مختصری در باره استبداد و ترور در تئوری مارکس

 

قبل از بحثی کوتاه در باره استبداد مارکسيستی به چند نقل قول اشاره ميشود

 

"بايد تمام سرمايه وابزار توليدی سرمايه دار را مصادره و آنها را در اختيار دولت طبقه کارگر قرار داد"(مانيفست)

 

"انقلاب يک عمل کردی است که يک بخش از مردم خواستهای خود را بوسيله اسلحه،توپ و سرنيزه) يعنی باتمام ابزار سرکوب کننده( به بخش ديگری از مردم تحميل ميکنند. واز آنجائيکه اين نبرد برای حزب برنده بيک نبرد بيهوده تبديل نشود بايد حزب برنده با زور وايجاد رعب و وحشت در بين نيروهای ارتجاعی قدرت خود را بآنها نشان بدهد " (مارکس جلد  18)

 

"فقط بوسيله ترور انقلابی ميتوان روند درد مرگ جامعه قديم و تولد جامعه جديد را کوتاه نمود"(مارکس جلد5)بزبان آلمانی

 

اينها گفتار لنين و يا استالين نميباشند بلکه مارکس با صراحت بيان ميکند که برای رسيدن بقدرت وتثبيت آن بايد متدهای تروريستی استفاده کرد. در واقع رهبران کشورهای سوسياليستی سابق، فقط گفته های پيغمبر خود را به عمل گذاشتند. بدينسان اين نظريه درست نميباشد که ايده کمونيسم يک ايده انسانی است و اشکال فقط به اجرا نهادن آن در سطح جامعه ميباشد. آيا نابودی ميليون ها انسان در روسيه سوسياليستی و کامبوج و ... در رابطه مستقيم با تئوری مارکس نميباشد؟ فيلسوف آلمانی ارنست بلوخ

(Ernst Bloch 1885-1977) اشاره ميکند سوال اين است که آيا استالين چهره مارکسيسم را تغيير و يا اينکه چهره واقعی آنرا نشان داد؟ مارکس تئوری خود را با انتقاد به مذهب شروع و با بررسی اقتصاد سرمايه داری بپايان رسانيد. او باين نتيجه ميرسد که سيستم سرمايه داری باعث فقر و بيچارگی طبقه گارگر ميگردد و تضادهای اجتماعی در اين سيستم قابل حل نميباشند و فقط طبقه گارگر است که ميتواند طبقه سرمايه دار و همچنين ديگر طبقات را به گورستان تاريخ ببرد و بعنوان ناجی بشريت بهشت را در روی زمين برای انسانها ايجاد نمايد.در واقع جای ناجيان مذهبی در تئوری مارکس به طبقه گارگر واگذار ميشود.اگر طبقه گارگر در تئوری مارکس ناجی ميشود طبقه سرمايه دار و ديگر قشرهای جامعه به شيطان تبديل ميگردند و زمانی که اين دکترين بعنوان يک امر مطلق مورد تائيد طرفداران آن  قرار گيرد راه برای نابودی شياطين بوسيله "ترور انقلابی" هموار ميشود.

آيااينکه تئوری مارکس علمی است و يا غير علمی مورد بحث نميباشد(اين تئوری بخشی از جامعه قرن 19 را بدرستی بررسی نمود) بلکه مهم درک و فهم مارکسيسم از جامعه ميباشد. اين تئوری دنيا را به دو قطب تقسيم نموده است: قطب طرفداران طبقه گارگر (خودی) و قطب ديگران (غير خودی).يکی از اين غير خودی ها در زمان مارکس سوسياليست فرانسوی   proudhon بود.زمانی که Proudhon حاضر نشد نظرِيات مارکس را بپذيرد مورد انتقاد شديد مارکس قرار گرفت و او حتی متهم به طرف داری از طبقه سرمايه دار شد. برای مارکسيستها فقط يک تئوری درست و علمی است و آن هم تئوری مارکس ميباشد و باقی نظريات اجتماعی غير علمی و بايد رد شوند. در چارچوب تئوری مارکس مکانی برای تبادل فکری و بحث در جامعه باقی نميماند:هر کس که هم فکر ما نيست دشمن ما است، طرفدار سرمايه دار است. در زمان لنين و استالين  نه تنها افکار غير مارکسيستی مورد قبول واقع نمی گرديد بلکه افرادی که اين نظريات را بيان ميکردند به "گورستان تاريخ" فرستاده می شدند.

فاجعه اجتماعی وانسانی دوران لنين و استالين فقط نتيجه فقدان آزادی افکار نبود، بلکه همانطور که Proudhon به مارکس هشدار داده بود اقتصاد دولتی و سلب مالکيت خصوصی و نبودن رقابت مابين بخشهای مختلف اقتصادی باعث به بوجود آمدن استبداد در جامعه ميشود.

بااز بين بردن مالکيت شخصی در بخش کشاورزی در روسيه نه فقط قحطی و گرسنگی پديدار گرديد بلکه با فرستادن بخش عظيمی از کشاورزان ناراضی، به اردوگاه کار اجباری باعث نابودی آنان نيز شد. سلب مالکيت در روسيه به وسيله "ترور انقلابی"مارکسيستی صورت گرفت. اين فاجعه در روسيه نتيجه پياده کردن نظر اقتصادی رويائی و سياسی مارکس توسط لنين و استالين ميباشد. ميتوان واژه ديکتاتوری پرولتاريا که مارکس آن را بيان نمود چنين توصيف کرد: ديکتاتوری طبقه گارگر بر عليه طبقات ديگر و ترور و حذف فيزکی و فکری ديگران. 1918 لنين انتخاب مجلس را لغو و فعاليت تمام احزاب به غير از جزب بلشويک  راممنوع نمود. در يک چنين سيستمی ديگر جائی برای تضمين حقوق بشر نميماند.

تاريخ در فلسفه مارکس دارای مضمون است و حرکت تاريخ بی معنی و بی مفهوم نميباشد و هدفی را دنبال ميکند. تاريخ در اين تئوری يعنی گذر از سيستمهای اجتماعی بدوی و اوليه بسوی سيستمهای پيشرفته و مترقی وبالاخره رسيدن بيک جامعه آزاد و خوشبخت کمونيستی. اين جريان از نظر مارکس يک جبر تاريخی ميباشد،و به عقيده او انقلاب، روند پيشرفت در تاريخ را تسريع ميکند. مارکس انقلاب را لکوموتيو تاريخ ناميد. اما تاريخ فاجعه انگيز انقلاب روسيه نشان داد که تاريخ مارکسيستی بسوی زوال در حرکت ميباشد و نه در جهت پيشرفت. انقلاب روسيه فقط جنازه و خرابه بر جای گذاشت و در کامبوج نيز انبوهی از جمجمه. مسافرين لکوموتيو تاريخ مارکس ميبايست ترمز ها را بکار می گرفتند و اين حرکت تاريخی را متوقف ميکردند.

 

چوبينه