"هموطن
عزيز و مبارز آقاى پشوتن ايرانشهرى،
قبل از آغاز هر بحث ديگر، درود فراوان بر شما. و در
ادامه هم بايد با تآسف زياد عرض كنم كه بويژه ما مردمان خاور زمينى، حدودا 1400
سال است در دام فرهنگ كينه و نفرت و انتقامجوئى گرفتاريم كه هنگام برخورد با
مخالفان عقيدتى خود، همه چيز تحت الشعاع اين بخش از افكارمان قرار مى گيرد و مارا
به عرصه نبردى كور مى كشاند كه احتمالا خود به آن راضى نيستيم. انسان مى تواند اين
ادعا را در محاوره ها، نامه نگارى ها و بحثهاى گوناگون، بويژه بين كسانى كه در زمينه جهانبينى و عقايد
سياسى با هم اختلاف نظرى داشته باشند، آثار اين كينه و نفرت و دشمنى نا خواسته را
در گفته ها و نوشته ها تشخيص دهد و حتا با پوست جان لمس كند. متآسفانه بايد گفت،
اگرخيلى خوشبين باشيم، شايد صد سال ديگر طول بكشد تا فرزندان فرزندان ما قادر
باشند خودرا از چنگ اين هيولاى ناميمون محصول دين كه روح و جسم ما و گذشته گانمان
را به گروگان گرفته است، برهانند.
در واقع اگر ما بيدار نشويم و نجنبيم كه حد اقل آثار اين كينه و نفرت را در
افكار خود شناسائى كرده، و نكوشيم
تا حد امكان از آن دورى جوئيم، صد سال ديگر به عمرشومش افزوده خواهيم كرد و بنا
براين سزاى ما بجاى به نيكى ياد كردن، نفرين و لعنت از فرزندان خود خواهد بود.
مطلب ديگرى كه قبل از پرداختن به اصل موضوع ياد
آوريش لازم است، مسئله ى جايگاه و مقام شخصيتهاى
منفى و مثبت در زمينه هاى سياسى، اجتماعى، علمى و
ادبى درسطح بين المللى و ملى، كه درنقطه خاكسترى سلولهاى مغز ما انسانها ثبت است،
خواهد بود. مثلا بسيار سخت است كه از افرادى مانند چنگيز مغول آنگونه كه تاريخ
اورا بمامعرفى كرده است، هيتلرآلمانى و با چند درجه تخفيف وپائين تربودن قصاوت
آنها، استالين و پل پت، پينوشه و مكارتى و شاهان جبار ايران، آنگونه كه نسل قبل
ازما خود تجربه نموده اند، به نيكى نام برد.
حتا هواداران اين شخصيتهاى منفى خود در مقابل اعمال
آنان سكوت مى كنند. در عين حال كمترين انسانهاى واقع بينى يافت مى شوند كه
شخصيتهاى نامدارى مانند مهاتما گاندى و جواهر لعل نهروى هندى، مارتين لوتر كينگ
آمريكائى، سالوادور آلينده شيليائى، جمال عبدالناصر مصرى، ژوسيپ بروز تيتوى
يوگسلاوى، پاتريس لومومبا و نلسون ماندلاى آفريقائى، دكتر مصدق ملى گرا، قاضى محمد
كرد، طالقانى مسلمان، احسان طبرى ماركسيت و نظير آنان را نستايند و يا به نيكى از
آنان نام نبرند. اين شخصيتهاى دسته دوم كه بدون شك معايب عديده اى هم داشته اند،
بدان دليل مورد احترام اكثريت بوده و كماكان هستند، چون اكثرا مبلغ رفتار انسانى و
برخورد مسالمت آميز بين انسانها بوده و بعضى ازآنها كه هنوز زنده اند مى باشند.
بنا براين يك انسان منصف و واقع گرا بخودش اجازه نمى دهد جايگاه ومقام اين
شخصيتهاى دسته اول و دوم را عوض كرده وعكس جلوه دهد و يا كارها واعمالشان را كمرنگ
نمايد.
پشوتن نازنين باور كنيد، بنده نه عاشق جمال سايت
خردگرايان كه شما نيز احتمالا يكى از همكاران آن هستيد، شده ام و نه هيچكدام از
گردانندگان اين سايت را مى شناسم. تنها چيزى كه مرا به اينسو كشانده است، برخورد
خردمندانه و مودبانه و صبورانه و تا حدودى كه من درك
مى كنم، موضع بيطرفانه گردانندگان
سايت است. بعلاوه تا كنون احساس ميكردم كه دور ازكشمكشهاى حزبى و ايدئولوژيكى كه
بوى گند از آنها مى آيد و درآن هر كسى و گروهى مى خواهد با خراب كردن ديگرى خودرا
حقيقت مطلق جلوه دهد، خواهم بود. اما حس مى كنم نه! احتمالا اينطورهم نيست و اين
مرض مزمن در فرهنگ ما بهمه جا سرايت مى كند و يا به ديگر سخن، ما خود بهرجا كه
برويم آن را همراه خود داريم. چاره اى نيست بايد با آن ساخت وجز متانت وبردبارى
راه دومى هم نداريم. لذا بايد كوشيد نيروى عقل را درمقابل احساسى برخورد كردن
تقويت نمود وتا حد امكان جلو پيشداورى و قضاوتهاى يك جانبه را سد كرد، اگر ريگى
دركفش راه وارمان نباشد. كه آرزومندم اين ريگ نه دركفش من و نه دركفش شما پيدايش
نشود.
بنظر بنده يكى از گرفتارى هاى ما مردمان به اصطلاح
جهان سوم كه دائما در زير چكمه ديكتاتوران به تنگى نفس افتاده ودست و پا مى زنيم،
آنست كه خودمان خودمان را خراب مى كنيم وكمى هم قدر نشناس وتا حدودى فرصت طلبيم.
بنا بر اين "زرنگان جامعه" ازاين نكته ضعف و چند دستگى اكثر ما بهره مى
گيرند و بر گرده ما سوار شده و مى شوند.
من هنگامى كه نامه همكار واقع بين و با شهامت تان
آقاى بابى كوهى را در رابطه با احسان طبرى كه حد اقل براى بنده يك دانشمند كم نظير
قرن بيستم درايران است، خواندم، احساس كردم كه هستند واقع بينانى كه تفاوت مرامى و
مسلكى وايدئولوژيكى آنها را كور نكرده و شهامت دارند كسى را كه لايق ارج است، ارج
نهند. پشوتن عزيز، با اين جملات من نه مى خواهم از بابى كوهى براى كارش دفاع كنم
ونه قصد دارم كسى را كه با نظر بنده موافق نيست، بكوبم، بلكه ميخواهم عرض كنم كه
واقعا زجرآور است، هنگامى كه مى بينم از طرف با سوادترين و روشنفكر ترين شخصيتهاى
علمى و ادبى و سرشناس سرزمينمان در
مواقعى كه صلاح بدانند، ازكسانى كه حتا يكصدم احسان طبرى هم علم و دانش اجتماعى
نداشته اند، ولى چون وابسته بحزب توده ايران نبودند، تعريف و تمجيدها بعمل مى
آورند و به مناسبتهاى گوناگون، دهها كيلوگرم كاغذ در وصفشان سياه مى شود، اما
برعكس، كمترين كسانى جرات كردند پس ازمرگ گاليله وار احسان طبرى حتا يك جمله هم در
باره او بنويسند، نمى دانم به دليل فرصت طلبى بود و يا ترس از انگ خوردن، زيرا
طبرى وابسته به يك سازمان سياسى بود كه بسيارى را خوش نمى آمد.
شما در نامه تان بر مبناى همين اختلاف ايدئولوژيكى
با سازمان سياسى كه احسان طبرى عمرش را بدرستى يا نادرستى درآن گذرانده بوده،
كوشيده ايد با پيشداورى ها وحتا چشم بستن بر واقعيات، مطالبى به احسان طبرى ربط
بدهيد كه در اصل از انصاف به دور است. مى گويند آنچه كه انسان با قلمش توليد كرده
و مى كند، كارت هويت يا شناسنامه اوست. اگر كسى بى غرضانه همه آثار و نوشته هاى
طبرى را بررسى كند، ملاحظه خواهد نمود كه درجائى نخواهد يافت يا اينكه بنده نديده
ام كه احسان طبرى گفته باشد؛ بين اسلام و"سوسياليسم علمى" هيچگونه تفاوت
ايدئولوژيكى وجود ندارد.
هموطن عزيز، اگر منظور شما اين نوشته طبرى است كه
گفته است: "ما بارها در گذشته نوشتيم كه پيدايش بينش نوين در اسلام و تشيع،
كه در جهت منافع مردم است، تهنيت مى گوئيم ..... . منتها كسانى نمى خواهند اين
مطالب را بشنوند، ببينند و ادراك كنند. منفعتشان در آنست كه به قول خود از‘
كمونيست هاى بى دين‘ دم بزنند و به شيوه امپريا ليسم آمريكا، ‘خطر ماركسيسم‘ را به
رخ بكشند، يا، به جاى ديدن وجوه مشترك جامعه قسط و عدل اسلامى با سوسياليسم، دائما
در صدد يافتن وجوه افتراق باشند. .....
حزب توده ايران يك جريان سياسى است، نه مذهبى و بهمين سبب اعتقاد مذهبى
افراد را مانع عضويت در صفوف خود نمى شمرد. در گذشته وحال، هزاران تن زحمتكش مذهبى
و ازآنجمله مسلمانان شيعه، عضوحزب توده ايران بوده اند وهستند، كه كليه آداب
ومراسم مذهبى را نيز مراعات مى كنند." مقاله حزب توده ايران ومذهب
دركتابچه برخى مسائل حاد انقلاب
ايران صفحات 44 و 45.
دوست و هموطن عزيز، منظور از اين مقايسه، به درك
بنده، وجه اشتراك اقتصادى است نه
ايدئولوژيكى! اگر منبع ديگرى را شما مى دانيد، بسيار ممنون مى شوم كه آن را
يادآورى كنيد كه بنده نيز بى اطلاع نمانم.
اگر از اين مسائل و شوهاى تلويزيونى جمهورى اسلامى
ساخته بگذريم، طبرى نه اينكه هيچگاه روى خوش به مذهب نشان نداده است، بلكه او
دراكثر نوشته هاى بسيار با ارزشش به شيوه علمى نشان داده است كه مذهب بندى بر دست
و پاى زحمتكشان نهاده و آنهارا در وادى نادانى، بيخودى و بى خبرى عقب نگهداشته و
آنان را بوسيله اجيرانى كه درجامه دين و دانش جلوه گرى مى كنند، مفهوم زندگى و
حقيقت جهان را باو باژگونه نشان داده و مى دهند.( نقل بمعنى نگاه كنيد به شكنجه
واميد، صفحه 83). و يا
درجاى دگر ميخوانيم:"اينك مدتهاست كه در سايه هاى طلسم جامعه انسانى انوار
رهنماى علم ميدرخشد و اراده مشترك بشر رنجديده، بشر شيفته آزادى، در پايه هاى اين
معبد فرتوت (دين) زلزله انداخته ولى هنوز بتهاى ديرينه سال بر سر پا ايستاده اند و
كاهنان ابليس منش با اوراد نامفهوم و نگاههاى مغناطيسى ميكوشند تا بشريت را در
مقابل اصنام پليد ‘قدرت‘ و‘جهل‘ بزانو نگهدارند. هنوز دانش و آزادى دراين معبد
كهن، در زمزمه ادعيه مقدس، به بهانه نجات انسان، مصلوب ميشود و حقيقت كه سادگى و
طراوت آن مانند سپيده دم است بعنوان چيزى مضر و فاسد منفور و مغضوب است". بهر
حال طبرى خداوند را ساخته و پرداخته تخيل انسانها مى داند. اكنون يا بنده كور بوده
ام ونديده يا اينكه اين ادعاى شما هموطن عزيزم، ازهمان مسايل يك كلاغ چهل كلاغ است
كه اغلب در مورد مخالفان ايدئولوژيكى بكار گرفته مى شود. در هر صورت من سپاس گزار
مى شوم اگر امكان دارد حد اقل يكى ديگر از آن منابع را كه بنده شايد نديده باشم،
بنويسيد و مرا از نابينائى بيرون آوريد.
اما
در رابطه با فيلسوف بودن يا نبودن دانشمندى كه نه فقط عالى ترين دوره تحصيلات
آكادميك (درجه دكترا و هابيليتايشن) در رشته فلسفه و جامعه شناسى را احراز نموده،
بلكه دهها اثربا ارزش (كتب ومقالات) در اين زمينه را نگاشته است، جاى خود دارد. با
اين توصيف اين مرد سخاوتمند كه عضو شوراى عالى آكادمى فلسفه هم درمسكو و هم در
آلمان بود، ولى هيچگاه خودرا نه فيلسوف مى دانست و نه استاد و اگر اورا استاد خطاب
مى كردند، متذكر مى شد كه استاد كسى است كه داراى كرسى استادى در دانشگاهى باشد،
اما بنده چون داراى كرسى در هيچ دانشگاهى نبوده ام، پس اين لقب براى من زيادى است.
(نقل بمعنى). حالا اگر در اين زمينه اغراق گوئى ديده مى شود و لقب فيلسوف براى
شخصيتى بكار گرفته شده كه خود منكرش بوده، به دليل آنست كه اين دانشمند بزرگ
درخيلى اززمينه ها ازجمله اجتماعى، تاريخى، زبانى، فلسفى، شعر و ادبيات وغيره، به
قضاوت دوست و دشمن صاحب نظر بود وهمانگونه كه در پيش اشاره شد، دهها جلد كتاب
وجزوه و مقالات علمى ازخود بيادگارگذاشته است كه در ميان روشنفكران جامعه ايرانى
در صد سال گذشته، كم نظير بوده است. با تمام اين توصيف بى فايده نيست اگر تعريف
لغوى از واژه فلسفه نيز بدست داده شود كه آيا بقول شما پشوتن عزيز، فقط كسانى كه
از خود مكتبى نو و نظريه فلسفى تازه اى دارند، فيلسوف اند يا ميتوان به طبرى هم
لقب فيلسوف داد؟ در اينجا ببينيم در فرهنگنامه ها چه تعريفى كرده اند! واژه فيلسوف
كه از يونانى ترجمه شده بمعنى
دوستدارحكمت و كسى كه فلسفه مى داند، مى باشد. پس مى توان گفت، طبرى نه اينكه بنا
به بيشتر نوشته هايش دوستدار حكمت و دانش بوده، بلكه نظريه نوى براى جامعه اسلام زده ما نيز ارائه داده
و يا حد اقل توسعه داده است و آن مكتب و درس انعطاف پذيرى و اخلاق و متانت در بحث
و گفتگو با مخالفين عقيدتى است. او مروج مكتب اميد بخشيدن به انسانهاى رنج و زحمت
و پيروزى آنان بود. در اين باره در شكنجه و اميد گفته است. "من نيز مانند
نياكان سر گشته خود در دنيائى كه سنتهاى عتيق برآن مسلط، و شيوه گرگ منشى در آن
حاكم است زيست مى كنم و با آنكه آخرين لحظات يلداى تيره روزى انسان فرا مى رسد،
هنوز درظلمات يآس انگيز، آرزو مندانه، چشم براه طلوع فجر صادقم. ملالت، خونم را
زهرآگين ساخته و كدورت اندوه، با صفاى روح من مانند غبار با شعاع خورشيد آميخته
شده. در زير باران چركين زندگى و در چنگ طوفان ستمكار آن، به افق خاكسترى چشم دوخته ام؛ تاكى
نخستين پرنده اميد پرواز كند و سايه كرانه آرزو پديدار شود. قلبم از بسى بيمها و
اميدها ميطپد. ......"
در جاى ديگر همان شكنجه و اميد آورده است. "
... آرىاينها مى توانند بنده و سركار را به قناره بكشند. ما و دوستداران حقيقت و
عدالت، جز انسانهاى ناتوان و سپرى نيستيم كه حتى لگد چهارپائى مى تواند شقيقه مارا
خون آلود كند و كلاغ سياهى مى تواند دانه هاى چشم مارا بر چيند تا چه رسد به گروهى
ستمكار مجهز به ماشين جهنمى قدرت ... آيندگان ما روزى خواهند دانست كه ما و
گذشتگان، براى چه شكنجه ديديم و به چه اميد داشتيم .... اميد ما در آن است كه روزى
روى استخوان هاى ما بشر آزاده اى پايكوبى كند. در مقابل اين منظره قدسى است كه تمام
لعنت هاى اين زمان بركت مى يابد. در مقابل اين روْياى طلائى است كه تمام كابوس هاى
گذران كنونى تحمل پذير مى شود .... در آن هنگام كه غوغاى وجود ما خاموش شده اين
اوراق با لكنت دردناكى از شكنجه واميد من وهزاران امثال من حكايت خواهد كرد."
البته اين قطره ناچيزيست ازدرياى
بيكران بينش طبرى كه بنده به دليل كمى وقت بيشتر
جستجو نكردم كه در اينجا ارئه شود.
پشوتن عزيز وگرامى، طبرى را با برخى از ديگر محققان
وطنى مقايسه كرده ايد. اگرچه بنده نمونه وار براى على دشتى بعنوان محقق و نويسنده،
نه بعنوان سناتور مدح و ثنا گوى پهلويها وهمچنين براى شجا الدين شفا به خاطر تولدى
ديگرو ساير كارهاى ادبى وفرهنگى اش و نه دفاع او ازسيستم سلطنتى و نيزازعلى
ميرفطروس براى كارهاى تحقيقى وكاوشگرانه اش در زمينه هاى عرفان ارزش و احترام
قايلم، ولى برترى آنان بر احسان طبرى جاى ترديد است و اين مقايسه شما از انصاف
خارج، آنهم نه به خاطر ماركسيست بودن طبرى بلكه به خاطركارهاى روشنگرانه و فلسفيش.
بعلاوه هركدام ازشخصيتهاى فرهنگى وعلمى داراى نكات ضعف ونكات قوت در برابر
حاكميتهاى مطلق گرا بوده و هنوز هم هستند و آنهائى بيشتر مورد تحسين خواهند بود كه
ضمن ارائه كارهاى علمى، در مقابل اين ديكتاتوران سر فرود نياورده باشند. خودتان
تصديق خواهيد كرد كه طبرى يكى از آن برجستگان بود. او در كتاب "از ديدار
خويشتن"، صفحه 44 چنين مى گويد."خود اينجانب، به پندار خويش، كوشيدم تا
از زمره اين خادمان مشتاق ولى خاموش تاريخ باشم، زيرا نه جرآت داشتم به زمره قهرما
نان بپيوندم و نه با پستى چاكرى
سازگاريم بود."
پشوتن جانم، شما در نامه تان آورده ايد: "ليكن
هرنظريه پرداز و نويسنده ى هر اثر بايد خود آئينه ى تمام عيار افكار و نوشته اش
باشد. حال اگر من به شيوه اى سخن گويم و به شيوه ى مخالف آن عمل كنم، هيچ كس سخن
مرا باور نخواهد كرد. متآسفانه احسان طبرى از اين دست روشنفكران غم انگيز جامعه ى
ما بود". بنده از اين جمله شما چنان مى فهمم كه احسان طبرى ماركسيستى مى نوشت
واسلامىعمل مى كرد! اگر درست فهميده ام پس باعث تآسف است، يعنى شما بر اسلام آوردن
طبرى در شكنجه گاه جمهورى اسلامى صحه مى گذاريد كه اين قضاوت نيز غير منصفانه است.
در
پايان نامه تان، بنده را به افسانه پرداز متهم كرده ايد. مطمئن باشيد بنده نه
افسانه پردازم و نه به افسانه اى كه به زندگى انسانى لطمه وارد آورد پروبال مى
دهم. شما درست ميفرمائيد، بنده واژه "گويا" را بكار برده ام زيرا خودم
جريان را نديده ام، ولى هم مكان عمل را و هم گوينده داستان را مى شناسم. شلاق
خوردن و زندان رفتن بخاطر خواندن اشعار دركردستان و يا به اصطلاح غرب كشور بوده،
وگوينده داستان هم اكنون درايران زندگى مى كند. شما بايد بدانيد در چنين شرايطى
معذوراتى هست كه انسان مجاز نيست مانند يك سيستم آزاد عمل كند، پس بايد اگرهم
اطمينان از خبرى باشد، چون معذورات هم هست، احتمالات و اگرها و گوياها بايد باشند
و نمى توان مطلق كرد و انگشت روى شاهد گذاشت. بعلاوه شما فرموده ايد كه"جمهورى
اسلامى .... به كل حزب و دستگاه
حزبى كارى نداشت تا چه رسد به چند خط شعر از آقاى طبرى ... ." براى آگاهى شما
در همان شش ماه اول انقلاب كه توده ايها پشتيبان سر سخت خمينى بودند، و در همان
شهرهاى غرب كشور دهها چريك و توده اى و غيره از جمله يك معلم هوادار چريكها و يك
توده اى كارمند كه مسئول جوانان و دانشجويان دمكرات كرمانشاه بود در همان سال 1358
به دلايل و بهانه هاى احمقانه و بجرم ارسال دارو به كردستان يك شبه اعدام كردند.
حالا در سال 82/1981 كه همه را قلع و قم مى كردند و هر كسى را به جرم دوستى با
كمونيستها مى گرفتند و مى كشتند، پس چگونه بخودتان اجازه مى دهيد شك كنيد، اگر
پرده دشمنى با مخالفين ايدئولوژيكى جلو چشمانتان را نگرفته است و اين داستان شلاق
خوردن و زندانى شدن يك جوان به خاطر خواندن آن اشعار انقلابى، نمى تواند برايتان
قابل باور باشد! و بنده را به افسانه پرداز متهم مى كنيد؟! خوب اين نظرشما است
وبايد مانند بقيه پيشداورى هاى كين توزانه به حساب آورد. كين توزانه مى گويم، زيرا
جامعه ملا زده ما قربانى دو قشر افراطى راست و چپ است و اين دو گروه در جامعه جز
نفرت و كينه و نهايتا انتقامجوئى خط ديگرى را نمى شناسند و اگر ما عضو فعال چنين
گروههائىنبوده و نباشيم، بدون شك افكارمان و شيوه برخوردمان ازاين گروهها تآثير
پذير بوده. بهمين دليل با وصف اينكه مى كوشيم دمكرات و انعطاف پذير جلوه نمائيم،
گاهى اوقات از قلب واقعيات ابائى هم نداريم. زيرا آن طرف را كه با راهش و مرامش
موافق نيستيم، بهر قيمتى مى خواهيم
بكوبيم. مثلا شما خودتان نقل قولى از طبرى كرده ايد. مبنى بر اينكه: "در
مقدمه ى جامعه ى ايران در زمان رضا شاه مى گويد تنها كشورى كه همواره از صميم قلب
خير و صلاح جامعه ى ايران را طلب كرده، همسايه ى شمالى ما بوده است."(صفحه اول مقاله تان) اولا بنده كتاب
جامعه ايران در دوران رضا شاه چاپ 1356 را نگاه كردم و در آمد سخن يا مقدمه از
صفحه 6 تا 16 را نيز با دقت خواندم، متآسفانه اين جملات شمارا در آن نيافتم! معلوم
مى شود شما احتمالا آنرا شنيده ايد و از قول ديگرى نقل قول كرده ايد! بگذريم، بفرض
آنكه طبرى ماركسيست هوادارشوروى سابق چنين جمله اى را هم گفته بوده، اگر چه در
مقدمه مورد استناد شما يافت نشد، ولى اين چه ربطى به مطلبى كه شما مطرح كرده ايد،
دارد؟ مثلا شما مى فرمائيد: "او (طبرى) واقعيت ها را از صافى ايدئولوژى توده
اى شوروى زده كه ظاهرى مادى و باطنى مذهبى و اسلامى دارد مى گذرد. با اسلام نيز جا
بجا مماشات مى كند." بعد جمله فوق را آورده ايد! من متوجه نشدم مماشات كردن
با اسلام جه ربطى به تعريف از شوروى مى تواند داشته باشد؟
پشوتن
عزيز، بنده درمورد علمى بودن يا نبودن"برخى بررسى ها درباره جهانبينى ها وجنبش
هاى اجتماعى (نه بينشهاى اجتماعى) درايران" خيال ندارم اظهار نظر كنم، زيرا
در آن مورد طرف صحبت شما آقاى بابا كوهى است. ولى با اين وصف اجازه دهيد يك نكته را عرض نمايم. شما فرموده
ايد كه "اين كتاب نه ارزش علمى چندانى دارد، نه دقيق است و نه منحصر به
فرد". و بعدش هم دلايلى را برشمرده ايد. اين قضاوت را مى گذاريم براى آن
كسانى كه اين كتاب و ديگر نوشته هاى طبرى را بررسى كرده اند، نه فقط شما و بنده. و
بعدش هم خودتان فرموده ايد كه در آينده نوشته هاى طبرى را خواهيد خواند براى
انتقاد كردن، ولى با نوشته تان ديگران را از خواندن آنها بشيوه اى ترسانده ايد و
يا بر حذرداشته ايد كه طبرى خرد ستيز است!!
در رابطه با ذكرمنابع كه مورد ايراد شما
قرار دارد، خود طبرى درهمان كتاب مورد استناد شما "جامعه ايران در دوران رضا
شاه"، صفحه 15 مى گويد: "متآسفانه شرايط تآليف اين كتاب طورى است كه
موْلف آن نميتواند بتمام آن طيف وسيعى از منابع و اسناد كه مايل است، دست داشته
باشد و لذا، بحكم "مالا يدرك كله، لايترك كله"، ناچار است به سرچشمه هاى
در دسترس خود اكتفا ورزد". علاوه بر اين اگر توجه فرمائيد در پاورقى هاى كتاب
مورد بحث ما، تقريبا تمام منابع را نام برده است.
پشوتن گرامى باز هم توصيه مى كنم، متمنى است قبل از
قضاوت تثبيت شده، اگر دسترسى داشتيد و فرصت بود، به برخى از اين نوشته هاى طبرى؛
از جمله رمانهاى تاريخى او مانند. دهه نخستين، سفر جادو، گئومات، فرهاد چهارم،
خانواده برومند و رانده ستم و چهره خانه و همچنين برخى نوشته هاى ادبى و فلسفى او
مانند. شكنجه واميد، جستارهائى ازتاريخ، زايش و تكامل تئورى انقلابى، ياد داشتها و
نوشته هاى فلسفى واجتماعى، مقاله اى در باره منطق عمل، بنياد آموزش انقلابى
(درسنامه)، مقاله سطح امروزين فلسفه، چهره يك انسان انقلابى و شمه اى در باره
شناخت ايران وجهان و منتخب مقالات فلسفه مترياليستى؛ برخى انديشه ها درباره
ديالكتيك، ارثيه ادبى، طلسم ياس، سرشت و سرنوشت انسان، مسائل اتيك، سقراط و رنجبر،
ماركسيسم و آينده و نيز ماركسيسم و نيچه ئيسم، اگر تاكنون امكان دسترسى نبوده، بكوشيد
آنان را به دست آوريد. شايد اين كوشش به ما همه كمك نمايد درقضاوتهايمان تجديد
نظرى جدى بنمائيم وبخاطر تفاوت در گرايش به جهان بينى ويژه اى چشم بر واقعيت
نبنديم و از توهين و برچسب نيز جلو گيرى نمائيم. اگر خود من مرتكب چنين گناه كبيره
اى شده ام و متوجه نيستم پوزش مى طلبم و انتظار دارم، به بنده تذكر داده شود.
با
آرزوى پيروزى همه انسانهاى صادق
دكتر گلمراد مرادى
بتاريخ 27 اكتبر 2002