
بر این ادعاست
که این داستان
در میان
مسلمانان
پذیرفته شده
بود و توسط
کتابهای سنت
از قول پیامبر
ارائه می
شد.نکاتی چند
در این داستان
هست که اصل یهودی
آن را به
اثبات می
رساند.یکی از
این دلایل این
است که
یهودیان
معتقدند هرکس
نامهای خاص
خدا را دریابد
به واسطه آن
می تواند به
کارهای خارق
العاده دست
بزند.اما ما
دلایل بهتری برای
یهودی الاصل
بودن این
داستان در اختیار
داریم. از
جمله اینکه در
کتاب میدراش، فصل
64 می خوایم که
شاگردان یوسف
از او پرسیدند
عزائیل
کیست.او در
پاسخ گفت
زمانی که مردم
پیش از طوفان
نوح به بت
پرستی مشغول
شدند،دو فرشته
شمازیل و عزائیل
به پیشگاه خدا
آمدند و گفتند
ای پروردگار
عالم وقتی که
تو می خواستی
آدم را خلق
کنی ما به تو
گفتیم این چه
موجودی است که
می خواهی خلق
کنی؟ خدا گفت
پس چه کسی
باید در زمین
فرانروایی
کند؟ فرشتگان
گفتند ما بر
زمین فرمانروایی
می کنیم.خدا
به آنان گفت
بر من روشن
است که اگر
خواسته های
آدمیان را در
وجود شما نهم
و شما بر زمین
فرمانروایی
کنید از آنچه
آدمیان هستند
بدتر خواهید
شد.آنها به
خدا گفتند به
ما رخصت فرما
که در زمین
ساکن شویم ،
آنگاه نشان
خواهیم داد که
چگونه ما نام
تو را در یاد
خواهیم داشت و
تو را تقدیس
خواهیم
کرد.خدا به
آنان گفت
بروید و در
زمین منزل گزینید.وقتی
آنها به زمین
رسیدند ؛
شمازیل در نظر
اول یک دختر
جوان را دید
که نامش استر
بود. به چشمانش
خیره شد و گفت
با من مهربان
باش،او در جوابش
گفت من هرگز
به تو گوش فرا
نخواهم داد. جزاینکه
نام مخصوص خدا
را که به واسطه
آن به آسمان
صعود می کنی
به من یاد
دهی.او آن را
به استر آموخت
و همینکه استر
آن کلمه را تکرار
کرد به آسمان
رفت و خدا گفت
چون او خود را
از دسترس شما
محفوظ داشت و
خود را میان
هفت ستارگان
جای داد و به
واسطه صعود او
به آسمان شما
همچنان پاک
باقی
ماندید.او در
میان خوشه
پروین جا
گرفت.آنها
مرتبا" خود را
به خاطر
دختران زیبای
آدم تحقیر می
کردند؛ اما نمی
توانستند
آرزوی خود را
برآورده
کنند.آنها
همسر اختیار
کردند و صاحب
پسرانی
شدند.عزائیل
صاحب جواهرات
زنانه بود که
هر مردی را به
خوی تجاوز
کاری متمایل ی
کرد.به آنچه
در این جمله
آخر گفته شد
بعدا" رجوع می
کنیم.باید توجه
کرد که عزائیل
همان عزرائیل
داستان محمدیان
می باشد.
به خوبی برای
هرکس مشخص می
شود که داستان
اولی ریشه خود
را از داستان
دومی گرفته
است.هرچد که
محمد داستان
خود را لغت به
لغت از داستان
یهودیان
اقتباس نکرده
است. زیرا که
او آن را به
صورت شفاهی از
یهودیان شنیده
بود.اما در
داستان
محمدیان نکات
جالبی وجود
دارد که قبل
از اینکه ما
به این پرسش
که یهودیان
این داستان را
از کجا
فراگرفته اند
پاسخ دهیم
باید به آن
توجه کنیم.
اولین نکته
ریشه لغت
هاروت و ماروت
است که گفته
شده است این
دو فرشته در
اصل نامهای
دیگری داشته
اند و به
ترتیب آز و
ازابی نامیده
می شدند که
ریشه این دو
نام در عبری و
عربی مشترک
است.در میدراش
این دو فرشته
گناهکار،شمازیل
و عزائیل خوانده
می شوند.در
داستان
محمدیان گفته
شده است که
عزرائیل
سومین عضو
گروه فرشتگان
بود که به
زمین آمد.اما
قبل از اینکه
گناهی مرتکب شود
به آسمان صعود
کرد. اکنون در
باور مسلمانان
این فرشته را
فرشته مرگ می
نامند.
در افسانه
مسلمین گفته
شده است که
هاروت و ماروت
وقتی مرتکب
گناه شدند این
نامها را به
خود گرفتند.ما
کشف کردیم که
این دو نام
متعلق به بتهای
ارمنی هستند
که ارمنها پیش
از گرویدن به مسیحیت
در قرن سوم و
چهارم میلادی
آنها را پرستش
می کردند.در
زبان ارمنی به
آنها هوروت و
موروت گفته می
شود که
نویسندگان
ارمنی به نقشی
که این دو صنم
در میتولوژی
آنها ایفا
کرده اند،اشاره
کرده اند.
هوروت و موروت
بدون شک از
دستیاران
خدایانی نظیر
اسپاندارامیت،آمینابق
و خدای کوه
آرارات و دیگر
خدایانی که برای
ما ناشناس
هستند،بوده
اند.آنها
خدایان مخصوص
محصول و منفعت
بوده
اند،اسپندارامیت
همان اسپنتا
آرمایتی
اوستاست.اسپنتا
آرمایتی
فرشته مونث
نگهدارنده
زمین و زمان
است.هاروت و ماروت
در اوستا
هورات و
امرتات
خوانده می
شوند که
فرشتگان
فراوانی و
جاودانگی
خوانده می شوند.آنها
پنجمین و
ششمین فرشته
از
امشاسپندان می
باشند.این
فرشتگان از
دستیاران
اصلی اهورا
مزدا خداوند
خالق گیتی
هستند.در
اوستا هورات و
امرتات
همانند
میتولوژی
ارمنیان دو
یار جدا نشدنی
هستند.در
میتولوژی
ارمنیان
اینها فرشتگانی
هستند که
محافظ سرسبزی
و خرمی جهان هستند.در
میتولوژی
پارسیان
هورات و
امرتات به
مرور تبدیل به
خرداد و مرداد
شد و اکنون
سومین و
چهارمین ماه
پارسیان را به
ترتیب خرداد و
مرداد می
نامند.این
لغتها کاملا"
ریشه آریایی
دارند و در
سانسکریت
سارواتا و
آمریتا خوانده
می
شوند.سارواتا
در ریگ ودا
سارواناتی خوانده
می شود.گرچه
آنها ریشه
میتولوژی
ندارند؛ اما
در افسانه های
آریایی این
نیمه خدایان را
بارور کننده
زمین دانسته
اند و او را در
قالب اسپنتا
آرمایتی تشخص
بخشیده اند و
بر همه
موجودات
برتری داشته
اند.آنها مقدس
الاصل بودند و
به واسطه
فرمان اورمزد
به زمین
آمدند.(همانند
افسانه
مسلمانان)
ماموریت آنها
اصلا" بر پایه
آلوده شدن به
گناه نبود.
محمد نامهای
آنها را از
میتولوژی
پارسیان و
ارمنها قرض گرفت
و آنها را با
دو فرشته
گناهکار در میتولوژی
یهودیت
اشتباه گرفت
(شاید منابع
اطلاعاتی او
باعث این
اشتباه
شدند).چون
اطلاعاتی که
از پارسیان و
یهودیان داشت
و همچنین
شباهت بین این
دو داستان
کاملا"
متفاوت،باعث
شد که او آنها
را یکی فرض
کند.اما این
داستانهای
عجیب آریایی
ریشه خود را
از تلمود
گرفته اند.
دختری که در
داستان
یهودیان استر
خوانده می شود
همان اشتیار
خدای بابلیان
است که در
فلسطین و
سوریه به نام
اشتورت عبادت
می شد. او خدای
عشق و شهرت
بود. در یونان
آفرودیت و در
روم ونوس خوانده
می شد که معرف
سیاره ونوس
است و عربها آن
را زهره می
نامند. تفاوت
نامها در
میتولوژی
یهود و عرب
اهمیت چندانی
ندارد،اما
شخصیتی که در
هر دو
میتولوژی
نامبرده شده در
حقیقت هر دو
یکی هستند.
اشتیار در
میتولوژی
بابلیان و
آشوریان نقش
مهمی را ایفا
می کند. یکی از
داستانهای
مربوط به
اشتیار را در
اینجا ترجمه
می کنیم.
همانطور که در
داستان گناه
آلوده شدن
فرشتگان ذکر
شد، فهمیدیم
که زهره یا
استر توانست
به آسمان صعود
کند.
در میتولوژی
بابلیان می
خوانیم که
ایشتار عاشق
قهرمانی به
نام گیلگمش می
شود که پیشرفت
او را به
تعویق انداخت.
گیلگمش تاج بر
سر گذاشت. ایشتار
به گیلگمش گفت
مرا ببوس. او
گفت ای گیلگمش
مرا به همسری
خود برگزین و
میوه خود را
به عنوان هدیه
به من بده. تو
شوهر من خواهی
شد و من همسر
تو. و تو بر
کالسکه ای از
فیروزه و طلا
سوار خواهی شد
که چرخهایش از
طلاست. و میله
چرخهایش از
الماس. هر روز
قاطری را به
زیر یوغ خود
می آوری و با
عطر چوب کاج
به خانه وارد
می شوی.
اما گیگمش از
پذیرفتن عشق
او امتناع کرد
و با ذکر
شوهرهایی که
تاکنون
اختیار کرده
بود او را
سرزنش کرد. در
ادامه داستان
می خوانیم که:
ایشتار
عصبانی می شود
و به آسمان
پیش انو خدای
آسمانها می
رود. در
میتولوژی
بابلیان انو
قدیمی ترین
خداست.همانطور
که می بینیم
داستان صعود
ایشتار به
آسمان همانند
داستان
مسلمانان است.
در داستان
مسلمانان او
فرشتگان را
ترغیب به
انجام گناه می
کند.همانطور
که در داستان
بابلیان
گیلگمش را
وسوسه می کند.
در ادبیات
سانسکریت
داستانی شبیه
به آنچه در قرآن
و سنت نقل شده
است، می
بینیم.در
ماهابارتا
درباره
داستان سفر
نوادآیاسوندا
می خوانیم که:
زمانی دو
برادر به
نامهای سوندا
و آیاسوندا
دست به ریاضت
زدند تا
شایستگی
فرمانروایی
بر زمین و
آسمان را به
دست آورند.
برهما از
اینکه
فرمانروایی
خود را از دست
دهد، ترسید.
برای اینکه از
این رخداد
جلوگیری
کند،تصمیم
گرفت این دو
رقیب را از
میان بردارد.روشی
که او پیش
گرفت این بود
که زنان
زیباروی
آسمانی را
برای وسوسه
آنها به
سویشان فرستاد.مسلمانان
این زنان را
حوری و هندیان
قدیم آنها را
آیساراساس می
نامند.او
زیباترین
آیساراس را به
نام تیلوتا
آفرید.او
تیلوتا را به
عنوان هدیه ای
به سوی این دو
برادر فرستاد.با
دیدن او سوندا
دست چپ او و
آیاسوندا دست
راستش را
گرفت.هر کدام
آرزومند بود
که او را به همسری
خود در
آورد.حسادت
باعث شد که
بین این دو برادر
کینه و دشمنی
بوجود آید.در
نتیجه؛ آنها یکدیگر
را کشتند و
تیلوتاما به
سوی برهما
برگشت.برهما
به دلیل اینکه
توسط او توانست
دو برادر را
از پای درآورد
از او قدردانی
کرد.سپس به او
گفت :آنچنان
تو را نورانی
می سازم که به
خاطر زیبائیت
کسی را توان
نگاه کردن در
تو نباشد.
در این داستان
صعود آن پری
به آسمان را
می خوانیم.داستان
هندوها با بابلیان
همخوانی
دارد.اما با
داستان
مسلمانان تفاوت
دارد.زیرا
ایساراساس در
آسمان است و
گهگاهی به
زمین سر می
زند و ایشتار
یکی از خدایان
است.در داستان
هندوان دو
برادر در
ابتدا در روی
زمین زندگی می
کردند.اگر چه
بعداً اجازه
یافتند که به
آسمان صعود
کنند.از این
نظر با دو
فرشته ای که
مطابق داستان
یهودیان و
مسلمانان از
آسمان به زمین
آمدند ،
متفاوت
هستند.اختلاف
از این نظر
بسیار ناچیز
است.در داستان
هندوها
برادران از
طرف ایزد
بانویی به نام
دیتی که مادر
ماروت خدای
طوفان است؛
فرود آمدند. شباهت
بین این
افسانه های
مختلف بسیار شگفت
آور است.
می توان نتیجه
گرفت که علت
شباهت این
داستانها به
یکدیگر این
است که منبع
اصلی این
داستانها یکی
بوده است.
یهودیان بدون
شک قسمتهایی
از این داستان
، یا حد اقل
نام ایشتار یا
ایستر و دیگر
جزئیات را از
بابلیها که
بابلیها نیز
آن را از
آکدیان قدیم
گرفته بودند؛
اقتباس کرده
اند.تلمود
منبع بت پرستی
آن را فراموش
و آن را قبول
می کند و از
یهودیت نیز
وارد قرآن و
سنت مسلمانان
می شود.اگر
بخواهیم
تحقیق کنیم تا
بفهمیم
یهودیان
چگونه این داستان
را پذیرفته
اند ، در می
یابیم که علت
این پذیرش در
بدفهمی یک
واژه عبری در کتاب
سفر آفرینش
است. واژه nephilim که در متن
کتاب آفرینش
فصل ششم هست،
به معنی افتادن
است. اما
جاناتان بن
عزیل در کتاب
ترگوم آن را
به فرود
فرشتگان معنی
کرده است و
بدون شک آن را
با ریشه لغوی
آن کلمه
سازگاری داده
است.
همانطور که
قبلا توضیح
دادیم ، به
دلیل کج فهمی
واژه اور که
به معنی شهر
است، داستان
در آتش افتادن
ابراهیم سرهم
بندی شد؛
جاناتان در
توضیح خود
درباره فصل
ششم سفر
آفرینش می گوید:
شمازیل و
عزازیل از
بهشت به سوی
زمین فرود آمدند.
این داستان در
میدراش به
خاطر همین
اشتباه تکرار
شده است.نیازی
به تشریح واژه
nephilim
به آن صورت که
مورد قبول
ماست و معنی
افتادن می
دهد،
نداریم.زیرا
در کتاب ترگوم
اونکلوس آن را
مردان وحشی و
ظالم معنی
کرده است.
بعضی مشتق شدن
این واژه ازnaphal را
منکر می شوند
و ترجیح می
دهند آن را
مشتق شده از
واژه nabil که به
معنی noble
(اصیل و شریف) و
همچنین
کماندار است؛
بدانند.اما
همانند اسامی
خاص در فصلهای
اولیه کتاب
آفرینش ، ممکن
است که ریشه
این لغت در
اصل سومری
باشد و هیچ ارتباطی
با زبانهای
سامی نداشته
باشد.از آنجا
که یهودیان
نادان عاشق
چیزهای عجیب و
غریب بودند،
داستان فرود
فرشتگان را
عجیب تر و غیر
واقعی تر می
ساختند.در
ابتدا در قالب
فرشته ای از
آسمان فرود
آمدند . در
حالیکه در
افسانه بابلیان
ایشتار ، تنها
به وسوسه
گیلگمش می پردازد.اما
یهودیان با
گذشت زمان در
افسانه های خود
غلو بیشتری
وارد
کردند.برای
مثال در کتاب ساختگی
انوخ ، تعداد
این فرشته ها
را 200 نفر ذکر
کردند که همگی
برای انجام
گناه با زنان
زمینی از
آسمان فرود
آمدند.
داستانی را که
در ذیل می
آوریم ، آنقدر
مهم است که
باید آن را با
جزئیات
بیشتری نسبت
به داستانهای
پیشین تعریف
کنیم. زیرا در
آخر داستان نتیجه
ای که عایدمان
می شود، در
میدراش و بعضی
از قسمتهای
قرآن ذکر شده
است. در
متنهایی که ذکر
خواهیم کرد،
در هر کجا که
تعداد مردان
زیاد می شود؛
در همانجا
دختران زیبا
متولد می شوند
و فرشتگان ،
آن پسران
بهشتی ،
دختران را می
بینند و علاقه
مند به کام
گیری از آنها
می شوند.سپس
به یکدیگر می
گویند : بگذار
از زمینیان
زنانی را برای
خود برگزینیم
و دارای فرزند
شویم. سمایساز
که سر دسته
آنها بود به
آنها گفت: من
می ترسم شما
از پذیرفتن
این امر امتناع
کنید و من به
تنهایی در دام
این گناه
بیفتم.بنابراین
آنها گفتند ،
ما همگی سوگند
می خوریم تا
به مقصود
نرسیم دست از
طلب بر نداریم
و سپس همگی با
هم سوگند
خوردند و
یکدیگر را
متعهد کردند
که به سوگند
خود وفادار
بمانند.پس از
شمردن نام
فرشتگان
شورشگر
داستان ادامه
می یابد. آنها
هر کدام برای
خود همسری
انتخاب
کردند.فرشتگان
به آنها طریقه
درست کردن سم و
جادو گری و
همچنین
داروهای
گیاهی را آموختند.عزائیل
به مردان
طریقه ساخت
شمشیر و سپر و
اسلحه را یاد
داد.او فلز و
طرز کار کردن
با آن را به
آنها نشان
داد. همچنین
گردنبند،
نقاشی،
سنگهای گران
قیمت و رنگها
را نیز به
آنها نشان
داد. منبع
تزئینات زنان
همان است که
در میدراش
پیدا
کردیم.توسط
این داستان می
توانیم به
منبع این متن
قرآن که از
هاروت و ماروت
سخن می گوید ،
آگاهی پیدا
کنیم.محمد می
گوید، آنها
چیزهایی یاد
گرفتند که
باعث جدایی بین
زنان و مردان
می شد. آنها
مجاز نبودند
که به کسی
آسیب برسانند
به جز با
اراده خدا و
آنها چیزهایی
به مردم می
آموختند که
آسیب رسان
بودند نه
منفعت رسان.
برای ثابت
کردن ریشه
یهودی
داستانهای
هاروت و ماروت
حداقل در جزئیات
اصلی آن
احتیاج به
مدرک بیشتری
نیست. اگر چه
ما در نام این
فرشتگان
تأثیر
ارمنیها و پارسیها
را به خوبی
مشاهده می
کنیم.همچنین
دیدیم که
یهودیان این
داستان را از
افسانه های
بابلیان
گرفته اند و
قبول آن
داستان به دلیل
سؤتفاهم در
معنی یک واژه
عبری در کتاب
سفر آفرینش
بوجود آمد.
امکان دارد که
مسیحیان نیز
همانند
یهودیان مرتکب
چنین اشتباهی
شده باشند. با
ارائه مطالب بالا
به خوبی آشکار
است که محمد
داستانهای خود
را از یک منبع
تحریف شده نقل
کرده است و
طبیعتاً نمی
تواند درست باشد.
در ادامه بخش 2
به مثالهای
دیگری در ارتباط
با تأثیر
یهودیان بر
قرآن و سنت می
پردازیم.
ما نمی توانیم
همه آنچه را
که محمد از
افسانه های
یهودیان
گرفته است با
تمام جزئیاتش
در اینجا بیان
کنیم. با
بررسی آنچه در
قرآن در رابطه
با یوسف،
داوود، طالوت
و ... گفته شده
است؛ به راحتی
درمی یابیم که
چقدر بین آن
چیزی که محمد
گفته و آن
چیزی که در
انجیل می خوانیم
تفاوت وجود
دارد. علت این
اختلاف فاحش این
است که محمد
این داستانها
را از مردم
زمان خود
شنیده بود و
هرگز به کتب
یهودیان و
مسیحیان در
این زمینه
مراجعه نکرده
بود و گاهی
نیز افسانه ها
را درست متوجه
نمی شد و آنها
را با تخیلاتی
از ذهن خود و
دیگر منابع مخلوط
می کرد. اما
مثالهایی که
به تفصیل در
اینجا می
آوریم ؛ مدرک
موثقی است
برای تایید
داستانهای
مشابه در
اینجا
داستانی را
دنبال می کنیم
که ریشه یهودی
آن به خوبی
آشکار است.
در سوره اعراف
آیه 170 می
خوانیم که : " و
به یاد آرند
یهودان آنگاه
که بر
اسلافشان کوه
طور را مانند
قطعه ابرها بر
فراز آنها
برانگیختیم
که پنداشتند
بر آنها فرو
خواهد افتاد،
و امر کردیم
دستورات
توراتی که به
شما آمد با
قوت ایمان و
عقیده محکم
اخذ کنید و
آنچه در آن
مذکور است ،
متذکر باشید
که پرهیزکار
شوید.
مفسران
اسلامی می
گویند ؛ خدا
کوه سینا را
بالای سر
یهودیان بر
افراشت و آنها
را تهدید کرد که
اگر دستوراتی
را که در
قانون موسی
آمده است،
قبول نکنند،
کوه سینا را
بر سر آنها
خراب خواهد
کرد.آنها
قبلاً از
پذیرفتن
قوانین موسی امتناع
می کردند؛ اما
همینکه این
تهدید را
شنیدند ، همگی
قانون موسی را
پذیرفتند.این
افسانه در
سوره بقره آیه
60 تا 86 نیز بیان
شده است.
ریشه این
داستان در
رساله های
یهودیان به
نام ابودازار
(فصل 5) پیدا می
شود. در آنجا
از قول خدا گفته
شده است:" من
کوه را چون
پوششی بر سر
شما فرو می
آورم." همچنین در
کتاب سبت نیز
می خوانیم که:
" خدا به آنان
این مفاهیم را
آموخت و کوه
را همانند
دیگی بر بالای
سر آنها
برافراشت و به
آنها گفت: اگر
قوانین را
پذیرفتید که
هیچ ، اگر
نپذیرفتید
کوه را
گورستان شما
خواهم کرد.
این داستان که
بر اثر کج
فهمی یک واژه
انجیلی ، توسط
یکی از مفسران
یهودی به وجود
آمده است؛ در
دیگر کتب
یهودیان وجود
ندارد. در exod می
خوانیم ؛
زمانیکه موسی
از کوه پائین
آمد ؛ دو لوح
سنگی در
دستانش بود.
بنی
اسرائیلیها
را در حال
پرستش گوساله
ای دید که آن
را با دست خودشان
ساخته
بودند.از این
کار شرم آور
عصبانی شد و
لوحها را در
دامنه کوه به
زمین انداخت و
شکست. در فصل 21
می خوانیم که
وقتی موسی
قانون را به مردم
داد، آنان در
پائین کوه
ایستاده
بودند. اما
یهودیان زود
باور که عاشق
چیزهای عجیب و
غریب هستند؛
عبارت پائین
کوه را به
اشتباه ؛ افراشته
شدن کوه بالای
سر بنی اسرائیل
تعبیر کردند و
داستان
افراشته شدن
کوه به خاطر
کج فهمی
عبارتی است که
به انگلیسی beneath the mount
(پایین کوه)
معنی می شود.
داستان
افراشته شدن کوه
بالای سر
یهودیان شبیه
داستانی از
سانسکریت
هندوان است .
در این کتاب
گفته شده است"
کریشنا می
خواست مردم
گوکولا را از
طوفانها و
ریزش کوه ِ
گواردها مصون
نگه دارد. این
کوه از همه
کوهها بزرگتر
است. او به مدت 7
روز و هفت شب ؛
این کوه را بر
سر انگشت خود
معلق نگه
داشت. نمی
توانیم
بگوئیم که
یهودیان داستان
خود را از
هندوان
گرفتند. اما
می توانیم بگوئیم
که آنچه در
قرآن در این باره
گفته شده ؛ از
منابع یهودی
گرفته شده است.در
حالیکه این
داستان فقط به
خاطر اشتباه
فهمیدن یک
عبارت عبری که
به معنی پائین
کوه است ؛ بوجود
آمده است.
این تنها
داستانی نیست
که قرآن
درباره سرگردانی
یهودیان در
بیابان از آن
سخن رانده
است. داستان
گوساله ای که
در غیبت موسی
ساختند و آن
را پرستیدند؛
کمتر از این
داستان عجیب
نیست.
در سوره طه
آیه 86 می
خوانیم که قوم
موسی به او گفتند
: ما به میل و
اختیار خود
خلاف وعده تو
عمل نکردیم.ولیکن
اسباب تجمل و
زینتی ِ
بسیاری که از
فرعونیان در
پیش ما بود؛
در آتش
افکندیم و چنین
سامری بر ما
القا
کرد.آنگاه
سامری با آن
زر و زیورها
گوساله ای
ساخت که صدای
شگفتی
داشت.گفتند خدای
شما و خدای
موسی همین
گوساله است؛
که موسی
فراموش کرده
است. مفسران
اسلامی گفته
اند که این
گوساله می
توانست صدای
گاو در آورد و
همانند گاو
عادی تنش از
گوشت و خون
تشکیل شده
بود.علت
جاندار بودن
این گوساله
این بود که
سامری از رد
پای اسب
جبرئیل
مقداری خاک
برداشت و در
دهان آن
گوساله
گذاشت.این
داستان از کتاب
pirqeyelize450 یهودیان
گرفته شده
است. در این
کتاب نوشته شده
است که گوساله
ماما می کرد و
بنی اسرائیل
آن را دید . در
این کتاب
همچنین نوشته
شده است که
سامائل قصد
فریب بنی
اسرائیل را
داشت. علت این
داستان سرایی این
است که آن
گوساله از طلا
درست شده و از
آتش بیرون
آمده
بود.همانطور
که می بنید ،
اشتباه در
بیان جزئیات
کوچک ، باعث
بوجود آمدن
افسانه های
غیر قابل باور
می شود.به نظر
می رسد که
محمد بیشتر
قسمتهای این
داستان یهودیان
را فهمیده
بود.آنچه در
قرآن جلوتر از
کتاب یهودیان
رفته است؛ این
است که اظهار
می دارد این
گوساله
همانند یک
گوساله زنده
گوشت و خون داشت.آنچه
محمد از کتاب
یهودیان
نفهمیده و او
را گیج کرده
است؛ واژه
سامائل است.او
نفهمیده که
این واژه در
حقیقت در
اسطوره های
یهودیان به
معنی فرشته
مرگ است.محمد
سامائل را با سامری
که به معنی
سامارتیان
است، اشتباه
گرفته است.او
می دانست که
یهودیان با
سامارتیان دشمن
هستند.
بنابراین وی
ساخت گوساله
را به او نسبت
داد.بدون شک
محمد تأئید
گفتار خود را
از داستانی که
درباره
جوربوام
پادشاهی که بعدها
سامری(samaria) نامیده
می شد؛ بدست
آورده بود. در
داستانها آمده
است که این
پادشاه با
ساخت گوساله
مردم اسرائیل
را به گناه وا
داشت.اما شهر
سامری (sameria) سالها پس
از مرگ موسی
ساخته شد و
سامری در زمان
موسی اصلاً
وجود نداشته
است. این برای
چندمین بار
است که اشتباه
تاریخی در
قرآن تکرار می
شود.
محمد با
افسانه های
یهودیان
بسیار آشنا
بود ؛ اما در
عوض اطلاع
چندانی از
داستانهای
مسیحیان
نداشت.باید
خاطر نشان
کنیم که در
کتابهای یهودیان
این هارون است
که گوساله ای
از طلا می سازد
و اصلاً نامی
از سامائل یا
سامری برده
نشده است.
در سوره بقره
آیه 52 و 53 می
خوانیم
که"مردم به
موسی گفتند"
ای موسی ما به
تو ایمان
نخواهیم آورد جز
اینکه خدا را
به صورت آشکار
ببینیم. سپس
خدا به صورت
صائقه ای بر
آنها فرو آمد
و همگی بر اثر
آن صاعقه
مردند.اما پس
از مرگ ، خدا
دوباره به
آنها حیات
بخشید.این
داستان نیز از
افسانه های
یهودیان
گرفته شده
است.در کتاب
سانهدرین(Sanhedrin) یهودیان
می خوانیم که
آنها با شنیدن
صدای خدا که
همانند تنوری
بود؛ همگی
مردند. اما
موسی از آنها
نزد خدا شفاعت
کرد و آنان
دوباره به زندگی
برگشتند.اگر
بخواهیم ریشه
این افسانه را
پیدا کنیم؛ در
کتاب exod می
خوانیم که
یهودیان می
گویند بهتر
است خدا با ما
صحبت نکند.
زیرا ممکن است
بمیریم.
مسلمانان
معتقدند که
قرآن پیش از
پیدایش عالم
در لوحی محفوظ
نوشته شده
بود. اما این
اعتقاد بر
اساس آیه 21 و 22 سوره
البروج است که
می گوید:" این
کتاب قرآن
بزرگوار الهی
است که در لوح
محفوظ حق نگه
داشته شده
است. گرچه
کتاب زبور از
قرآن قدیمی تر
است ، اما
آنها معتقد
نیستند که
کتاب زبور پیش
از خلقت نوشته
شده است.در
سوره الانبیا
آیه 105 می خوانیم
که:" و ما بهد
از تورات در زبور
داوود نوشتیم
که البته
بندگان
نیکوکار من
ملک زمین را
وارث و متصرف
خواهند شد."
این تنها متنی
است که به
صورت اصلی آن
در تورات نوشته
شده است.اگر
چه در 131 متن از
قرآن نسبت به
انجیل و زبور
و تورات با
احترام یاد
شده است؛ و
همچنین یاد
آور شده است
که اینها کتابهای
آسمانی هستند
و
پیامبرانشان
فرستاده خدا
هستند؛ اما
هیچ انسانی
نمی تواند
بپذیرد که
کتابی پیش از
نوشته شدنش به
کسی انتساب
یابد.خیلی
عجیب است که
بگوئیم انجیل
پیش از عیسی وجود
داشته است.اما
مسلمانان
معتقدند که
قرآن سالهای
سال پیش از
محمد در لوحی
محفوظ نوشته
شده است.ما در
صدد برآمدیم
که ببینیم در
کتابهای سنت
مسلمانان این
عبارت را
چگونه تفسیر می
کنند.
در قصص
الانبیا می
خوانیم که "
وقتی خدا دنیا
را خلق کرد در
زیر عرش
مرواریدی
آفرید و لوح
محفوظ را از
آن مروارید
خلق کرد.بلندی
این لوح به
اندازه یک سفر
700 ساله و پهنای
آن به اندازه
یک سفر سیصد
ساله بود و اطراف
آن با یاقوت
سرخ، توسط
خداوند توانا
تزئین شده
بود. سپس به
قلم دستور داد
که بر لوح
مفحوظ درباره
خلقت عالم
بنویسد. در
ابتدای این
لوح نوشته شد
"به نام
خداوند
بخشنده
مهربان" من خدا
هستم و به جز
من خدایی
نیست. آنکه
تسلیم فرمان
من شود و در
برابر
ناملایماتی
که بر او
فرومی آورم
صبر پیشه کند
و سپاس گزار
آنچه بر او
منت می گذارم
باشد؛ مقام او
را رفیع می
کنم و او را در
جمله برحقان
قرار خواهم
داد .اما آن
کسی را که
شکرگزار آنچه
به او عطا
کرده ام نیست
و در
ناملایمات
شکیبا نیست؛
پس بگذار که
او خدایی جز
من را اختیار
کند. بگذار که
او از بهشت من
به زیر افتد.
قلم همه چیز را
مطابق خواست
خدا می نوشت.
همه آن
چیزهایی را که
تا روز قیامت
مقرر بود ؛از
جمله فرو افتادن
برگ درختان را
در این لوح
نوشت. همه این
چیزها به
خواست خدا
نوشته می شد.
عقیده لوح
محفوظ از
یهودیت گرفته
شده است.در کتاب
سفر تثنیه
یهودیان می
خوانیم که
موسی به دستور
خدا در لوح
سنگی شبیه آن
دو لوحی که
شکسته بود از
سنگ کوه
تراشید. خدا
بر روی آن ده
فرمان را نوشت
و به موسی
دستور داد که
آن را در
صندوقی از چوب
اقاقیا
نگهداری کند.
لغتی که برای
لوح استفاده
می شود در
عربی و عبری یکی
است. موضوع
لوح محفوظ به
تدریج در میان
یهودیان و سپس
در میان
محمدیان
مشهور شد.
مطابق آیه 21 و 22
سوره بروج که
در بالا ترجمه
کردیم در ذهن
محمد نه یک
لوح بلکه یک
لوح محفوظ وجود
داشت.
بنابراین لوح
محفوظی که
محمدیان به آن
اعتقاد
دارند؛
برگرفته از
ایده دو لوحی
است که موسی
در صندوقچه
قرار داد. این
لوح ها در
خیمه ای که
سمبل حضور خدا
در برابر مردم
بود ؛نگهداری
می شد.
بنابراین به
سادگی می توان
نتیجه گیری
کرد که داستان
فانتزی لوح
محفوظ از این
باور یهودیان
گرفته شده
است. اما چرا
محمد ادعا می
کرد که قرآن
در لوحی محفوظ
نوشته شده
است؟ برای
جواب به این
سؤال باید
ببینیم که
یهودیان زمان
حضرت محمد و
قبل از او
درباره این دو
لوح محفوظ چه
چیزهایی را
آموخته بودند.
اگرچه در کتاب
سفر تثنیه
صراحتا" گفته
شده است که
فقط ده فرمان
بر لوح محفوظ
نوشته شده
بود؛ اما بعد
از مدت زمانی
گفته شده که
تمام کتاب های
عهد عتیق و
همچنین کتاب تلمود
همراه ده
فرمان در لوح
محفوظ نوشته
شده بود. وقتی
محمد این
ادعاها را از
یهودیان درباره
کتب مقدسشان
می شنید؛
طبیعی است که
ادعا می کرد
که در باره
پیامبری او در
یکی از دو لوح
محفوظ نوشته
شده است. در
غیر این صورت نمی
توانست کتاب
خود را به
عنوان کتابی
هم رتبه کتاب
عهد عتیق مطرح
کند. احتمالا"
مسلمانان داستان
لوح محفوظ
موسی را به
خوبی نفهمیده
اند و در
نتیجه داستان
لوح محفوظ
قرآن را با آن
شرح و تفسیر
که در بالا
بیان کردیم از
خود در
آوردند. برای
اینکه دلیل
خود را درباره
ریشه یهودی
لوح محفوظ
کامل کنیم
باید به کتاب pirqey Altu
فصل 5 و 6
یهودیان
اشاره کنیم که
در آنجا گفته
شده است. دو
لوح محفوظ
همراه 9 چیز
دیگر در غروب
اولین روز
شنبه آفریده
شد.
داستان کوه
قاف
داستان عجیب و
غریب کوه قاف
نقش بسیار
مهمی را در
افسانه های
محمدیان ایفا
می کند. سوره
ای با نام قاف
در قرآن وجود
دارد که با
این حرف شروع
می شود. فرض بر
این است که
قاف نام کوهی
است. مفسرین
عباسی این
تفسیر را قبول
داشتند و آن
را توسط ابن
عباس در تفاسیر
خود نقل می
کردند. ابن
عباس می گوید
قاف کوهی است
که اطراف زمین
را گرفته است.
رنگ سبز آسمان
به سبب وجود
این کوه است و
خداوند به نام
این کوه سوگند
یاد می کند. در
عرایض
المجالس
پیرامون قاف
توضیح بیشتری
داده شده است.
در آنجا گفته
شده است که
خداوند کوهی از
زمرد سبز خلق
کرد. سبزی
آسمان از آن
کوه است و آن
کوه قاف نام
دارد.در قصص
الانبیاء
روایت شده است
که « عبداله
ابن سلام روزی
از محمد پرسید
بلندترین قله
دنیا کدام
است؟ محمد در
پاسخ گفت کوه
قاف. عبداله
ابن سلام گفت
آن کوه از چه
ساخته شده
است؟ محمد گفت
از زمرد سبز. و
سبزی آن به
خاطر وجود آن
کوه است.
عبداله ابن
سلام می
پنداشت هر چه
محمد می گوید
حقیقت دارد.
پرسید ارتفاع
کوه چقدر است؟
گفت به اندازه
یک سفر 500 ساله.
او پرسید این
کوه تا چقدر
امتداد دارد؟
محمد گفت به
اندازه یک سفر
2000 ساله. نیازی
نیست به
جزئیات بیشتر
درباره این
کوه خیالی در
افسانه محمدیان
بپردازیم.
برای ریشه
یابی این
افسانه عجیب و
غریب درباره
آن سلسله جبال
به کتاب Hagiga یهودیان
فصل 11 مراجعه
می کنیم. در
آنجا در توضیح
لغت عبری Thohu نوشته
شده است که Tohh خط
سبزی است که
سرتاسر عالم
را پوشانده
است.از آنجاست
که ظلمت
پیشرفت می
کند.
محمد و یارانش
کلمه قاف را
شنیده اند؛
اما نفهمیده اند
که قاف یا قاو
به معنی خط می
باشد و آن را
سلسله کوهی
پنداشته اند
که همه گیتی
را فرا گرفته
است. نا گفته
نماند که
جغرافیدانان
همه زمین را
گشته اند ،
اما هیچگاه به
سلسله کوهی که
محمد یان در
کتابهای سنت
خود توضیح داده
اند ، نرسیده
اند.
در اینجا به
تعدادی دیگری
از اعتقادات
یهودیان که
دارای ریشه
یهودیت است و
در قرآن وارد
شده است، می
پردازیم.
در سوره
الاسرا از هفت
بهشت یاد شده
است. در سوره
الحجر هم از
هفت در جهنم
سخن به میان
آمده است. هر
دو عبارت از
کتابهای سنت
یهودیان
گرفته شده
است. عبارت
اول در hagigah و عبارت
دومی در zohar یافت می
شود. لازم به
ذکر است که
هندوان معتقدند
که در زیر
زمین هفت طبقه
وجود دارد و
در بالای آن
هفت طبقه دیگر
که همه آنها
بر سر یک مار به
اسم سشا قرار
دارند.سشا
دارای هزاران
سر است. هفت
آسمان یا هفت
بهشت بدون شک
از منظومه
شمسی حکایت می
کند که همان
خورشید و مریخ
و زحل، ناهید،
نپتون، پلوتون
و ارانوس
هستند . در
زمان محمد فرض
بر این بود که
آنها حول زمین
می گردند.
مطابق کتابهای
سنت مسلمانان
، زمین بر روی
شاخ یک گاو
قرار دارد.این
گاو هزاران
بینی و چشم و گوش
دارد . پاهای
او بر روی یک
ماهی قرار
دارد و ماهی
در آبی است
؛که سفر به
اعماق آن 40 سال
طول می کشد.در
جای دیگر در
کتاب سنت گفته
شده است که زمین
بر روی سر یک
فرشته قرار
دارد و پاهای
این فرشته بر
روی صخره ای
قرار دارد که
توسط گاو بزرگی
نگهداری می
شود.ایده قرار
داشتن زمین بر
روی شاخ گاو
به احتمال زیاد
ریشه آریایی
دارد.اینکه در
این افسانه
گفته شده است
زمین هفت طبقه
دارد شاید به
این دلیل است
که می خواستند
آن را مانند
آسمان هفت
طبقه فرض
کنند.اینکه
زمین را هفت
طبقه فرض می
کردند به دلیل
اشتباه
فهمیدن هفت
اقلیم یا وادی
است. در یشت ها
می خوانیم که
جمشید شاه بر هفت
اقلیم
فرمانروایی
می کرد.
در سوره هود
در باره عرش
خدا گفته شده
است که قبل از
خلقت زمین و
آسمان ؛ عرش
خدا در آسمان
بر روی آب
قرار داشت. در
کتاب یهودیان
نیز گفته شده
است که عرش
خدا در آسمان
بالای آب قرار
داشت
نویسندگان
محمدی به ما
می گویند که
فرشته ملک که
در سوره
الزخرف
سردسته 19 تا از
فرشتگان است،
فرشته محافظ
جهنم است.
یهودیان نیز
در داستانهای
خود به
شاهزاده جهنم
اشاره می
کنند. اما نام
فرشته ای که
مسلمانان آن
را ملک نامیده
اند ، برگرفته
از نام یکی از
خدایانی است
که در انجیل
از آن نام
برده شده است
و کنعانیان آن
را پرستش می
کرده اند. این
واژه چه در زبان
عربی و چه در
زبان عبری ؛
وجه وصفی دارد
و به معنی
فرمانرواست.در
سوره الاعراف
می خوانیم که
بین بهشت و
جهنم حائلی
قرار دارد که
الاعراف
خوانده می
شود. نام سوره
در حقیقت به
خاطر ذکر این
واژه در میان
این سوره است.گفته
شده است که در
اعراف مردانی
وجود دارند .
این ایده از
کتاب میدراش
یهودیان
گرفته شده است.
در آنجا و قتی
از رابی
یوحنان
پرسیده می شود
که چه چیزی
بین بهشت و
جهنم وجود
دارد ؛ پاسخ
می دهد یک
دیوار. در
پاسخ به این
سوال رابی آخا
می گوید بین
بهشت و جهنم
یک گودال است .
اما رابان می
گوید بهشت و
جهنم نزدیک یکدیگرند
که اشعه نور
از یکی به
دیگری می رسد.
به احتمال
زیاد این ایده
از اوستا
گرفته شده است.اوستا
فاصله بین
بهشت و جهنم
را
میسواناگاتوس
خوانده است و
می گوید:
میسواناگاتوس
جایگاه کسانی
است که اعمال
نیک و بد آنها
مساوی است.در
زبان پهلوی به
آن میسوات گاس
می گویند.
زرتشتیان می
گویند فاصله
بین بهشت و جهنم
، همانند
فاصله نور و
ظلمت است.ایده
مکانی برای
کسانی که
کردار بد و
خوبشان به
اندازه هم است
؛ از دین
زرتشت به بقیه
دینها رفته
است.
در سوره الحجر
می خوانیم ؛
شیطان کوشش می
کند به کلام
خداوند در
زمانی که به
فرشتگان
دستور می دهد
؛ گوش فرا
دهند. این
ایده در سوره
الصافات و
الملک نیز
دوباره تکرار
می شود. این
باور نیز یک
باور یهودی
است . در کتاب hagigah
فصل 6 می
خوانیم که
شیاطین از پس
پرده به گفتار
خدا گوش فرا
دادند تا از
اتفاقات
آینده اطلاع
کسب کنند. در
قرآن گفته شده
است که خدا
ستارگان را در
آسمان قرار
داد تا بر این
شیاطین تیر
بیفکنند تا از
آسمان دور شوند.
در سوره قاف
آیه 29 می
خوانیم که "
روزی که به
جهنم گوئیم
آیا مملو از
کافران شدی؟ و
او گوید آیا
دوزخیان بیش
از این هم
هستند؟" این
آیه بازتاب آن
چیزی است که
در OTHIOTH
رابی می
خوانیم. در
آنجا گفته شده
است که جهنم می
گوید به من
غذا بدهید تا
پر شوم.
در سوره هود
آیه 42 و در سوره
المؤمنون آیه
27 می خوانیم که
در زمان نوح
آب از تنوری
فوران کرد.در
یکی از
کتابهای
یهودیان
نوشته شده است
که مردم نسل
نوح با آب
جوشان تنبیه
شدند.
در قرآن ذکر
شده است که
مردم زمان نوح
او را مسخره
می کردند.
تمامی این
قسمت از
داستان نوح در
فصلی از کتاب SANHEDRIN و تفاسیر
یهودیان
نوشته شده
است.جلال
الدین در
تفسیر سوره نوح
بی خبر از
آنچه در کتاب SANHEDRIN آماده
است ، می گوید
از کوره
نانوایی آب
شروع به
جوشیدن و بالا
آمدن کرد. این
علامتی بود که
به نوح هشدار
داد زمان
طوفان فرا
رسیده است.
گرچه
مسلمانان
ادعا می کنند
که قرآن به
عربی خالص است
و آن را معجزه
محمد می
خوانند ، اما
لغات زیادی در
قرآن وجود
دارد که ریشه
آنها عبری است
. اما آن را با
دستور لغت
عربی تطبیق
داده اند.برای
مثال واژه
فردوس در اصل
یک واژه عبری
است که بعدها
به پارسی قدیم
وارد شده و به
پردیس تبدیل
شده است.
در آوردن
کفشها هنگام
وضو و نماز
خواندن از آدابی
است که مسلمانان
از یهودیان
گرفته اند.
همانطور که می
دانیم قبل از
اینکه کعبه به
عنوان قبله
مسلمانان
شناخته شود،
مسلمانان
همانند
یهودیان به طرف
اورشلیم نماز
می
خواندند.یاد
آوری می کنم که
مراسم روزه را
مسلمانان از
نصرانیان
گرفته اند ؛
اما قوانین
روزه ریشه
یهودی دارد.در
سوره بقره آیه
183 می خوانیم که :
" بخورید و
بیاشامید تا
زمانیکه
سفیدی روز از
سیاهی شب مشخص
شود.سپس تا
هنگام شب روزه
بگیرید. ایده
روزه گرفتن از
زمان پیدا شدن
روز تا زمان
فرا رسیدن شب؛
منبعی یهودی
دارد. در کتاب MISHNASH
BRAKHOH گفته
شده است که
روز از زمانی شروع
می شود که
سفیدی از
سیاهی قابل
تشخیص باشد.
در قرآن سوره
نساء می
خوانیم که
مردان مجازند تا
4 زن اختیار
کنند. مفسران
مدعی هستند که
اسلام سنت چند
زنی عربها را
تعدیل کرده
است. زیرا در
آن زمان مردها
می توانستند
زنان زیادی
بگیرند.(به
نظر من این
ادعا یک ادعای
دروغین بیشتر
نیست. زیرا در
آن زمان
عربهای بیابانگرد
آنقدر از زنان
دور بودند که
گاهی بعضی از
آنها تا زمان
مرگ خویش به
جز مادر؛ زن
دیگری را نمی
دیدند. رجوع
کنید به کتاب
محمد پیامبری
که از نو باید
شناخت. مترجم)
در تحقیق ریشه
این قانون در
کتابهای
یهودیان می خوانیم
که رابا می
گوید ؛ یک مرد
در صورتی که
بتواند از
عهده مخارج
چندین زن بر
بیاید ؛ می تواند
هر چقدر زن که
دلش خواست
؛اختیار کند.
اما مرد عاقل
مردی است که
بیش از 4 زن
نگیرد.
مسلمانان
مدعی هستند که
محمد سواد
خواندن و نوشتن
نداشت.بنا
براین دسترسی
به منابع عبری
، ارمنی و
فارسی
نداشت.سوره
الاعراف آیه 156
محمد را یک
پیامبر امی
نامیده است.
واژه امی به معنی
بی سواد
نیست.بلکه
واژه امی به
معنی مردم
بدون کتاب
است.در مقابل
یهودیان و
مسیحیان که
دارای کتاب
بودند، امیون
مردمی بودند
که کتاب
نداشتند. دلیل
ما خود قرآن
است که در
سوره آل عمران
می گوید: "ای
پیامبر، به امیون
و مردم اهل
کتاب بگو..."
اما حتی اگر
بی سواد بودن
محمد را
بپذیریم ؛ با
شواهدی که در
بالا نشان
دادیم ؛ به
خوبی مشخص است
که محمد گفته
های خود را از
یهودیان
گرفته
است.اشتباهات
فراوان
تاریخی و
تغییرات جزئی
در داستانهایی
که محمد در
قرآن تعریف
کرده است، به
دلیل این است
که محمد آن
داستانها را
به صورت شفاهی
از مردمی که
در شبه جزیره
عربستان
بودند ،
فراگرفته
است.همانطور
که می دانید
مردم زمان
محمد به او می
گفتند که
داستانهای
قرآن چیزی به
جز گفتارهای
پیشینیان
نیست. در سوره
نحل آیه 105 ؛
محمد در جواب
این اتهام می
گوید: زبان
مردی که از او
سخن می گویند
؛ یک زبان
بیگانه است .
در حالیکه
قرآن به زبان
عربی فصیح
نوشته شده
است.اما این
جواب قانع
کننده
نیست.چون داستانها
به زبان عربی
است ؛ اما
سیاق آن یک سیاق
غیر عربی
است.ناگفته
نماند که ورقه
ابن نوفل ،
پسر عموی
خدیجه با
مسیحیت و
یهودیت
آشنایی کامل
داشت و محمد
با نوفل ارتباط
بسیار نزدیک
داشت.محمد
برای اینکه
شیادی خود را
بر ملا نسازد
؛ در
داستانهایی
که از یهودیان
و مسیحیان می
شنید ؛ مختصر
تغییری می داد.
از این رو
برای آنان که
از محمد در
ارتباط با آن
داستانها
سؤال می کردند
؛ ریشه داستانها
محرز نبود.
محمد در جواب
یهودیانی که
با او دشمن
بودند ، نمی
توانست دلیل
قانع کننده ای
بیاورد و در
نهایت با آنها
با زبان شمشیر
سخن گفت.
از ترجمه این
کتاب فقط
تأثیر مسیحیت
بر اسلام و
تأثیر عربهای
پیش از اسلام
باقی مانده
است که اگر
عمری باقی
باشد،به آن هم
خواهیم
پرداخت.
کتاب : ریشه ها
و منابع قرآن .
نوشته کلیر
تیسدال
مترجم: پارمیس
سعدی