شك و ايمان ؟ و
انتقاد
(آنچه من متوجه شدهام…)
مقدمه
آيا ايمان قابل قبول است؟ آيا ايمان ميتواند عقلاني با شد؟آيايقين
مطلق ممكن است؟ و اگر چيزي را اثبات كرديم تا ابد حقيقت دارد؟ و يا آنكه ما بيش
از دو هزارسال است كه اشتباه كردهايم و “شك” بايد اساس زندگيمان باشد.البته
ميدانيم كه اساس مسيحيت ،ايمان است ، پس اگر راهي براي يقين مطلق نباشد ، پايههاي
دين متزلزل ميشود !
مطالب اين صفحات را از كارل ريموند پوپر فيلسوف علم و
دانشجويانش اقتباس كردهام. با اجازه و احترام از آنها.
طرح سوال …
ملاك تمييز و ملاك تشخيص علم از غير علم چيست ؟
چگونه ميتوان علم را از دين ، از متافيزيك ، و از هر چيز ديگري كه آن را علم نميناميم
جدا كنيم؟
پوپر و فيلسوفان
هم عصر او به دنبال جواب اين سوال بودند
تا بر اساس آن ملاك سنجش از دادن صفت علم توسط ديگران به هرچيزي جلوگيري كنند .
اثباتناپذيري پوپري
تا 100 سال پيش،
سال 1900 ميلادي، نظر
فيزيكدانان آن بود كه علم تجربي توسط آزمايش و استقرا از نظريهها متافيزيك ،شبه
علم ،ودين جدا ميشود و فقط ميماند اينكه ما را براي اثبات نظريهها داشته باشيم
، تا اينكه در سالهاي بعد پوپر اعلام كرد كه هيچ عقيدهاي به اثبات نظريهها ندارد
و اساساُ هيچ حرف و عقيدهاي اثبات شدني نيست و تنها شغل و كار ما اينست كه برويم
و آنها را باطل كنيم .آنچه كه ما مي آوريم ، دليل و برهان است و نه اثبات !
پوپر ميگويد ما هيچ راهي در خارج ( از ذهن ) براي اثبات اينكه
اين عقايد و افكار يا نظريههاي علمي مطلقاً حقيقتاند، نداريم. مثال :
فرض ما «الف»، «ب»، «ج»
است و نتيجه نيز بنابر فلان اثبات «د» است.
در اينجا ما تنها ميرويم ومشاهده ميكنيم كه آيا «د» وجود
دارد يا نه ! مثلاً ميگوييم كه «الف»، «ب» و«ج» مباني و پنج اصل اقليدس مقدمهاند
و بعد هم «د» يعني 180 درجه بودن مجموع زواياي مثلث را مشاهده ميكنيم . اما اين
اثبات نيست ، بلكه ممكن است در آينده يك بار پيش آيد كه «د» را مشاهده نكنيم . يا
با تجربهمان جور نيايد . (مثال هندسههاي نااقليدسي ، لباچفسكي و در تجربه انحراف
فضاـزمان در نظريه انيشتن )
و در همين جاست كه نظريه الف ب ج باطل ميشود. پس كار ما فقط
كارمان باطل كردن عقايد ، افكار و نظريات است ، نه اثبات آنها !!!، چون راهي براي
اثبات نيست !، و در همين جاست كه پوپر نتيجه ميگردد كه نظريههاي علمي ابطالپذيرند
و نه اثباتپذير . اين شامل تمامي معرفتها ميشود . و بعد از آن ميگويد ،
عقايديكه ابطال پذير نباشند ، قابليت تحقيق ندارند ، پس بي ارزشاند و ملاك تمييز
علم ابطالپذيري است .
ابطالناپذيري
پوپر
دهها سال ميگذرد …و ابطالپذيري پوپر در جوامع علمي مورد نقد واقع ميشود .
سرانجام بعد از مدتي فلسفه پردازي ، پوپر نتيجه ميگيرد كه نظريهها و عقايد ، چه
ديني، چه خرافي، چه علمي ،چه مابعدالطبيعه ، حتي بطلان هم نميشوند . اين چطور
ممكن است ؟ بايد گفت كه در واقعيت
همه چيز با بطلانپذيري پوپر جلو نميرود . مشكل در آنجاست كه اگر فرض ما «الف» ،
«ب» ، «ج» ، باشد و نتيجهاش «د» و بعد هم در مشاهده و تجربه ، «د» را نيابيم
،هميشه ميتوانيم عاملي مانند «هه» را پيدا كرده و بگوييم كه به خاطر اين عامل ،
«د» ناموفق بوده است. «هه»با آنكه در صورت مساله نيامده ، تاثير داشته است . و با
همين دليل نظريهمان را از خطر اشتباه بودن برهانيم . پوپر ميگويد : اين بطلان
گريزي است . اما خود هم عاقلانه بودن اين استدلال را ميپذيرد. مثال : در نظريههاي
علمي هميشه ميتوان به وسايل آزمايشگاه ايراد و اشكال گرفت و دقيق نبودن آنها را
عاملي براي موفق نشدن نظريه دانست و
اين همان بطلان گريزي و به عبارت ديگر ابطالناپذيري است .
آري ديگر پوپر ، باطلناپذيري عقايد ، حرفها و نظريهها و حتي
دستگاههاي تئوريك را ميپذيرد، همانطور كه اثباتناپذيري آنها را پذيرفته بود .
انسانها به عنوان عناصر ترجيحدهنده
سرانجام پوپر به اين نتيجه ميرسد كه اگر در مورد «پ» ما دو
نظريه يا عقيده داشته باشيم ، كه يكي از آنها از دومي در برابر انتقاد بيشتر
مقاومت كند ، ما بالاخره آنرا كه مقاومت بيشتري در طول زمان از خود نشان دهد را
خواهيم پذيرفت . پس ما فقط يكي را بر ديگري ترجيح ميدهيم . و همين اساس پيشرفت ما
است . پوپر به اين نتيجه ميرسد كه هيچ عقيده و حتي دين و مسلك و نظري ، نه اثباتپذير
است كه حقيقت دارد و نه ابطالپذير است كه حقيقت ندارد ،بلكه فقط و فقط در اثر
انتقادهاي بيشتر كنار گذاشته ميشود .
تكميل نظريه انتقادي پوپر
حال ديگر پوپر به «انتقاد» روي آورده است . پس هم اكنون ديگر
نوع معرفتها مطرح نيست ، بلكه مهم آن است كه اين عقايد هرچند چرند و دستگاه
تئوريك هرچند منسجم ، در برابر انتقاد تاب بياورند . واين وسط ما فقط ما فقط ترجيحدهندگان
يكي بر ديگري هستيم و نه بيشتر . اساس انتقاد پوپري «شك » است ، و اين شك حتي در
داخل خود «نظريه انتقاد»ي پوپر نيز نفوذ ميكند . نظريه انتقادي پوپر چنان سلاح
محكمي براي تباه كردن معرفتها، اديان ، متافيزيك و علم و موارد شبه علم است ، كه
بزرگترين نظريههاي محكم علمي را به حدس و گماني بيارزش نزول ميدهد . در اين
ميان متاسفانه با آنكه كلمه «ايمان» مقدس و پاك به نظر ميرسد ، اما بزرگترين
اشتباه و خطرناكترين موضع براي معرفت و شناخت است . نهايتاً اينكه بايد شكاك بود و
بر اساس نظريه انتقادي پوپر به عمق هر مطلبي كرده و آن را نقد نمود . هم اكنون «
نظريه انتقادي » پوپر بسيار گسترش يافته است و مبناي منطقي ترجيح معرفتهااست .
كاربردهاي نظريه فلسفي انتقاد
انتهاي نظريه انتقاد از حالت محض خارج شده و به خود بيشتر حالت
كاربردي ميگيرد و در تمامي قسمتهاي زندگي اعم از جوامع علمي و فرهنگي و سياسي و
غيره … اهميت حياتي پيدا ميكند .
چندين نتيجه كاربردي از اين نظريه آن است
كه :
مقدس بودن افراد مردود است و لقبهاي بزرگكننده ، نبايد ميان
مردم به كار رود ، زيرا كه نقد و انتقاد بر افكار بزرگان واجبتر است .
نوع معرفت مهم نيست ،بلكه مقاومت آنها در برابر انتقاد مهم است
، پس آزادي در معرفت و ترجيح دادن يكي بر ديگري در ميان انسانها لازم است .
جملههايي از قبيل : « اين حق و حقيقت است و آن باطل و اشتباه
است » ؛ « اين حق و آن فساد است » ، نبايد به كار روند ، بلكه فقط بايد بيان شود
كه فلان مورد در برابر اين انتقادها تاب نميآورد يا آنكه ميآورد .
هر انتقادي بايد صريحاً بر روي كاغذ نوشته شود زيرا در اين
حالت ميتوان بيشترين انتقاد را بر آن وارد كرد و البته بايد آزادانه در ميان مردم
انتشار يابند .
ما ديگر ، نه اثبات ميكنيم كه فلان چيز صحيح است و نه به
دنبال ابطال آن خواهيم بود ، بلكه فقط به آن انتقاد وارد ميكنيم و نقاط كورش را
مشخص ميسازيم ، تا كه اگر جوابگو نبود ، آرام آرام كنار گذاشته شود .
در انتها
در انتها بايد گفت كه هم اكنون «نقد» اساس همگي معرفتها است و
ملاك تمييز اشتباه از درست چه ، در علم و غيره … تنها
انتقاد است .
مقاومت و پاسخگويي در برابر انتقاد ملاك
تمييز معرفتها و ترجيج دادن برهانها است .
اتمام