اجتهاد
وتقليد
با
درود بی کران
افراد
مذهبی همواره
درتوجيه اصل
تقليد ازمجتهدين
اين رابطه را
به رابطه ی
ميان بيمار
وطبيب تشبيه
می کنند
واستدلال شان
اين است که
همان گونه که
يک بيمار نمی
تواند تمام
اطلاعات پزشکی
را بداند
وناگزيرازپزشک
مربوطه اطاعت
می کند، مردم
نيزبايداز
متخصصين دين
که همانا
مجتهدين
هستند تقليد کنند.
لذا
ازانديشمندان
باخ تقاضا
دارم پاسخ درخوری
درمواجهه با
اين استدلال
ارائه نمايند.
چنانچه پاسخ
را درسايت
کافرارائه
نموديد لطفأ
با ای ميل مرا
آگاه سازيد.
با
آرزوی تندرستی
وبهروزی
ل
ـ د
پاسخ:
دوست
بسيارگرامی ل
ـ د
افتخاردارم
که درودهای
گرم خود را
نثارت کنم ووجيزه
ی ذيل را که
دررابطه با
پرسش پرمغزت
تهيه کرده ام
تقديم حضورت
کنم. دستت را
صميمانه می
فشارم.
***
اجتهاد
ازجهد به معنی
کوشيدن می آيد
ومجتهد از
نظرفقه شيعه
کسی است که
تمام احکام
اسلام را با
ذکردليل
بداند وعلاوه
برآن از"حلم
(بردباری)
وعلم وعدالت"
برخوردار
باشد وصاحب
رساله يا
رسالاتی چند.
مقلد از قلد
به معنی بافتن
ومربوط ساختن
ريشه گرفته
است. رابطه ی
بين مجتهد و مقلد
تقليد ناميده
می شود.
براساس اين
رابطه وظيفه ی
مجتهد
نظردادن (صدور
فتوی) و وظيفه
ی مقلد کــُپی
برداری و اطاعت
بدون قيد و شرط
است.
برخلاف
تصور همگانی
مقوله ی
اجتهاد و تقليد
يک مقوله ی
اسلامی است و به
مذهب شيعه
اختصاص
ندارد، بلکه
شيعه به آن ويژگی
خاص خود را
داده است. اگر
با ديد وسيع
تری به مسئله
بنگريم اين
مقوله اساسأ،
به درجات
مختلف در همه
اديان و مرام
های تمام گرا
وجود دارد.
اربابان دين
وايدئولوژی
قبل ازهرچيز
به دنبال
مومنين
راستين هستند
که حتی حاضر باشند
بدون چون و چرا
جان خود را در راه
نهضت و رهبر در
طبق اخلاص
بگذارند.
مبنای
تقليد را
براحتی می
توان درتمام
گرائی اسلامی
يافت. قرآن
درسوره چهارم
آيه 59 صراحتأ
به مؤمنين
دستور می دهد
که يا ايها
الذين آمنو
اطيعواالله
واطيعواالرسول
واولی الامر
منکم (ای کسانی
که ايمان
آورده ايد از
خدا و پيامبر و
صاحبان امر
فرمانبرداری
کنيد). گرچه
دراين آيه
مفهوم اصطلاح
"اولی الامر"
مشخص نشده است
وازطرف
مفسرين مختلف
قرآن به فقيه،
عالم شرع، مفتی،
مجتهد،
فرمانده،
پادشاه، حاکم
اسلامی تعبير شده
است، منتهی
دراصل
فرمانبرداری،
پيروی، و در واقع
تقليد، هيچ
گونه شکی روا
نيست. در اسلام
قدرت مطلقه در
دست الله است
که به پيامبر وی
و پس از فوت
پيامبر به
خلفای مسلمين
و صاحبان امر
منتقل می شود
و احکام آنان
بدون چون و چرا
بايد اطاعت
شود.
درجريان
شکل دهی به
فقه اسلامی،
روحانيون اهل
سنت مسلمانان
را به دوگروه
اصلی مجتهدين
و مقلدين
تقسيم کردند.
مبنای
اقتصادی ـ
اجتماعی اين
تقسيم بندی
قوام و دوام
نظام ارباب و رعيتی
بود که درآن
ارباب نقش پدر
را داشت و برجان
و مال و ناموس
رعيت حاکم
بود. تقليد در واقع
مکمل روحانی
اين نظام
دنيوی بود که
اصل اطاعت را
به عنوان يک
فريضه ی دينی
و فرمان
آسمانی در اذهان
انسان های
فرودست (اعم
ازرعيت وخوش
نشين) می کاشت.
در سرتاسر جهان
اسلام
مجتهدين بزرگ
نه تنها
تاريخأ درخدمت
فئودال ها
بوده اند،
بلکه در بسياری
ازکشورها خود
بصورت
اربابان بزرگ
زمين دار
درآمدند.
درروند
انتقال اين
جوامع به نظام
سرمايه
داری،
بخش های
باصطلاح راديکال
مجتهدين با
نظام سياسی
موجود به
مبارزه
برخاستند و رنگ
ضد استعماری
وضد
امپرياليستی
به مبارزات
خود دادند، ليکن
آنان در واقع
بخاطر از دست
دادن منافع
خود که با
ادامه ی روابط
ارباب ـ رعيتی
تامين می شد
ماتم گرفته
بودند.
درنظام
فقهی اهل سنت
و جماعت،
مجتهدين به سه
گروه اصلی
تقسيم می شدند:
نخست مجتهدين
دست اول بودند
که از ياران
پيامبر،
حواريان
ايشان،
امامان اهل سنت
وبنيان
گذاران مذاهب
چهارگانه ی
اهل سنت تشکيل
می شدند. تنها
اين گروه
ازمجتهدين
بودند که می
توانستند
درمورد مسائل
اساسی و اصولی
فقهی اظهار نظر
کنند و فتوی
صادرکنند.
فتاوی اين
دسته
ازمجتهدين بدون
چون و چرا
لازم الاجرا
بودند. دوم
مجتهدين دست
دوم بودند که
ازشاگردان
وپيروان ائمه
ی اهل سنت
وبنيان
گذاران مذاهب
تشکيل می شدند
وفقط می
توانستند
درمورد فروع
دين وامورجزئی
وخصوصی فقهی
فتوی دهند.
سوم مجتهدين
دست سوم بودند
که ازهيچ نقش
مستقلی
درتدوين وتفسير
مسائل فقهی
برخوردار
نبودند. اينان
فقط درموارد
ويژه وتنها
برمبنای
عقايد مجتهدين
گروه های اول
ودوم و با نقل
اين عقايد می
توانستند
درحوزه محدوی
اظهار
نظرکنند. ازآنجا که
مجتهدين گروه
اول و دوم
ديگر وجود
ندارند و مجتهدين
گروه سوم بدون
وجود آنان
کارمؤثری نمی
توانند انجام
دهند، ازنظر
سنيان باب
اجتهاد بسته
شده ا ست.
درحال
حاضر در بين
مسلمانان سنی
مذهب نه مجتهد
وجود دارد ونه
مقلد. يک مسلمان
سنی مذهب
بايستی با
توجه به منابع
چهارگانه ی
ذيل مسائل
فقهی خود را
حل وفصل کند:
1ـ
قرآن
که کلام
خداست که برخی
برآنند که
ازجانب خدا
خلق شده وبرخی
معتقدند که
قرآن قديم است
ومثل خود خدا
همواره وجود
داشته است.
قرآن برتر از زمان
و مکان و حاوی
تمام احکام و دستورات
دينی است که
در هر زمان و مکانی
مورد نياز انسان
هاست. با توجه
به اينکه درک
آيات آسمانی
برای انسان
های خاکی آسان
نيست، تفسير
قرآن يک منبع
تکميلی فقهی
است که فقط می
تواند توسط علمای
دين صورت
پذيرد.
2ـ
سنت وحد يث که
عبارت است
ازاعمال
ورفتاری که
پيامبردرزندگی
خود انجام
داده است
وسخنان
ودستوراتی که ازاو
نقل شده است.
البته سنت
دردرجه دوم
بعداز قرآن
قراردارد
وچنانچه
اختلافی بين
قرآن وحديث
پيش بيايد
قرآن ملاک عمل
است نه حديث.
با وجوداين
دربسياری از
موارد (مانند
سنگسار که درباره آن
دراين سايت
نوشته شده است)
درپياده کردن
فقه اسلامی
سنت بر قرآن
پيشی گرفته
است.
3ـ
اجماع و آن
عبارت است
ازاتفاق آرا
دربين همه ی
مجتهدين
وعلمای
روحانی
درمورد يک
مسئله ی مشخص
فقهی.
4ـ
قياس که
دردرجه چهارم
اعتبار قرار دارد
و می توان
ازآن بعنوان
نوعی استنتاج
محدود و مشروط
عقلی فرد
مسلمان از فقه
و اصول شريعت
اسلامی
تعبيرکرد. اين
اعمال تعقل شخصی
برمبنای شيوه
ی تمثيل يا
"نظيرجوئی"
درقرآن وسنت
قرار دارد.
ناگفته
نماند که
اتکاء به
منابع
چهارگانه ی فوق،
بجای تکيه
براجتهاد
وتقليد، يک
شبه حاصل نشد.
درطول تاريخ
تدوين فقه،
دوگروه اصلی
دربين فقهای
اهل سنت پديدارشدند:
1) اصحاب
الحديث که
برآن بودند که تنها
آنچه که
درقرآن وحديث
است معتبراست
وجائی برای
قياس
واستنتاج
عقلی نيست؛ 2)
اصحاب الرای
که کم وبيش
بشکل محدود
ومشروط نتيجه
گيری منطقی و تفکرشخصی
را جايز می
شمردند. ترتيب
بالا حاصل
برخورد
تاريخی
ومبارزه فکری
بين اين
دوگروه است.
شيعيان
نيز به شيوه ی
مشخص خود به
منابع چهارگانه
ی فقهی بالا
اعتقاد دارند.
درجريان
تدوين فقه
شيعه نيزدو
گروه اصلی قد
علم نمودند:
1ـ
شيعيان
اخباری که فقط
به قرآن وحديث
تکيه داشتند
وهرگونه
استنتاج عقلی
را دررابطه با
مسائل فقهی
قاطعانه رد می
کردند. اينان
درتاريخ شيعه
همواره دراقليت
بوده اند.
2ـ
شيعيان اصولی
که اززمان
جعفربن محمد
يا امام
جعفرصادق نضج
گرفتند و بر پيروی
از عقل و
استنتاج عقلی
درحل وفصل
مسائل فقهی
تاکيد داشتند.
دريک
نظرسطحی ممکن
است قضاوت شود
که ديدگاه
شيعيان اصولی
ديدگاهی است
مثبت و سازنده.
ليکن اين فقط
ظاهر قضيه است
وکمترکسی است
که به اندازه
ی بنيان گذار اين
نظريه،
جعفربن محمد،
به استنتاج
عقلی وخردگرائی
دربين
مسلمانان
ضربه زده
باشد. ازنظرشيعيان
اصولی عقل
بهيچوجه عقل
فردی نيست، بلکه
عقل امام يا
مجتهد است.
تنها و تنها
مجتهد است که
درصورت دارا
بودن شرايطی که
درابتدای اين
مقاله ذکر شده
می تواند و بايد
برای ديگران و
بجای ديگران
به استنتاج
عقلی بپردازد.
به عبارت ديگر
انبوه شيعيان
بايد عقل
خودرا بدست مجتهدين
بدهند و از آنان
کورکورانه
اطاعت و کپی
برداری (تقليد)
کنند. درفقه
شيعه برخلاف
فقه سنی باب
اجتهاد
بازاست
ومجتهدين می
توانند تا
زمان ظهورامام
غايب درمورد
اصول وفروع
دين
اظهارنظرکنند.
اجرای فتاوی
آنان
برمؤمنين
ومؤمنات فرض مسلم
است.
درتلاش
برای ادامه
سلطه ی روحانی
خويش، مجتهدين
شيعه تلاش
ورزيده اند که
دروازه ی
اجتهاد را
همواره باز
نگاه دارند.
مثلأ ازنظرفقه
شيعه تقليد
برمرده
جايزنيست و فرد
شيعه بايد سعی
کند پس از مرگ
مجتهد مورد
تقليد خويش
مجتهد ديگری
را به عنوان
مرجع تقليد
خويش انتخاب
کند. درتلاش
برای مسدود
کردن هرنوع استنتاج
عقلی شخصی،
فرد شيعی مذهب
اجازه ندارد
دريک زمان از
دو يا چند
مجتهد پيروی
کند.
گرچه
دربين
روحانيون
شيعه سلسله
مراتب دقيق ورسمی
مانند
واتيکان وجود
ندارد، ليکن
روحانيون
شيعی مذهب بنا
به درجه ی
احاطه شان
برمسائل فقهی
وشناسائی شان
ازطرف ديگر
روحانيون به
سلسله مراتب
ذيل تقسيم می
شوند:
1ـ
آيت الله
العظمی يا
مجتهد جامع
الشرايط که
درحوزه ی وسيعی
بعنوان يک
مرجع مسلم
شناخته می
شود.
2ـ
آيت الله که
به درجه ی
اجتهاد
رسيده، ليکن مرجعيت
او حوزه ی
محدود تری را
دربرمی گيرد.
3ـ
حجة الاسلام
که با قوانين
فقهی آشنائی
دارد وخود را
برای حصول به
درجه ی اجتهاد
آماده می کند
ولی هنوزبه
درجه اجتهاد
ومرجعيت نرسيده
است.
4ـ
ثقة الاسلام
که گرچه دوران
طلبگی را
گذرانيده
ومعمم شناخته
می شود ومی
تواند به منبر
رود و موعظه
کند ولی هنوز
راه درازی را
دررابطه با آشنائی
با قوانين فقه
جعفری درپيش
دارد.
اجتهاد
همواره به
صورت سنگری
برای حفظ
وتداوم قدرت
مادی ومعنوی
آخوندهای
طراز اول عمل
کرده است.
درطول تاريخ
پيوندی
تنگاتنگ بين
شاهان وحکام
ومجتهدين
وجود داشته
است. درزمان
صفويه همه ی
اموردولتی ـ
ازجمله اعلام جهاد
ـ قبلأ
ازتصويب
مجتهدين می
گذشته است.
شاه سلطان
حسين صفوی،
تحت تاثير
مجتهدين ازهرگونه
مقاومت عليه
مهاجمان
افغان سرباز زد.
نادرشاه
افشارسعی کرد
ازنفوذ
مجتهدين بکاهد
وبا برقراری
نوعی تعادل
بين سنيان
وشيعی مذهبان،
به نوعی دين
را ازسياست
جدا سازد، ليکن
دراين راه
توفيقی بدست
نياورد. کريم
خان گرچه به
سبب ماهيت
ايلی خود، بی
اعتنا به مذهب
بود، ولی با
توجه به قدرت
مجتهدين
مجبور بود حتی
لشکرکشی های
خود را با
فتاوی آنان
هماهنگ سازد.
درزمان
قاجاريه
مجتهدين
آنقدرقدرت
يافتند که نه
تنها درامور
دولتی بلکه
درمسائل خصوصی
پادشاه دخالت
می کردند. می
گويند
درماجرای تحريم
تنباکو، يکی
اززنان شاه
قليان ها را می
شکند وچون
پادشاه ازاو
می پرسد که چه
کسی تنباکو را
حرام
کرده؟ پاسخ
می دهد آنکه
من وتو را
برهم حلال
کرده است. رضا
شاه گرچه تلاش
کرد ازنفوذ
روحانيون
بکاهد، ليکن
به علت ماهيت
ديکتاتورمآبانه
رژيم خويش
قادرنشد که يک
جامعه ی عرفی
بوجود بياورد.
پسرش محمد
رضاشاه برای
ادامه ی حکومت
خود هم بنيادهای
دينی را تقويت
کرد وهم
مجتهدين طرفدارخويش
را تا جائی که
پس از کودتای 28
مرداد، آيت
الله بروجردی
به او نوشت
"بيا بيا که
بيضه ی اسلام
از تو تقويت
پذيرد." ظهور جمهوری
اسلامی را
علاوه
بردلايل ديگر
بايد دردين مداری
رژيم شاه
جستجو کرد.
ضمنأ
فراموش نکنيم
که مسئله ی
اجتهاد
وتقليد همواره
با مبارزه ای
بی امان،
واغلب ضد
انسانی، بين
مجتهدين برای
اثبات مرجعيت
خود همراه بوده
واغلب جنبه
های نيرومند
سياسی داشته
است. ما
دردوران خود
شاهد جنگ های
آشکار و نهان
برسرمرجعيت
بين خمينی،
خوئی، مرعشی،
شريعتمداری،
گلپايگانی،
طباطبائی
وديگران بوده
ايم. اين جنگ
ها، تا زمانی
که به بجا
افتادن يکی
ازجريانات
بينجامد،
باعث تفرقه و بجان
افتادن گروه
های مختلف
مردم
بخاطرقدرت ومنفعت
ازما بهتران
بوده است.
امروز
متاسفانه، با
استقرارنظام
جمهوری اسلامی،
کارجامعه ی
ما بجائی
رسيده است که
تمام سرنوشت
جامعه دردست
خدائی زنده
بنام ولی فقيه
متمرکزشده
است. قانون
اساسی جمهوری
اسلامی ولی
فقيه را
قيــّم جامعه
می داند. به
اين معنی که
افراد جامعه
دررابطه با
مسائل زندگی خود
هيچ تصميمی
نمی توانند
بگيرند وحتی
درمورد مسائل
روزمره شان
قيـــّم آنان
بايد برايشان
تصميم بگيرد.
کلمه ی
قيــّم،
درجوامع
مختلف ازجمله
ايران ،
همواره
درمورد وکيل
کودکان صغير و
يتيم وهمچنين
ديوانگان
وعقب
افتادگان
فکری بکاررفته
است. به اين
ترتيب که اين
افرادکه قادربه
تصميم گيری
درمورد مسائل
خويش نيستند،
بايد قيمی
داشته باشند
که اين قيم
قانونی شان
برايشان
تصميم مقتضی
را اتخاذ کند.
سردمداران
ولايت فقيه
بارها وبارها
اعلام کرده
اند که قيِم
امت مثل قيم
صغار(کودکان )
عمل می کند.
با
توجه به زمينه
های فقه
اسلامی،
ويژگی شيعی آن
ولفافه ی فکری
ـ مذهبی لازم
برای بقای
نظام جمهوری
اسلامی، جای
شگفتی نيست که
درايران
رابطه ی بين
مجتهد ومقلد
به رابطه ی بين
بيمار وپزشک
تشبيه می شود.
مستبدين دين
سالار، که خود
را شبان
وجامعه را رمه
تصور می کنند،
با اين تشبيه
بدترين وزشت
ترين دشنام ها
را نصيب فرد
فرد ما می
سازند. آنان
برای بقای
خويش و ادامه
ی چيرگی ضد
بشری شان همه
ی ما را بيمار
وتنها خود را
دکتر می
پندارند.
آقايان
فراموش می
کنند که رابطه
ی بين دکتر و بيمار
يک رابطه ی
صددرصد تخصصی
است که درحوزه
جسمی
وبخاطردرمان
يک بيماری خاص
بصورتی موقت
(تا بهبودی
بيمار) برقرار
می شود و جنبه
ی اختياری
دارد. درحالی
که تقليد جنبه
ی همگانی، دائمی
وهمه جائی
دارد و درآن
جای انتخاب
مقلد وجود
ندارد (او می
تواند مرجع
خود را انتخاب
کند ولی
ازتقليد کردن
ناگزيزاست).
تقليد نه دررابطه
با مسائل جسمی
بلکه درحوزه
تعقل انسانی نافذ
است
وهدف آن
کنترل انديشه
انسان و به
بند کشيدن قوه
تعقل و در واقع
فلج کردن
خردورزی آدمی
است. اين
کاربوسيله
کسانی صورت می
گيرد که خود
از عقل و علم
ودانش مدرن
بوئی نبرده
اند و مصداق
گفتارمعروف
الکساندرهرزن
متفکرروسی
قرن نوزدهم
هستند که گفت
"آقايان شما
پزشک نيستيد؛
شما سرتا پا
مرضيد."
متاسفانه
ازلحاظ
روانشناسی
ظرفيت تقليد
گری به درجات قوی
وضعيف تقريبأ
درهمه انسان
ها وجود دارد.
تقليد هويت
فردی را از
شخص باز می
ستاند، تفاوت
های فردی را
پنهان می
سازد. انسان
مقلد فردی است
با شخصيت
بسيار ضعيف.
او خودش نيست،
بلکه مثل
ديگران عمل می
کند، هميشه چشم
به دهان
بزرگترها
دوخته است،
اعتماد به نفس
ندارد و بدون
فرمانی از بالا
قادر به انجام
هيچ کاری
نيست. انسان
مقلد فاقد
قدرت سنجش و قضاوت
است. قضاوت او
قضاوتی است که
ديگران برای
او و بجای او انجام
می دهند.
کمبود شخصيت
فردی به تقليد
می انجامد
وتقليد
درادامه ی خود
کار را بجائی
می کشاند که
مقلد شخصيت
خود را بکلی
نفی کند وبسان
کودکی
نابالغ،
ازداشتن
فرديت مستقل
بهراسد وذهن
خود را مرتبأ
درمعرض
تلقينات
خارجی قرار
دهد.
تقليد
ازجنبه ی
اجتماعی به
استبداد دامن
می زند. انسان
مقلد خود را
خوار وذليل می
کند تا رهبر،
پير، مرشد
ومجتهد مورد
تقليد خود را
به مقام خدائی
برساند
وجامعه را
دچار بيماری
کيش شخصيت
سازد. تقليد
ازطرف ديگر به
تنبلی وجمود
فکری جامعه
دامن می زند.
آن زمان که
افراد جامعه
قادر نيستند
يا نمی خواهند
با تلاش شبانه
روزی خويش راه
حل های مستقلی
برای خود
بيابند،
ازديگران کپی
برداری می
کنند. به اين
ترتيب شبانان
جامعه به
آسانی قادرخواهند
شد تقليد را
به عنوان عامل
نيرومند متحد
کننده درآورند.
فرد مؤمن (که
تقليد اورا
بصورت فردی
ناقص ونابالغ
درآورده است)
همواره شخصيت
خود را دربرابر
شخصيت جماعت
مقلد می بازد،
مانند موم توسط
رهبرقالب
گيری می شود
وذهن او چون
سنگ دربرابر هر
نوع نفوذ فکری
ازخارج
مقاومت می کند
وقدم درراهی
می نهد که
ديگران برايش
تعيين کرده
اند. چنين
فردی ممکن است
به چنان درجه
ای ازتباهی برسد
که
بخاطرمذهب،
آرمان يا
پيشوای خويش
ازهيچ جنايتی
روی گردان
نشود. چنين
فردی نه فقط
بيماراست،
بلکه کل جامعه
را باعفونت
خود متعفن می
سازد.
شيعه
بيش
ازديگرمذاهب
ومرام های
تمام گرای از روحيه
تقليد گری
مؤمنين برای
ساختن دکترين
ضد انسانی
مجتهد و مقلد
مدد جسته است.
برای نمونه به
مراسم مختلف
مذهبی شيعيان
نگاهی
بيندازيد.
رابطه مجتهد ومقلد
درهمه جا رخنه
کرده است.
نمازجماعت با
برقراری
رابطه ی امام
و ماموم و انجام
برخی از مراسم
توسط پيشنماز
بجای پسنماز،
قاطبه ی
مؤمنين را
بصورت بره های
مطيع در می
آورد. فرد
مؤمن حتی برای
ارتباط گيری
با خدای
خويشتن ازخود
شخصيت مستقلی
ندارد. او به
انبياء و اولياء
نيازمند است
که بعنوان واسطه
عمل کنند.
مسئله ی شفاعت
که اينقدر در مذهب
شيعه روی آن
تاکيد شده است
نيز خود نوعی
نفی شخصيت
فردی مؤمن
است. مؤمن
گناهکار نمی
تواند ونبايد
خود دربرابر
پروردگار
خويش توبه
کند، بلکه
فردی برگزيده
بنام شفی بايد
از او در برابر
خدا شفاعت
(درخواست عفو)
کند. شيعيان
با تکرار ضرب
المثل ذيل اهل
سنت وجماعت را
بخاطر شفاعتگری
عــُمردر روز رستاخيز
به ريشخند می
گيرند:
ســُنی
که
روزحشرشفيعش
عـــُمربود
کوری عصا کش
کور دگربود
همين
جماعت شيعه
خود معتقدند
که بدون شفاعت
علی هيچ کس
روی بهشت را
نخواهد ديد.
روضه
خوانی وسينه
زنی
وزنجيرزنی
وقمه زنی نيز از
ديگر نمودهای
اجتهاد و تقليد
است. درمراسم
روضه خوانی
آخوند بالای منبرمی
رود وخود را
در موقعيتی
برتر از جمعيت
مؤمنين و مؤمنات
قرار می دهد.
مرثيه خوانان
حق بالارفتن
به منبر را
ندارند، بلکه
بايد ايستاده
درکنار منبر پيامبر
پامنبری کنند.
اگر کسی هم از
لحاظ درجه ی
ايمان وهم از
جنبه ی ميزان
آگاهی فقهی
برای وعظ و خطابه
واجد صلاحيت
تشخيص داده
شود ولی معمم
نباشد، نمی
تواند بالای
منبر رود. او
بايد روی پله
ی دوم يا سوم
منبر بنشيند وبرای
مؤمنين موعظه
کند. رابطه ی
واعظ و متعظ
(آخوند روضه
خوان وشنوندگانش)
يک رابطه ی يک
طرفه است به
نحوی که واعظ
هرچه دلش
خواست به مردم
تلقين می کند
وهيچکس حق بحث
واظهار
نظرندارد.
درمراسم سينه
زنی نيز انبوه
سينه زنان
بايد از
سردسته ونوحه
ای که وی می
خواند بدون
قيد وشرط وچون
وچرا تقليد
کنند. اين
تقليد
کورکورانه
باعث شده است
که سينه زنان
خود لطيفه های
زيبائی ساخته
اند. مثلأ می
گويند روزی
يکی از سردسته
های سينه زنی
شرط بست ونوحه
را چنين
تغييرداد:
ـ
"ناصرالدين
شاه تاج برسر!"
سينه
زنان تا پايان
مراسم با اين
نوحه به سينه
زنی ادامه
دادند وزنان
گريه کنان
درکنارسينه
زنان راه می
رفتند ومرتبأ
تاج "آقا" را
قربان صدقه می
کردند.
خردگرايان
دربرابرخردستيزی
اجتهاد و تقليد،
پيروی
ازانديشه
وعمل مستقل را
قرار داده
اند. آن زمان
که خرد گرايان
درگروهی متشکل
می شوند، نه
مرشدی برای
خود می
شنانسند نه پيری،
نه مرادی ونه
مريدی. هيچ کس
ازديگری تقليد
نمی کند.
گفتگو و پيشنهاد
جای قضاوت را
می گيرد.هيچ
کس سخن آخر را
بيان نمی کند.
اعضای گروه
يکديگر را به
گفتگو،
مباحثه
ومخالفت
تشويق می
کنند. رهبری
صرفأ يک کار اداری
است و مرتبأ
بين اعضاء می
چرخد. تصميمات
پس از بحث کافی
به اتفاق يا
اکثريت آرا بر
مبانی
دموکراتيک
اتخاذ می شود.
دراين ميان
نظرات مخالف
نه تنها پنهان
نمی شود، بلکه
به آن فرصت
تجلی
وشکوفائی
داده می شود.
دريک کلام
خردگرايان
دشمنان آشتی
ناپذير تقليد
گرايان اند
وبا جلال
الدين رومی
همنوا که
هفتصد سال پيش
سرود:
خلق
را تقليد شان
برباد داد
ای
دوصد لعنت
براين تقليد
باد
استوار
غلام دانايی
دوم
شهريورسال 1382
خورشيدی