ملاحظاتى بر فرقه گرائى و مسخ شدگى

 

خبر خود سوزى تعدادى از اعضا و هواداران سازمان مجاهدين خلق و مرگ دو تن از آنان پيش از هر چيز موجب اندوه و تاسف هر انسان نوعدوستى مىشود. چرا كه نمىتوان مدعى انسانيت بود اما از فنا و نابود شدن همنوع خود و در كل هر جاندار ديگرى نگران و افسرده نشد. صداقت و از خود گذشتگى و در عين حال خودفريبى اين افراد كه به باور خود در راه هدفى مقدس خود را فنا مىكنند نه تنها از بار اندوهت نمىكاهد بلكه بر آن مىافزايد. همزمان با احساس اندوهى كه سراسر وجودت را گرفته, اين سوال در ذهنت نقش مىبندد كه:

 

سوال اول) اقدام به خودسوزى و خودكشى بر بستر چه انديشه, تفكر و فرهنگى شكل گرفته است؟

 

در جريان يافتن پاسخ يا پاسخهائىبه اين سوال, سوالات ديگرى در ذهنت نقش مىبندد. سوالاتى از قبيل:

 

سوال دوم) آيا خودفريبى, عدم بلوغ عقلى, مسخ شدگى و شبان زدگى, فقط از مشخصه هاى ساختار فكرى اين جريان فكرى ايرانى است, يا چنين ويژگيهايى را مىتوان نزد جريانهاى فكرى ديگر ايرانى نيز يافت؟

 

اگر اين ويژگيها در اغلب جريانهاى فكرى امروز ايران _ هر چند با رنگ و بوئى متفاوت _ يافتنى باشد, آنگاه اين سوال مطرح مىشود كه:

 

سوال سوم) آيا جريانهاى فكرى ديگرى نيز در تاريخ اسطوره اى و تاريخى مان يافت مىشود كه تشابهاتى با جريانات فكرى امروز داشته باشند؟

 

سوال ديگر كه در ذهن نقش مىبندد اين است كه:

 

سوال چهارم) مسخ شدگى, نفى فرديت, ذوب شدن در يك مذهب و ايدئولوژى, و نهايتاً ساختار فكرى كه معتقد است, كه جمعى از انسانها بايد _ همچون گله اى كه گرد شبان خود جمع مىشود _ گرد راهبر خود جمع شده, و همچون افرادى هيپنوتيزم شده هر آنچه او مىانديشد و مىگويد چون حقيقتى مطلق پذيرفته و گردن نهند, آبشخور فكرى اش  كدامين جريانهاى كلان فكرى ايرانى است؟

 

اين نوشتار مدعى يافتن تمامى پاسخهاى ممكن به سوالات بالا نيست, بلكه در راستاى آنچه تا كنون نوشته و در تارنماى كافر و ساير پايگاه هاى اينترنتى منتشر كرده ام, فقط قصد پى گرفتن آن گفتمانى را دارم كه من و همكارانم در تارنماى كافر آغاز كرده ايم. اميدوارم ساير هموطنان بخصوص جوانان روشنگر در ايران فعالانه در اين گونه تبادل نظرها شركت كنند.

 

آنچه پيش از پرداختن به سوالات بالا, مىخواهم به آن اشاره كنم, اهميت طرح سوال در انديشيدن و فلسفيدن است. فلاسفه معتقدند در فلسفه طرح سوال از پاسخى كه به سوال مطرح شده داده مىشود مهمتر است. چرا كه سوال كردن از ادراك امروز و ديروز مان, پيش از هر چيز نشانى بر مستقل انديشيدن فرد سوال كننده است. از طرف ديگر پرسيدن و سوال كردن در مورد آنچه در اطراف مان جريان دارد خود تمرينى است در مستقل انديشيدن. صاحبان زر و  زور و كسانى كه خود را قيم معنوى و فكرى انسانها مىدانند همواره از اينكه پيروان و مريدان شان و مردمى كه آنها آنان را همچون گله اى مىبينند, بپرسند و مورد سوال قرار بدهند, هراس داشته اند. سوالى كه در اثر انديشيدن و تفكر مستقل پديد آيد, خود منجر به طرح سوال ديگرى خواهد شد. و در جريان طرح سوالى و پاسخگوئى به آن و طرح سوالى جديد و پاسخگوئى به سوال جديد و طرح سوالى جديدتر است, كه انسان قدم به قدم به واقعيات نزديك مىگردد و به تدريج به بلوغ عقلى مىرسد. بلوغ عقلى كه انسان امروز با آن فرسنگها فاصله دارد.

 

در پاسخ به سوال اول در روزهاى اخير كسانى كه هدفشان ريشه يابى و بررسى جدى و عقلانى از خود سوزيهاى اخير بوده است _ بر خلاف كسانى كه از وقايع اخير در فرانسه و ساير كشورها بدنبال تصفيه حسابهاى سابق خود با مجاهدين بوده اند _ ريشه خودسوزيها را در فرهنگ فرقه اى حاكم بر مجاهدين امروز دانسته اند. اشاره اين افراد به تبديل شدن سازمان مجاهدين خلق از سازمان سياسى|مذهبى به فرقه اى مذهبى درست بوده, و من در اينجا قصد توضيح و تبيين چگونگى روند استحالهء اين سازمانى سياسى ديروز به فرقهء مذهبى امروز را ندارم. چرا كه اين نوشتار قصد پرداختن به سازمان مجاهدين از جنبهء سياسى را ندارد. بلكه هدف پرسيدن در مورد فرهنگ و انديشه اى است كه منجر به آن مىشود كه يك سازمان يا يك فرد با انحلال خود و ذوب شدن در يك مذهب و ايدئولوژى به گروه فرقه اى تبديل شود.

 

وضعيت امروز سازمان مجاهدين نمونهء وضعيت جريان فكرى است كه تمامى راهها را بر خرد نقاد بسته و ايمان مطلق به رهبر, يا پير طريقت, يا امام شريعت, يا ايدئولوگ تبديل به تفكر غالب در آن جريان شده است. ايمان مطلق به اينكه راهبر و شبان گله هرگز خطا نكرده و گله را بدون شك به سر منزل مقصود خواهد رساند. زمانى كه ايمان مطلق به راهبر به تفكر غالب در جريان فكرى تبديل شد, دنيا تاريك وهم و خرافه شكل مىگيرد. در چنين دنياى مسخ شده اى راهبر نياز به موجوداتى مسخ شده در اطراف خود دارد. قائل شدن فضيلتى فوق العاده نزد راهبر از ويژگى جريانات فرقه اى است. براى پيدايش و تقويت فرهنگى كه مبلغ و مشوق پرستش شخصيت راهبر باشد, متوسل به اصطلاحاتى از قبيل " رهبر اسطوره اى سازمان " و امثالهم مىشوند.

 

اصطلاح رهبر اسطوره اى را براى اولين بار از زبان يكى از اعضا شوراى ملى مقاومت _ كه با يك راديو فارسى زبان مصاحبه مىكرد _ شنيدم. اين عضو شوراى ملى مقاومت _ كه ظاهرا فرد تحصيل كرده اى نيز بود (پزشك متخصص جراحى در آلمان) _ ارتقا خانم رجوى به رهبرى مجاهدين, در زمان حيات " رهبر اسطوره اى " سازمان ( مسعود رجوى), را دليلى بر نبود كيش شخصيت در درون سازمان خود مىدانست. استفاده كردن از اصطلاح شخصيت اسطوره اى در رابطه با كسى كه در عصر حاضر زندگى مىكند, طبيعتاً بسيار تعجب آور است. شخصيتهاى اسطوره اى مربوط به دوران قبل از تاريخ هستند. چرا كه از هزاران سال پيش هنگامى انسان شروع به نوشتن و تدوين تاريخ خود كرد, ديگر شخصيتهاى اسطوره اى جاى خود را به شخصيتهاى تاريخى داده اند. سوال اينجا است كه چرا در گروه هاى فرقه اى با چنين القاب و صفاتى از راهبر يا راهبران ( گروه رهبرى ) خود ياد مىكنند؟ آيا اين انسانهاى تحصيل كرده فرق ميان اسطوره و تاريخ را متوجه نمىشوند؟ بعيد مىدانم كه آنها فاقد اين دانش باشند. بنظر مىرسد كه استفاده از چنين اصطلاحات و القابى در رابطه با راهبر و پير گروه بيشتر بدين خاطر استفاده مىشود تا از راهبر خود شخصيتى مقدس بسازند, چرا كه شخصيتهاى اسطوره اى اغلب براى انسانهاى امروز بسيار ناشناخته و مرموز و غير قابل درك هستند. بخاطر ناشناخته بودن شخصيتهاى اسطوره ا ى و وجود هاله اى از وهم و ابهام گرد آنها, اغلب به آنها ويژگيهاى خارق العاده اى _ قدرت فيزيكى يا روانى غير عادى _ نسبت داده مىشود. بنابراين با نهادن نام شخصيت اسطوره اى بر راهبر يا راهبران, اين باور را در ميان پيروان راهبر القا مىكنند كه او توانايىها و شخصيتى مافوق انسانى و ماوراءالطبيعى دارد. از اين طريق امكان هر گونه پرسش و شك در تصميماتى كه از طرف راهبر گرفته مىشود, از پيروان و مريدان سلب شده, و همه به اطاعت داوطلبانه اما كوركورانه از راهبر دعوت مىشوند.  بر بستر اين تفكر است كه نفى فرديت و قهرمان پرورى به نرمهاى متداول و پذيرفته شده در گروه تبديل مىشود. در گروهائى كه يكى از مشخصه هاى ساختار فكريشان نفى فرديت و قهرمان پرورى است, به آسانى مىتوان افرادى را پيدا كرد كه جان خود را فداى راهبر خود كنند. چرا كه به باور آنها جان و زندگى مريدان و پيروان كم ارزشتر از جان و زندگى رهبر اسطوره اى است.  

 

در پاسخ سوال دوم بر خلاف عده اى كه تصور مىكنند زمينه هاى فكرى چنين اقدامات نابخردانه اى فقط نزد مجاهدين خلق يافت مىشود. بايد عرض كنم كه خودفريبى, عدم بلوغ عقلى, مسخ شدگى و شبان زدگى, ايمان مطلق داشتن به راهبران و اطاعت كوركورانه از آنها, قائل شدن وجهى ملكوتى و قابل پرستش نزد راهبران, ساختن كيش شخصيت از آنان و مسلح نبودن به خرد نقاد از ويژگيهاى اغلب جريانهاى فكرى ايرانى است. آفات فكرى در نزد اغلب جريانهاى فكرى وجود دارد, فقط ميزان آن در يك گروه بيشتر و در گروهى ديگر كمتر است. در اين رابطه من نظرات خود را در نوشتار " مدرنيته و ساختار تفكر ايرانى " و نوشتارهاى ديگر, كه به تبع آن نوشته ام, توضيح داده ام. براى پرهيز از مكرر گوئى, به علاقه مندان توصيه مىكنم به آن نوشتارها مراجعه كنند. آنچه در اينجا مىخواهم بيافزايم طرح اين سوال است كه, براستى چه فرق بنيادينى ميان شعارهاى ايدولوژيكى " خدا, شاه , ميهن " , " روح فقط روح الله, رهبر فقط روح الله " و  " ايران رجوى, رجوى ايران " وجود دارد؟ چه تفاوت ماهوى ميان كسانى وجود دارد, كه با تعصب و خشونت به ديگران, كه از راهبر ايدئولوژيكشان انتقاد مىكنند, برخورد مىكنند؟ صرفنظر از اينكه اين راهبر شاهنشاه آريامهر باشد, يا امام خمينى, يا رهبر اسطوره اى رجوى. چه تفاوتى ميان كمونيستهائى كه هنوز سعى در توجيه قتل عامهاى استالينى دارند با كسانى كه اعدام و شكنجه در زندانهاى رژيم سلطنتى و ملايان را توجيه مىكنند؟ چه تفاوتى ماهوى وجود دارد, ميان كسانى كه هر گونه نگاه انتقادى از عرفان ايرانى يا شاهنامه فردوسى را تاب نياورده و با چماق تكفير و وطن فروش و غربزده به سراغ شخص منتقد مىروند, و كسانى كه در خيابانهاى ايران با چوب و چماق بجان دگرانديشان مىافتند؟ تصور مىكنم با پاسخگوئى به اين سوالها در خواهيم يافت كه جزم انديشى فقط از ويژگيهاى جريان فكرى موسوم به مجاهدين يا انصارحزب الله نيست.        

 

در پاسخ سوال سوم مىتوان ياد آور شد كه در تاريخ چندين هزار ساله مان جريانهاى فكرى متفاوتى ظاهر شده اند كه در گوهر خود از همان ويژگى برخوردار بوده اند كه جرياناتى مانند مجاهدين, امروز آن را نمايندگى مىكنند. جريانهاى فكرى كه براى راهبر خود خصوصيات و ويژگيهاى خاصى قائل بودند. در فرهنگ و ساختار فكرى اين گروه ها و جنبشهاى اجتماعى, راهبران انسانهاى عادى نبوده اند, بلكه ابر بشران, انسانهاى فوق العاده, بىنظير و معصومى بوده اند با ويژگيهاى ملكوتى. اغلب اين جريانها با انگيزه عدالت خواهى و آزادى از بيگانگان شكل گرفته اند, و درست به همين خاطر توانسته اند در آغاز شروع جنبش از پايگاه اجتماعى وسيعى در ميان زحمتكشان جامعه بهره ببرند. اما مفهوم آزادى در نزد اين جريانات فكرى فقط به معناى آزادى از قواى اشغال گر و استعمارى بيگانه ( اعراب, تركان,قزاقان روسى, امپرياليسم انگليس و آمريكا و امثالهم ) بوده است نه آزادى انسان بعنوان يك فرد از هرگونه قيود و زنجيرهاى بندگى فكرى. به ديگر سخن به سختى بتوان در هيچكدام از اين جريانات فكرى, تلاشى آگاهانه در جهت تشويق انسانها به مستقل انديشيدن و رسيدن به بلوغ عقلى, يافت.

 

نمونه هاى فراوانى وجود دارد اما من در اينجا براى روشنتر كردن نظراتم به دو نمونه بسنده مىكنم. به باور من تشابهات زيادى ميان جنبش عدالت خواهانه سپيدجامگان به رهبرى مقنع و سرخ جامگان برهبرى بابك خرمدين و جنبشهاى عدالت خواهانه مجاهدين و فدائيان در دوران ما وجود دارد. هر دو اين جنبشها با انگيزه عدالتخواهى و بيرون راندن اعراب اشغالگر _ كه زمينهاى زراعتى را در بسيارى موارد با زور و ارعاب و در موارد معدودى با پرداخت مبلغى از چنگ بزرگ مالكان ايرانى تصاحب كرده بودند _ بر پا شده بود. در اثر پرداخت مالياتهاى سنگين به حكومت مركزى در بغداد و پرداخت بخش بزرگى از محصول به اربابان اشغالگر عرب, روز بروز عرصهء زندگى بر روستائيان فقير ايرانى تنگ تر مىشد. از اينرو رفته رفته جنبشهاى عدالت خواهانه و رهائى بخش شكل مىگرفت. دو جنبش سپيد جامگان و سرخ جامگان نيز در همين راستا بوجود آمدند. اين جنبشهاى روستائى داراى پايگاه وسيع اجتماعى بودند, همانگونه كه جنبش فدائيان و مجاهدين در اواخر دههء پنجاه و اوايل دههء شصت در ايران امروز داراى پايگاه اجتماعى بودند. از طرف ديگر اين جنبشها به قصد كوتاه كردن دست نيروهاى خارجى ( اعراب ) و سپردن حكومت به خود ايرانيان شكل گرفته بودند. همانطور كه فدائيان و مجاهدين به قصد بيرون انداختن امريكائيان و حكومت ديكتاتورى مزدور و وابسته به آنها قيام كرده بودند.

 

اما اين جنبشها هرگز نتوانستند از خواسته هاى عدالت خواهانه و رهائى بخش ملى خود پا فراتر گذاشته و با زدودن سنگواره ها از فكر انسانها تبديل به يك جنبش روشنگرى با هدف رهائى انسان از قيد بندگى فكرى, شوند. رهبران اين جنبشها نه تنها علاقه اى به بلوغ عقلى پيروان خود نداشتند, بلكه با ترويج فرهنگ فرقه اى به پيروان ناآگاه خود اينچنين تلقين كردند كه راهبران, انسانهاى ابر بشر, فوق العاده, بىنظير و معصومى هستند با ويژگيهاى ملكوتى. براى مثال هم در جنبش سپيد جامگان و هم در جنبش سرخ جامگان اعتقاد به تناسخ روح داشتند. بنا بر نوشتهء تاريخ بخارا, هاشم ابن حكيم معروف به مقنع _ كه بنا بر روايات مانوى بوده است _ آنچنان دچار كيش شخصيت شده بود كه:

 

" در مرو مردم را گرد آورده ادعاى خدائى كرد و گفت كه ابتدا به صورت آدم و سپس بصورت نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد ظاهر شده و سرانجام در صورت ابومسلم ظهور يافته و اكنون به اين صورت در آمده است. مىگفت در او چنان نيروئى هست كه مىتواند خودش را  به هر صورتى كه بخواهد بنماياند. "

 

او براى آنكه بتواند مردم عامى روستائى را متقاعد كند كه روح خدائى وارد كالبد او شده و از اينرو داراى نيروى ماوراءالطبيعى است, به نيرنگ و فريب متوسل مىشد. براى فريب مردم از هر علمى چيزى را فرا گرفته بود و به علوم شعبده بازى نيز تسلط داشت. به كمك دانش خود اقدام به اجراى نمايشاتى مىكرد و مدعى مىشد كه قادر است ماه را از ته چاهى بيرون آورد.

 

در تارخ بخارا آمده است كه مقنع به رسم پادشاهان و رهبران دينى آنزمان عادت داشته كه به محض ديدن زن يا دختر زيبائى, دستور دهد كه آن زن را به نزد او بياورند. در درون دژى كه او در آنجا سنگر گرفته بود, قلعهء كوچكتر و محكمترى ساخته بودند كه مقنع با يك غلام و زنان حرمسراى خود درون آن زندگى مىكرده است, و ديگران اجازه نداشتند به قلعهء شخصى او وارد شوند.

 

تنها روستائيان ساده دل, كه در دوران مقنع در خطهء خراسان ( قديم) زندگى مىكردند, نبودند كه فريب دغلكارى مقنع را خورده و او را تا مقام خدائى بالا بردند. بلكه حتى در دوران ما نيز بسيارى از ايرانيان با شيفتگى از او ياد مىكنند, و به طرق مختلف سعى در توجيه جنبه هاى منفى و غير عقلانى در ساختار فكرى و جنبش عدالتخواهانه سپيدجامگان را دارند. آنچه براى اين گروه از ايرانيان مهم است اين مسئله است كه او در مقابل اعراب متجاوز و اشغالگر مقاومت كرده است, و توجهى به اين واقعيت ندارند كه او با فريب روستائيان ساده لوح و با سوءاستفاده از تنفر آنها نسبت به اربابان خارجى, در جهت كسب منافع شخصى,  بهره مىبرده است. بنابراين اين تنها ايرانيان قديم نبوده اند كه به خرد نقاد مسلح نبودند, بلكه ما ايرانيان امروز نيز با ايمان مطلق آوردن به يك فرد يا يك جريان فكرى همه چيز را يا سياه مىبينيم يا سپيد. چون مقنع رهبرى يك جنبش ضد عربى را داشته است, بنابراين نمىتواند داراى خصايص منفى باشد. چرا كه در اثر تعليمات دوآليستى و ثنويت رزتشتى و مانوى, امورات و پديده هاى هستى يا به دنياى نور و ملكوتى ( دنياى سپيديها ) تعلق دارند يا به دنياى ظلمت و اهريمنى ( دنيا سياهيها ). با اين طرز تفكر طبيعتا بررسى افكار مقنع و جنبش او از زواياى متفاوت و ديدن خصايص منفى و مثبت آن سخت خواهد شد.

 

رهبر نخستين جنبش خرمدينان, مردى بنام جاويدان از اهالى آذربايجان امروز بود. بابك خرمدين, راهبر سرخ جامگان, نيز به تناسخ روح اعتقاد داشته است. او مدعى بود كه روح جاويدان ( خرم = سيمرغ ) در وجود او حلول كرده است. جاودان در يكى از جنگها با اعراب, زخمى شده و پس از سه روز مىميرد. بابك كه يكى از جنگنجويان و طرفداران او بود, با همسر جاويدان ازدواج كرده, و ادعا مىكند كه روح جاويدان در بدن او حلول كرده است, و از اين طريق رهبرى جنبش خرمدينان را بدست مىگيرد. در كتاب سياست نامه آمده است كه:

 

" زن جاويدان گاوى ماده خواست و روى طشتى پر از شراب نهاد و نانى را پاره كرد و در كنار طشت گذاشت. بعد مردم را بيك بيك خواند و گفت: با پايت پوست را بكوب و تكه نانى بردار و آن را در شراب فرو بر و بخور و بگو اى روان بابك به تو ايمان آوردم, همچنانكه به روان جاويدان ايمان آورده بودم, بعد دست بابك را بگير و خم شو و آن را ببوس ".

 

در ماجراى انتخاب بابك به رهبرى خرمدينان مىبينيم كه اولاً رهبر با عالم غيب و ملكوتى _ همچون شاهان صاحب فرّ _ رابطه داشته, و داراى روح مقدسى است, كه از رهبرى به رهبر ديگر حلول مىكند. دوما  در نهضت خرمدينان به پيروى از سنتهاى مادر سالارانه ( زنخدائى ) شاهان و رهبران مقام خود را از طريق ازدواج با همسر شاه يا رهبر قبلى بدست مىآوردند. در دوران مادر سالارى مقام شاهى از پدر به پسر منتقل نمىشد, بلكه از طريق همسر يا دخترشاه به جوانى غريبه مىرسيد. در فرهنگ زنخدائى گاو مظهر بارورى و بركت ( بخاطر اهميت گاو در مناسبات توليدى غالب در آنزمان, كشاورزى و دامدارى ) بوده است, شراب مظهر خون ايزد بارورى, و نان كالبد ايزد بارورى بوده است. سرخ جامگان كه خود را پيرو مزدك مىدانستند و همچون او خرمدين ( دين خرم ) بودند, در مراسم و شيوهء زندگى خود سعى داشتند سنتهاى خرمدينى _ كه از اديان مرسوم و رايج دوران مادر سالارى در ايران بوده است _ را احيا كرده و از آن پيروى كنند.

 

چنين بنظر مىرسد, كه بابك خرمدين كمتر از مقنع بدنبال فريبكارى و سوءاستفاده از احساسات روستائيان ساده دل بوده است. شواهدى وجود ندارد كه او همچون مقنع قصد سوءاستفاده و بدست آوردن امتيازات فوق العاده براى نفع شخصى داشته است. شايد به همين دليل او به يكى از محبوبترين شخصيتهاى تاريخى ايران تبديل شده است. و شايد به همين دليل آذربايجانيهاى ايرانى او را سمبل هويت ملى خود مىدانند, و هر ساله هزاران نفر در مراسم بزرگداشت او شركت مىكنند. اما سوال اين است كه چند درصد از افرادى كه در اين مراسم شركت مىكنند با ساختار فكرى سرخ جامگان آشنائى دارند؟ آيا آذربايجانيهاى امروز هم معتقدند كه " روح پاك و جاودان " بابك خرمدين در كالبد رهبر امروزين شان آقاى چهرگانى حلول كرده است, و از او رهبرى ملكوتى و عقيدتى ساخته است؟

 

در پاسخ به سوال چهارم مىتوان گفت كه فرهنگ ايرانى در دورانهاى متفاوت از يك يا چندين جريانهاى فكرى عمده و اصلى تاثير گرفته است.اصلى ترين و موثر ترين اين جريانهاى فكرى خرمدينى, دين زرتشت و شريعت اسلامى است. هر يك از اين جريانهاى فكرى عناصرى از جريان فكرى پيش از خود را در خود نگه داشته اند. از اينرو است كه آثارى از خرمدينى در نوشتارهاى زرتشتى يافت مىشود. همچنين آثارى از خرمدينى و دين زرتشت در روايت ايرانى از اسلام ( مذهب تشيع ) ديده مىشود. و در نهايت فرهنگ امروز ما تلفيقى از اين سه جريان فكرى اصلى است. اين سه جريان فكرى اصلى هزاره ها بر فرهنگ و روان و انديشه انسان ايرانى مسلط  و حاكم هستند. طبيعتا در فرهنگ امروز ما عناصر خرمدينى كمتر از عناصر زرتشتى و عناصر زرتشتى كمتر از عناصر اسلامى است. چرا كه خرمدينان بيش از چهار هزار سال پيش در ايران داراى قدرت بودند. پس از ظهور دين زرتشت و تبديل آن به دين رسمى و شريك شدن آن در قدرت سياسى و حكومتى, موبدان زرتشتى فقط عناصرى از خرمدينى را وارد دين زرتشت كردند كه با سليقه و منافع قدرت طلبانه آنان مغايرتى نداشت. به همين ترتيب هنگامى كه ايرانيان اقدام به ساختن روايتى ايرانى از دين اسلام كردند, فقط عناصرى از خرمدينى و دين زرتشت را وارد مذهب جديد ( تشيع ) كردند كه با اصول دين اسلام مغايرتى آشكار نداشت. كمرنگ بودن عناصر خرمدينى و زرتشتى در فرهنگ امروز ما دال بر نبود آثارى از آنها در فرهنگ امروز ما نيست. بسيارى از مراسم سنتى ما مانند چهارشنبه سورى, نوروز, جشن سده و غيره بازمانده هاى دوران خرمدينى هستند.

 

از ويژگيهاى دوران خرمدينى و مذهب هاى بدوى تركيب شدن مقام شاهى و مقام خدايى در يك نفر بوده است. در آن دوران معتقد بودند, كه روح خدائى در كالبد شاه حلول كرده است, و اين روح خدايى بر اجتماع و طبيعت فرمان مىراند. يكى ديگر از افكار رايج در دوران مذاهب بدوى  " قضا و قدر " و بىاختيارى انسان در مقابل " جبر زمان " است. ايرانيان در آن دوران بر اين باور بودند كه, سرنوشت انسانها پيشاپيش ( چه بسا حتى قبل از بستن نطفهء انسان در رحم مادرش ) در آسمانها توسط نيروهاى مرموزى, نوشته شده است. اين نيروهاى مرموز به نوبهء خود توسط نيروى بزرگترى, " قادر متعال " كنترل مىشوند. همانطور كه مىدانيم ايرانيان امروز نيز اعتقادى قوى به نقش " قضا و قدر " و " چشم بد " و بسيارى ديگر از خرافات و اوهام دارند كه احتمالاً ريشه در دوران خرمدينى و مذاهب بدوى ايرانى دارد.

 

در اين ميان عرفان ايرانى بيش از هر جريان فكرى ديگر در ايران در طول قرون و اعصار از هر سه اين جريانهاى فكرى عمده تاثير گرفته است. شايد علت محبوبيت فوالعاده عرفان در ميان ايرانيان همين امر باشد, كه عرفان ايرانى همواره در تلاش بوده است كه ميان اين سه جريان فكرى اصلى سازش و تفاهم ايجاد كند. اين امر موجب شده هر ايرانى, صرفنظر از اينكه به كداميك از اين سه جريان فكرى عمده گرايش داشته باشد, همواره بتواند با عرفان ايرانى خود را همفكر و همزبان بيابد. از اين رو است كه مىبينيم بزرگترين مدافع شريعتمدارى, امام غزالى, بزرگترين عارف ايرانى نيز بحساب مىآيد. يا بزرگترين نماينده شريعتمدارى در دوران ما امام خمينى, اشعار عارفانه مىسرايد. يا مىبينيم كه اشعار عارفانه مولوى هم در ميان شريعتمداران محبوب است, هم در ميان مليون و هم در ميان سوسياليستها و كمونيستهاى ايرانى.

 

عرفان ايرانى بزرگترين وظيفهء انسان را جنگ با نفس اماره و خواهش هاى جسمانى مىداند. انسان بايد با رياضت كشيدن, نفس اماره را در خودش بكشد. عرفاى ما در اشعارشان هم قرآن و اسلام را ستايش مىكنند, هم خرمدينى و گبرگرائى را. چرا كه همانطور كه در بالا گفتم عرفان ايرانى جز كاريكاتورى از مذاهب بزرگ نيست و داراى ساختار فكرى درهم و آشفته با تعاليم خيالى و عجيب و غريب است. از اينرو است كه همچون " آش فاطمه زهرا " هر معجونى در آن پيدا مىشود, از جمله شبه خردگرائى.

 

آنه مارى شيمل عرفان شناس آلمانى معتقد است كه " نبايد از ياد برد كه بزرگترين ملهم مولانا در كتب مثنوى, قران بوده است. از اين رو به عبدالرحمن جامى بايد حق داد كه مثنوى مولانا را « قرانى به زبان فارسى « مىخواند ".

 

در فرهنگ