برخلاف
نظرشيعه،
محمد درزمان
زندگی خودهرگزجانشينی
برای خود
انتخاب نکرد.
ادامه بيماری
او درسال
يازدهم هجری
رقابت
برسرجانشينی
بين مهاجرين
وانصاردامن
زد. مهاجرين
اصرارداشتند
که اين ما
بوديم که همه
چيزخودرا
درراه محمد
رها کرده وبا
اوازمکه به
مدينه مهاجرت
کرديم.
انصارمی
گفتند که بدون
کمک ومساعدت
ما ساکنين
اصلی مدينه
اسلام درنطفه
خفه می شد.
عـُمرکه
اززمان
بيماری محمد،
برای جانشينی
او نقشه کشيده
بود ابتدا سعی
کرد مرگ اورا
کتمان کند:
"عمرايستاده
بود ومردم را
تهديد می کرد
ومی گفت
پيمبرخدای زنده
است ونمرده
است، می آيد
ودست وپای
شايعه سازان
را می برد
وگردنشان را
می زند
وبردارشان می
کند." (1) ليکن
ديگرديرشده
بود. مدعيان
امارت ازماجرا
خبردارشده
بودند.
طبق
گواهی تاريخ
طبری،
هنوزجسد محمد دفن
نشده است که
انصارشتابزده
درمحلی بنام سقيفه
ی بنی ساعده گرد
می آيند تا
ازبين خود
شخصی بنام
"سعد بن عباده"
را جانشين
محمد کنند.
عــُمرکه گوش
به زنگ قضيه
است به محض
آگاهی
ازماجرا،
ابوبکررا که "با
علی بن
ابيطالب
درکارکفن
ودفن
پيمبربودند"
ازخانه ی محمد
بيرون می کشد
و همراه با
ايکی
ازبزرگان
قريش بنام
ابوعبيده
جراح به محل
ماجرا می برد. (2)
عمربا تهديد
وارعاب وطرح اين
موضوع که
جانشين محمد
بايد ارقبيله
او(قريش)
باشد، سعد بن
حماده را
ازميدان
بدرمی کند. او
تا تنورداغ
است نان را می
چسباند. به
اين ترتيب که
ابتدا خود با
ابوبکربيعت
می کند وهمگان
را به
زورمجبوربه
بيعت با
ابوبکرمی
سازد.
برخلاف
نظراهل تسنن،
انتخاب
ابوبکربه
جانشينی محمد
بهيچ وجه جنبه
دموکراتيک
ومردمی نداشته
است، بلکه
بقول
دکترزرين کوب
"درماجرايی
که به شباهت
به نوعی
کودتا" نيست
ابوبکرجانشين
محمد می شود. (3).
جالب اين است
که درمحل سقيفه
عمربا سعد دست
به يقه می
شوند: "يکی
ازياران وی
گفت مراقب سعد
باشيد که
پايمالش
نکنند. عمرگفت
بکشيدش که خدا
اورا بکشد.
آنگاه بالای
سرسعد ايستاد
وگفت می خواستم
پايمالت کنم
تا بازويت
درهم بشکند.
سعد ريش عمررا
گرفت وگفت
بخدا اگرمويی
ازآن می کندی
دندان
دردهانت نمی
ماند.
ابوبکرگفت عمرآرام
باش که ملايمت
بهتراست
وعمرازاو
کناره گرفت." (4).
پس ازماجرای
سقيفه عمربه
نيروی شمشيروبا
زدن انگ
بازگشت ازدين
مهاجرين
وانصاررا،
حتی علی مدعی
جانشينی
محمد، به بيعت
با ابوبکرناگزيرمی
سازد: "عمرسوی
علی وزبيررفت
وآنها را به
ناخواه
بياورد وگفت
يا به دلخواه
بيعت کنيد يا
با نا دلخواه
بيعت می کنيد
وآنها بيعت
کردند." (5)
درزمان
ابوبکرجنبش
های تجزيه
طلبانه که
دراواخردوران
زندگی محمد
ازگوشه
وکنارقلمروتحت
سلطه ی وی
سربلند کرده
بودند اوج
تازه ای يافت.
طبری دراين
رابطه می
نويسد: "وقتی
پيمبردرگذشت...
هريک ازقبايل
عرب يا بعضی
شان ازدين
بگشتند." (6)
درمجمل التواريخ
نيز می خوانيم
" چون خبروفات
پيامبرپراکنده
شد همه ی عرب
مرتد شد." (7)
دراين رابطه
در قصص الانبياء
چنين آمده
است: "چون سيد
عليه السلام
ازاين جهان
بيرون شد
منافقان
سربرآوردند وهمه
ی عرب مرتد
شدند. مگرسه
گروه مکه
ومدينه
وحرمين
وگفتند
نمازکنيم
ليکن زکوة
ندهيم. وعامل
رسول را
بکشتند وزنان
خويش را بفرمودند
تا دستها رنگ
کردند ازشادی
وفات رسول ودف
ها زدند." (8)
ابوبکرازنخستين
روزسوارشدن
براريکه ی قدرت
ازسياست
سرکوب شديد
وبی رحمانه ی
مخالفين فکری
ومرامی خود
پيروی کرد. او
دراولين خطبه
ی خود خطاب به
مسلمانان گفت:
"ازجهاد
درراه خدا
وانمانيد که
هرقومی ازجهاد
بماند ذليل
شود." (9) با اين
ديد بود که
خالد بن وليد
سرداراسلام
که ازطرف محمد
"شمشيرخدا"
(سيف الله) لقب
گرفته بود
ازجانب
ابوبکرمأمورسرکوب
دگرانديشان
شد:
"ابوبکرمايه
ی عزّت
مسلمانان شد
وقسم خورد که
ازمشرکان بسيارکس
می کشد
وازهرقبيله
که مسلمانان
را کشته اند ،
معادل
مسلمانان
مقتول
وبيشترکشتارمی
کند." (10)
اودررابطه با
فرمان خود به
خالد بن وليد
گفت: "هرکه
دريغ آورد
فرمان دادم با
اوجنگ کند
وهرکس ازآنها
را که به چنگ
آورد زنده
نگذارد وبه
آتش بسوزد وبی
پروا بکشد وزن
وفرزند اورا
اسيرکند
وازهيچ کس
جزاسلام
نپذيرد، هرکه
اطاعت کند
برای او نيک
باشد وهرکه
نکند خدا ازاو
عاجزنماند." (11)
اشتباه
است اگرتعصب
دينی را تنها
انگيزه ی ابوبکردرسرکوب
بی رحمانه ی
برگشتگان
ازدين بدانيم
وانگيزه نيرومند
غارتگری را
بدست فراموشی
بسپاريم. ابوبکرشرط
معافيت
مالياتی برخی
ازقبايل مرتد
را برای
بازگشتن به
اسلام
قاطعانه رد
کرد: "ابوبکرخالد
بن وليد را به
حرب ايشان
فرستاد واندرخواستند
که صدقات را
ازايشان
برگيرند تا به
مسلمانی
بازآيند...
ابوبکرسوگند
خورد که اگرزانو
بند اشتری را
ازانک درعهد
پيامبرمی
دادند
کمتردهند حرب
کنم وبه صلح
رضا ندهم." (12)
ابوبکردرفرمان
مربوط به
سرکوب که به
فرمانده سپاه خود
نوشت صريحاً
تأکيد کرد که
سهم وی را
ازغارت جنگی
فراموش نکنند:
"اگرخدايش به
اوغلبه داد
همه را با آتش
یکشد؛ آنگاه
غنايمی که خدا
نصيب وی کرد
تقسيم کند
بجزخمس که
بايد نزد ما
بفرستد." (13)
همانطورکه
قبلاً گفته شد
هنوزمحمد
زنده بود که
مدعيان
پيمامبری
ازگوشه
وکنارسرزمين
تحت سلطه ی وی
سربرافراشتند.
برخورد محمد
را با يکی از
اين
دگرانديشان،
اسود عنسی، را
شرح داديم.
دراينجا
مناسب است که
نظری به
برخورد
ابوبکر با
ديگرمدعيان
پيامبری
افکنده شود:
طليحه
بن خويلد
وطليحه
بن خويلد الاسدی
درزمان محمد
خود را
پيامبرخود
وپيکی نزد
محمد فرستاد
که صلح کنيم
يا جنگ. محمد
اورا نفرين
کرد وگفت قتلک
الله وحرمک
الشهاده ("خدا
ترا بکشد
وازشهادت
محروم دارد".
کارطليحه
درزمان
ابوبکربالا
گرفت. طايفه ی
بنی اسد
وبسياری
ازقبايل
ديگردعوت
اورا پذيرفتند.
طليحه مردم را
ازنمازوروزه
معاف داشت وبهره
گرفتن (ربا) را
مجازشمرد.
ابوبکرخالد
بن وليد را با
سه
هزارشمشيرزن
به جنگ طليحه
فرستاد. طليحه
درجنگ اقبالی
نيافت. با شدت
گرفتن سرکوب
لشکريان
طليحه
ازدوروبراو
پراکنده شدند.
او به سوی شام
(سوريه)
فرارکرد. مدتی
بعد طليحه
مسلمان شد.
ابوبکراورا
به حال خود
گذاشت. با مرگ
ابوبکراو با
عمربيعت کرد
وگرچه دوتن ازسران
مسلمان را
گشته بود
عمراورا امان
داد. طليحه
درجنگ نهاوند
به دست
ايرانيان کشته
شد.(14)
مسيلمه
ابن
کثيربن حبيب
بن حارث الحنفی
درسال دهم
هجری دعوی
نبوت کرد. اومردی
بود ازقبيله ی
بنی حنيفه اهل
يمامه (منطقه
ی وسيعی درشبه
جزپره ی
عربستان) مشهوربه
ابوتمامه
ملقب به رحمن
اليمامه. اومدعی
بود که دريافت
کننده ی وحی
الهی است،
پاکيزگی
وپاکيزه خويی
را پاس می
دارد، مخالف
ماليات
وطرفدارحسن
همجواری
قبايل است. (15) با
دقت درآياتی
که تاريخ طبری
به مسليمه
نسبت می دهد
می توان داوری
کرد که او
شاعری توانا
وبا احساس
ظريف زيبايی
شناسانه بوده
است:
"ای
قورباغه
فرزند دو
قورباغه،
آنچه برمی گزينی
پاکيزه است.
بالايت درآب
است وپايين ات
درگل است، نه
مانع آبخواره
شوی ونه آب را
گل آلود کنی." (16).
آيه
ی ذيل حکايت
ازپايگاه
مردمی مسيلمه
دارد واينکه
اواز
تهيدستان
روستا
پشتيبانی می
کرده وکاررا
منبع شرف
وعزّت انسانی
می شمرده است:
"ای
بذرپاشان
کشتکار،
ودروگران
دروکار،
وبوجاران
گندم بادده،
وآسياگران
گندم نرم کن،
ونانوايان
نان،
وسازندگان
تريد، ولقمه
گيران لقمه
ازپيه آب شده
وروغن. شما را
به چادرنشينان
برتری داده
اند
وشهرنشينان
ازشما پيشی
نگرفته اند،
ازروستای خود
دفاع کنيد ومستمند
را پناه دهيد
وبا
ستمگردشمنی
کنيد." (17)
ابوبکرکه
مانند سلف خود
محمد، اهل بحث
ومجادله با
دگرانديشان
نبود ابتدا
عکرمه بن
ابوجهل وسپس
شمشيرخدا
(خالد بن وليد)
را
مأمورسرکوبی
مسيلمه کرد.
مسيلمه
وپيکارگران
او با تمام نيرو
عليه سپاهيان
خليفه مقاومت
کردند، ليکن سرانجام
شکست خوردند.
قتل عام مردم
بنی حنيفه
وسايرياران
مسيلمه يکی
ازصفحات
ننگين تاريخ
اسلام است.
خالد با کشتن
چهارده
هزارنفرجنبش
مسيلمه را
سرکوب کرد:
هفت
هزارنفردرمحلی
بنام دشت
عقربا وهفت
هزارنفردرمحلی
بنام دشت مرگ. (18)
مسيلمه خود
بدست وحشی بن
حرب يکی ازاشرارمسلمان
وقاتل حمزه
عموی محمد
کشته شد.
درمقابله
با نيروهای
مسيلمه،
سرداراسلام ازکثيف
ترين شيوه ها
استفاده کرد.
اوحتی به خفتگان
رحم نکرد: "چون
به يک منزلی
اردوگاه
مسيلمه رسيد
سپاهيان وی به
گروهی خفته
هجوم بردند که
به قولی چهل
وبه قولی شصت
کس بودند...
خالد بگفت تا
همه را
بکشتند." (19).
درادامه
سياست ايجاد
رعب ووحشت
عمومی، خالد
ازکشتن غيرنظاميان
اسيرنيزابا
نکرد: "پس
ازغلبه برآنها
قوم را پيش
خواند وگفت ای
مردم بنی
حنيفه شما چه
می گوييد.
گفتند می
گوييم يک
پيمبرازشما
ويک
پيمبرازما
وچون اين سخن
بشنيد آنها را
ازدم
شمشيرگذرانيد."
(20) ابوبکرقبلأ
دست خالد را
دراعمال
هرنوع شقاوت
بازگذاشته
بود: "هرکس
ازآنها که
ازدين برگشته
ومخالفت خدا
کرده، ومايل
باشی وصلاح
بدانی بکش." (21)
درجريان پيکاربا
مسيلمه
ابوبکرطی
نامه ای به
خالد دستورداد
که پس
ازپيروزی
برمسيلمه
تمامی پسران بالغ
قبيله اورا
قتل عام کند:
"اگرخدای عزوجل
وی را بربنی
حنيفه ظفرداد
همه ی
ذکوربالغ را
بکشد." (22)
خوشبختانه
اين نامه
زمانی به دست
خالد رسيد که
وی با
بازماندگان
شکست خورده ی
جنگ پيمان صلح
بسته بود.
سجاح
سجاح
دخترحارث بن
سويد بن عقفان
تميمية ملقب
به ام صادرازقبيله
ی بنی تميم
بود ادعای
پيامبری
ودريافت وحی
کرد ورهبری يک
جنبش عظيم ضد
اسلامی را به
عهده گرفت.
دکترشفا ضمن
استناد به کتاب
"سالنامه های
اسلام" نوشته
ی محقق برجسته
ی ايتاليايی
"لئونه
کائتانی" (از1869
تا 1935 ميلادی) ازوابستگی
احتمالی سجاح
به مسيحيت سخن
می گويد. اين
ديدگاه توسط
طبری نيزتأييد
شده است: "وی
(سجاح)
درکارمسيحيگری
ثابت قدم بود
وازمسيحيان
ثغلب دانش
آموخته بود." (23)
دکترشفاخاطرنشان
می سازد که
سجاح "با
زبانی بسيارموزون
ازبالای
منبرسخن می
گفت که حاضران
را مسحورمی
کرد. وی
خداوند را بيش
ازهرچيزدرآسمان
متجلی می ديد
وبهمين جهت
لقبی که معمولاً
به او می داد
"رب السحاب"
(خدای ابر) بود."
(24)
بنا
به برخی
ازروايات،
سجاح
آنقدرطرفدارپيدا
کرد وکارش
چنان بالا
گرفت که
پيروان مسيلمه
به او توصيه
کردند که "دست
ازنبوت بدار
واين کاررا به
اين زن
پيامبربازگذار."
(25). طولی نکشيد
که سجاح با
مسيلميه متحد
شد واورا به
شوهری انتخاب
کرد. ازفرجام
کارسجاح
آگاهی دقيقی
دردست نيست.
بنا به برخی
ازروايات
"سجاح تا
آخرعمردرخانه
ی مسيلمه بود
ودرآنجا
بمــُرد." (26)
وطبق روايات ديگرپس
ازآنکه جنش او
نيزتوسط خالد
بن وليد سرکوب
شد، سجاح
مجبورشد به
زادگاه خود،
جزيره،
بازگردد. او
پس ازدريافت
خبرقتل
مسيلمه،
ناگزيراسلام
پذيرفت؛
بقولی به بصره
رفت وهمانجا
درگذشت (27).
سلمی
سلمی
ملقب به ام
رمل ازپدری
بنام مالک بن
حذيفه ومادری
شجاع وخردمند
بنام فاطمه
ملقب به ام قرفه
پای به عرصه ی
وجود نهاده
بود. اودرهمه
مدت عمرکوتاه
خويش چنان تحت
تأثيرشخصيت
ومرگ شجاعانه
ی مادربود که
همواره
شتراورا
بعنوان الهام
بخش خويش وياد
آور کارهای
سترگ مادر با
خود داشت:
"همانند
مادرخويش
حرمت ولياقت
داشت وشترام
قرفه پيش وی
بود." (28)
کاربزرگی که
سلمی انجام
داد گرد هم
آوردن مغلوبين
وافراد
پراکنده ی
قبيله ی غطفان
وسايرقبايل
درمحلی بنام
ظفروتشويق
آنان به جنگ
با خالد بود.
مورخين
مسلمان،
غالباً درمورد
اين زن اديب
وشاعروارسته
سکوت کرده
اند. صاحب
کتاب مجمل
التواريخ
والقصص تنها
يک جمله درباره
ی وی نوشته
است: "وازآن پس
زنی برخاست نام
اوسلمی
وبسياری عرب
پيش او جمع
شدند وخالد
حربی کرد هرچ
عظيم
تروبسياری
قتل بود وتا سرسلمی
را نيفکند
ونکشتن هيچ
برنگشتند." (29)
بنظرمی
رسد که بازگشت
سلمی ازاسلام
وشورش او عليه
مسلمانان،
ريشه درآگاهی
همه جانبه ی
اوازاسلام،
محمد وروابط
بين مسلمانان
دربالاترين
سطح رهبری
داشته است.
اورا همراه با
خواهرومادرش
دررمضان سال
ششم هجری
درجنگی که به "سريه
ی ام قرفه"
موسوم است
توسط زيد بن
حارثه،
پسرخوانده ی
محمد، اسيرمی
کنند.
خواهرسلمی بنام
جاريه نصيب
محمد می شود
واو پس ازچندی
جاريه را يکی
ازنزديکان
خود می بخشد.
واما بشنويد
ازام قرفه که
با شهامتی وصف
ناپذيردربرابرمسلمانان
مهاجم موضع
گيری می کند
وبه استقبال
مرگی فجيع
ورقت بارمی
رود: "ام قرفه
را قيس بن
مـُحَسربه
طرزبدی کـُشت.
با اينکه پيرزنی
سالخورده بود
پاهايش را به
دوشترسرکش
بستند، وازهم
دريده شد." (30)
طبق گواهی
تاريخ طبری، سلمی
سهم عايشه می
شود ومدت ها
درخانه ی
عايشه به
عنوان
کنيززندگی می
کند. سرانجام عايشه
اورا آزاد می
سازد ووی پس
ازمدتی سوی قوم
خويش برمی
گردد.
خالد
پس ازآگاهی
ازشورش سلمی
با تمام قوا
کمربه سرکوب
وی می بندد
وتنها پس
ازجنگی سخت
ومقاومت
جانانه سلمی
وافراد شورشی
آنان را درهم
می شکند.
درجريان اين
سرکوب، خالد
تروخشک را
باهم می
سوزاند وقبايل
جنگجو را تا
آخرين
نفرازدم تيغ
می گذراند. سلمی
نيزسلاح به
دست کشته می
شود. اجازه
دهيد داستان
اين سرکوب
هولناک را
اززبان طبری
بشنويم:
"... جنگی
سخت درميانه
رفت. هنگام
جنگ سلمی برشترمادرخويش
ايستاده بود
ومانند وی
حرمت وعزّت
داشت، می
گفتند هرکه
شتراورا رم دهد
صد شترجايزه
دارد واين به
سبب حرمت وی
بود. دراين
جنگ خاندان ها
ازقبايل خاسی
وهاربه وغنم
نابود شد
وبسيارکس
ازطايفه ی
کاهل کشته شد.
جنگ سخت بود.
گروهی
ازسواران
اسلام به
دورشترفراهم
آمدند وآنرا
پی کردند
وبکشتند ويکصد
مرد به
دورشترکشته
شدند.
خبرفيروزی
اين جنگ بيست
روزپس قره به
مدينه رسيد." (31)
***
خالد
نه تنها عليه
مدعيان
پيامبری،
بلکه دربرخورد
با همه
دگرانديشان
رفتارمشابهی
داشت. او بنا
به
دستورابوبکرپس
ازشکست دادن
مرتدين
"کسانی را که
به مسلمانان
تاخته بودند
اعضاء بريد
وبه آتش سوخت
وسنگسارکرد
وازکوه بينداخت
وبه چاه افکند
وتيرباران
کرد." (32) او پس
ازغلبه
بردگرانديشان،
يا همه ی
اعضای قبيله
را می کشت ويا
آنان را به
کوچ اجباری
وادارمی کرد.سپس
يک پنجم غنايم
جنگی را،
همراه با زيبا
ترين دخترانی
را که به
عنوان
اسيرجنگی برده
کرده بودند،
بعنوان سهم
شخص خليفه
برای ابوبکرمی
فرستاد وبقيه
را بين
سپاهيان
مسلمان تقسيم
می کرد. راستی
خليفه ی پيربا
زنان برده شده
چکارمی کرد؟
جزاين است که
آنان را می فروخت
وبدينوسيله
برثروت
ودرآمد خود می
افزود؟ وآيا
نمی توان
داوری کرد که
اسلام ازهمان
ابتدا با نوعی
فحشای مشروع
همراه بوده
است؟
دراينجا
برای روشن
ترشدن
بيشترموضوع،
به برخی
ازشيوه های
برخورد
مدعيان اسلام
ناب محمدی با
دگرانديشان
پرداخته می
شود:
ـ
"مسلمانان
درعرصه ی نبرد
ده هزارتن
ازآنها (مرتدان
عمان) بکشتند
وبدنبال
فراريان
رفتند وبسيارکس
بکشتند وزن
وفرزند به
اسيری گرفتند
واموال را برمسلمانان
تقسيم کردند
وخمس غنايم را
... پيش ابوبکرفرستادند.
(33)
ـ
درحضرموت
"وقتی
درگشوده شد
مسلمانان به
درون حمله
بردند وهرچه
مرد جنگی آنجا
بود کشتند،
همه را دست
بسته گردن
زدند،
دربخيروخندق
يک هزارزن به
شمارآمد. دوزن
آوازه خوان به
دست
مهاجرافتاد
که يکی شان
درآوازهای
خود ناسزای
پيمبرخدا
خوانده بود
ودست اورا
ببريد ودندان
های پيشين
اورا کند." (34)
ـ خالد
درضمن نبرد با
ايرانيان
درسال دوازدهم
هجری درمنطقه
ای بنام اليس
صدها تن را به
اسيری گرفت:
"سوارا ن گروه
گروه ازآنها
را که به
اسارت گرفته
بودند می
آوردند وخالد
کسانی را معين
کرده بود که
گردنشان را
دررود می زدند
ويک شب
وروزچنين
کرد... بررود
آسياها بود
وسه روز پياپی
با آب خون
آلود قوت سپاه
را که هيجده
هزارکس يا
بيشتربودند
آرد کردند." (35)
ـ درقلعه
ی عين
التمرخالد بن
وليد "گردن
همه ی مردم
قلعه را زد
وهرچه زن
وفرزند ومال
درقلعه بود به
اسيری وغنيمت
گرفت ودرکليسای
آنجا چهل
پسريافت که
انجيل می
آموختند... خالد
آنها را ميان
مردان سخت کوش
سپاه تقسيم کرد."
(36)
ابوبکردرسرکوب
دگرانديشان،
تعصب دينی را
با خصلت
غارتگری بهم
آميخته بود.
طبری دراين
مورد می
نويسد:
"ازجمله
دستورهای
ابوبکراين
بود که وقتی
به جايی فرود
آمديد، اذان
گوييد واقامه
ی نمازگوييد.
اگرمردم آنجا
نيزاذان
گفتند واقامه
ی نمازگفتند
ازآنها دست
بداريد
واگرنگفتند
به آنها حمله
کنيد وبکشيد
وبه آتش
بسوزيد وبطريق
ديگر نابود کنيد
واگردعوت
اسلام را
پذيرفتند،
ازآنها پرسش
کنيد،
اگرزکات را
قبول دارند،
ازآنها بپذيريد
واگرمنکرزکات
بودند ، بی
گفتگو به آنها
حمله کنيد." (37)
وحشتناک
اين است که
مواردی پيش می
آمد که حتی اگرمردم
قبيله ای اذان
می گفتند
وابرازمسلمانی
می کردند،
سپاهيان
ابوبکربخاطرملاحظات
مانند
غارتگری
بيشتر، عداوات
شخصی يا
بوالهوسی صرف
آنان را قتل
عام می کردند.
يکی ازاين
نمونه های
هولناک
وغيرانسانی رفتاری
بود که خالد
بن وليد
وسپاهيانش با
مالک بن نويره
وقبيله ی
اوکردند. مالک
سالها پيش ازخلافت
ابوبکر بدست
شخص محمد
مسلمان شده بود.
چون سپاه خالد
به منطقه ی او
رسيد، مالک
ويارانش هم
زکوة را آماده
کردند وهم
"اذان گفتند واقامه
ی نماز" کردند.
ليکن
بدستورخالد،
سپاهيان
اسلام مالک بن
نويره
ويارانش را به
اسارت گرفتند.
کسان خالد
درشبی سرد
وظلمانی مالک
وکليه ی
اسيران را
بکشتند و"با
سرکـُشتگان
اجاق ساختند."
"پس ازکشته
شدن اسيران،
خالد ام تميم
دخترمنهال زن
مالک بن نويره
را به زنی گرفت."
او زنی بسيار
زيبا بود
وبسياری
ازمورخين را
عقيده برآنست
که خالد
بخاطردست
يابی به اين
زن شوهرواهل
قبيله ی اورا
قتل عام کرده
است.
کشتارمالک
وصدها مسلمان
عضو قبيله او
آنقدرزشت
وزننده بود که
سروصدای مرد
خشنی مثل
عــُمربن
خطاب را
درآورد. طبری
می نويسد: "عمراصرارداشت
که
ابوبکرخالد
را عزل کند
ومی گفت دشمن
خدا به مرد
مسلمانی حمله
برد واورا بکشت،
پس ازآن برزنش
جـَست." ليکن
ابوبکرکه "هرگزعمال
وسپاهيان
خويش را قصاص
نمی کرد" گفت:
"نه عُمر، من
شمشيری را که
خداوند بروی
کافران کشيده
درنيام نمی
کنم." (38)
دکترزرين
کوب درکتاب
"تاريخ ايران
بعدازاسلام"
خود می نويسد
"درحقيقت
ابوبکرسخت
افتاده وبی
دعوی و دلرحم
بود." (39)
طی سطوربالا
شمه ای
ازافتادگی ها
ودلرحمی های
ابوبکررا بازگوکرديم.
اجازه دهيد
ماجرای يکی
ازبرخوردهای
شخصی وی را
نيزکه حکايت
ازدل رحمی
اسلامی او
دارد بيان
کنيم: فردی
ازقبيله ی بنی
سليم بنام
اياس بن عبد
ياليل نزد
ابوبکررفت
وازاو اسب
وسلاح گرفت تا
با مرتدان
بجنگد، ليکن
بجای اين
کاراوبه
راهزنی هم
عليه
مسلمانان وهم
اهل رَده پرداخت.
مسلمانان پس
ازمدتی اورا
اسيرکردند ونزد
ابوبکرفرستادند.
ابوبکردستورداد
"تا درنمازگاه
مدينه هيزم
بسيارآماده
کردند وآتشی
افروختند
واورا دست وپا
بسته درآتش
انداختند." (40)
ابوبکرپس
ازحدود دوسال
وچهارماه
خلافت، به دنبال
يک بيماری
پانزده روزه
درماه جمادی
الآخرسال
سيزدهم هجری
درگذشت. او
"دربيماری مرگ
برای
عـُمرپيمان
کرد که پس
ازوی خليفه شود
وچنين شد.
سرکوب
اهل رَدَه
توسط
ابوبکرچنان
شديد ووحشيانه
بود که هرنوع
جنبش
دگرانديشی را
درنطفه خفه
کرد. زمانی که
نوبت به
عـُمروديگرخلفای
راشدين رسيد
اوضاع داخلی
قلمرو خلافت
نسبتة آرام
شده بود. اين
سکوت قبرستان
به سه خليفه ی
پس
ازابوبکرفرصت
داد که همّ
خود را مصروف
غارتگری
وکشورگشايی کنند.
با وجود اين،
چنانکه دراين
نوشته خواهيم
ديد،
عــُمروجانشينانش
هرجا که بارقه
ای ازدگرانديشی
را مشاهده
کردند، آنرا
با وحشيانه
ترين شکل ممکن
سرکوب کردند.
سرکوب دگرانديشان
دردوران
ابوبکرزمينه
را برای تقويت
تمامی گرايی
اسلامی
دردوران سه
خليفه ی
بعدازوی
فراهم ساخت.
شکست پی درپی
اقوام متمدن،
قتل عام آنان
وغارت منابع
مادی وانسانی
شان، به تاراج
فرهنگی اين
اقوام وجا
انداختن
اسلام بعنوان
تنها شيوه ی
ممکن زندگی
مدد رسانيد.
دررابطه
با خلافت
عــُمر، با
اندکی دقت
درمنابع
تاريخی درمی
يابيم که
عـُمرازابوبکربعنوان
جاده صاف کن
دست يابی خود
به قدرت
استفاده کرده
است. درزمان
ابوبکر،
عمرچنان
نفوذی دردستگاه
رهبری داشت که
يک بار طلحه
خشمگين "پيش ابوبکررفت
وگفت تواميری
يا عــُمر؟
ابوبکرگفت
عـُمراست اما
ازمن اطاعت می
کنند." (41)
عمرمردی
بی اندازه خشن
بود که شلاق
به دست درکوچه
وبازار پرسه
می زد وبرسرزن
ومرد می کوفت:
"عُمرنخستين
کس بود که
تازيانه به
دست گرفت وکسان
را با آن بزد." (42)
درزمان خاک
سپاری ابوبکراوبی
هيچ دليل
وتقصيری، فقط
برای عبرت
مويه
کنندگان،
خواهرابوبکررا
ازخانه بيرون
کشيد وکتک زد:
"وقتی
ابوبکردرگذشت،
عايشه کسان
برای گريه کردن
برگوروی
نشانيد
وعمربن خطاب
بيامد وبردروی
ايستاد وگفت
برابوبکرگريه
نکنيد. اما گريه
کنان
بازنماندند
وعمربه هشام بن
وليد گفت:
وارد
شوودخترابوقحافه
وخواهرابوبکررا
پيش من آر. چون
عايشه سخن
عمررا شنيد گفت
به خانه ی من
وارد مشو.
عمربه هشام
گفت وارد شوکه
من اجازه می
دهم. هشام
وارد شد وام
فروه دخترابوقحافه
را پيش
عمرآورد
وعمرچند تازيانه
به اوزد وچون
گريه کنان اين
بشنيدند پراکنده
شدند." (43)
عُمردرنخستين
خطبه ی پس
ازرسيدن به
خلافت گفت:
"مثال عربان
چون
اشترسرکشی
است که دنبال
کشنده ی خود
می رود. کشنده
بنگرد که او
را به کجا می
کشد. اما به
خدای کعبه که
من به راهشان
می برم." (44).
ازنظرعمرحقيقت
تنها وتنها
دراسلام بود.
درزمان او نه
تنها هيچ
انديشه ای
اجازه ی
نشوونما
نداشت بلکه
بلکه هيچگونه
تأويل
وتفسيرتجدد
طلبانه ای
ازاسلام
جايزنبود:
"عمردرباره ی
اهل شبهه
سختگيربود" (45)
وهرمسلمانی
که اندکی نرمش
نشان می داد
واندکی
ازدستورات
قرآن سربازمی
زد اورا با
تازيانه می
زد.
عــُمر
دريکی ازنخستين
سخنرانيهای
خود به مردم
گفت: "خدا مرا
پس ازيارانم(
محمد وابوبکر)
زنده نگه
داشت. اگرمردم
مهربانی کنند
من نيزبا آنان
مهربان خواهم
بود.
اگرکارخلاف
انجام دهند،
من قطعاً آنان
را مجازات
خواهم کرد." (46).
چنين ديدگاهی
مردم را
گوسفند وبی
اهميت می
انگارد. مهم
شريعت است
وعمربه عنوان
مـُجری آن.
عـُمربه
پيروی ازمحمد
زنان را
خوارمی داشت.
ازقول
عــُمربه
کرات نقل شده
اشت که هرچه
زن گفت برعکس
آن عمل کن.
ازدستورات
عمراست که
"هرکه خواهد
با دادن يک
مشت درم زنی
به نکاح گيرد
وپس از سه روز
جدا شود." (47)
عــُمرسنگسارزنان
را که گويا
برای مدتی پس
ازمرگ محمد
متوقف شده بود
با حدت وشدت
اجرا کرد واين
شکنجه وحشيانه
را با توجه به
قوانين شريعت
وسنت محمد
توجيه کرد.
ازجبّاريت
وتک سالاری
عمرهمين بس که
اومايل نبود
حتی قدرت
قضاوت را
باکسی تقسيم
کند: وی به
تنهايی با
شلاقی دردست
"ازبازارها
ومعابرمی
گذشت وهرجا به
اوروی می
آوردند،
همانجا بين
آنها داوری می
کرد" ودرجا
حکم را اجرا
می نمود. (48) طبری
درباره ی
عمرنوشته است
که او به
عاملين خود
دستورمی داد
که "عربان را تازيانه
بزنيد که ذليل
شوند
ودورازوطن
بسيارنگه
نداريد که به
فتنه افتند،
ازآنها غافل
نمانيد که
محروم شان
کنيد. قرآن را
خالص بداريد...."
(49)
عمردررابطه با پياده کردن جزم های دين محمدی ازنوعی