تأثير
يهوديت بر
اسلام
پیش
از هجرت محمد
به مدینه، سه
قبیله
قدرتمند به
نامهای بنی
قریظه ، بنی
قینقاع و بنی
نظیر ، در
اطراف مدینه
زندگی می
کردند.
وقتی که
یهودیان ،
پیامبری محمد
را به رسمیت نشناختند،
او به سختی با
آنها جنگید و
با بی رحمی هر
چه تمام تر با
آنها رفتار
کرد. آنها را
یا از دم تیغ
شمشیر گذراند
یا اینکه از
دیارشان
بیرون راند،
یا به اسارت
گرفت.
اگر چه
یهودیان
عربستان مردم
نادانی
بودند؛ اما
کتابهای خود
نظیر تورات،
زبور و غیره
را خوب
نگهداری کرده
بودند.به آنها
و مسیحیها ،
اهل کتاب می
گفتند.اگر چه
آنها به زبان
عبری آشنا
نبودند یا
آشنائی آنها اندک
بود؛ اما با
داستانهای
احمقانه ای که
در تلمود بود
و سینه به
سینه از
پدرانشان به
آنها رسیده
بود، آشنا
بودند.آنها
این کتابها را
مقدس می
شمردند.
عربهای دوران
جاهلیت به
یهودیان
همسایه خویش
احترام می
گذاشتند و آنها
را از نسل
ابراهیم و
مالک کلام خدا
می دانستند.
وقتی که محمد
می خواست مردم
را از بت
پرستی باز
دارد و آنها
را به سوی کیش
ابراهیم
بکشاند، سعی
کرد با دقت
سنتها و
آموزشهای
یهودیان را فراگیرد.با
مقایسه قرآن و
سنت و
داستانهای
یهودیت، به
تشابه قرآن و
یهودیت پی می
بریم. آنچه در
پاراگراف
پائین می آید،
تأثیر یهودیان
بر اسلام را
نشان می دهد.
با مردم اهل
کتاب مجادله
نکن. به آنها
بگو که به
آنچه بر آنها
آشکار شده
است، ایمان
دارم . بگو که
خدای ما و شما
یکی است.ما
تسلیم اوییم و
دوباره می می
گوید: بگو ما
به الله و
آنچه بر یعقوب،
ابراهیم ، و
اسحاق و
اسمائیل نازل
کرده است، و
آنچه بر آنچه
بر موسی و
پیامبران، از
طرف خدا نازل
شده است،
ایمان داریم.
فرقی بین آنها
نیست و ما
تسلیم
اوییم.در این
دوره محمد اورشلیم
را قبله
مسلمین قرار
داده بود.
همانطور که می
دانیم
اورشلیم قبله
یهودیان است.
ممکن است بعضی
اعتراض کننند
و بگویند که
محمد سواد
نداشته است و
طبیعتاً
خواندن نمی
دانسته است.
چگونه ممکن
است ، همه این
دانشها را از
یهودیان کسب
کرده باشد؟
حتی اگر موضوع
بی سوادی محمد
راست باشد، او
می توانست
داستانها و
سنتهای
یهودیان را از
دوستان خود
نظیر ورقه یا
عبدالله یا
دوستان
یهودیش یاد
بگیرد.
اگر چه اینها
آگاهی کاملی
نسبت به کتاب
عهد عتیق
نداشتند، اما
با داستانهای
احمقانه ای که
در میان
یهودیان رایج
بود، آشنا
بودند.اگر چه آنچه
قرآن در مورد
ابراهیم و
دیگران می
گوید در تورات
وجود دارد،
اما محمد این
داستانها را
بیشتر از
منابع سنتی
یهودیان
گرفته است.ما
در اینجا برای
اینکه ادعای
خود را ثابت
کنیم چند
نمونه را ذکر
می کنیم.
یاد آوری:
1-آنچه در
اینجا آورده
می شود، گفته
ابو فدا ست که
از قول ابو
عیسی المغربی
نقل کرده است.2-
بعضی کلمه امی
را بیسواد
معنی کرده
اند. لازم به
ذکر است که
امی معانی
دیگری دارد.
برای مثال به
مردم اطراف
مکه امی می
گفتند. یا کسی که
از امت عرب
باشد و عجم و
غیره نباشد یا
دین یهودیت یا
مسیحیت را
برنگزیده
باشد، امی می
گفتند.
داستان هابیل
و قابیل:
در سوره 5 آیه 26
الی 32 می
خوانیم که:
حکایت پسرا ن
آدم را بر
آنها بخوان که
هر دو به قصد
تقرب الله
قربانی
جستند.از یکی
پذیرفته شد و
از آن دیگری
پذیرفته نشد..
گفت من تو را
البته خواهم
کشت. گفت که
خدا قربانی
متقیان را
خواهد پذیرفت.
اگر تو به
کشتن من دست
بر آوری ، من
هرگز به کشتن
تو دست دراز
نخواهم کرد.
که من از خدای
جهانیان می
ترسم. من می
خواهم که گناه
کشتن من و
گناه مخالفت
تو هر دو به تو
باز گردد. تو
اهل جهنم شدی
و آتش جزای
ستمکاران
است.آنگاه پس
از این گفتگو
هوای نفس او
را بر کشتن برادرش
ترغیب نمود تا
او را به قتل
رساند. بدین سبب
از زیانکاران
دو عالم
گردید. آنگاه
کلاغی را
برانگیخت که
زمین را به
چنگال گود
کند. تا به او
بنماید که
چگونه بدن
برادر خود را
زیر خاک پنهان
سازد. با خود
گفت: ای وای بر من
آیا من از آن
عاجز ترم که
مانند این
کلاغ باشم تا
جسد برادر را
در زیر خاک
پنهان سازم و
از این کار
سخت پشیمان
شد. بدین سبب
بر بنی
اسرائیل چنین
حکم کردیم که
هر که نفسی را
بدون حق قصاص
و یا بی آنکه
فساد و فتنه ای
بر روی زمین
کند ، به قتل
برساند، مثل
آن باشد که
همه مردم را
کشته و هر که
نفسی را حیات
بخشد ، مثل
این است که مه
مردم را حیات
بخشیده است.
آنچه در مورد
داستان هابیل
و قابیل در
قرآن ذکر شده
است، یهودیان
آن را به صورتهای
مختلفی برای
ما بازگو کرده
اند. بنابر
گفته آنها و
قتی که قابیل
گفت : هیچ
پاداشی برای
پاکدامنی
وهیچ جزایی
برای گناه
نیست، خلاف آن
بر سر هابیل
آمد و با سنگی
به دست برادرش
کشته شد.
در کتاب پریک
رابی الیزر به
منبعی برخورد
کردیم:
در ارتباط با
دفن جسد هابیل
در کتاب
یهودیان تفاوت
عمده ای با
آنچه در قرآن
آمده است، نمی
بینیم . به جز
اینکه کلاغ
دفن جسد را به
آدم یاد داد،
نه به قابیل.
در آنجا می
خوانیم که آدم
و حوا بالای
سر جسد نشسته
بودند و گریه
می کردند.نمی
دانستند چکار
کنند.زیرا
آنها هیچ
آگاهی در مورد
دفن مرده
نداشتند.کلاغی
آمد و کلاغ
مرده دیگری را
در جلو چشم
آدم و حوا با
کندن زمین دفن
کرد.اگر به
آخر آیه سوره 5
که در اینجا
ذکر کردیم
توجه کنید، به
چگونگی اتصال
این دو پی می
برید. در ادامه
نقل این
داستان در سفر
پیدایش
یهودیان چنین
آمده است: خون
برادرت از
درون زمین
فریاد می زند.
مفسران یهودی
در تفسیر این آیه
چنین می
گویند.خدا در
اینجا به
قارون نمی گوید
که صدای
برادرت از
درون زمین می
آید. بلکه به
او می گوید ،
صدای خون
برادرت از
درون زمین می
آید. این به
مفهوم این است
که نه تنها
خون او بلکه
نسل او نیز از
درون زمین فریاد
می زند.چونکه
آدم تنها بود،
کشتن هابیل به
معنی کشته شدن
یک دنیا
بود.کسی که یک
بنی اسرائیلی
را نجات دهد،
گویی که همه
دنیا را نجات
داده است. اگر
گفته قرآن را
با گفته
مفسران قدیم
یهود مقایسه
کنیم ، می
بینیم که هر
دو یک چیز
گفته اند.اما
می بینیم که
تنها بخشی از
داستان در
قرآن آمده است
و بخش دیگر
حذف شده
است.پیوند بین
این دو توسط
همان بخش حذف
شده برقرار می
شود که بدون
آن ، این دو
بخش غامض و پیچیده
می شوند.
نجات ابراهیم
از آتش نمرود
داستان
ابراهیم در
سوره های
مختلفی از
قرآن به صورت
پراکنده
نوشته شده
است. هر کسی
این داستان را
ابتدا در قرآن
و کتابهای سنت
بخواند و سپس
آن را با همین
داستان در
کتاب میدارش
که یکی از
کتابهای
قدیمی
یهودیان است ،
مقایسه کند ،
به شباهت بین
این دو داستان
پی خواهد برد.
در ابتدا این
داستان را از قول
قرآن و
کتابهای
مسلمانان نقل
می کنیم و سپس
آن را با
کتابهای
داستانی
یهودیان
مقایسه می
کنیم.ابو فدا
این داستان را
اینگونه
تعریف می کند.
آزر پدر
ابراهیم یک بت
ساز بود.او
بتها را به پسرش
می داد تا
برایش
بفروشد.ابراهیم
همیشه با ناراحتی
می گفت: چه کسی
این بتها را
که نه سودی و
نه زیانی
دارند ، می
خرد.سپس وقتی
که که الله او
را به هدایت
قوم خویش بر
انگیخت ، پدرش
دعوت او را
نپذیرفت.مردم
هم دعوت او را
نپذیرفتند.تا
اینکه موضوع
این دعوت همه جا
پخش شد و به
گوش نمرود
رسید. نمرود
پادشاه کشوری
بود که
ابراهیم در
آنجا زندگی می
کرد.او
ابراهیم را در
آتش افکند ،
اما آتش بر او
سرد شد. بر این
اساس، مردم به
او ایمان آوردند.
در عریش
المجالیس می
خوانیم که:شبی
ابراهیم از
منزلگاه خود
بیرون آمد و
پیش از اینکه
ماه بر آید ،
ستاره ای در
آسمان دید.
گفت این خدای
من است. وقتی
که ستاره غروب
کرد؛ گفت: اگر
الله مرا
هدایت نکند از
گمراهان
خواهم شد.
وقتی که در
هنگام طلوع ،
خورشید را دید
گفت این خدای
من است و از
همه چیز برتر
است. وقتی که
خورشید غروب
کرد او رو به
قوم خویش کرد
و گفت: من
آشکارا از
آنچه شریک خدا
می کنید ، بیزارم.خدای
من کسی است که
زمین و آسمان
را خلق کرد.
خدای من خدای
یگانه است. من
بت پرست نیستم
.
آنها می گویند
که پدر
ابراهیم
بتهایش را به
ابراهیم می
داد تا برایش
بفروشد.
ابراهیم به او
می گفت:اینها
هیچ ضرر و
سودی برای
خریداران ندارند.
بنابراین کسی
آنها را از او
نمی خرد.سپس وقتی
که بتها فروش
نمی رفت، سر
آنها را می
شکست و آنها
را در آب
رودخانه می
انداخت و می
گفت: بیاشامید
ای بیچاره ها.
او این کار را
به خاطر جلب
توجه کفار می
کرد.همینکه
کفار به او
اعتراض می
کردند ، او می
گفت: آیا شما
با من از خدا
حرف می زنید؟
خدایی که
آشکارا مرا
هدایت کرده است؟....این
است حجتی که
ابراهیم را بر
قومش دادیم . ما
مقام هر که را
بخواهیم رفیع
می گردانیم.
که خدا به
صلاح عالمیان
بصیر و
داناست.(سوره
5:82)این داستان
در سوره 19 آیه 41
چنین آمده
است:ای پدر
چرا بتی را که
چشم و گوش
ندارد وهیچ
حاجتی از تو
روا نمی کند،
می پرستی؟....
بقیه داستان
به همین منوال
ادامه پیدا می
کند. اما پدرش
از قبول دعوت
او خودداری می
کند . سپس
ابراهیم رو به
سوی قوم خویش
می کند و با صدای
رسا می گوید:
من از آنچه
شما می پرستید
رها شده
ام.سپس ایمانش
را بر قوم
خویش آشکار
کرد. او رو به
مردم کرد و
گفت: به چه می
اندیشید؟ من
به جز خدای
جهانیان با
آنچه شما و
پدرانتان می
پرستید ، دشمن
هستم.(سوره 26 آیه
75-77) آنها
پرسیدند تو چه
کسی را می
پرستی؟ آیا منظور
تو نمرود است؟
پاسخ داد : نه
خدای من کسی است
که مرا خلق
کرد و سپس
هدایتم فرمود.
این موضوع در
میان مردم پخش
شد.تا اینکه
به گوش حاکم
وقت، نمرود
رسید.نمرود به
او گفت: آیا
درست است که
تو گفته ای که
پیامبر خدایی
و از طرف او
فرستاده شده
ای؟ آیا تو از خدای
قادر برای
مردمی که به
او باور
ندارند ، سخن
گفته ای؟ او
کیست؟ابراهیم
پاسخ داد.
خدای من کسی
است که
میمیراند و
زنده می
کند(سوره 2 آیه 260)
نمرود گفت : من
نیز میمیرانم
و زنده می کنم.
ابراهیم پاسخ
داد چگونه تو
کسی را زندگی
می دهی؟ نمرود
گفت : از دو
نفری که مستحق
مرگ هستند ،
یکی را می
بخشم و دیگری
را می کشم.بنا
براین به یکی
حیات می دهم و
به دیگری
ممات.ابراهیم
گفت: خدا
خورشید را از
شرق می آورد .
تو اگر می
توانی خورشید
را از غرب
بیاور(سوره 2:260)
نمرود مبهوت
شد و نتوانست
پاسخی بدهد.
مردم به بیرون
از شهر رفتند
تا مراسم عید
را جشن
بگیرند.
ابراهیم از
فرصت استفاده
کرد و همه
بتها را به جر
بت بزرگ
شکست.آنگاه تبر
را برگردن بت
بزرگ انداخت.
وقتی که مردم
از جشن
برگشتند و به
خانه بتها
رسیدند و آن
بتها را در آن
وضعیت دیدند،
با خود گفتند
، چه کسی بتها
را به این روز
انداخته است؟
یکی از آنها
گفت : شخصی به
نام ابراهیم همواره
از این بتها
بد می گفت.
احتمالاً این
کار اوست.این
داستان به گوش
نمرود رسید و
گفت: او را به
حضور مردم
آورید. شاید
کسانی باشند
که بر علیه او
گواهی
دهند.آنها نمی
خواستند بدون
مدرک او را
دستگیر
کنند.او را
گرفتند و به
پیش نمرود
بردند.ابراهیم
گفت : من این کار
را نکرده ام.
شاید بت بزرگ
این کار را
کرده باشد.او
چون از همه
بزرگتر بود ،
از اینکه
بتهای کوچک را
عبادت می
کردید عصبانی
بود.بنابراین
بقیه بتها را
با تبر شکست.
اگر او می
تواند صحبت
کند ، از او
پرسش کنید.
پیامبر گفت که
ابراهیم سه
بار به خاطر
خدا دروغ گفت . یک
بار زمانی که
گفت مریض است.
بار دوم زمانی
که گفت بتها
را نشکسته و
بت بزرگ شکسته
است و بار سوم
زمانی که به
پادشاه گفت سارا
خواهر من است.
وقتی که
ابراهیم به
مردم گفت اگر
بتها می توانند
صحبت کنند ،
از آنها
بپرسید؛ مردم
به او گفتند
که تو به خوبی
می دانی که
آنها نمی
توانند جواب
بدهند.سپس
ابراهیم به
آنها گفت: ننگ
بر شما که به
جای خدا چیزی
را می پرستید
که نه می
تواند سودی
برساند و نه
ضرری. وقتی که
مردم از عهده
جواب بر نیامدند،
یکی از آنها
گفت: ابراهیم
را بگیرید و
در آتش
بیاندازید.شعیب
ابن جبلی می
گوید که اسم او
دانیون بود و
خدا زمین را
شکافت و زمین
او را بلعید.سپس
نمرود و مردم
جمع شدند تا
ابراهیم را در
آتش بسوزانند.
آنها در اطراف
او چیزی شبیه
به آغل
گوسفندان
فراهم کردند. اینها
سخنان خداوند
هستند. مردم
گفتند در اطراف
او ساختمانی
درست کنید.
سپس چوبهای
سخت در اطراف
او گرد آورند
و سپس مواد
آتشزا بر روی
چوبها
ریختند.نویسنده
ای که گفتارش
را در اینجا
ذکر می کنیم
چگونگی در آتش
افکنده شدن
ابراهیم و به
سلامت بیرون
آمدن او از
این آتش را
نقل می کند. در
کتابهای سنتی
نقل می کنند
که ابراهیم به
خاطر بر زبان
راندن جمله ی
"خدا مرا
کفایت می
کند"؛ از آتش
در امان
شد.خدا به آتش گفت:
ای آتش بر
ابراهیم سرد
شو!
حال به مقایسه
این افسانه با
افسانه
یهودیان می
پردازیم:
ترا یک بت ساز
بود. زمانی
برای فروش
بتهایش ابراهیم
را به جای خود
می فرستد.شخصی
برای خرید بت
می آید.
ابراهیم از او
می پرسد: چند
ساله ای؟ آن
مرد جواب می
دهد: 50 یا 60
سال.ابراهیم
گفت: وای بر تو
که 60 سال سن
داری و می
خواهی برای
خود خدایی
بخری که چند
روز بیشتر از
عمرش نگذشته
است.آن مرد
شرمنده شد و
رفت. روز دیگر
زنی پیش
ابراهیم آمد و
یک بشقاب آورد
و به او داد و
گفت: این
بشقاب آرد را
جلوی خدایان
بگذار.
ابراهیم با یک
چوب همه بتها را
شکست. به جز بت
بزگ. وقتی پدرش
آمد پرسید چه
کسی بتها را
شکسته است؟
ابراهیم گفت :
زنی مقداری
آرد آورد و
گفت آن را
جلوی بتها
بگذار. ناگهان
یکی از آنها
گفت . من اول
باید آرد را
بخورم.دیگری
گفت من باید
اول بخورم. بینشان
دعوا در گرفت.
سپس بت بزرگ
چوبی برداشت و
بقیه بتها را
شکست.پدرش گفت
: چه می گویی ؟
آیا اینها می
فهمند؟.
ابراهیم گفت :
آیا گوشهای تو
آنچه لبانت می
گویند ، می
شنوند؟سپس
ترا ابراهیم
را گرفت و به
پیش نمرود برد.نمرود
گفت: بیا آتش
را بپرستیم.
ابراهیم گفت : چرا
آب را نپرستیم
که آتش را
خاموش می کند؟
نمرود گفت بیا
آب را
بپرستیم. ابراهیم
گفت چرا ابر
را نپرستیم که
با ران را فرو می
ریزد؟. نمرود
گفت : بگذار
ابر را
بپرستیم. ابراهیم
گفت ک چرا باد
را نپرستیم که
ابر را با خود
می برد؟ نمرود
گفت بیا باد
را
برستیم.ابراهیم
گفت چرا انسان
را نپرستیم که
در برابر باد مقاومت
می کند؟ نمرود
گفت من چیزی
به جز آتش نمی
پرستم و تو را
در آتش می
افکنم.بگذار
آن خدایی که
می پرستی
بیاید و تو را
از آتش نجات
دهد.ابراهیم
به و سط شعله
های آتش رفت و
آتش بر او سرد
شد.با مقایسه
این دو داستان
به خوبی روشن
می شود که
افسانه محمد
برگرفته از
داستان
یهودیان
است.اما
بوسیله ذهنیت
شاعرانه محمد
بسط یافته
است.اما آنچه
می بینیم
داستانی نیست
که خود محمد
آن را خوانده
باشد.بلکه این
داستان
بازگویی
داستانی است
که از زبان
یهودیان به
صورت شفاهی
شنیده است.آنچه
راوی داستان
در ذهن خود
داشته است، نه
تنها از بسط
این داستان
آشکار است،
بلکه از تکرار
زیاد این
داستان در آیه
های قرآنی نیز
هویداست.از
اینکه محمد
این داستان را
در هیچ کجای
قرآن به طور
کامل بیان
نکرده است،
روشن می شود
که مردم با
این افسانه
آشنا بوده
اند. از سخنان
او در قرآن به
خوبی پیداست
که پیروان او
این داستان را
باور داشته
اند.احتمالاً
این داستانها
در عربستان
رایج بوده
اند. همانطور
که داستانهای
دیگری در مورد
ابراهیم در آنجا
رایج بود.نقل
این داستان از
کتب یهودیان به
این معنی نیست
که بخواهیم
بگوئیم محمد
این داستان را
از یهودیان
دزدیده است.
بلکه قصدمان
این است که
بگوئیم این
داستان با
جزئیات آن در
بین یهودیان
زمان محمد
رایج بوده است
و این داستان
و داستانهای
شبیه به آن
منابعی هستند
که عربها دانش
خود را از آن
گرفته اند. احتمالاً
محمد با مشورت
با بعضی از
یهودیان قسمتهایی
از این داستان
را حذف کرده
بود.
به هر حال ،
مشاهده می
کنیم که در
قرآن نام پدر
ابراهیم آزر
است. در
حالیکه در
کتاب یهودیان
نام پدر
ابراهیم ترا
می
باشد.یهودیان
شرقی گاهی او
را زارا می
خوانند که
ممکن است شکل
عربی آن از
بین رفته
باشد.
احتمالاً
محمد این واژه
را در سوریه
شنیده است.
این لغت در
فارسی قدیم
ادهر بود که
در فارسی جدید
به آذر به
معنی آتش
تبدیل شد.شاید
نامیدن پدر
ابراهیم به
اسم آذر که
یکی از ایزدان
دین زرتشت است
، تلاشی برای
بزرگداشت
ابراهیم ، به
واسطه همراه
کردن نام پدر
او با ایزد
آتش باشد.
شاید هم به
واسطه این
واژه که به
معنی آتش است،
مفسران یهودی
داستان
افتادن
ابراهیم در
آتش را اشتباه
متوجه شده
باشند.بعداً
به این مورد
اشاره خواهیم
کرد.بررسی
داستانهایی
از این قبیل
که در بین
مسلمانان
بسیار رایج و
مشهور است،
قرآن را از یک
کتاب که مدعی
وحی مقدس است،
به یک کتاب
غیر الهی تنزل
می دهد.آنها
در جواب آنچه
پیش کشیدیم می
گویند: شباهت
این داستانها
دلیل بر این
است که نه
تنها محمد این
داستانها را
از یهودیان
قرض نگرفته
است، بلکه این
داستانها
توسط جبرئیل
به او الهام
شده است.از
آنجا که
یهودیان که
خود را از
نوادگان ابراهیم
می دانند،
چنین
داستانهایی
را که در سنت
خودشان آمده
است ، پذیرفته
اند،گواهی
آنها تأکید
محکمی بر
آموزشهای
قرآن می
گذارد.
در جواب آنها
می توان گفت
که تنها
یهودیان نادان
به چنین
روایتهایی
تکیه می
کنند.زیرا
تنها کتبی که
درباره
ابراهیم در آن
سخن گفته شده
است، 5 کتاب
اول عهد عتیق
است، که اصلاً
چنین داستان
بچگانه ای در
آن یافت نمی
شود.بر عکس
آنچه از کتب
عهد عتیق
آشکار است این
است که
ابراهیم
چندین نسل پیش
از ابراهیم می
زیست.هر چند
که از نمرود
نامی در قرآن
برده نشده است،
اما ماجرای در
آتش افکندن
ابراهیم هم در
کتابهای سنت
مسلمانان و هم
در تفسیر
مفسران قرآن
به تفصیل آمده
است.اشتباه
تاریخی آنقدر
بزرگ است که
مثل اینکه
بگوئیم
اسکندر مقدونی
سلطان عثمان
ترک را در آتش
افکنده است.به
هر حال همه
داستان رهایی
ابراهیم از
آتش در نتیجه
اشتباه بزرگی
است که یکی از
مفسرین یهودی مرتکب
شد. برای
توضیح این
مطلب باید به
ترگوم (5 کتب
اول یهودیان )
نوشته
جاناتان بن
عریل رجوع
کنیم.نویسنده
این کتاب می
گوید: اور نام
مکانی است که
قبل از اینکه
ابراهیم به کنعان
برود در آنجا
زندگی می کرد.
در حال حاضر این
مکان مغیار
خوانده می
شود. لغت اور
یا اورو یک
واژه بابلی
قدیمی است که
به معنی شهر
است. این کلمه
در نام
اورشلیم نیز
وجود دارد.(اورشلیم=شهر
خدای صلح)اما
جاناتان با
این واژه
بابلی آشنایی
نداشت و با
خود فکر کرد
که این واژه
هم معنی لغت
عبری اُر(UR) به معنی
نور که در
عربی به معنی
آتش است، می
باشد.سپس جمله
را اینچنین
معنی کرد." من
خدایی هستم که
تو را از آتش
چالدیس
رهانیدم" و در
تفسیر آن می
گوید: وقتی که
نمرود
ابراهیم را در
آتش افکند،
خدا آتش را بر
ابراهیم سرد
کرد و نگذاشت
که ابراهیم
آسیبی
ببیند.به خوبی
می بینیم که
همه این
داستان از
توضیح نادرست
یک واژه بوجود
آمده است که
هیچ پایه ای
بر حقیقت
ندارد.معلوم
نیست که
جاناتن اولین
کسی بود که
این اشتباه را
مرتکب شد یا
خیر. ممکن است
او اشتباه را
از دیگران
انتقال داده
باشد.این که جاناتان
چنین اشتباهی
را مرتکب شده
است ، چیز عجیبی
نیست.عجیب این
است که کسی
این اشتباه را
قبول کند و
ادعا کند که
این کلام وحی
مقدس است که
از طرف خدا به
او رسیده است
و در قسمتهای
مختلف کتابی
که مدعی است
جبرئیل بر او
نازل کرده
است، این
داستان را نقل
کند و پیروانش
نیز این
داستان را
قبول داشته
باتشند. تطابق
این داستان
اشتباه در
تورات و قرآن
به خوبی
پیامبر الهی
بودن محمد را
ثابت می کند.
بخش
دو:
داستان ملکه
سبا و حضرت
سلیمان
این داستان با
کمی تغییر
نسبت به ترگوم
در قرآن وجود
دارد.بدون شک
محمد این
داستان را
باور داشت.آنقدر
این داستان با
ذائقه عرب همخوانی
داشت که آن را
وارد قرآن
کرد.در سوره نحل
آیه 20 تا 45 می
خوانیم که:"
سلیمان چون
جویای حال
مرغان شد ،
گفت: هد هد به
کجا شد که در
بین مرغان نمی
بینمش.همانا
ما او را به
عذابی سخت
معذب گردانیم.یا
آنکه سرش را
از تنش جدا
کنیم.یا اینکه
برای غیبتش ،
دلیل و برهان
بیاورد.پس از
اندکی مکث
هدهد حاضر
شد.و عذری
موجه و حجتی
درست آورد و
گفت: من به
چیزی که تو از
جهان به آن
آگاه نشدی خبر
یافتم و به
طور یقین برای
تو از ملکه
صبا خبر آورده
ام.همانا در
آن ملک زنی را
یافتم که بر
مردم آن کشور
پادشاهی داشت
و به آن زن
هرگونه نعمت و
دولت عطا شده
بود و علاوه
بر اینها تخت
با عظمتی
داشت. آن زن را
با تمام رعیتش
یافتم. آنها
خدا را فراموش
کرده و بجای
خدا ، خورشید
را می
پرستیدند و
شیطان اعمال
زشت آنها را
در نظرشان
زیبا جلوه
داده و آنها
را به کلی از
راه خدا بازداشته
تا هرگز به حق
هدایت نیابند.و
خدا را که در
آسمان و زمین
، هر پنهان را
به عرصه ظهور
آورده و بر
نهان و آشکار
خلق آگاه است
، پرستش
نکنند. در
صورتی که خدای
یکتا که جز او
هیچ خدایی
نیست،
پروردگار عرش
با عظمت
است.سلیمان به
هدهد گفت باید
تحقیق کنیم تا
صدق و کذب
سخنت را
دریابیم.اینک
نامه مرا به
سوی آنان ببر
و پاسخ را باز
بیاور. بلقیس
رو به رجالش
کرده و گفت:
نامه ای از یک
مرد بزرگ به
دستم رسیده
است.این نامه
از جانب سلیمان
است و عنوان
آن، به نام
خداوند
بخشنده مهربان
است و بعد
چنین نوشته
است:" بر من
برتری مجوئید
و از فرمانم
سر مپیچید و
تسلیم امر من
شوید." آنگاه
به مشورت گفت:
ای رجال شما
به کار من رأی
دهید؛ که من
تا کنون بی
حضور شما
تصمیم به هیچ
کاری نگرفته
ام.رجال ملک
به او اظهار
داشتند: ما
دارای نیروی
کامل و مردان جنگی
مقتدری هستیم.
لیکن اختیار
با شماست. یا به
صلح و تسلیم
تن دهیم و یا
با فکر روشن
به جنگ
رویم.بلقیس
گفت: پادشاهان
چون به دیاری
حمله آورند ،
آن کشور را
ویران سازند و
عزیزترین
اشخاص مملکت
را ذلیل ترین
افراد کنند.
رسم و
سیاستشان بر
این خواهد
بود. صلاح بر این
است که هدیه
ای برای
سلیمان
بفرستیم تا ببینیم
جواب چه خواهد
بود.چون
فرستادگان
بلقیس به حضور
سلیمان
رسیدند ،
سلیمان به آنها
گفت: می
خواهید مرا به
مال دنیا مدد
کنید؟ آنچه
خدا به من از
مال و ملک
دنیا عطا
فرموده بسیار
بهتر از این
هدیه مختصر
شماست.آری شما
مردم دنیا به
این هدایا شاد
شوید.ای
فرستاده بلقیس
با هدایا به
سوی آنان باز
شو که من با
لشکری بیشمار
که هیچ با آن
مقاومت نتوانند
کرد، به سوی
آنان می روم و
آنان را با
ذلت و خواری
از آن ملک
بیرون می
کنم.آنگاه
سلیمان رو به
حضار کرد و
گفت: کدام یک
از شما پیش از
اینکه بلقیس
تسلیم امر من
شود، تخت او
را به اینجا می
آورد؟جنی در
آن میان گفت:
من تخت او را
پیش از اینکه
تو از جایگاه
خود برخیزی در
اینجا حاضر می
کنم و آن کس که
به علم کتاب الهی
دانا بود ،
گفت: پیش از
آنکه چشم به
هم زنی تخت را
به اینجا می
آورم.چون
سلیمان تخت را
پیش خود
ملاحظه فرمود
، گفت : این
توانائی از
فضل خدای من
است تا مرا
بیازماید که
نعمتش را شکر
می گویم یا
کفران می
کنم.و هر که
شکر نعمت حق
کند، شکر به
نفع خویش کرده
است. همانا
خدا بی نیاز و
کریم و مهربان
است.آنگاه سلیمان
گفت: تخت را بر
او ناشناس
گردانید تا بنگریم
که آیا وی
سریر خود را
خواهد شناخت
یا خیر.
هنگامی که
بلقیس آمد ؛
از او پرسیدند
آیا تخت تو
چنین است؟ و ی
گفت : گویا همین
است و ما پیش
از این به این
امور دانا و
تسلیم امر خدا
بودیم.پرستش
غیر خدا او را
از پرستش خدا
باز داشته و
از کافران
بود.آنگاه او
را گفتند در
ساحت این قصر
داخل شو.چون
کوشک را ملاحظه
کرد فکر کرد
که لجه آبی
است و جامه از
ساقه پا
برگرفت.و گفت
این قصری است
که از آیینه
صاف است.گفت
بار الها من
سخت بر نفس خویش
ستم کردم و
اینک با رسول
تو سلیمان
تسلیم فرمان
یکتا
پروردگار
عالمیان شدم.
راوی قرآن
پاره ای از
جزئیات را که
در کتاب ترگوم
آمده است؛ حذف
کرده است. در
پاره ای از
نقاط نیز اندک
تفاوتی وجود
دارد.در کتاب
ترگوم نوشته
شده است که
سلیمان تختی
داشت که 24 عقاب
بالای آن قرار
داشتند و سایه
خود را بر سر
سلیمان می
انداختند.
وقتی که
سلیمان می
خواست به جایی
برود، عقابها
همرا ه با تخت
او را به محل
مورد نظر می
بردند.می
بینیم که در
ترگوم عقابها
تخت را حمل می
کردند. در
حالیکه در قرآن
این کار را
عفریته جن
انجام می
دهد.اما در مورد
فرستادن
پرنده به
دنبال ملکه
صبا هر دو تشابه
دارند. به جز
اینکه در
ترگوم پرنده
را جغد ، اما
قرآن آن را
هدهد نامیده
است. در اینجا
ترجمه ای از
ترگوم می
آوریم تا آن را
با قرآن
مقایسه کنید.
وقتی که
سلیمان از
شراب سرمست
شد، دستور داد
که همه
پرندگان هوا و
خزندگان روی
زمین و جنها و
اشباح و دیوان
را گرد او جمع
آورند و برای
او برقصند و
در برابر
سلیمان سجده
کنند. سلیمان
همه آنها را
به نام فرا
خواند.همه دور
او گرد آمدند؛
به جز
زندانیان و
اسیران و
مردانی که
مسئول این زندانیان
بودند.اما جغد
در میان یاران
خود بود و در
آن میان
نبود.سلیمان
دستور داد که
او را به زور
هم که شده به
آنجا
بیاورند.جغد
به حضور سلیمان
آمد و گفت:
تمام گوش و
قلب خود را
متوجه سخنان
من کن.سه ماه
پیش بود که با
خود گفتم من
از این لحظه
خوردن و
آشامیدن را به
کنار می گذارم
مگر اینکه همه
دنیا را
ببینم.با خود
گفتم کدام
سرزمین است که
فرمانبردار
ارباب من ،
شاه سلیمان
نیست؟ شهری با
استحکامات در
شرق دیدم.
درختان آن شهر
گویی که در
اول خلقت کاشته
شده و از بهشت
آبیاری شده
بودند.طلا و
نقره همانند
ریگ رودخانه
در آن دیار فراوان
بود.گروهی از
مردم حلقه های
گل بر سر و روی
خود
داشتند.گویی
که این شهر
همسایه بهشت است.
آنها طرز
استفاده از
کمان را بلد
بودند.زنی بر
همه آنها
حکمرانی می
کرد که نامش
ملکه صبا
بود.حال اگر
خوشحال می شوی
من به آن دیار
خواهم رفت و
ملکه و بزرگان
آنجا را به زنجیر
می کشم و به
خدمت تو می
آورم.شاه
سلیمان را این
نظر مقبول
افتاد.پس
کاتبان خویش
را فراخواند .
آنها نامه ای
نوشته بر پای
جغد بستند. او به
آسمان پرواز
کرد و همراه
با پرندگان
دیگر به آن
دیار رفت.
صبحگاهان به
دیار صبا
رسیدند. ملکه
صبا عازم دریا
بود تا مراسم عبادی
خویش را به جا
آورد. پرندگان
خورشید را تیره
گرداندند. او
چنان شگفت زده
شد که لباسش را
درید.سپس او
نامه را از
پای جغد باز
کرد. در نامه
چنین نوشته
شده بود:
سلیمان به تو
سلام می رساند
و می گوید:او
که والاتر و برتر
از همه است،
مرا
فرمانروای
تمام حیوانات
و انسانها
کرده است. او
که فرمانده
چهار گوشه
دنیاست ، مرا
فرستاده است
که به تو
بگویم اگر
سعادت خود را
می خواهی به
من بپیوند.
اگر نمی پسندی
، پادشاه و
لشکری به سوی
تو می
فرستم.حیوانات
مزارع همه در
فرمان من
هستند و مرغان
هوا
سوارکاران
منند. جنها و
عفریته ها همه
با تو
دشمنند.اگر
بیایی تو را
برتر از همه قرار
خواهم داد.
اگر نیایی تو
را دربند می
کنم و خوراک
جانوران وحشی
می کنم.وقتی
که ملکه صبا این
را شنید به
دنبال نخبگان
کشورش فرستاد
تا با آنها
مشورت
کند.آنها
سلیمان را نمی
شناختند. اما
به او نصیحت
کردند که یک
کشتی پر از
جواهرات
قیمتی را با 6000
دختر و پسر که
همگی رنگ
ارغوانی
پوشیده اند و
همگی در یک
زمان متولد
شده اند، به
عنوان هدیه
برای سلیمان
بفرستد و به
او قول بدهد
که پس از سه
ماه خودش هم
به دیدار او
رود. این سفر
یک سفر هفت
ساله بود. اما
او تصمیم
گرفته بود که
ظرف مدت 3 ماه
خودش را به
آنجا برساند.
وقتی که ملکه
صبا به شهر
سلیمان رسید؛
سلیمان یک
پیغام بری را
با لباسی
درخشان به سوی
او فرستاد.او
از کالسکه خود
پیاده شد و به
مرد پیغام آور
گفت: تو
سلیمان هستی؟
مرد جواب داد :
نه من یکی از
خدمتکارا&