خردگرايی چيست وخرد گرا کيست؟
دوست گرامی دکتر روشنگر،
ازمن می پرسی خرد گرائی از چه قماش است؟ دکتر جان واقعأ که از
مرحله پرت افتاده ای. من وخرد گرائی؟ خانه ی خرس وباديه ی مس! برو واز يک خردمند درست وحسابی بپرس نه
ازاين "کمينه" که دهه های متمادی است که بدنبال عقل می گردد وهنوز به
گردآن هم نرسيده است. مشکل
ديگراينکه، دکتر روشنگر، ما طبقه ی نسوان حتی اگردرفلان حوزه يا بهمان مرحله به
کمال دانائی هم نزديک شويم جامعه ی مردسالار (چه ازنوع اسلامی وچه از دارودسته ی
غيراسلامی اش) خرد ما را برسميت نمی شناسد ومارا با يا بی رودربايستی ناقص العقل
می خواند.
دکترجان حالا که اصرار می کنی وپشت
سرهم نامه ی فدايت شوم برايم می فرستی، با توجه به عقل ضعيف وخرد کاهش يابنده خودم
برايت برخی از تظاهرات خرد ستيزی را بر می شمارم. تو قاچ زين را بچسب سواری پيشکش
ات.
اول ازهمه سری به تاريخ می زنيم.
خرد ستيزی همان زمانی بوجود می آيد که انسان عاقل می شود وبقول انسان شناسان بصورت
انسان انديشه ورزدر می آيد:
چون که بی رنگی اسير رنگ شد
موسئی با موسئی درجنگ شد
اجداد تو ومن که محيط و نيروهای
حاکم برزندگی خود را نمی شناختند ابتدا به جمادات جان دادند وبعد هم به پرستش آنها
پرداختند (هلوزوئيسم). اندکی ترقی کرديم ودرختان وجانوران را بصورت خدا وآقابالا
سر برای خودمان درآورديم ويک سری خرت وپرت ها را هم عامل ترس وگاهی احترام الکی
برای خود مان کرديم واز هفت فرسنگی شان گريختيم (توتم وتابو). تازه به همين جا
قناعت نکرديم واجداد مرده ی خود را پرستيديم (وتا به امروز می پرستيم وازقبرامام
ها و بچه امام هائی که درزمان زندگی شان هشت شان گرو نه شان بوده مراد می طلبيم).
پس ازآن هم تا دلت بخواهد اسطوره های بی سروته وبا سروته درست کرديم وذهن مان را اسير
اسطوره های خود ساخته وخود بافته نموديم.
خوب دکتر جان اگر اين ها خرد ستيزی نيست، پس چيست؟
سالها گذشت وتا می توانستيم زور
وضرب زديم درمنطقه ی کوچکی از جهان آن روز، دربرخی ازشهرک های يونان، تمدن ساختيم
وفلسفه بافتيم. دست مان درد نکند. چرا که می رفتيم که هرچيزی را به نيروی عقل
خودمان بسنجيم. ولی عجب حکمتی وعجب خردی که برای دسترسی به آن بايد از کوه المپ می
گذشتيم اززئوس خدای خدايان وهمچنين از خدايان دست دوم ودست سوم اش رخصت می
طلبيديم. وچه از انديشه وخرد سنجش گر ما می ماند وقتی مـــــــُهر سانسورزئوس وغلامان
وبرخأ کنيزکان جوراجورش پای آن خورده بود. تازه زئوس را ما خودمان ساخته بوديم:
پسر فرمانروای کل زمين وآسمان کورنيليوس که وقتی شنيد زنش پسری می زايد واورا از
اريکه قدرت به زير می اندازد، هرزمان زنش می زاييد او نوزاد را می خورد وعاقبت
همسرش تخته سنگی را بجای نوزاد قرار داد وآن قادر متعال ودانای کل نفهميد واورا
بجای نوزاد خورد و به اين ترتيب زئوس قِسِر دررفت. چه می گويی دکتر روشنگر؟ آيا
کسی که از عقل بوئی برده ازاين چرنديات سرهم می کند؟
بعضی از ما انسان ها فيل مان هوای
هندوستان کرد درهند رحل اقامت افکنديم وبا اسطوره های عجيب وغريب آبا واجدادی دين
هندو را ساختيم. عجب دين جالبی! فکرکرديم وذکرکرديم که سه خدای اصلی هستند که
بردنيا حکومت می کنند ودائمأ برسروکله ی هم می کوبند: برهما (خدای آفريننده)،
ويشنو (خدای محافظ) و شيوا (خدای داغان کننده). بعد مدعی شديم که درکل هستی دونوع
روح وجود دارد: روح منفرد (آتمن) وروح جهان (برهمن). هدف زندگی اين است که روح
منفرد از طبيعت آزاد بشود وبه روح جهان بپيوندد. واما کار خدای شيوای ما هندوان
حلول است. او مرتبأ درخدايان ديگر، درآدم ها ودرحيوانات وحتی سوسک ها حلول می کند.
مدت اين حلول بسته به مورد ممکن است چند دقيقه ای يا ابدی باشد. به اين ترتيب ما
درهند تا به امروز ميليون ها خدا برای خودمان ساخته ايم ودرآينده هم هزاران خدا را
از قالب در خواهيم آورد. ازديگر اختراعات ما درهند سيستم کاستی است که آتش آن از
قبر خدای برهما بلند می شود که از ابتدا انسان ها را نا برابر آفريد. او برهمنان
را ازدهان خويش، "وی شيا ها" را از زير بغل اش، "شاتريا ها"
رااز شکم و "شودرا" را از زير زانوانش آفريد. بعضی ها نيز قاچاقی
دررفتند وبی خودی آفريده شدند که همان نجس ها هستند. معددودی هم برخلاف ميل خدای
برهما از عدم قدم در وجود نهادند که اينها نجس اندر نجس هستند وبايد خود را
درغارها وجنگل ها پنهان کنند تا هيچکس آنها را نبيند. تازه اين کاست های اصلی به
هزاران کاست فرعی تقسيم شده وما انسان ها را درجامعه ی هند بجان هم انداخته است.
افسوس از بی خردی، عادات سترون، ايمان کورکورانه و کنده نشدن از سنت های خانوادگی
که اگر نبودند مدعيان اين چيزهارا به خانه ی ديوانگان می فرستادند.
ازهند به چين می رويم که هنوز هم
کنفوسيوس برآن حاکم است وپس از متجاوزاز 25 قرن حزب کمونيست چين هرساله مولود
باسعادش را جشن می گيرد. کنفوسيوس بزرگوار می فرمود سرنوشت انسان از روزازل مقدر
شده وآدم های يا خوب ويا بد آفريده شده اند. همان حرفی که آخوند ملاها ی خودمان
سالهاست توی گوش مردم فرو می کنند: "السعيدأ سعيد والشقی شقی فی بطن
اُمی" (خوب وبد آدم ها دررحم مادرشان تعيين می شود). بنابراين نابرابری اجتماعی
نيزاز طرف خدا مقدرشده وبايد آنرا گرامی داشت وگرنه سقف آسمان سوراخ می شود.
کنفوسيوس تاکيد می کردکه "ارباب، ارباب، برده برده، بزرگتر بزرگتر، زن زن،
مرد مرد، پدرپدر وفرزند فرزند است." بايد وضع موجود را پذيرفت وفکرتغييرآنرا
از کله ی پوک خود بيرون آورد. همان حرفی که قرآن به ما تعليم می دهد: خدا مالک
جهان است وبه هرکس بخواهد عزّت می دهد وبه به هرکس خواست ذلت. حالا دکترروشنگر
مؤمنين ومقدسين چينی وايرانی گروه مؤتلفه تشکيل بدهند وآنقدر چانه بزنند تا پيشانی
شان به عرق بنشيند، من به اين ديدگاه می گويم خرد ستيزی.
سری هم به بودايسم بزنيم که آنرا
توسط شاهزاده ای بنام "سيدارتا" درقرن ششم قبل ازميلاد دررابطه با
تضادهای جامعه کاستی هند سرش اززير لحاف بيرون آورديم وامروزه سر حدود هفتصد ميليون نفراز ما انسان ها را درژاپن،
چين، نپال، برمه وکشورهای ديگر شيره می مالد وباعث کلی جنگ وستيز مذهبی وقومی شده
است. حضرت بودا به ما فرموده است که بايد ازرنج دوری کنيم. ولی چگونه؟ مسلمأ نه
ازطريق تغيير اجتماعی يا مبارزه با نيروهای قاهره ی طبيعت بلکه با دست يابی به
کمال اخلاقی که همانا دست کشيدن از زندگی وسرکوب تمايلات انسانی وغرق شدن درنيروانا(بالاترين
سطح خلسه وروشنگری) ا ست. حالا توبيا وکبريتی روشن کن تا موضوع را درست تر بفهمی.
غيرازاين است که می خواهيم رنج را باسرکوب هرنوع لذت جوئی وبعبارت ديگررنج را با
رنج طلبی از بين ببريم؟ کسی نيست به ما انسان های بودا صفت بگويد:
ذات نا يافته ازهستی بخش
کی تواند که شود هستی بخش
تازه موضوع همين جا تمام نمی شود.
تناسخ هم بعنوان يک مقوله ی من درآوردی ديگر وارد ميدان می گردد وهل من مبارز می
طلبد. آدم ها براساس اعمال بد ونيک شان دوباره متولد می شوند ودردوره های بعد روح
شان در هيئت های مختلف ظاهر می شود. مثلأ روح دکتر روشنگر به علت مسخره کردن آئين
بودا چه بسا درپانصد سال آينده بصورت يک ميمون ظاهر شود ـ آنهم چه ميمونی! راستی
می دانی که تا به امروز بودائی ها هرازچند دهه بدنبال کودکی با علامات مخصوصی می
گردند که تجسم زنده ی "گوتام بودا" باشد تا اورا شستشوی مغزی بدهند
ودالای لامای خودسازند. جالب اين که دربين تمام لاماهائی که تاکنون مورد پرستش
بودائيان قرارگرفته است حتی يک زن وجود نداشته است.
بد نيست سری هم به اديان ابراهيم
بزنيم که من وتو وهمکاران مان سالهاست درآنها دست وپا می زنيم وحالا هم هرچه زور
می زنيم ازآن بيرون بيائيم بيشتردرآن فرو می رويم. اين پدربزرگ هم (اگر اصلأ
وجودخارجی داشته) عجب ديوانه ای بوده است. به عنوان پسر و شاگرد بت تراش، گويا
روزی ازروزها چنان از فشار کاربه ستوه می آيد که همه ی بت ها را می شکند ومردم را
به تنها يک بت مذکــّر نا ديده وغير قابل شناخت حواله می دهد. ما انسان های آن
دوره تحت تاثير شرايط زندگی مان چنان اين تک خدای مرموز آسمان ها را باورمی کنيم
که گويا ابراهيم بشوخی هم که شده می رود پسر خود (بروايت يهوديان اسحق وبه روايت
مسلمانان اسماعيل) را درپای آن قربان کند. البته خدا هم اينقدر نامرد نيست بره ی
آسمانی را می فرستد که بجای پسر پيامبرش قربانی شود وهمين کهکشانه ی راه شيری که
می بينيد گرد وخاکی است که از رد شدن آن گوسفند الهی درآسمان پديدارشده است. بعدها ابراهيم را درآتش نمرود می
اندازند واو ازآن سالم بدر می آيد (مثل سياوش ايرانی). ابراهيم درسن صد وبيست
سالگی بدست خويش خود را ختنه می کند وزنش سارا در سن 90 سالگی اسحق را برايش به
دنيا می آورد. ابراهيم دربيابان های عربستان خانه ای برای خدای بی خانمان خود می
سازد که بعدها بصورت دکانی برای دولت آل سعود وحاجی های ريز ودرشت وطنی وغيروطنی
درآيد. او درسن صد وهفتاد سالگی می
ميرد درحالی که دو پسرش اسحق وابراهيم می مانند تا ستيز بين يهوديان واعراب را
دامن بزنند که تابه امروزنيز ادامه دارد. افسانه ی قشنگی است دکترروشنگر. نيست؟
ولی يادت باشد که بنياد سه دين بزرگ جهانی بر همين افسانه های پوچ بنا نهاده شده
است.
حال می رسيم به خدای دين يهود که
فقط درخدمت قوم "برگزيده" ی بنی اسرائيل است، با موسی حرف می زند
واگرلازم باشد اقوام ديگر را به آتش می کشد. به توراة بنگريم که با چه اسطوره های
دل انگيزی زينت يافته است. مثلأ فرشته ی خداابتدا برخر بلعم نبی ظاهر می شود وبعد
براين پيامبر خدا. جالب اين است که بلعم اين پيامبرالهی بعدها طی يک جنگ توسط
پيامبرارشد ترش موسی کشته می شود وخدا ککش هم نمی گزد. افسانه ی ديگر مربوط به
عــُزير نبی است که درمعاد شک می کند وخود وخرش می ميرند وبعداز يکصد سال تمام ابتدا
الاغ مربوطه سپس فرستاده ی خدا زنده می شود.اعتقاد به مسيحائی که ازپرده ی غيب بدر
می آيد وخرابی اوضاع را راست وريست می کند نيز ازدگر ارکان های دين يهود است (همان
امام زمان شيعيان جهان). خدای بنی
اسرائيل (يهوه) تجسم يک جبــّاربی مرام وستمگراست که می زند ومی کشد ومی سوزاند.
قوانينی که وضع می کند بغايت ددمنشانه است: از کشتن بخاطربرقراری روابط جنسی بگير
تا قصاص.
با گذشت زمان ما انسان ها،
برشالوده ی دين يهود مسحيت را اختراع کرديم. اين بار ديگر گل کاشتيم به اين ترتيب
که عيسی ناصری رابدون وجود پدرازرحم مريم باکره بيرون کشيديم وگفتيم که اين همان
امام زمانی است که موسی وعده داده است. بعد خدای يهود را سه پاره کرديم وعيسی را
که به درجه مسيحيت نايل شده بود بصورت خدای ميانی بين پدر(خدای سابق)،و روح القدس
(خدای تازه بدوران رسيده) قرارداديم. ازآنجا که جامعه مان مردسالاربود (وهنوز هم
هست ودين هميشه درخدمت مردسالاری بوده) برای مريم که نه ماه ونه روز ونه ساعت عيسی
را دربطن خود جای داده بود هيچ گونه نقش خدائی قائل نشديم وبعداز تولد عيسی اين
باکره عذرا را به پسرعمويش يوسف نجــّار شوهرداديم. مائی که از قول مسيح به خود
اندرزداده بوديم که بايد دشمن مان را نيزدوست بداريم درسرتاسر قرون وسطی، درمحاکم
تفتيش عقايد، چه جنايات وحشتناکی که بنام دفاع از مسحيت مرتکب نشديم. دکترروشنگرتو
که بدنبال خردگرائی هستی خودت به من بگو آيا اين ادعاها واين اعمال ما با هيچ عقل
سليمی جور در می آيد؟
ششصد سالی گذشت وما درشبه جزيره ی عربستان بدست محمد وبا پول
خديجه، با قاطی کردن جنبه های مختلف يهوديت، مسيحيت، زرتشتيگری ورسوم قبايل
عربستانِ آن زمان اسلام را علم کرديم (بگذريم که همه دين ها قاطی هستند). ازآنجا
که به يک خدای جبــّار، قهار، همه جا حاضر، توانای مطلق و همه چيزدان نيازداشتيم،
بت های کعبه را شکستيم وبه دموکراسی قبيله ای عربستان خاتمه داديم. سپس يکی از بت
ها را بنام الله بعنوان تنها خدای خود قالب کرديم. پيامبر تازه ی ما محمد خودرا
آخرين فرستاده ی اين بــُت خدا شده اعلام کرد وبه اين ترتيب زمان را متوقف کرد.
اين نابغه ی بزرگ عالم بشريت نيمی از جامعه ی بشری رااز حقوق خود محروم ساخت وبه
اين ترتيب همه را ازدم تحقير فرمود وعجب است که تحصيل کرده های ما نيز موارد آشکار
اين تبيعيض وتحقيراسلامی عليه زنان را درقرآنش می خوانند وآنرا توجيه می کنند.
فرستاده گرامی مااينقدرزرنگ وبا سياست تشريف دارند که حرف های ديگران را می گيرد
وبا کمی پس وپيش کردنشان به اسم خودجا می زند. مثل معراج که قبلآ کاهنان يهودی مان
ساخته بودند. الياس نبی هشتصد سال قبل از محمد امين به آسمان صعود کرده بود. منتهی
الياس با گردونه ی آتش نزدخدا رفت ومحمد با يک خر بالدار بنام بــُراق. از زرنگی
خاتم الانبياء همين بس که مسلمانان را ملزم ساخت که يکدهم اموال عمومی رابعنوان
زکوة برای مصارف عمومی ويک پنجم آنرا بنام خمس فقط برای ارتزاق خانواده ی او
اختصاص دهند تا "طبقه ی سادا ت" تا ابد بخورند وبخوا بند ودست به سياه
وسفيد نزنند. به اين ترتيب سيد المرسلين نوعــــــــــی سلسله ی سلطنتی را ايجاد کرد که تا کنون طولانی ترين شان
درتاريخ بوده است. به من بگو دکترجان آيا ما با اين اعتقادات مان به عقل انسانی
خود اعلام جنگ نداده ايم؟
ازديگرکارهای خرد ستيزانه ما سنت
امامت است که ازجانب خدا آمده وفقط به علی ويازده فرزندانش نسل به نسل وبطور
موروثی رسيده است. اين اعتقاد را اگر با عقل سليم بسنجيم به اين نتيجه می رسيم که
خدا موجودی است تبعيض گروناتوان که به علی وفرزندانش نيازدارد. تازه جالب تراز همه
امام دوازدهم است که درچاهی درپرده ی غيبت قراردارد وروزی با شمشير آخته و پشته
ساختن از کـُشته دنيا را پراز عدل وداد خواهد کرد. غافل از آنکه دوازده قرن گذشته
است واين مدت کافی است که جمادات را تغيير دهد و محيط زيست را دگرگون سازد تا چه
رسد به اينکه انسان را زنده نگه دارد. حال جناب دکترروشنگر اگرجرات داری اين حرف
ها را حتی دربين روشنفکران مذهبی برزبان بياور که کاری خواهند کرد که از جان خود
سير بشوی!
دکترجان بگذار درهمين جا برای چند
لحظه نگرش کلی انسانی خودمان را ترک گوئيم ونگاهی ويژه به درون، بعنوان روشنفکران ايرانی، بيندازيم و به بينيم
در برابرخرد ستيزی اسلامی چه چيزی را قرارداده ايم؟ راستی غيراز بازگشت به گذشته
های دورترودرازتر، عظمت طلبی ميان تهی آريائی، عرب ستيزی وبه چالش طلبيدن اسلام با
سنت های زرتشتيگری چه چيزی در توبره داشته ايم؟ مثل اينکه ما فراموش کرده ايم که
يهوديت، مسيحيت واسلام بسياری از اعتقادات خرد ستيزانه ی خود را مانند اعتقاد به
شيطان، قيامت، بهشت وجهنم ومسيحائی که ازباکره ای متولد می شود را ازدين ثنوی
زرتشت گرفته اند. گويا يادمان رفته که زرتشتيگری بخصوص درزمان ساسانيان بدترين
وظالمانه ترين نظام کاستی را درايران آن روز مستقرساخت که با توجه به آن مسلمانان
توانستند به آسانی بر ايرانيان غلبه کنند. بنظر نمی رسد که ما ايرانيان ياد گرفته
باشيم که با توجه به شرايط بشريت مدرن وضمن نقد گذشته طرح وانديشه ای نو
دراندازيم.
دکترگرامی نمی دانم تاملی
برخــُرافات وباورداشتهای عامه ما انسان ها کرده ای يا نه؟ اعتقاداتی که نه تنها
هيچگونه مبنای علمی ندارند بلکه حتی با خرد کودکانه هم جوردرنمی آيند. اعتقاد به
جن، عال، نسناس، پری، رمل وجفرواسطرلاب، کف بينی وطالع بينی وجفت کردن ستارگان،
سحروجادو ودعا نويسی، سعد ونحس بودن اعداد، خرافات انسان دررابطه اش با حيوانات،
احضارروح، ارتباط با مــُردگان، درک ماوراء حسی وبسياری از موهومات ديگر. ماانسان
ها درهرجائی که زندگی کرديم به اين خرافات جنبه ی محلی داديم. مثلأ درخاورميانه
گربه ی سياه نحوست می آورد ولی دربرخی از کشورهای اروپائی علامت خوشبختی است. جغد
نيزدرادبيات شرق نحس ودرادبيات غربی نمادی است از خرد وتفکر. جالب اين است که ما
انسان ها براساس ضرب المثل مشهور "دين تو خرافات من است ودين من خرافات
تو" همواره خرافات خود را فراموش وخرافات ديگر آدم ها را محکوم کرده ايم.
غافل ازاينکه خرافات ريشه در خود دين دارد ودرواقع اين همان است.
برخی ازدوستان ما از جنبه های
خردگرايانه ی عرفان سخن می گويند. بسيار خوب. من، با وجود سن وتجربياتم، هنوزهم
خود را ناباوه ای می دانم که بايد بياموزم. ليکن ازاين دوستان خواهش می کنم جنبه
های خرد گريزانه وخرد ستيزانه ی تصوف وعرفان را نيز بدست فراموشی نسپارند.
باورداشتن به وجود کل و رمزورازعارفانه و مفاهيم مطلق، قائل شدن ارزش بی چون وچرا
برای پيرومراد، تاکيد براطاعت، اعتقاد به شناخت اشراقی بجای شناخت حسی وتعقلی، جدا
ساختن عاطفه ازخرد انسانی وترجيج عشق برعقل، سخن گفتن از سيروسلوک وطريقت وعلوم
لـــَـدُ نّی بجای علوم کسبی وبسياری از چيزهای ديگر می تواند به عنوان منابعی
نيرومند برای تخدير انسانی وخرد ستيزی عمل کنند. دکترجان دراينجا برای تغيير ذائقه
دوستان هم که شده بگذاربرايت طنزی عارفانه نقل کنم: می گويند صوفی اگررياضت بکشد
ودرراه سير وسلوک گام بردارد، به حالت خلسه خواهد رسيد وباخدا يکی خواهد شد. قديم
ها هرچند چله می نشستند و زور و ضرب می زدند از حالت خودی به بی خودی يعنی به حالت
خلسه نمی رسيدند. بالاخره رند درويشی راه حل مشکل را پيداکرد وبه کمک حشيش به حا
لت خلسه رسيد و باالله يکی شد. ازآن پس دراويش به حشيش لقب "سرالله"
دادند وهر شب در خلوتگه درويشان به عالم خلسه رسيدند. شاعری بنام کفّاش خراسانی
دراين رابطه سروده است :
به يک
هــــــــــــــــــــــــــو می توان افلاک را زيروزبر کردن
به شرط آنکه سرالله اصل از کازرون باشــــــــد
دکترجان يادمان باشد که خرد ستيزی
منحصربه اربابان اديان واصحاب خرافات نيست. سری به جــّباران ستم پيشه ی روزگارمثل
نرون، آتيلا، چنگيز، تيمور، هيتلر، موسولينی، توجو، استالين وهم پالکی های امروزی
شان بزنيم که چه تمدن هائی را نابود وچه انسان ها وانديشه های والائی راقلع وقمع
کردند. راستی کجا هستند اين مستبدان ستمگر وبی مرام؟
چرا راه دوربرويم همين خمينی مگر نبود که در سپيده دم خونين
لشکرکشی به کردستان آروزکرد که ای کاش قلم ها را شکسته بود وبرسرچهارراه ها
داربرپا کرده بود. کلمات قصار امام را که يادت هست: "اقتصاد مال خره"،
"اسلام بی آخوند اسلام نيست."، "خــُدعه بايد کرد" وبسياری از
سخنان احمقانه ی ديگر که ما زنان ومردان خردگريز چون می شنيديم اشک از ديدگان فرو
می باريديم وصلوات می فرستاديم. مگرهمين خمينی وصدام وهم پالکی هاشان نبودند که يک جنگ وحشتناک 8 ساله را به
اسم مذهب وناسيوناليسم عرب براه انداختند و هردو جامعه را نسل ها به عقب کشاندند؟
خمينی قبل از مرگ دستورکشتارجمعی هزاران زندانی سياسی را که مظنون به کفرورزی
گردانيدن ازاسلام بودند صادرکرد. چنين فرمانی تنها جنبه ی درنده خوئی ندارد، بلکه
خرد ستيزانه نيز هست. راستی خمينی از کشتاراين انسان های آزاده قبل ازمرگ خودش چه
طرفی می بست؟ اگر قراراست اسيری را به اتهام ارتداد ونامسلمانی بکشند، پس جمهوری
اسلامی ايران می بايست ميلياردها انسان کره ی زمين را که از اسلام بوئی نبرده اند نابود
می ساخت. می بينی دکترروشنگر که چگونه منطق به بی منطقی تبديل می شود و جای خرد را
ايمان کورکورانه وتعصب خشک واحمقانه می گيرد.
دکترجان ما انسان ها تنها بادين
ومذهب نبود که منطق را زير پا گذاشتيم وبه جنگ خرد انسانی شتافتيم. نگاه کن ببين
درطول تاريخ ناسيوناليسم، قبيله گرائی، نژاد پرستی، شوونيسم مرد بودن ونظايراينها
چه دماری از روزگار انسان ها درآورده اند. وقتی به مرام سوسياليسم می رسيم فکرمی
کنيم که دوران تازه ای از همکاری، صلح، فراوانی وبرابری برای بشر فرارسيده است.
ليکن ديری نپائيد که ما از سوسياليسم دين تازه ای ساختيم که هم قرآن خود را داشت
وهم پيامبران مــُرده وزنده اش وهم حوّاريون خويش را. بدون توجه به تغييرات سريع
جامعه ی بشری ونظام سرمايه داری کماکان به انديشه های کهنه چسبيديم وآنها را
بعنوان يک سلسله آيات تغييرناپذير دستورالعمل انديشه وعمل خود ساختيم. درهمان حالی
که استالين درشوروی سابق از کشته پــُشته می ساخت وحتی به رفقای نزديک حزبی خود
رحم نمی کرد ما اورا پدر پرولتاريای جهان خوانديم. درچين کاررابجائی رسانيديم که
تحت تاثير تلقينات مذهبی برادران حزبی اعلام کرديم که خواندن کتاب سرخ مائو باعث
افزايش توليد وبهبود وضع اقتصادی خواهد شد. درکره ی شمالی بخش مهمی از منابع محدود
جامعه را به ساختن مجسمه چهل متری "کيم ايل سونگ" اختصاص داديم وچنان
ازاين خدای زنده مداحی کرديم که پدروپدر بزرگش را انقلابی جازديم وخون انقلابی گری
را دررگ هايش جاری ساختيم (البته همين جا هم مردان ما زنان را ازياد بردند وحتی هم
مادر اين انقلابی مادرزاد را از قلم انداختند).
وآقای دکترروشنگرهمين امروزکه من
اين سطوررا برايت می نويسم می بينی
خرد ستيزی چگونه بردنيا حکومت می کند: قشری گری دينی ونا سيوناليسم يهود با بنياد
گرائی اسلامی و ناسيوناليسم فلسطينی باهم مرتبأ تصادم می کنند وازدوطرف صدها کشته
وزخمی ومعلول ويتيم وآواره ی جنگی بجای می گذارند. اسامه بن لادن بنام دفاع از
اسلام وجرج دبليو بوش به اسم ناسيوناليسم آمريکائی و دفاع ازدموکراسی غربی دنيا را
به نابودی وجنگ سوم جهانی تهديد می کنند. تازه تو درهمين سايت خودمان هم می توانی
تظاهرات خرد گريزی وخرد ستيزی را ببينی. مقاله ی حوزه علميه ی قم در پاسخ آقای
باقرمؤمنی را بخوان. خواهی ديد که چگونه علمای اعلام وحجج اسلام بجای سنجش با عقل
سليم، ما را به متون دينی وپيش داوری های مذهبی ارجاع داده اند وترورهای نخستين
صدراسلام را لازم دانسته اند وگفته اند که درفتح مکه محمد بايد شاعران را می
کــُشت چرا که شعردربی اعتبار کردن اسلام نقشی مؤثرداشت.
دکترعزيز نظر مرا بخواهی خرد ستيزی
درتمام اشکال رنگارنگ خود ريشه درايمان مطلق، پيشداوری وبردگی فکری ما انسان ها
دارد. اين ما هستيم که به دست خويش انديشه ی خود را به زنجيرمی کشيم، مائی که برای
خود بزرگتر می طلبيم وبزرگتردرست می کنيم وبدون فرمانی از بالا قادربه انجام هيچ
کاری نيستيم. دريغ که ياد نگرفته ايم مستقل فکرکنيم. اگرسرمان را بشکنند برايمان
گوارا تراست تا ا ينکه به اعتقاداتمان را به چالش طلبند ـ اعتقاداتی که يا از مادروپدربه ارث برده ايم ويا
دوستان وبزرگترها به ما القاء کرده اند. همانطور که می دانيم اعتقادات هميشه کهنه
می شوندو بايد هميشه آنرا در معرض نقد وسنجش قرارداد. خرد ستيزی آنجا رخ می نمايد
که فرد برای خود حقيقت تثبيت شده درست کند، قالبی بينديشد و ازآموختن، بازآموزی
وخود سازی وحشت داشته باشد. نظام های استبدادی وتمام گرا درساختن وپرداختن انسان
های خرد ستيزوخرد گريز نقش مؤثری دارند. ازاين لحاظ مبارزه برای آزادی انسانی
وحقوق اساسی بشر بخشی از مبارزه عليه خرد ستيزی است. ضمنأ يادمان باشد که خردستيزی
وخرد گريزی (بخصوص نوع دينی آن) منبع جوشنده ای است از ايجاد درآمد های هنگفت برای
اربابان دين وسياستمداران تيره گرائی است که با درجهل نگاه داشتن مردم سودهای کلان
به جيب می زنند.
اينها بودند جلوه هائی از خرد
ستيزی وخرد گريزی بعنوان مشت های نمونه ی خروار. وتودکتر روشنگر عزيز به نمايندگی
از دوستان خوب دانشجوی ما بدنبال تعريف خرد گرائی هستی. خوب اين مظاهر خرد ستيزی
را بگير، آنها را کله پا بکن وبعدازوارونه کردن شان شکل ومحتوای انسانی به آنها
بده وبه آنها به عنوان يک مجموعه ی
بهم پيوسته بنگر می شود خرد گرائی. پس ازآ نکه به خرد گرائی رسيدی، اگر احساس
وخردت را برهم منطبق سازی ودرجهت روشنگری وآزادی انسانی خستگی ناپذير گام برداری
می شوی يک انسان خرد گرا.
دکتر جان می بخشی که اين
"کمينه ی ضعيفه ی ناقص العقل" به مرد بزرگواری مثل تو اندرز می دهد.
با درود وسپاس وبدرود
پری دشتستانی
28 ديماه سال هزاروسيصدو هشتادودو
خورشيدی