برخلاف
نظرشيعه،
محمد درزمان
زندگی خودهرگزجانشينی
برای خود
انتخاب نکرد.
ادامه بيماری
او درسال
يازدهم هجری
رقابت
برسرجانشينی
بين مهاجرين
وانصاردامن
زد. مهاجرين
اصرارداشتند
که اين ما
بوديم که همه
چيزخودرا
درراه محمد
رها کرده وبا
اوازمکه به
مدينه مهاجرت
کرديم.
انصارمی
گفتند که بدون
کمک ومساعدت
ما ساکنين
اصلی مدينه
اسلام درنطفه
خفه می شد.
عـُمرکه
اززمان
بيماری محمد،
برای جانشينی
او نقشه کشيده
بود ابتدا سعی
کرد مرگ اورا
کتمان کند:
"عمرايستاده
بود ومردم را
تهديد می کرد
ومی گفت
پيمبرخدای زنده
است ونمرده
است، می آيد
ودست وپای
شايعه سازان
را می برد
وگردنشان را
می زند
وبردارشان می
کند." (1) ليکن
ديگرديرشده
بود. مدعيان
امارت ازماجرا
خبردارشده
بودند.
طبق
گواهی تاريخ
طبری،
هنوزجسد محمد دفن
نشده است که
انصارشتابزده
درمحلی بنام سقيفه
ی بنی ساعده گرد
می آيند تا
ازبين خود
شخصی بنام
"سعد بن عباده"
را جانشين
محمد کنند.
عــُمرکه گوش
به زنگ قضيه
است به محض
آگاهی
ازماجرا،
ابوبکررا که "با
علی بن
ابيطالب
درکارکفن
ودفن
پيمبربودند"
ازخانه ی محمد
بيرون می کشد
و همراه با
ايکی
ازبزرگان
قريش بنام
ابوعبيده
جراح به محل
ماجرا می برد. (2)
عمربا تهديد
وارعاب وطرح اين
موضوع که
جانشين محمد
بايد ارقبيله
او(قريش)
باشد، سعد بن
حماده را
ازميدان
بدرمی کند. او
تا تنورداغ
است نان را می
چسباند. به
اين ترتيب که
ابتدا خود با
ابوبکربيعت
می کند وهمگان
را به
زورمجبوربه
بيعت با
ابوبکرمی
سازد.
برخلاف
نظراهل تسنن،
انتخاب
ابوبکربه
جانشينی محمد
بهيچ وجه جنبه
دموکراتيک
ومردمی نداشته
است، بلکه
بقول
دکترزرين کوب
"درماجرايی
که به شباهت
به نوعی
کودتا" نيست
ابوبکرجانشين
محمد می شود. (3).
جالب اين است
که درمحل سقيفه
عمربا سعد دست
به يقه می
شوند: "يکی
ازياران وی
گفت مراقب سعد
باشيد که
پايمالش
نکنند. عمرگفت
بکشيدش که خدا
اورا بکشد.
آنگاه بالای
سرسعد ايستاد
وگفت می خواستم
پايمالت کنم
تا بازويت
درهم بشکند.
سعد ريش عمررا
گرفت وگفت
بخدا اگرمويی
ازآن می کندی
دندان
دردهانت نمی
ماند.
ابوبکرگفت عمرآرام
باش که ملايمت
بهتراست
وعمرازاو
کناره گرفت." (4).
پس ازماجرای
سقيفه عمربه
نيروی شمشيروبا
زدن انگ
بازگشت ازدين
مهاجرين
وانصاررا،
حتی علی مدعی
جانشينی
محمد، به بيعت
با ابوبکرناگزيرمی
سازد: "عمرسوی
علی وزبيررفت
وآنها را به
ناخواه
بياورد وگفت
يا به دلخواه
بيعت کنيد يا
با نا دلخواه
بيعت می کنيد
وآنها بيعت
کردند." (5)
درزمان
ابوبکرجنبش
های تجزيه
طلبانه که
دراواخردوران
زندگی محمد
ازگوشه
وکنارقلمروتحت
سلطه ی وی
سربلند کرده
بودند اوج
تازه ای يافت.
طبری دراين
رابطه می
نويسد: "وقتی
پيمبردرگذشت...
هريک ازقبايل
عرب يا بعضی
شان ازدين
بگشتند." (6)
درمجمل التواريخ
نيز می خوانيم
" چون خبروفات
پيامبرپراکنده
شد همه ی عرب
مرتد شد." (7)
دراين رابطه
در قصص الانبياء
چنين آمده
است: "چون سيد
عليه السلام
ازاين جهان
بيرون شد
منافقان
سربرآوردند وهمه
ی عرب مرتد
شدند. مگرسه
گروه مکه
ومدينه
وحرمين
وگفتند
نمازکنيم
ليکن زکوة
ندهيم. وعامل
رسول را
بکشتند وزنان
خويش را بفرمودند
تا دستها رنگ
کردند ازشادی
وفات رسول ودف
ها زدند." (8)
ابوبکرازنخستين
روزسوارشدن
براريکه ی قدرت
ازسياست
سرکوب شديد
وبی رحمانه ی
مخالفين فکری
ومرامی خود
پيروی کرد. او
دراولين خطبه
ی خود خطاب به
مسلمانان گفت:
"ازجهاد
درراه خدا
وانمانيد که
هرقومی ازجهاد
بماند ذليل
شود." (9) با اين
ديد بود که
خالد بن وليد
سرداراسلام
که ازطرف محمد
"شمشيرخدا"
(سيف الله) لقب
گرفته بود
ازجانب
ابوبکرمأمورسرکوب
دگرانديشان
شد:
"ابوبکرمايه
ی عزّت
مسلمانان شد
وقسم خورد که
ازمشرکان بسيارکس
می کشد
وازهرقبيله
که مسلمانان
را کشته اند ،
معادل
مسلمانان
مقتول
وبيشترکشتارمی
کند." (10)
اودررابطه با
فرمان خود به
خالد بن وليد
گفت: "هرکه
دريغ آورد
فرمان دادم با
اوجنگ کند
وهرکس ازآنها
را که به چنگ
آورد زنده
نگذارد وبه
آتش بسوزد وبی
پروا بکشد وزن
وفرزند اورا
اسيرکند
وازهيچ کس
جزاسلام
نپذيرد، هرکه
اطاعت کند
برای او نيک
باشد وهرکه
نکند خدا ازاو
عاجزنماند." (11)
اشتباه
است اگرتعصب
دينی را تنها
انگيزه ی ابوبکردرسرکوب
بی رحمانه ی
برگشتگان
ازدين بدانيم
وانگيزه نيرومند
غارتگری را
بدست فراموشی
بسپاريم. ابوبکرشرط
معافيت
مالياتی برخی
ازقبايل مرتد
را برای
بازگشتن به
اسلام
قاطعانه رد
کرد: "ابوبکرخالد
بن وليد را به
حرب ايشان
فرستاد واندرخواستند
که صدقات را
ازايشان
برگيرند تا به
مسلمانی
بازآيند...
ابوبکرسوگند
خورد که اگرزانو
بند اشتری را
ازانک درعهد
پيامبرمی
دادند
کمتردهند حرب
کنم وبه صلح
رضا ندهم." (12)
ابوبکردرفرمان
مربوط به
سرکوب که به
فرمانده سپاه خود
نوشت صريحاً
تأکيد کرد که
سهم وی را
ازغارت جنگی
فراموش نکنند:
"اگرخدايش به
اوغلبه داد
همه را با آتش
یکشد؛ آنگاه
غنايمی که خدا
نصيب وی کرد
تقسيم کند
بجزخمس که
بايد نزد ما
بفرستد." (13)
همانطورکه
قبلاً گفته شد
هنوزمحمد
زنده بود که
مدعيان
پيمامبری
ازگوشه
وکنارسرزمين
تحت سلطه ی وی
سربرافراشتند.
برخورد محمد
را با يکی از
اين
دگرانديشان،
اسود عنسی، را
شرح داديم.
دراينجا
مناسب است که
نظری به
برخورد
ابوبکر با
ديگرمدعيان
پيامبری
افکنده شود:
طليحه
بن خويلد
وطليحه
بن خويلد الاسدی
درزمان محمد
خود را
پيامبرخود
وپيکی نزد
محمد فرستاد
که صلح کنيم
يا جنگ. محمد
اورا نفرين
کرد وگفت قتلک
الله وحرمک
الشهاده ("خدا
ترا بکشد
وازشهادت
محروم دارد".
کارطليحه
درزمان
ابوبکربالا
گرفت. طايفه ی
بنی اسد
وبسياری
ازقبايل
ديگردعوت
اورا پذيرفتند.
طليحه مردم را
ازنمازوروزه
معاف داشت وبهره
گرفتن (ربا) را
مجازشمرد.
ابوبکرخالد
بن وليد را با
سه
هزارشمشيرزن
به جنگ طليحه
فرستاد. طليحه
درجنگ اقبالی
نيافت. با شدت
گرفتن سرکوب
لشکريان
طليحه
ازدوروبراو
پراکنده شدند.
او به سوی شام
(سوريه)
فرارکرد. مدتی
بعد طليحه
مسلمان شد.
ابوبکراورا
به حال خود
گذاشت. با مرگ
ابوبکراو با
عمربيعت کرد
وگرچه دوتن ازسران
مسلمان را
گشته بود
عمراورا امان
داد. طليحه
درجنگ نهاوند
به دست
ايرانيان کشته
شد.(14)
مسيلمه
ابن
کثيربن حبيب
بن حارث الحنفی
درسال دهم
هجری دعوی
نبوت کرد. اومردی
بود ازقبيله ی
بنی حنيفه اهل
يمامه (منطقه
ی وسيعی درشبه
جزپره ی
عربستان) مشهوربه
ابوتمامه
ملقب به رحمن
اليمامه. اومدعی
بود که دريافت
کننده ی وحی
الهی است،
پاکيزگی
وپاکيزه خويی
را پاس می
دارد، مخالف
ماليات
وطرفدارحسن
همجواری
قبايل است. (15) با
دقت درآياتی
که تاريخ طبری
به مسليمه
نسبت می دهد
می توان داوری
کرد که او
شاعری توانا
وبا احساس
ظريف زيبايی
شناسانه بوده
است:
"ای
قورباغه
فرزند دو
قورباغه،
آنچه برمی گزينی
پاکيزه است.
بالايت درآب
است وپايين ات
درگل است، نه
مانع آبخواره
شوی ونه آب را
گل آلود کنی." (16).
آيه
ی ذيل حکايت
ازپايگاه
مردمی مسيلمه
دارد واينکه
اواز
تهيدستان
روستا
پشتيبانی می
کرده وکاررا
منبع شرف
وعزّت انسانی
می شمرده است:
"ای
بذرپاشان
کشتکار،
ودروگران
دروکار،
وبوجاران
گندم بادده،
وآسياگران
گندم نرم کن،
ونانوايان
نان،
وسازندگان
تريد، ولقمه
گيران لقمه
ازپيه آب شده
وروغن. شما را
به چادرنشينان
برتری داده
اند
وشهرنشينان
ازشما پيشی
نگرفته اند،
ازروستای خود
دفاع کنيد ومستمند
را پناه دهيد
وبا
ستمگردشمنی
کنيد." (17)
ابوبکرکه
مانند سلف خود
محمد، اهل بحث
ومجادله با
دگرانديشان
نبود ابتدا
عکرمه بن
ابوجهل وسپس
شمشيرخدا
(خالد بن وليد)
را
مأمورسرکوبی
مسيلمه کرد.
مسيلمه
وپيکارگران
او با تمام نيرو
عليه سپاهيان
خليفه مقاومت
کردند، ليکن سرانجام
شکست خوردند.
قتل عام مردم
بنی حنيفه
وسايرياران
مسيلمه يکی
ازصفحات
ننگين تاريخ
اسلام است.
خالد با کشتن
چهارده
هزارنفرجنبش
مسيلمه را
سرکوب کرد:
هفت
هزارنفردرمحلی
بنام دشت
عقربا وهفت
هزارنفردرمحلی
بنام دشت مرگ. (18)
مسيلمه خود
بدست وحشی بن
حرب يکی ازاشرارمسلمان
وقاتل حمزه
عموی محمد
کشته شد.
درمقابله
با نيروهای
مسيلمه،
سرداراسلام ازکثيف
ترين شيوه ها
استفاده کرد.
اوحتی به خفتگان
رحم نکرد: "چون
به يک منزلی
اردوگاه
مسيلمه رسيد
سپاهيان وی به
گروهی خفته
هجوم بردند که
به قولی چهل
وبه قولی شصت
کس بودند...
خالد بگفت تا
همه را
بکشتند." (19).
درادامه
سياست ايجاد
رعب ووحشت
عمومی، خالد
ازکشتن غيرنظاميان
اسيرنيزابا
نکرد: "پس
ازغلبه برآنها
قوم را پيش
خواند وگفت ای
مردم بنی
حنيفه شما چه
می گوييد.
گفتند می
گوييم يک
پيمبرازشما
ويک
پيمبرازما
وچون اين سخن
بشنيد آنها را
ازدم
شمشيرگذرانيد."
(20) ابوبکرقبلأ
دست خالد را
دراعمال
هرنوع شقاوت
بازگذاشته
بود: "هرکس
ازآنها که
ازدين برگشته
ومخالفت خدا
کرده، ومايل
باشی وصلاح
بدانی بکش." (21)
درجريان پيکاربا
مسيلمه
ابوبکرطی
نامه ای به
خالد دستورداد
که پس
ازپيروزی
برمسيلمه
تمامی پسران بالغ
قبيله اورا
قتل عام کند:
"اگرخدای عزوجل
وی را بربنی
حنيفه ظفرداد
همه ی
ذکوربالغ را
بکشد." (22)
خوشبختانه
اين نامه
زمانی به دست
خالد رسيد که
وی با
بازماندگان
شکست خورده ی
جنگ پيمان صلح
بسته بود.
سجاح
سجاح
دخترحارث بن
سويد بن عقفان
تميمية ملقب
به ام صادرازقبيله
ی بنی تميم
بود ادعای
پيامبری
ودريافت وحی
کرد ورهبری يک
جنبش عظيم ضد
اسلامی را به
عهده گرفت.
دکترشفا ضمن
استناد به کتاب
"سالنامه های
اسلام" نوشته
ی محقق برجسته
ی ايتاليايی
"لئونه
کائتانی" (از1869
تا 1935 ميلادی) ازوابستگی
احتمالی سجاح
به مسيحيت سخن
می گويد. اين
ديدگاه توسط
طبری نيزتأييد
شده است: "وی
(سجاح)
درکارمسيحيگری
ثابت قدم بود
وازمسيحيان
ثغلب دانش
آموخته بود." (23)
دکترشفاخاطرنشان
می سازد که
سجاح "با
زبانی بسيارموزون
ازبالای
منبرسخن می
گفت که حاضران
را مسحورمی
کرد. وی
خداوند را بيش
ازهرچيزدرآسمان
متجلی می ديد
وبهمين جهت
لقبی که معمولاً
به او می داد
"رب السحاب"
(خدای ابر) بود."
(24)
بنا
به برخی
ازروايات،
سجاح
آنقدرطرفدارپيدا
کرد وکارش
چنان بالا
گرفت که
پيروان مسيلمه
به او توصيه
کردند که "دست
ازنبوت بدار
واين کاررا به
اين زن
پيامبربازگذار."
(25). طولی نکشيد
که سجاح با
مسيلميه متحد
شد واورا به
شوهری انتخاب
کرد. ازفرجام
کارسجاح
آگاهی دقيقی
دردست نيست.
بنا به برخی
ازروايات
"سجاح تا
آخرعمردرخانه
ی مسيلمه بود
ودرآنجا
بمــُرد." (26)
وطبق روايات ديگرپس
ازآنکه جنش او
نيزتوسط خالد
بن وليد سرکوب
شد، سجاح
مجبورشد به
زادگاه خود،
جزيره،
بازگردد. او
پس ازدريافت
خبرقتل
مسيلمه،
ناگزيراسلام
پذيرفت؛
بقولی به بصره
رفت وهمانجا
درگذشت (27).
سلمی
سلمی
ملقب به ام
رمل ازپدری
بنام مالک بن
حذيفه ومادری
شجاع وخردمند
بنام فاطمه
ملقب به ام قرفه
پای به عرصه ی
وجود نهاده
بود. اودرهمه
مدت عمرکوتاه
خويش چنان تحت
تأثيرشخصيت
ومرگ شجاعانه
ی مادربود که
همواره
شتراورا
بعنوان الهام
بخش خويش وياد
آور کارهای
سترگ مادر با
خود داشت:
"همانند
مادرخويش
حرمت ولياقت
داشت وشترام
قرفه پيش وی
بود." (28)
کاربزرگی که
سلمی انجام
داد گرد هم
آوردن مغلوبين
وافراد
پراکنده ی
قبيله ی غطفان
وسايرقبايل
درمحلی بنام
ظفروتشويق
آنان به جنگ
با خالد بود.
مورخين
مسلمان،
غالباً درمورد
اين زن اديب
وشاعروارسته
سکوت کرده
اند. صاحب
کتاب مجمل
التواريخ
والقصص تنها
يک جمله درباره
ی وی نوشته
است: "وازآن پس
زنی برخاست نام
اوسلمی
وبسياری عرب
پيش او جمع
شدند وخالد
حربی کرد هرچ
عظيم
تروبسياری
قتل بود وتا سرسلمی
را نيفکند
ونکشتن هيچ
برنگشتند." (29)
بنظرمی
رسد که بازگشت
سلمی ازاسلام
وشورش او عليه
مسلمانان،
ريشه درآگاهی
همه جانبه ی
اوازاسلام،
محمد وروابط
بين مسلمانان
دربالاترين
سطح رهبری
داشته است.
اورا همراه با
خواهرومادرش
دررمضان سال
ششم هجری
درجنگی که به "سريه
ی ام قرفه"
موسوم است
توسط زيد بن
حارثه،
پسرخوانده ی
محمد، اسيرمی
کنند.
خواهرسلمی بنام
جاريه نصيب
محمد می شود
واو پس ازچندی
جاريه را يکی
ازنزديکان
خود می بخشد.
واما بشنويد
ازام قرفه که
با شهامتی وصف
ناپذيردربرابرمسلمانان
مهاجم موضع
گيری می کند
وبه استقبال
مرگی فجيع
ورقت بارمی
رود: "ام قرفه
را قيس بن
مـُحَسربه
طرزبدی کـُشت.
با اينکه پيرزنی
سالخورده بود
پاهايش را به
دوشترسرکش
بستند، وازهم
دريده شد." (30)
طبق گواهی
تاريخ طبری، سلمی
سهم عايشه می
شود ومدت ها
درخانه ی
عايشه به
عنوان
کنيززندگی می
کند. سرانجام عايشه
اورا آزاد می
سازد ووی پس
ازمدتی سوی قوم
خويش برمی
گردد.
خالد
پس ازآگاهی
ازشورش سلمی
با تمام قوا
کمربه سرکوب
وی می بندد
وتنها پس
ازجنگی سخت
ومقاومت
جانانه سلمی
وافراد شورشی
آنان را درهم
می شکند.
درجريان اين
سرکوب، خالد
تروخشک را
باهم می
سوزاند وقبايل
جنگجو را تا
آخرين
نفرازدم تيغ
می گذراند. سلمی
نيزسلاح به
دست کشته می
شود. اجازه
دهيد داستان
اين سرکوب
هولناک را
اززبان طبری
بشنويم:
"... جنگی
سخت درميانه
رفت. هنگام
جنگ سلمی برشترمادرخويش
ايستاده بود
ومانند وی
حرمت وعزّت
داشت، می
گفتند هرکه
شتراورا رم دهد
صد شترجايزه
دارد واين به
سبب حرمت وی
بود. دراين
جنگ خاندان ها
ازقبايل خاسی
وهاربه وغنم
نابود شد
وبسيارکس
ازطايفه ی
کاهل کشته شد.
جنگ سخت بود.
گروهی
ازسواران
اسلام به
دورشترفراهم
آمدند وآنرا
پی کردند
وبکشتند ويکصد
مرد به
دورشترکشته
شدند.
خبرفيروزی
اين جنگ بيست
روزپس قره به
مدينه رسيد." (31)
***
خالد
نه تنها عليه
مدعيان
پيامبری،
بلکه دربرخورد
با همه
دگرانديشان
رفتارمشابهی
داشت. او بنا
به
دستورابوبکرپس
ازشکست دادن
مرتدين
"کسانی را که
به مسلمانان
تاخته بودند
اعضاء بريد
وبه آتش سوخت
وسنگسارکرد
وازکوه بينداخت
وبه چاه افکند
وتيرباران
کرد." (32) او پس
ازغلبه
بردگرانديشان،
يا همه ی
اعضای قبيله
را می کشت ويا
آنان را به
کوچ اجباری
وادارمی کرد.سپس
يک پنجم غنايم
جنگی را،
همراه با زيبا
ترين دخترانی
را که به
عنوان
اسيرجنگی برده
کرده بودند،
بعنوان سهم
شخص خليفه
برای ابوبکرمی
فرستاد وبقيه
را بين
سپاهيان
مسلمان تقسيم
می کرد. راستی
خليفه ی پيربا
زنان برده شده
چکارمی کرد؟
جزاين است که
آنان را می فروخت
وبدينوسيله
برثروت
ودرآمد خود می
افزود؟ وآيا
نمی توان
داوری کرد که
اسلام ازهمان
ابتدا با نوعی
فحشای مشروع
همراه بوده
است؟
دراينجا
برای روشن
ترشدن
بيشترموضوع،
به برخی
ازشيوه های
برخورد
مدعيان اسلام
ناب محمدی با
دگرانديشان
پرداخته می
شود:
ـ
"مسلمانان
درعرصه ی نبرد
ده هزارتن
ازآنها (مرتدان
عمان) بکشتند
وبدنبال
فراريان
رفتند وبسيارکس
بکشتند وزن
وفرزند به
اسيری گرفتند
واموال را برمسلمانان
تقسيم کردند
وخمس غنايم را
... پيش ابوبکرفرستادند.
(33)
ـ
درحضرموت
"وقتی
درگشوده شد
مسلمانان به
درون حمله
بردند وهرچه
مرد جنگی آنجا
بود کشتند،
همه را دست
بسته گردن
زدند،
دربخيروخندق
يک هزارزن به
شمارآمد. دوزن
آوازه خوان به
دست
مهاجرافتاد
که يکی شان
درآوازهای
خود ناسزای
پيمبرخدا
خوانده بود
ودست اورا
ببريد ودندان
های پيشين
اورا کند." (34)
ـ خالد
درضمن نبرد با
ايرانيان
درسال دوازدهم
هجری درمنطقه
ای بنام اليس
صدها تن را به
اسيری گرفت:
"سوارا ن گروه
گروه ازآنها
را که به
اسارت گرفته
بودند می
آوردند وخالد
کسانی را معين
کرده بود که
گردنشان را
دررود می زدند
ويک شب
وروزچنين
کرد... بررود
آسياها بود
وسه روز پياپی
با آب خون
آلود قوت سپاه
را که هيجده
هزارکس يا
بيشتربودند
آرد کردند." (35)
ـ درقلعه
ی عين
التمرخالد بن
وليد "گردن
همه ی مردم
قلعه را زد
وهرچه زن
وفرزند ومال
درقلعه بود به
اسيری وغنيمت
گرفت ودرکليسای
آنجا چهل
پسريافت که
انجيل می
آموختند... خالد
آنها را ميان
مردان سخت کوش
سپاه تقسيم کرد."
(36)
ابوبکردرسرکوب
دگرانديشان،
تعصب دينی را
با خصلت
غارتگری بهم
آميخته بود.
طبری دراين
مورد می
نويسد:
"ازجمله
دستورهای
ابوبکراين
بود که وقتی
به جايی فرود
آمديد، اذان
گوييد واقامه
ی نمازگوييد.
اگرمردم آنجا
نيزاذان
گفتند واقامه
ی نمازگفتند
ازآنها دست
بداريد
واگرنگفتند
به آنها حمله
کنيد وبکشيد
وبه آتش
بسوزيد وبطريق
ديگر نابود کنيد
واگردعوت
اسلام را
پذيرفتند،
ازآنها پرسش
کنيد،
اگرزکات را
قبول دارند،
ازآنها بپذيريد
واگرمنکرزکات
بودند ، بی
گفتگو به آنها
حمله کنيد." (37)
وحشتناک
اين است که
مواردی پيش می
آمد که حتی اگرمردم
قبيله ای اذان
می گفتند
وابرازمسلمانی
می کردند،
سپاهيان
ابوبکربخاطرملاحظات
مانند
غارتگری
بيشتر، عداوات
شخصی يا
بوالهوسی صرف
آنان را قتل
عام می کردند.
يکی ازاين
نمونه های
هولناک
وغيرانسانی رفتاری
بود که خالد
بن وليد
وسپاهيانش با
مالک بن نويره
وقبيله ی
اوکردند. مالک
سالها پيش ازخلافت
ابوبکر بدست
شخص محمد
مسلمان شده بود.
چون سپاه خالد
به منطقه ی او
رسيد، مالک
ويارانش هم
زکوة را آماده
کردند وهم
"اذان گفتند واقامه
ی نماز" کردند.
ليکن
بدستورخالد،
سپاهيان
اسلام مالک بن
نويره
ويارانش را به
اسارت گرفتند.
کسان خالد
درشبی سرد
وظلمانی مالک
وکليه ی
اسيران را
بکشتند و"با
سرکـُشتگان
اجاق ساختند."
"پس ازکشته
شدن اسيران،
خالد ام تميم
دخترمنهال زن
مالک بن نويره
را به زنی گرفت."
او زنی بسيار
زيبا بود
وبسياری
ازمورخين را
عقيده برآنست
که خالد
بخاطردست
يابی به اين
زن شوهرواهل
قبيله ی اورا
قتل عام کرده
است.
کشتارمالک
وصدها مسلمان
عضو قبيله او
آنقدرزشت
وزننده بود که
سروصدای مرد
خشنی مثل
عــُمربن
خطاب را
درآورد. طبری
می نويسد: "عمراصرارداشت
که
ابوبکرخالد
را عزل کند
ومی گفت دشمن
خدا به مرد
مسلمانی حمله
برد واورا بکشت،
پس ازآن برزنش
جـَست." ليکن
ابوبکرکه "هرگزعمال
وسپاهيان
خويش را قصاص
نمی کرد" گفت:
"نه عُمر، من
شمشيری را که
خداوند بروی
کافران کشيده
درنيام نمی
کنم." (38)
دکترزرين
کوب درکتاب
"تاريخ ايران
بعدازاسلام"
خود می نويسد
"درحقيقت
ابوبکرسخت
افتاده وبی
دعوی و دلرحم
بود." (39)
طی سطوربالا
شمه ای
ازافتادگی ها
ودلرحمی های
ابوبکررا بازگوکرديم.
اجازه دهيد
ماجرای يکی
ازبرخوردهای
شخصی وی را
نيزکه حکايت
ازدل رحمی
اسلامی او
دارد بيان
کنيم: فردی
ازقبيله ی بنی
سليم بنام
اياس بن عبد
ياليل نزد
ابوبکررفت
وازاو اسب
وسلاح گرفت تا
با مرتدان
بجنگد، ليکن
بجای اين
کاراوبه
راهزنی هم
عليه
مسلمانان وهم
اهل رَده پرداخت.
مسلمانان پس
ازمدتی اورا
اسيرکردند ونزد
ابوبکرفرستادند.
ابوبکردستورداد
"تا درنمازگاه
مدينه هيزم
بسيارآماده
کردند وآتشی
افروختند
واورا دست وپا
بسته درآتش
انداختند." (40)
ابوبکرپس
ازحدود دوسال
وچهارماه
خلافت، به دنبال
يک بيماری
پانزده روزه
درماه جمادی
الآخرسال
سيزدهم هجری
درگذشت. او
"دربيماری مرگ
برای
عـُمرپيمان
کرد که پس
ازوی خليفه شود
وچنين شد.
سرکوب
اهل رَدَه
توسط
ابوبکرچنان
شديد ووحشيانه
بود که هرنوع
جنبش
دگرانديشی را
درنطفه خفه
کرد. زمانی که
نوبت به
عـُمروديگرخلفای
راشدين رسيد
اوضاع داخلی
قلمرو خلافت
نسبتة آرام
شده بود. اين
سکوت قبرستان
به سه خليفه ی
پس
ازابوبکرفرصت
داد که همّ
خود را مصروف
غارتگری
وکشورگشايی کنند.
با وجود اين،
چنانکه دراين
نوشته خواهيم
ديد،
عــُمروجانشينانش
هرجا که بارقه
ای ازدگرانديشی
را مشاهده
کردند، آنرا
با وحشيانه
ترين شکل ممکن
سرکوب کردند.
سرکوب دگرانديشان
دردوران
ابوبکرزمينه
را برای تقويت
تمامی گرايی
اسلامی
دردوران سه
خليفه ی
بعدازوی
فراهم ساخت.
شکست پی درپی
اقوام متمدن،
قتل عام آنان
وغارت منابع
مادی وانسانی
شان، به تاراج
فرهنگی اين
اقوام وجا
انداختن
اسلام بعنوان
تنها شيوه ی
ممکن زندگی
مدد رسانيد.
دررابطه
با خلافت
عــُمر، با
اندکی دقت
درمنابع
تاريخی درمی
يابيم که
عـُمرازابوبکربعنوان
جاده صاف کن
دست يابی خود
به قدرت
استفاده کرده
است. درزمان
ابوبکر،
عمرچنان
نفوذی دردستگاه
رهبری داشت که
يک بار طلحه
خشمگين "پيش ابوبکررفت
وگفت تواميری
يا عــُمر؟
ابوبکرگفت
عـُمراست اما
ازمن اطاعت می
کنند." (41)
عمرمردی
بی اندازه خشن
بود که شلاق
به دست درکوچه
وبازار پرسه
می زد وبرسرزن
ومرد می کوفت:
"عُمرنخستين
کس بود که
تازيانه به
دست گرفت وکسان
را با آن بزد." (42)
درزمان خاک
سپاری ابوبکراوبی
هيچ دليل
وتقصيری، فقط
برای عبرت
مويه
کنندگان،
خواهرابوبکررا
ازخانه بيرون
کشيد وکتک زد:
"وقتی
ابوبکردرگذشت،
عايشه کسان
برای گريه کردن
برگوروی
نشانيد
وعمربن خطاب
بيامد وبردروی
ايستاد وگفت
برابوبکرگريه
نکنيد. اما گريه
کنان
بازنماندند
وعمربه هشام بن
وليد گفت:
وارد
شوودخترابوقحافه
وخواهرابوبکررا
پيش من آر. چون
عايشه سخن
عمررا شنيد گفت
به خانه ی من
وارد مشو.
عمربه هشام
گفت وارد شوکه
من اجازه می
دهم. هشام
وارد شد وام
فروه دخترابوقحافه
را پيش
عمرآورد
وعمرچند تازيانه
به اوزد وچون
گريه کنان اين
بشنيدند پراکنده
شدند." (43)
عُمردرنخستين
خطبه ی پس
ازرسيدن به
خلافت گفت:
"مثال عربان
چون
اشترسرکشی
است که دنبال
کشنده ی خود
می رود. کشنده
بنگرد که او
را به کجا می
کشد. اما به
خدای کعبه که
من به راهشان
می برم." (44).
ازنظرعمرحقيقت
تنها وتنها
دراسلام بود.
درزمان او نه
تنها هيچ
انديشه ای
اجازه ی
نشوونما
نداشت بلکه
بلکه هيچگونه
تأويل
وتفسيرتجدد
طلبانه ای
ازاسلام
جايزنبود:
"عمردرباره ی
اهل شبهه
سختگيربود" (45)
وهرمسلمانی
که اندکی نرمش
نشان می داد
واندکی
ازدستورات
قرآن سربازمی
زد اورا با
تازيانه می
زد.
عــُمر
دريکی ازنخستين
سخنرانيهای
خود به مردم
گفت: "خدا مرا
پس ازيارانم(
محمد وابوبکر)
زنده نگه
داشت. اگرمردم
مهربانی کنند
من نيزبا آنان
مهربان خواهم
بود.
اگرکارخلاف
انجام دهند،
من قطعاً آنان
را مجازات
خواهم کرد." (46).
چنين ديدگاهی
مردم را
گوسفند وبی
اهميت می
انگارد. مهم
شريعت است
وعمربه عنوان
مـُجری آن.
عـُمربه
پيروی ازمحمد
زنان را
خوارمی داشت.
ازقول
عــُمربه
کرات نقل شده
اشت که هرچه
زن گفت برعکس
آن عمل کن.
ازدستورات
عمراست که
"هرکه خواهد
با دادن يک
مشت درم زنی
به نکاح گيرد
وپس از سه روز
جدا شود." (47)
عــُمرسنگسارزنان
را که گويا
برای مدتی پس
ازمرگ محمد
متوقف شده بود
با حدت وشدت
اجرا کرد واين
شکنجه وحشيانه
را با توجه به
قوانين شريعت
وسنت محمد
توجيه کرد.
ازجبّاريت
وتک سالاری
عمرهمين بس که
اومايل نبود
حتی قدرت
قضاوت را
باکسی تقسيم
کند: وی به
تنهايی با
شلاقی دردست
"ازبازارها
ومعابرمی
گذشت وهرجا به
اوروی می
آوردند،
همانجا بين
آنها داوری می
کرد" ودرجا
حکم را اجرا
می نمود. (48) طبری
درباره ی
عمرنوشته است
که او به
عاملين خود
دستورمی داد
که "عربان را تازيانه
بزنيد که ذليل
شوند
ودورازوطن
بسيارنگه
نداريد که به
فتنه افتند،
ازآنها غافل
نمانيد که
محروم شان
کنيد. قرآن را
خالص بداريد...."
(49)
عمردررابطه
با پياده کردن
جزم های دين
محمدی ازنوعی
سياست تفتيش
عقايد
وحشتناک
پيروی می کرد.
طبری دراين
مورد چنين می
نويسد: "وچنان
بود که
عمرشخصاً
عسسی می کرد
وبرمنازل
مسلمانان می
گذشت وازوضع
ايشان خبرمی
گرفت." (50) اديب،
محقق واسلام
شناس ايرانی،
دکترعلی
ميرفطروس
دراين رابطه
به درستی چنين
می نويسد:
" دوران
حکومت
عـُمرآنچنان
سخت وپرخشونت
بود که کسی
جرأت
کوچکترين
اعتراض نداشت.
دراين دوره ی
پرشکنجه
وسرکوب کسانی
که به اسلام
وآيات قرآن
اعتراض يا
ترديد
داشتند، رواج
فراوان داشت
بطوريکه
درزمان عمر ـ
حتی ـ گفتگو
ازتفسيرقرآن
ناروا بود. او
معتقد بود که
مجادله
درباره ی قرآن
کفراست." (51)
تلقين
اجباری قرآن
به مردم عادی
و ساده دل ازديگرشيوه
های عـُمراست:
"عــُمردرآموزش
وتعليم قرآن
به اعراب صحرانشين،
سختگيری فراوانی
داشت بطوريکه
ـ هرازگاهی ـ
کسی را برای
امتحان آنان
می فرستاد
واگراعراب
صحرا نشين بد
امتحان می
دادند،
عمرآنها را می
زد ودرکتک زدن
به آنها
آنچنان خشونت
می کرد که
گاهی مرد
چادرنشين
زيرشکنجه
وشلاق می
مــُرد." (52)
داستان
کتک خوردن
شاعری بنام
ابوشجرة بن
عبدالعزی
گويای کينه
نسبت به
هنرمندان دگرانديش
حتی پس
ازبازگشت
آنان به اسلام
است. ابوشجره
درزمان
ابوبکرمرتد
شد وشعری عليه
خالد بن وليد
وسپاهيانش
گفت. پس
ازشکستِ اهل
رَدَه ابوشجره
مسلمان شد
ودرزمان
عمربه مدينه
آمد. بقيه ی
ماجرا را
اززبان طبری
می شنويم:
"وقتی
ابوشجره به
مدينه آمد
شترخود را
درمحله ی بنی
قريظه
بخوابانيد
وآنگاه سوی
عــُمرآمد
ووقتی رسيد که
ازمال زکات به
مستمندان می
داد وگفت ای
اميرالمؤمنين
به من نيزبده
که محتاجم.
عـُمرگفت تو
کيستی؟ گفت
ابوشجرة بن
عبدالعزی
سلمی. عُمرگفت
دشمن خدا
مگرتوهمان
نيستی که
درشعرخويش
گفتی نيزه ام
را ازگروه
خالد سيراب
کردم
واميدوارم که
پس ازآن عُمری
دراز داشته
باشم. اين
بگفت وبا
تازيانه به
جان وی افتاد
وبه سرش می زد
که بگريخت
وازدسترس
عــُمردورشد
وبرشترخويش
نشست وبه
سرزمين بنی
سليم رفت." (53)
ميرفطروس
نيز مثالی را
ارائه داده
است که بروشنی
شيوه عـُمررا
دررابطه با دگرانديشی
ودگرانديشان
نشان می دهد ـ
شيوه ای که
هنوزهم پس از
بيش از14 قرن
توسط علمای
اعلام وحجج
اسلام مکرراً
به مورد اجرا
گذاشته می شود:
"درزمان
عــُمرمردی
بنام ضبيع به
مدينه آمده
بود
واز"متشابهات"
قرآن مـــی
پرسيد. عمرکس
فرستاد اورا
بياوردند.
مقداری چوب خرما
حاضرکرده بود.
وقتــــی مرد
بيامد عمرچوبی
برگرفت واورا
بزد آنچنانکه
سرش خونين شد.
مرد گفت بس
است! آنچه که
درسرمن بود
بيرون رفت." (54)
روايت
است که
عمربخاطرشرابخواری
مکررپسرخود
را مشمول
مقررات حد
قرارداد
واورا کـُشت:
عمر"فرزند
خود را بکشت
درراندن حدّ."
(55)
عمرپس
ازجانشينی
ابوبکر، خالد
بن وليد را ازفرماندهی
سپاه معزول
کرد وسعد بن
ابی وقاص وکسانی
مانند
ابوعبيده ی
ثقفی، مغيرة
ابن شعبه ومثنی
ابن حارثه را
به سرکردگی
سپاه گماشت.
دوران
عــُمررا
"دوره ی طلايی
فتوح اسلام"
ناميده اند.
مسلمانان
درعرض شش سال
بسياری
ازسرزمين های
همجواررا فتح
کرده بودند:
دمشق درسال 14
هجری (635
ميلادی)،
انطاکيه در15
هجری (636 ميلادی)،
اورشليم در17
هجری (638
ميلادی)، تمام
سوريه در19
هجری (640
ميلادی)،
ايران
ومصردر20 هجری (641
ميلادی).
تمامی اين
لشکرکشی های
با کشتارجمعی
وحشيانه ی اقوام
مغلوب همراه
بود ه است که
خود بحث مفصل
ديگری را می
طلبد.
دردوران
عمرغارتگری
وچپاول به
نهايت رسيد. مسلمانان
درکشورهای
مغلوب بيش
ازهمه به غنايم
جنگی علاقه
داشتند. اين
واقعيت را می
توان ازگفتارذيل
که مورخين به
عمرنسبت داده
اند دريافت:
"مسلمانان
آنها را (مغلوبان
را) تازنده
اند می خورند
ووقتيکه ما وآنها
مـُرديم
کودکان ما
کودکان آنان
را تازنده اند
می خورند." (56).
درجريان
لشکرکشی ها،
عـُمرمرتباً
به فرماندهان
سپاه خود
توصيه می کرد
که دررابطه با
حفظ جان
وامنيت
سپاهيان
مسلمان نهايت
مراقبت را به
عمل آورند،
ليکن او بندرت
درمورد حداقل
رفتاربا
غيرنظاميان، اسرا
وزخميان دشمن
توصيه ای به
عمل آورد.
عمرعلاوه
برکشتارغيرمسلمانان،
برده کردن زن
وفرزند
وتخريب
سرزمين آنان،
به يک جنگ منظم
مرامی عليه
آنان دست زد
وازهرکوششی
برای فرهنگ زدايی
سرزمين های
تحت سلطه
وتحميل جزم
های اسلامی به
آنان خود داری
نکرد. شبلی
نعمانی (مورخ،
اديب ومصلح
اسلامی هند
متوفی به سال 1332
هجری قمری) دراين
رابطه می
نويسد:
"او
(عمر) توجه
ويژه ای به
آموزش عمومی
مبذول داشت.
درسرتاسرسرزمين
های مغلوب
مدارس ابتدايی
گشايش يافتند
که درآنها
قرآن وشريعت
اسلامی تدريس
می شد. علمای
اعلام، که
درقانون
(شريعت) وحديث
تبحرداشتند،
برای
امرآموزش
منصوب شدند.
به معلمين
مدارس
وخطيبان حقوق
پرداخت می شد."
(57)
افضل
الرحمان
ازقول امام
ابويوسف نقل
می کند که
"عـُمرهمواره
کسی را به
فرماندهی
سپاه می گماشت
که درتعاليم
دينی و قوانين
اسلامی
تبحرداشت." (58)
يکی
ازفاجعه
بارترين
کارهای
لشکريان
اسلام دردوران
کشورکشايی
عُمر، تخريب
کتابخانه ها
وسوزانيدن
کنجينه های
فرهنگی ملل
مغلوب است.
عبدالطيف بن
يوسف بن محمد
بغدادی معروف
به ابن اللباد
(متوفی به سال 629
هجری) روايت
می کند که پس
ازفتح
اسکندريه توسط
لشکريان
اسلام،
عُمربه
عمروبن عاص
حاکم مصردستورداد
که کتابخانه ی
نفيس اين
شهررا طمعه ی
آتش سازند.
اين
کتابخانه 300 سال
قبل ازميلاد
مسيح توسط
پتولمه ی اول
بنياد نهاده شده
ونسل اندرنسل
غنا يافته بود
وبيش ازپانصد
هزارجلد کتاب
را درخود جای
می داد. بنا به
روايت بغدادی
شش ماه تمام
کليه ی حمام
های شهرسوخت
خود را
ازکتابهای
اين کتابخانه
تأمين می
کردند. (59)
نمونه
ی بالا را
درفاجعه ی
کتابسوزی
مداين را نيزمی
توان مشاهده
کرد:
"گفته
اند که وقتی
سعد بن ابی
وقاص برمداين
دست يافت
درآنجا
کتابهای
بسيارديد.
نامه به عمربن
خطاب نوشت
ودرباب اين
کتاب ها
دستوری خواست.
عـُمردرپاسخ
نوشت که آنهمه
را به آب افکن،
که اگرآنچه
دراين کتابها
هست سبب
راهنمايی است
خداوند برای
ما قرآن را
فرستاده است
که ازآنها
راهنما تراست
واگردرآن
کتاب ها جزمايه
ی گمراهی نيست
خداوند ما را
ازشرآنها درامان
نگاه داشته
است. ازاين
سبب آنهمه
کتاب ها را
درآب يا درآتش
افکندند." (60)
کتابسوزان
تنها ريشه
درجهل وعقب
افتادگی مهاجمين
مسلمان
نداشت، بلکه
علاوه برآن
اقدامی
اگاهانه بود
درزمينه
ی جا انداختن
تمام گرايی
دينی بعنوان
ابزارکنترل
جوامع مغلوب.
دراين رابطه دکترشفا
ازمورخ بزرگ
قرن يازدهم
تــُرک کاتب
چلبی معروف به
حاجی خليفه
چنين نقل می
کند: "مسلمانان
آنچه کتاب که
درفتوح بلاد
يافتند سوختند
ونظردرتوراة
وانجيل را
ممنوع کردند تا
اتحاد
واجتماع کلمه
درفهم الله
وعمل به کتاب الله
وسنت رسول
حاصل شود...." (61)
اين
ديدگاه که همه
ی دانش های
بشری دريک
کتاب (قرآن)
خلاصه می کند
وبرای هيچ
انديشه یا جز
جزم های دينی
خويش حق زندگی
قائل به زمان
محمد برمی
گردد. (62) محمد
دشمن شماره يک
نشرعلم
وفلسفه ی ملل
متمدن دربين
مسلمانان بود.
زمانی که يکی
ازدانايان
عرب بنام سعيد
الخدری
ازمحمد کسب
اجازه کردکه
دانش های علمی
عصرخود را تدوين
کند محمد اورا
ازاين
کاربازداشت.
حاج خليفه ضمن
نقل روايت ذيل
انحصارطلبی
فکری ـ مرامی محمد
را بخوبی نشان
داده است:
"مردی نزد
اورفت وگفت
کتابی نوشته
ام ومی خواهم
برتو عرضه
کنم. چون بدو
نشان داد ازوی
بگرفت ودرآب
شست." (63)
عــُمردرسال
23 هجری قمری به
دست يکی
ازاسيران
ايرانی بنام
فيروز، که
درمدينه اورا
ابولؤلؤه می
خواندند، به
قتل رسيد. علت
قتل عمرظاهرأ
اين بود که وی
به شکايت
فيروزعليه
بهره کشی شديد
ارباب خود،
سردارعرب
مغيرة بن
شعبه، بی
اعتنايی کرده
بود. ليکن
بنظرمی رسد که
علت اين
امرعميق
ترازاينها
بوده است. می
گويند "وقتی
اسيران
نهاوند را به
مدينه بردند
وی ايستاده
بود
ودراسيران می
نگريست، کودکان
خردسال را که
دربين اسيران
بودند دست
برسرشان می
بسود ومی گفت
عُمرجگرم را
بخورد." (64)
عمرقبل ازمرگ
يک شورای شش
نفره (علی،
عثمان، عبدالرحمن
عوف، طلحه،
زبير وسعد
وقاص) را مأمورتعيين
جانشين خود
ساخت. اين
شورا(که اعضای
آن به سبب
غيبت طلحه به
پنج نفررسيد)
ضعيف ترين فرد
اين
شوراعثمان بن
عفّان پيررا
به جانشينی
عـُمربرگزيد.
عثمان
عضووفادارقبيله
ی اشرافی بنی
اميه بود.
اونيزدرارتباط
بااجرای
قوانين شريعت
وسرکوب
دگرانديشان
راه دوخليفه ی
قبل ازخود را
دنبال گرفت. او
دريکی
ازنخستين
خطبه های خود
اعلام داشت: "
به الله قسم
می خورم که
اگرازشرارت
هرکس آگاه شوم
اورا
ازسرزمين
خواهم راند." (65)
ازبی عدالتی
ونژاد پرستی
عثمان همين بس
که قاتل هرمزان
شاهزاده ی
ايرانی را
هرگزمجازات
نکرد. هرمزان
درجريان شکست
ايران به
عنوان
اسيروپناهنده
دربين
مسلمانان
زندگی می کرد.
عبيدالله پسرعــُمرپس
ازقتل پدرخود
توسط
ابولؤلؤه به
هرمزان
بدگمان شد
واورا بی گناه
به قتل رسانيد.
اين جنايت
شنيع سروصدای
حتی علی بن
ابی طالب را
بيرون آورد.
علی
اکبردهخدا
دراين رابطه
درلغت نامه ی
مشهورخود می
نويسد:
"علی
هرچند حکومتی
دردست نداشت،
مجازات
عبيدالله
وقصاص خون
هرمزان را به
اصرارازخليفه
ی سوم طلب کرد.
اما عثمان به
اشاره ی اشراف
مدينه وبه بهانه
ی اينکه
برمسلمانان
مشکل است
خانواده ی خليفه
ی دوم که
داغدارمرگ
خليفه اند داغ
تازه ای
ببيننند،
ازاجزای
مقررات اسلام
درباره ی قصاص
شانه خالی کرد
ودرحقيقت نمی
خواست که يک تن
عرب را
بخاطرقتل يک
عجم نومسلمان
به قتل برساند."
(66)
ازاقدامات
مهم عثمان
درتحکيم
جبّـاريت
وتمام گرايی
اسلامی تدوين
قرآن است. اين
اقدام را بايد
مقدم
شعارمعروف
جمهوری اسلامی
ايران دربيش
ازهزاروچهارصد
سال بعد به
حساب آورد:
"خدا يکی،
ايمان يکی،
ايران يکی،
رهبريکی،
سنگريکی."
سابقه
ی تدوين قرآن
به زمان
ابوبکربرمی
گردد. قرآن
درزمان محمد مجموعه
ی درهم وبرهمی
ازقطعاتی بود
که محمد آنهارا
بعنوان وحی
الهی عنوان
کرده بود.
برخی ازاين
قطعات را
منشيان محمد
برشته ی
تحريردرآورده
بودند، ليکن
اغلب آنها را
برخی ازصحابه
ازحفظ کرده
بودند. متون
مختلف قرآنی
با يکديگراختلاف
فاحش داشتند.
عمربخاطرايجاد
وحدت کلمه بين
مسلمانان به
ابوبکرتوصيه
کرد که زيد بن
ثابت (منشی 21
ساله ی محمد
دربازپسين
سالهای عمروی)
را
مأمورگردآوری
ومقابله ی
قطعات مختلف
قرآن وتهيه
متن نهايی آن
کند. اين
کارانجام پذپرفت
ونسخه ای
ازقرآن تدوين
گرديد که اقبال
چندانی نيافت
وقرائت های
ديگری ازقرآن نيزبه
موازات آن
مورد استناد
قرارگرفت.
عثمان
بنا به توصيه
ی يکی ازاصحاب
نزديک محمد بنام
حذيقه بن يمان
تلاش کرد متن
واحدی ازقرآن
تهيه کند. هدف
ازاين
کارايجاد يک
متن واحد واجباری
برای عامه
مسلمانان بود.
عثمان دستورداد
تا کليه نسخ
قرآن، بخصوص
نسخه ای که
نزد حفصه زن
محمد بود، را
به مرکزخلافت
ببرند تا درتهيه
ی متن رسمی
قرآن اقدام
شود.
مأموريت
مقابله
وتصحيح قرآن
مجدداً به زيد
بن ثابت داده
شد. کميته ای
به رهبری زيد
تشکيل شد ونسخه
ی نهائی قرآن
را تدوين کرد.
ازروی اين
نسخه، نسخ
ديگری
(مجموعاً هفت
نسخه)
بازنويسی وبه
شهرهای اصلی
امپراطوری
اسلامی
فرستاده شد. (67)
پطروشفسکی
دراين رابطه
می نويسد:
"برای
جمع آوری اين
متن همه ی
نسخی که اشخاص
متفرقه
داشتند
ازايشان
گرفتند وپس
ازمقابله ی متون
واتمام متن
جامع ورسمی،
متون متعلق به
اشخاص
مذکوربه
صاحبانشان
بازپس داده
نشد وبه امرعثمان
متون مزبوررا
سوزاندند.
منظورازاين عمل
آن بود که متن
جديد رسمی ويا
به ديگرسخن، روايت
دوم زيد تنها
متن موجود
باشد وهمه
مسلمانان
آنرا
بپذيرند....
ظاهراً عثمان
واطرافيان وی
که مبارزه ی
اجتناب
ناپذيرآينده
برسرکسب قدرت
را پيش بينی
می کردند،
خواستند تا
وضع وموقع
خويش را
مستحکم سازند
واقداماتی به
عمل آوردند که
روايات
گوناگون
وواجد اختلاف
قرآن، وجود
نداشته باشد
تا باعث بحث
ومناقشه واقع
نشود وازطرف
مدعيان
ومخالفان بنی
اميه مورد
استفاده
قرارنگيرد.
توان گفت که
درحين جمع آوری
قرآن
تغييراتی به
نفع دسته ی
طرفداربنی
اميه درمتن
"کلام خدا"
داده شد." (68)
روايت
رسمی قرآن به
آسانی مورد
قبول عامه ی
مسلمانان
قرارنگرفت.
سالها طول
کشيد که خلفای
پس ازعثمان
وحکام محلی
آنان
توانستند همه
ی نسخه های
قديمی قرآن را
ازگردش خارج
سازند وتنها
متن عثمان را
برای مراجعه ی
فرق مختلف
اسلامی باقی
گذارند.
رفتارعثمان
درثروت
اندوزی
وانتصاب
خويشاوندان
درجه يک خود
به حکومت
ولايات
نارضايتی عمومی
را دامن زد.
مردم بارها
ازبيداد عمال
عثمان شکايت
کردند واو
آنچنان که
بايد به شکايت
مردم ترتيب
اثرنداد.
سرانجام
گروهی ازمردم
کوفه ومصربه
مدينه رفتند و
عزل اورا
خواستارشدند.
عثمان
نپذيرفت.
شورشی عمومی
درگرفت.
شورشيان به
مدت چهل روز
عثمان را درخانه
اش محاصره
کرده
وسرانجام
اورا درسال 35 هجری،
درحالی که به
تلاوت قرآن
مشغول بود، به
قتل رسانيدند.
پس
ازقتل عثمان
عده ای
ازياران محمد
به اصرارازعلی
خواستند که
عهده
دارکارمسلمانان
شود. او ابتدا
ازاين
کارسرباززد،
ليکن سرانجام
جانشينی عثمان
را پذيرفت. (69) دراين
زمان، مکّه ومدينه
اهميت خودرا
به عنوان
مراکزامپراطوری
اسلامی ازدست
داده وشهرهای
ديگری مانند
کوفه، بصره
ودمشق بعنوان
مراکزمهم
اسلامی قد علم
کرده بودند.
ديری نپاييد
که علی
مرکزخلافت
خود را ازمدينه
به کوفه منتقل
کرد.
علی
پس ازرسيدن به
خلافت قاتلين
عثمان را مجازات
نکرد وبه آنان
فرصت داد تا
فرارکنند.
همين امرباعث
شد که
مخالفينش
اورا مسئول
قتل عثمان
قلمداد کنند.
او نسبت به
اجرای بی چون
وچرای احکام
قرآن، سنت های
محمد وحدود
اسلامی چنان
سخت گيربود که
هرگونه شکّی
را دررابطه با
جزم های دينی کفرمی
شمرد: "شک را
شک نامند چون
بی شباهت به حقيقت
نيست. ايمان
راسخ
دوستداران
الله چراغ راه
آنان است وراه
روش آنان را
به صراط
مستقيم هدايت
می کند.
درحالی که
دشمنان خدا شک
می کنند
ودرتاريکی شک
به گمراهی می
افتند." (70) سخت
گيری اسلامی
علی وشدت عمل
او نسبت به
هرنوع اصلاح
طلبی دردين
(چه رسد به
دگرانديشی)
حتی بسياری
ازهوادارانش
ازاطراف او
پراکنده کرد. دکترزرين
کوب دررابطه
با اين جنبه
ازشخصيت علی
می نويسد:
"ازدقت
واحتياطی که
دررعايت حق
ودين داشت
طاعنان وی را
محدود می خواندند."
(71)
طلحه
وزبيرکه
زمانی
ازنزديکترين
ياران علی بودند
ازاو بريدند
وضمن ائتلاف
با عايشه زن محبوب
محمد، به
بهانه ی
خونخواهی
عثمان، عليه او
بپای خاستند
وبزود ی بصره
را
تسخيرکردند. علي
ارتش
نيرومندی را
عليه شورشپان
بصره گسيل
داشت. درنبردی
که نزديکی بصره
رخ داد، عايشه
که زنی قابلی
بود ازفرازشتری
جنگ را
فرماندهی کرد
وازاين لحاظ
است که اين
جنگ به جنگ
شتر(جــَمـَل)
مشهوراست. جنگ
جَمَل نخستين
جنگی است که
طی آن
مسلمانان
درنبردی
مسلحانه بجان
يکديگرمی
افتند وخليفه
ی مسلمين ارتش
خود را عليه
ارتش ديگری
ازمسلمانان
بسيج می کند.
سپاهيان علی
پس از
کشتاروحشيانه
ی مخالفين
توانستند
وارد بصره
شوند (آخرپاييزسال
36 هجری قمری)
دراين جنگ
طلحه وزبيرکشته
شدند وعايشه
به اسارت
درآمد که با
وساطت محمد بن
ابوبکر(سردارجنگی
وفرزند
خوانده علی)
آزاد شد.
پس از
پيروزی
درجنگ، علی که
با توجه به
زمينه ی
مردسالارانه
ی خود وجامعه
ی خويش نمی
توانست،
بپذيريد که يک
زن ـ حتی
اگرزن محبوب
ولی نعمت اش محمد هم
باشد ـ با او
به نبرد بپردازد.
ازاين لحاظ
بود که علی
فرماندهی
عايشه را در
جنگ جمل ضمن
تحقيرهمه ی زنان
به ريشخند
گرفت. به خطبه
ی ذيل که علی
پس ازجنگ
شــُـتــُر
(جمل) ايراد
کرده است توجه
فرماييد:
"ای
مردم! زنان
درايمان
ناقص، درارث
ناقص ودرعقل
نيزناقص اند.
نقص درايمان
پرهيزآنان
ازنمازوروزه
درايام
قاعدگی ناشی
می شود. ناقص
العقل بودن
آنان بدان علت
است که شهادت
دو زن معادل
شهادت يک مرد
محسوب می شود(اشاره
به آيه ازسوره
ی که اعلام می
دارد: ) ازجنبه
ی نقص آنان
درارث همين بس
که سهم زن
ازارث نصف سهم
مرد است. پس
بترسيد
ازشرارت زنان.
بنابراين حتی
دربرابرزنانی
که باصطلاح
خوبند نيزمواظب
خودتان باشيد.
حتی
درامورخيرنيزاززنان
اطاعت نکنيد
تا شما را به
بلانيفکنند."
(72)
پس
ازپيروزی
درجنگ جمل،
علی برعراق
مسلط شد، ليکن
سوريه دردست
معاويه بود.
علی اورا
معزول ساخت
ولی معاويه
زيربارعزل
نرفت وبه
بهانه ی خون
خواهی عثمان
با علی به
دشمنی برخاست.
درسال 37 هجری
قمری درمحل
بنام صفين
(بين عراق
وسوريه
برساحل فرات)
لشکريان علی ومعاويه
دربرابرهم
قرارگرفتند.
اين جنگ صد وده
روز بطول
انجاميد.
درابتدا
پيروزی با
لشکريان علی
بود، ليکن
معاويه
بخاطرنجات
خود ازشکست
نهايی،
بصلاحديد
عمروبن عاص به
لشکريان خود
دستورداد
قران ها را
برسرنيزه
کنند وخواستارحکميت
"کلام الله"
شوند. علی
نبرد را متوقف
ساخت وبا
مذاکره
موافقت کرد.
درجريان
حکميت نماينده
ی علی
(ابوموسی
اشعری) وی را
ازخلافت عزل
کرد، درحالی
که نماينده ی
معاويه
(عمروبن عاص)
اورا به خلافت
منصوب نمود.
پس
ازحـَکـَميت،
علی به کوفه
برگشت. تعداد
زيادی ازياران
اوازوی
بريدند وبا
عنوان کردن
"لاحکم
الالله"
(حکميت تنها
ازآن خداست)،
عليه هم علی
وهم معاويه
قيام کردند.
آنا می گفتند
حکم خدا با
پيروزی علی
برمعاويه
قبلاً
صادرشده است. مذاکره
با دشمن پس
ازپيروزی
آنچنانی نوعی
بدعت گذاری
ومخالفت با
حکم خدا
ازجانب علی بوده
است. ناراضيان
که به خوارج
(قيام
کنندگان) مشهورشدند
وتعدادشان به
دوازده
هزارنفرمی رسيد،
درمنطقه بنام
نهروان (واقع
دردوازه ميلی
بغداد) اردو
زدند ويک
سپاهی عادی
وساده را بنام
عبدالله بن
وهب به خلافت
برگزيدند. (73)
علی ازآنان
دعوت کرد که
ازراه رفته
بازگردند
ودوباره به وی
بپوندند.
خوارج درپاسخ
گفتند "تو با
قبول حکميت
بدعت گذاشتی؛
حال اگربدعت گذاربودن
خودت را
بپذيری وتوبه
کنی، ما دررابطه
با پيوستن به
تو فکرمی کنيم
وتصميم می گيريم."
(74) با دريافت
اين پاسخ، علی
ترجيح داد که
لشکرکشی به
سوريه وجنگ با
معاويه را به
عقب بيندازد
وحساب خود را
خوارج تصفيه
کند.
خوارج که
برخی آنان را
آنارشيست های
دينی خطاب
کرده اند
گروهی بودند
شديداً متعصب
که هرحکومتی
جزحکومت الله
را مردود می
شمردند. آنان
معتقد بودند
که نژاد
وقوميت نبايد
درامرخلافت
دخالت داشته
باشد و خليفه
بايد با انتخاب
آزاد
مسلمانان (اعم
ازعرب
وغيرعرب)
تعيين شود.
چنانچه خليفه
درمسيراسلام
پيش نرود، مردم
حق دارند اورا
ازمنصب خلافت
معزول سازند. (75)
علی
درجنگ نهروان
(صفرسال 38 هجری
قمری) خوارج را
به شدت سرکوب
کرد. او همه را
ازدم تيغ
گذرانيد. تنها
نه
نفرتوانستند
ازمعرکه جان
سالم بدربرند.
با وجود اين
خوارج (که
ازآنان با
عناوين
مـُحَکمه،
حَرّوريه
وشراة نيزياد
می شود) به
عنوان يک فرقه
ی سياسی ـ
مذهبی درسرتاسرقلمرو
اسلامی
پراکنده شدند.
آنان طی ساليان
دراز
با همه ی
خلفا (اعم
ازاموی وعباسی)
به مخالف
برخاستند.
علی
درسال 21 (وبنا
به روايتی 17)
رمضان سال
چهلم هجری
قمری (24 ژانويه
ی سال 661 ميلادی)
درکوفه به ضرب
شميشيريکی ازخوارج
بنام
عبدالرحمن بن
ملجم مرادی
زخمی شد وپس
ازدوروزفوت
کرد. مشهوراست
که ابن ملجم پس
ازفرود آوردن
شمشيربرفرق
علی فرياد زد:
"به حقيقت
رسيدم" وعلی
گفت: "به خدای
کعبه
پيروزشدم."
اگرچه
دوران
چهارساله ی
خلافت علی
دوران جنگ داخلی
بين مسلمانان
است، ليکن اين
باعث نشد که
علی سرکوب
خارجی را به
دست فراموشی
بسپارد. دست
اندازی به
سرزمين های
متمدن همسايه
که اززمان
ابوبکرشروع
شده بود
درزمان علی
نيز با شدّت
وحدّت ادامه
يافت. (76)
شيوه ی
برخورد علی را
با
دگرانديشان
را می توان
بخوبی ازنامه
ای که وی به
زياد بن ابيه،
حاکم جبــّار
وبی اندازه
فاسد خود
درآذربايجان،
نوشته است
دريافت:
"پس
ازحمد خدا
ونعت رسول
مقدس او بدان
وآکاه باش که
دهقانان تحت
حکومت تو
ازشفاوت، بد
دلی وکبرونخوت
تو شکايت کرده
اند. آنها
شکايت کرده
اند که آنان
را پست، وزبون
وخوارمی
انگاری وآنان
را تحقيرمی
کنی. من دراين
باره
بسيارانديشيدم
وبه اين نتيجه
رسيدم که آنان
ازکافرانند
وسزاواررفتاری
بهترازاين
نيستند. با
آنان همچنين
بنايد شقاوت
بارانه وخشن
رفتارکرد.
آنان زيردست
مايند وبا ما
قرارداد بسته
اند وما مجبوريم
شرايط اين
قراردادها را
مراعات کنيم.
بنابراين بين
سنگدلی
ومهربانی با
آنان رفتارکن.
هميشه با
دستهای نرم
ولی نيرومند
حکومت کن. بدانسان
که بصورت فردی
سزاوارآنند
با آنان رفتارکن.
گاهی با آنان
مهربان باش
وزمانی سختگيری
را پيشه کن.
احترام را با
تحقيردرآميز"
(77)
کوتاه
سخن آنکه علی،
عليرغم ويژگی
های فردی اش
درامرسياست،
درکليت،
دررابطه با
سرکوب دگرانديشان،
ادامه دهنده ی
راه محمد
وديگرخلفای
راشدين بود.
اين بود
کارنامه ی
خلفای راشدين
دررابطه برخوردشان
با دگرانديشی
ودگرانديشان.
جای بسی شگفتی
است که استاد
گرانمايه
دکترشجاع
الدين شفا
درکتاب خود
بنام "پس
ازهزاروچهارصد
سال" آنجا که
ازفهرست ننگين
جنايت
وتزويرخلفای
اسلامی سخن می
گويد خلفای
راشدين را به
نوعی مستثنی
می کند: "حقاً نبايد
برای خلفای
چهارگانه ی
اول ـ حتی
خليفه ی بحث
انگيزسوم ـ
جای زيادی
دراين فهرست
جنايت
وتزويرمنظورداشت."
(78) برعکس
نظردکترشفا،
يک نگاه ساده
به کارنامه ی
خلفای راشدين
نشان می دهد
که جنايت
وتزويرخلفای
اسلامی بعدی
ريشه
درعملکرد
محمد
وچهارخليفه ی
نخستنين دارد.
غارتگری
اسلامی که
اززمان محمد
شروع شد،
دردوران
خلفای راشدين
به تسلط
جابرانه ی مسلمانان
برسرزمين های
متمدن نزديک
ودورانجاميد
ودردوره های
بعد نيزادامه
يافت. درجريان
اين لشکرکشی
ها نه تنها
جان ومال
وناموس غيرمسلمانان
ودگرانديشان
به تاراج رفت،
بلکه فرهنگ
ديگرجوامع را
دچارانحطاط
ومسخ وحشتناک
کرد. ابن وراق
دررابطه با
پيروزی
لشکريان
اسلام برديگرجوامع
بدرستی
اظهارنظرکرده
است که " اسلام
باوردارد که
نيروی عقل
وخرد به
تنهايی برای
درک حقيقت
کافی نيست
وبدون کمک
گرفتن ازحقايق
برترالهامات
الهی نمی
تواند بجايی
برسد. بدين
ترتيب پيروزی
های اسلام را
می توان يک مصيبت
بنيان سوز، نه
تنها برای
تمام مسلمانان،
بلکه برای
تمام بشريت
دانست." (79)
متاسفانه
نه سه خليفه
نخستين ونه
علی، هيچکدام
ازخود سنت
تساهل، گذشت
ومدارای
مذهبی وبحث
ومجادله
باغيرمسلمانان
ودگرانديشان
بجای
نگذاشتند.
بجای اين
کارهمه آنها ـ
مانند محمد ـ
شيوه ی
تروروسرکوب
آشکارووحشيانه
ی دگرانديشان را
درپيش گرفتند.
دنباله ی اين
سياست خشونت،
ترور وسرکوب
را امروز هم
دررفتارکوردلان
سنی مذهب
(اخوان
المسلمين،
طالبان وغيره)
وهم همپالکی
های شيعی مذهب
شان (حزب
الله، خمينی
گرايان
ونظايرشان)
آشکارا
مشاهده می
کنيم.
استوار
غلام دانايی
1ـ
تاريخ طبری
ترجمه ی
ابوالقاسم
پاينده، جلد چهارم
صفحه ی 1329.
2ـ
ايضاً، صفحات
1344-1343.
3ـ
دکترعبدالحسين
زرين کوب،
تاريخ ايران
بعدازاسلام،
مؤسسه ی
انتشارات
اميرکبير،
تهران 1363،
صفحهی 266.
4ـ
طبری (منبع
شماره 1، صفحه
ی 1348
5ـ
ايضاً، 1330.
6ـ
ايضاً، ص 1369.
7ـ
به نقل ازکتاب
مجهول المؤلف
مجمل
التواريخ والقصص
تاليف سال 520
هجری قمری به
تصحيح ملک الشعرای
بهار(به همت
محمد رمضانی)،
صفحه 265.
8ـ ابواسحق
ابرهيم بن
منصورابن خلف
النيسابوری
(درقرن پنجم
هجری)، قصص
الانبياء ،
بنگاه ترجمه
ونشرکتاب ،
تهران 1359، ص، 455.
9ـ
طبری، ج 4، ص 1337.
10ـ
همانجا، ص 1373
11ـ
ايضاً، ص 1380
12ـ
مجمل
التواريخ
(منبع شماره ی
7)، ص 265.
14ـ خوند
مير، حبيب
السير، جلد
اول، تهران،
صفحه ی 163.
15ـ
شجاع الدين
شفا،
بعدازهزاروچهارصد
سال، جلد اول،
نشرفرزاد،
سال 2003 مسيحی.
دراين کتاب
دکترشجاع
الدين شف،ا طی
صفحات 210 تا 214،
ازمسيلمه سخن
گفته ومنابع
دست اول ودست
دوم فراوانی
درباره زندگی
وسرانجام او به
دست داده است.
16ـ
طبری، ج 4، ص 1415.
17ـ
همانجا.
18ـ
ايضاً، ص 1431.
19ـ
ايضاً 1419
20ـ
ايضاً، ص 1421.
21ـ
ايضاً، ص 1492.
22ـ
ايضاً، ص 1443.
23ـ
ايضاً، ص 1401.
24ـ
شفا، ص 214 (همان
منبع شماره 15).
25ـ
تجارب السلف ص
19 و20 به نقل از
شفا، ص 213.
26ـ
تجارب السلف ص
19.
27ـ
رجوع شود به
فرهنگ معين،
جلد 5، ص 734.
28ـ
طبری، ج 4، ص 1393.
29ـ
مجمل
التواريخ
(منبع شماره ی
7)، صفحات 265 و 266
30ـ
محمد بن
عمرواقدی،
مغازی، تاريخ
جنگ های پيامبر(ص)،
ترجمه ی
دکترمحمود
مهدوی
دامغانی، مرکزنشردانشگاهی،
جلد دوم،
تهران 1362، صفحه
ی
428.
31ـ
طبری، جلد 4،
صفحات 1394-1393.
32ـ
همان منبع، ص 1392.
33ـ
همانجا، ص 1451.
34ـ
ايضاً، صفحه 1478.
35ـ
ايضاً، صفحات
4-1493.
36ـ
ايضاً، صفحات
15-1514.
37ـ
ايضاً، صفحات
8-1407.
38ـ
ايضاً، صفحات
9-1402.
39ـ
زرين کوب، ص 273.
40ـ
طبری، ج 4، ص 1394.
41.
همانجا ، ص 1405.
42ـ تاريخ
طبری ترجمه ی
ابوالقاسم
پاينده،جلد
پنجم، چاپ دوم
، شرکت
اساطير،
تهران، 1362 صفحه
ی 2046.
43ـ
طبری، ج 4
صفحات 1566-1565.
44ـ
همانجا،ص 1575.
45ـ
طبری، جلد
پنجم، ص 2043.
دررابطه نگاه
کنيد به:
Muir Sir Williams, The
Caliphate, p. 198.
46ـ
نگاه کنيد به
ابن سعد،
طبقات
الکبير، جلد سوم.
47ـ
طبری 5، 2063.
48ـ
نگاه کنيد به
کامل
التواريخ ابن
اثير، جلد سوم،
ص 19 وحبيب
السير،
تهران، چاپ
خيام، جلد دوم.
49ـ
طبری، جلد
پنجم، ص 2039.
50ـ
ايضاً، ص 2040.
51ـ
علی
ميرفطروس،
پنداريک نقد
ونقد يک
پندار،
انتشارات
فرهنگ
وآزادی، چاپ
اول آلمان
غربی ،1986 ص 19 به
نقل ازنهج
الفصاحه، ص 84
مقدمه ی
ابوالقاسم
پاينده ص 278.
52ـ
همان منبع
بالابه نقل از
الاغانی، جلد
7، ص 312.
53ـ
طبری، ج 4، ص 1396.
54ـ
ميرفطروس،
همان منبع
شماره 51 صفحه ی
25، به نقل
ازبستان
العارفين به
نقل ازنهج
الفصاحه، ص 82 مقدمه
ی مترجم.
55ـ
قصص الانبياء
، ص 457 و:
P.K. Hiti, History of
Arabs,
57ـ به
نقل ازمنبع
ذيل:
Afzalur Rahaman, Encyclopaedia
of Seerah, Vol. III, Seerah
Foundation, London, April 1988, p. 250.
58ـ همان
منبع بالا،
صفحه ی 251.
59ـ رجوع
شود به
عبداللطيف
بغدادی،
الافادة والاعتبار،
چاپ هدايت (با
ترجمه ی
لاتينی)، اکسفورد،
1800 صفحه، ص 114.
همچنين نگاه
کنيد به تاريخ
علوم عقلی
درتمدن
اسلامی، ص 33 به
نقل
ازميرفطروس،
پنداريک نقد،
ص 24.
60ـ شجاع
الدين شفا
(منیع شماره ی 15)
ص 450، به
نقل ازابن
خلدون،
مقدمه، چاپ قاهره،
ص 285.
61ـ منبع
بالا، ص 450 به
نقل ازحاجی
خليفه، کشف
الظنون، چاپ
اسلامبول،
جلد 1 صفحه ی 33.
62ـ آيه 59
سوره ی
الانعام (سوره
ی ششم قرآن) می
خوانيم
"اوکليد همه
اسراررا
دراختيار
دارد وجزاوهيچ
کس ازآن ها
آگاه نيست. او
ازتمام
چپزهايی که
درخشکی
ودرياست آگاه است.
اودررابطه
باهربرگی که
به زمين می
افتد دانايی
دارد
وهمينطورهردانه
ای که دردل
تيره ی زمين
نهفته است
وهيج تری
وخشکی نيست که
درکتاب روشن
او ثبت نشده
باشد." به
عبارت ساده
ترمحمد اين
پيام را به
عامه
مسلمانان می
دهد که همه
چيزدرخدای من
(وبه نيابت
ازاو درمن) ودرقرآن
من تمام شده
است وشما می
توانيد ازسفيدی
گچ تا سياهی
ذغال را
درقرآن
بيابيد وبا
وجود قرآن به
هيچ کتابی
نيازنداريد.
63ـ کشف
الظنون، چاپ
اسلامبول،
جلد 1 ص 33 نقل شده
درشفا،
بعدازهزاروچهارصدسال،
صفحات 446 و447.
همچنين
درميرفطروس
پنداريک نقد،
صفحات 23 و24 به
نقل ازتاريخ
تمدن اسلام،
جلد 3، ص 434.
64ـ
عبدالحسين
زرين کوب
(منبع شماره 3)،
ص 341.
65ـ افضل
الرحمان (منبع
شماره ی 57)، ص 253.
66ـ رجوع
شود به فرهنگ
دهخدا،
زيرکلمه ی
عثمان بن
عفـــّان.
67ـ افضل
الرحمان، ص 252.
68ـ ايليا
پاولويچ
پطروشفسکی،
اسلام
درايران، ترجمه
ی کريم کشاورز، ص 115.
69ـ طبری ج
6، صفحه ی 2327.
70ـ
برگرفته از
خطبه ی سی
ونهم ترجمه ی
انگليسی نهج
البلاغه:
Nahjul Balagha
(
71ـ
عبدالحسين
زرين کوب
(منبع شماره 3)،
ص 347.
72ـ نهج
البلاغه (منبع
شماره 70)، خطبه
ی هفتاد ونهم.
73ـ پطروشفسکی،
اسلام
درايران،
ترجمه ی کريم
کشاورز، ص 53.
74ـ نهج
البلاغه (منبع
شماره 70)، خطبه
ی شماره سی
وشش درباره خوارج
نهروان.
75ـ برای
آگاهی
بيشتردرباره
ی خوارج رجوع
فرماييد به:
McDonald, Development of Moslem Theology,
Jurisprudence and Constitutional Theory,
76ـ
ميرفطروس ضمن
تحقيقات خود
شمه ای ازسرکوب
ها وکشتارهای
بی رحمانه ی
ايرانيان راتوسط
عــُمّال
وسپاهيان علی
نشان داده
است. رک علی
ميرفطروس،
ملاحظاتی
درتاريخ
ايران، اسلام
و"اسلام
راستين"،
انتشارات
فرهنگ، آلمان،
چاپ اول 1988،
صفحات 78 و79.
78ـ
رجوع شود به
شفا (منبع
شماره ی 15) ص 493.
79ـ
ابن وراق، چرا
مسلمان
نيستم، ترجمه ی
دکترمسعود
انصاری، صفحه
ی 468.