شعور
فطری
من اميد بيست
وسه ساله
ازتهران هستم.
نامه ی فرشته
ی 12 ساله را
خواندم.
امادررابطه
با حداقل دانش
شخصی افراد که
بايد داشته
باشند تا با
شما حرف بزنند
دانشجوی سال
آخرمکانيک
هستم. 22 تا دفترشعردارم
که آخری فلسفه
است. راجع به
کسانی که
فلسفه می
خوانند بايد
بگويم که راجع
به
شوپنهاورنقد
نوشته ام ولی
نظرم کاملاً
مثل فرشته
است. شما بايد
بدانيد که
شعورربطی به
داده های
بيرونی ندارد.
البته شعوری
که ما صحبتش
را می کنيم
شعور فطری که
دررابطه با خداشناسی
است. حداقل می
توانم بگويم
که دراين رابطه
شما بی
شعورهستيد.
پاسخ:
دوست
گرامی با درود
واميد پی گيری
وپی جويی علمی
،هنری
وخردورزانه ی
سرکاروابرازسپاس
ازتدقيق
وتامل درسايت
ما، به شما
تبريک می گويم
که 22 دفترشعرداری
واشعارفلسفی
می سرايی.
آرزو دارم
روزی برسد که
ازتو به عنوان
کولرسيوس قرن
بيستم ويکم
ياد کنند ـ
فيلسوفی که
درکتاب "درباره
ی ماهيت
اشياء"
نظريات علمی
وفلسفی را به
زبان شعر بيان
داشت.
خوشحالم
که دامن همت
به کمرزده ای
وبرآرتورشوپنهاور
(1788 تا 1860) نقد
نوشته ای.
نفرمودی
کداميک ازکتابهای
اورا به نقد
کشيده ای:
"جهان به مثابه
ی
اراده
وپندار" يا
"مسايل
دوگانه ی اخلاقيات"؟
شرايط اسف بار
دوران
ماازجمله
فزونی فاصله ی
بين ثروت
وفقر، زوال
بازگشت
ناپذيرمحيط
زيست، جنگ
وستيزوقفه
ناپذير وبی
پناهی همه جانبه
ی انسان
درپايان جنگ
سرد، گرايش به
فلسفه ی بد
بينانه ی
شوپنهاوررا
دردنيا دامن زده
است. ازاين
لحاظ نقد
فلسفه ی
شوپنهاورکاری
است کارستان
وارزشمند.
ورشکستگی
نظام سرمايه
داری وسقوط
نظام های تمام
گرای
سوسياليسم
دولتی در
شوروی
واقمار، عشق
به بودا
ووداهای هندی وستايش
ازرنج طلبی
بودا گونه را
که شوپنهاورازآن
طرفداری می
کرد فزونی
داده است.
دردوران
ما نيز کم
نيستند
افرادی، که
بجای تکيه برانسان
وتوانمندی
های اوغرب
وشرق را
درتقابل قرارمی
دهند ومانند
شوپنهاورفرياد
برمی آوردند
که به سوی شرق
بازگرديم که
تمام دستاوردهای
غرب به سرچشمه
های لايزال
شرق بازمی
گردد.
درعصريتيم
وپرازافراط
وتفريطی که ما
بسرمی بريم،
ضد قهرمانان
جای قهرمانان
تاريخ را می گيرند
وانديشه های
ماليخوليائی،
بدنينانه وبازدارنده
بجای
افکارروشنگرانه
می نشينند. دراين
شرايط بحران
زاست که کوته
بينان وبی مايه
گان لحظه را
بجای
جاودانگی
تاريخ قرارمی
دهند وبا
شوپنهاورهم
صدا شوند که
اراده ی کوروبی
منطق
جوهرجهان را
تشکيل می دهد
و نيکی وخوشی
درزندگی آدمی
وجود ندارد.
روزگاربا
تيرگی وتباهی
عجين است
واميد، گرمی
وصفا همواره
دردوزخ زندگی
می سوزند
وخاکسترمی
شوند.. اراده ی
حاکم برجهان
هرنوع
قانونمندی
درطبيعت
واجتماع بشری
را مردود می
شمارد وشناخت
علمی جهان را
ناممکن می
سازد. تحول
وپيشرفت
درتاريخ
بشرمعنی
ندارد.
اميدوارم که
سرکارافق های
روشن فردا را
ببينيد
ودرنقد خود
همگان را به
مشاهده ی جنبه
های مثبت
وسازنده ی
زندگی فرا
بخوانيد.
درمورد
شعوريا آگاهی
بايد عرض کنم
ازنظرمن شعورعاليترين
شکل بازتاب
واقعيت عينی
درذهن بشراست.
شعوربه معنای
فلسفی خود
تنها مختص بشرودرواقع
ذاتی اوست.
شعوربرآيند
روند های ذهنی
است که بشکل
فعالی دردرک
انسان ازجهان
عينی و وجود
شخصی مشارکت
می جويد.
سرچشمه ی شعوربه
کارآدمی
وفعاليت
مشترک وی
درتوليد بازمی
گردد وبا
ظهورزبان که
خود به قدمت
شعورآدمی است
ارتباط پيدا
می کند. زبان
خود نقش بسيارمهمی
درتحول
شعورآدمی
وشکل گيری
انديشه ی مجرد
ومنطقی وی
ايفا کرده
است. من با
کسانی هم عقيده
ام که ضمن
بررسی تاريخی
وانسان
شناسانه ی خود
به اين نتيجه
رسيده اند که
انسان تنها
درجريان
توليد ورابطه
ی اجتماعی اش
با ديگرانسان
هاست که
شعوروآگاهی
پيدا می کند،
به خواص اشياء
ورابطه ی خود
با محيط
پی می برد
وطبيعت را با
توجه به
نيازمنديهای
خويش دراختيارمی
گيرد.
بنابراين
شعورمحصول
تحولات اجتماعی
است وخارج
ازآن وجود
خارجی ندارد.
کسی که فاقد
هرگونه حسی
است فاقد
انديشه
وشعوراست
وحواس آدمی
دررابطه با
واقعيت های
خارجی است که
معنا پيدا می
کند.
با توجه
به آنچه گذشت،
ازنظراينجانب
شعوردررابطه
مستقيم
وتنگاتنگ با
داده های
بيرونی است
وسخن گفتن
از"شعور
فطری" که شما
آنرا "با خداشناسی"
مرتبط می
دانيد يک توهم
است که با هيچ
دليل علمی
ومنطقی به
اثبات نمی
رسد. چنين شعوری
فقط درحوزه ی
دين وايمان می
تواند مطرح
باشد نه
درحوزه ی علم
ودانايی. من
شخصاً ترجيح
می دهم بی
شعورباشم تا حامل
يک شعورتعبدی
وتوهمی.
با تقديم
احترام