چرا باورهاي بد
نمي ميرند
به دليل اينكه
باورها براي افزايش توانايي ما براي بقا طرح ريزي شده اند آنها از نظر بيولوژيكي
طوري طراحي شده اند كه در مقابل تغيير به سختي مقاومند براي تغيير باورها- شكيون
بايد اضافه بر بحث در باره داده ها-به مغز و نقشي كه در رابطه با بقا در
ارتباط با مفاهيم و شمول پذيري ايفا
ميكند-نيز توجه داشته باشند.
.گريگوري.و.لستر
به دليل اينكه از
نظر تحقيقات دانشمندان و همچنين شكيون باورها ميتوانند غلط باشند معمولا"براي
اين دو دسته علت اينكه چرا باورهاي غلط در مواجهه با شواهدي كه آنها را نقض ميكنند
تغيير نميكنند- گيج كننده وگاهي آزار دهنده است. اينكه چرا مردم باورهاي غلط را
علي رغم اينكه با اطلاعاتشان تضاد دارد حفظ ميكنند تعجب آور است. اين معما تمايلي
در افراد انديشمند بوجود مي آورد كه مردمي را كه باورهاي غلطشان را در رويارويي با
شواهد مستدل تغيير نمي دهند كوچك و خوار بشمارند. اينگونه افراد در نظر ايشان
-پست-احمق و ديوانه جلوه ميكنند. اين نقطه نظر مولود عدم اطلاع شكيون از هدف
بيولوژيكي باورها و لزوم نرولوژيكي (عصب شناسي) آنها در حالت سر سختي و ارتجاعي
نسبت به تغيير باورها ميباشد. حقيقت اين است كه عده زيادي از شكيون يك فهم دقيق و
منطقي از اينكه اصولا" باورها چيستند و چرا حتي وقتي كه بعضي وقتي مي فهمند
باورهايشان اشتباه است باز هم حاضر به تغيير آن نيستند-ندارند. فهميدن نقش
بيولوژيكي باورها به شكيون كمك ميكند تا براي درگير شدن با باورهاي نادرست و غير
منطقي به طور موثرتري عمل كنند و با استفاده از نتايج عملي بهتر بتوانند با
اينگونه افراد ارتباط برقرار كنند. نقش اوليه مغز زنده نگه داشتن ماست.
مطمئنا" كاري بيشتر از اين هم انجام ميدهد اما بقا بنيادي ترين هدف اين عضو
هست و هميشه در درجه اولويت قرار دارد. اگر بدن ما به اندازه اي آسيب ببيند كه فقط
انرژي به اندازه اي داشته باشد كه يا ما را هوشيار نگه دارد يا ضربان قلب را تداوم
بخشد. مغز به جاي هوشياري موج وار (هوشياري قبل ار بقا) كما را انتخاب ميكند (بقا
قبل از هوشياري) . به دليل اين كه هر فعاليت مغز نقشي اساسي در بقاي فرد ايفا
ميكند- براي اينكه هر كدام از عملكردهاي مغز بدرستي درك شود تنها راه شناخت ارزش
اين عملكردها به عنوان يك ابزار درارتباط با بقاست. حتي مشكل مداواي اختلالاتي
نظير اعتياد و چاقي ( ) فقط زماني
فهميده ميشود كه ارتباط آنها را با بقا دريابيم . هر گونه كاهش كالري يا موادي كه
فرد به آن معتاد است در مغز به عنوان تهديدي براي بقا تلقي مي شود. در نتيجه مغز
به طور قوي از زياده روي در خوردن و سواستفاده از مواد به دفاع برمي خيزد. و موجب
نمايش رفتارهايي شبيه دروغ گويي - پستي-انكار-توجيه و منطقي نمايي در اشخاصي كه
بدين اختلالات مبتلا هستند- مي شود .
حس ها و باور ها
يكي از ابزار هاي
مغز براي مطمئن ساختن بقا حواس ماست.آشكارا ما بايد توانايي درك خطر را براي نشان
دادن عكس العمل مناسب داشته باشيم.براي اينكه ما بقا يابيم بايد قادر باشيم كه
شيري را كه در غار ما را تهديد مي كند ببينيم و يا صداي پاي كسي را كه نيمه شب به
منزلمان مي آيد بشنويم.حواس به تنهايي براي مشخص كردن خطرات كافي نيستند .چون آنها
هم از نظر وسعت و هم از نظر دامنه محدودند.با استفاده از حواس در هر زمان ما فقط
مي توانيم با قسمت كوچكي از دنيا ارتباط داشته باشيم .اين مسئله از نظر مغز مفهوم
دار است.چون زندگي روزمره مستلزم اين است كه كه ما دائما" داخل يا خارج از
دامنه ادراكاتمان برويم.وارد شدن درقلمرويي كه قبلا" آن را نديده و چيزي در
مورد آن نشنيده ايم -ما را در موقعييت خطرناك عدم اطلاع از خطرات بزرگ مي گذارد
اگر من در يك
ساختمان نا شناخته در قسمت خطرناكي از شهر قدم بزنم.احتمالات بقاي من كاهش مي
يابند.چون من هيچ راهي براي فهميدن اينكه آيا سقف در حال فرو ريختن هست يا اينكه يك مرد مسلح در درگاه ايستاده
ندارم.در اينجا باورها وارد مي شوند.باور ها نامي هست كه ما به ابزار بقاي مغز
داده ايم كه براي افزايش و بهبودي عملكرد حواس ما براي تشخيص خطر طراحي شده اند
.باور ها دامنه حواس ما را براي تشخيص به موقع خطر افزايش مي دهند و بنا بر اين
شانس ما را براي بقا در زمانيكه وارد و يا خارج از يك قلمرو ناشناخته مي شويم
افزايش مي دهند.باور ها اساسا"به عنوان تعيين كننده خطر در مغز مورد استفاده
قرار مي گيرند.به طور عملكردي-مغز با باورها به عنوان يك نقشه دروني آن قسمت از
دنيا كه ما ارتباط حسي فوري با آن نداريم -عمل مي كند .همينطور كه من روي صندلي در
اتاق نشيمن نشسته ام و نمي توانم ماشينم را ببينم(هر چند كه چند وقت پيش آن را در
پاركينگ گذاشتم )با استفاده از حواس نمي توانم بفهمم كه آيا ماشين هنوز آنجا هست
يا نه.نتيجتا" در ارتباط با ماشينم حواس پنجگانه استفاده چنداني ندارند.براي
پيدا كردن ماشينم با هر درجه از مهارت مغز بايد داده هاي حواس را ناديده بگيرد(از
نظر اينكه به حواس سطحي تكيه دارد - نه تنها در پيدا كردن ماشين به من كمك نمي كند
-بلكه بيانگر اين هست كه ماشينم ديگر وجود ندارد)به جاي آن بايد به نقشه دروني
موقعييت ماشين روجوع كند.اين باور من است كه ماشين هنوز در جايي كه آن را پارك كردم
قرار دارد.مغز من با رجوع به باور- نه داده هاي حسي مي تواند در رابطه با دنيايي
كه ارتباط فوري حسي با آن نداشته چيز هايي را بفهمد.اين عامل باعث افزايش دانش مغز
و ارتباط با دنيا ميشود.توانايي باورها در افزايش ارتباط با دنيا فرا تر از دامنه
حواس ما - به طور اساسي توانايي ما را براي بقا افزايش مي دهد.يك مرد غار نشين اگر
بر اين باور باشد كه كه در جنگل خطر هاي فراوان وجود دارد-علي رغم اينكه حواسش
هيچگونه خطري را براي او گوشزد نمي كنند-شانس بيشتري براي زنده ماندن دارد.يك افسر
پليس بيشتر در امان خواهد بوداگر بر اين باور باشد كه مردي كه قوانين رانندگي را
نديده گرفته و ظاهر معصومي هم دارد ممكن است يك بيمار مسلح رواني باشد كه از كشتن
هم ابايي ندارد.
فرا تر از حواس
به دليل اينكه
باورها نياز فوري به داده هاي حسي براي اينكه قادر باشند اطلاعات ارزشمند بقايي را
براي مغز تهيه كنند-ندارند.آنها عماكرد بقايي اضافي درباره قلمرو زندگي دارند كه
كه ارتباط مستقيمي به داده هاي حسي ندارد.اين عملكرد توسط قسمتي از مغز هست كه به
مجردات و اصول تعلق دارد.و با چيز هايي از قبيل برهان- علت و
معلول و مفاهيم سر
وكار دارد.من نمي توانم علتي را كه فشار پايين منطقه اي ناميده مي شود - و باعث
ريزش باران همراه با طوفان و تندر مي شود -بشنوم يا ببينم. بنا بر اين
توانايي من براي
باور اينكه مسبب اين فشار پايين جوي است در فهم اين موضوع به من كمك مي كند.اگر من
فقط به حواسم براي تشخيص علت طوفان بسنده مي كردم-نمي توانستم بگويم چرا اين طوفان
بوجود آمد.مي توانستم تصور كنم كه اين طوفان توسط شيطانهاي كوچك ناديدني درست شده
كه اگر من مي خواستم ابرها را به كناري ببرم.با اسلحه خود مي توانستم به آنها شليك
كنم .بنا بر اين مغزم به جاي اين كه به داده هاي حسي تكيه كند به باور اينكه طوفان
توسط فشار پايين جوي بوجود آمده تكيه ميكند.
( همان طور كه در
مورد ماشينم و عدم وجود آن از از باور استفاده كردم)و ضامن بقاي من مي شود.به اين
وسيله من از هزاران عوامل خطرناكي كه مرا به خاطر تير اندازي به آن شيطان هاي
كوچولو و مزاحم در بر خواهند گرفت اجتناب مي كنم
ارتجاع باور ها
به دليل اينكه حواس
و باور ها هر دو ابزاري براي بقا هستند و هر يك متضمن بهبود ديگري است - مغز آنها
را جداگانه در نظر مي گيرد.ولي آنها به يك اندازه در فراهم آوردن اطلاعات بقايي
نقش دارند..از دست دادن هر كدام از آنها ما را به خطر خواهد انداخت.بدون حواس ما
قادر نيستيم در قلمرو ادراكاتمان چيزي
از دنيا درك كنيم .بدون باور ها به چيزي خارج از حواسمان پي نخواهيم برد.و
يا به چيز هايي از قبيل مفاهيم و علت ومعلول پي نخواهيم برد
.اين به اين معنيست
كه باورها طوري طراحي شده اند كه مستقل از حواس عمل كنند. در حقيقت تمام ارزش
باورها در پايداري آنها در موقع مواجهه با شواهد مخالف ميباشد. باورهاجوري نيستند
كه به سادگي تغيير كنند و يا به راحتي به شواهدي كه با آنها تطابق نميكند پاسخ گو
باشند.اگر اين طور بود در عمل نمي توانستند براي بقا نقش خوبي ايفا كنند . مردان
غارنشين اگر به داده هاي حواسي براي آكاهي از خطر استفاده ميكردند عمر چنداني
نميكردند .پليسي كه بر اين باور نيست كه مردي كه پشت چهره مظلوم كمين كرده ممكن
است يك انسان جاني باشد براحتي صدمه مي بيند و يا حتي كشته خواهد شد.
تا آنجا كه به مغز
انسان بستگي دارد - لازم نيست كه داده هاي حسي و باورها با هم هماهنگ باشند . هر
كدام از آنها طوري تكامل يافته اند كه يكديگر را بوسيله برخورد با قسمت هاي مختلف
دنيا -كامل مي كنند .آنها طوري طراحي شده اند كه قادر باشند با هم موافقت نداشته
باشند.
به اين دليل است كه
دانشمندان مي توانند خدا را باور داشته باشند و همينطور مردمي كه كاملا"منطقي
به نظر مي رسند -به چيز هايي از قبيل بشفاب پرنده -تله پاتي و جنبش هاي فرا رواني
اعتقاد داشته باشند.
وقتي كه باور ها و
داده هاي حسي با هم به تضاد در مي آيند-مغز به طور اتو ماتيك به داده ها ارجحيت
نمي دهد.به اين دليل است كه باور ها حتي باور هاي غلط-باور هاي غير منطقي-باور هاي
احمقانه-يا باور هاي ديوانه واردر مواجهه با شواهد نقض كننده شان از بين نمي روند
.مغز به اينكه باور ها با داده هاي حسي هم خواني دارد يا خير توجهي نمي كند.در هيچ
زمينه مهم و اساسي ديگري -مغز چنين واكنشي نشان نمي دهدو در برابر تخليه باور ها
مسكوت مي ماند.شبيه سربازي پير با
يك تفنگ كهنه است كه هنوز نمي تواند باور كند كه جنگ تمام شده.مغز معمولا" از
خلع سلاح شدن امتناع مي كند.هر چند كه داده هاي حسي به او مي گويند كه اين كار را
بايد بكند.
باور هاي غير منطقي
حتي باور هايي كه
به نظر نمي رسد مستقيما" نقشي در بقا داشته باشند-(شبيه مردان غار نشين و
باور قوي خطر)باز هم به طور خيلي زيادي به بقا مربوط مي شوند.اين به اين دليل است
كه باور ها به طور منفرد يا در خلا به وقوع نمي پيونداينها در يك سيستم به هم
پيوسته كه ديدگاه مغز نسبت به طبيعت و دنيا را بوجود مي آورندبه يكديگر مربوطند.با
تكيه بر اين سيستم مغز-سازگازي- كنترل- انسجام و امنيت را در اين دنيا تجربه مي
كند.اين سيستم بايد كاملا" دست نخورده باقي بماند تا نقش بقا به خوبي ايفا شود.اين
به اين معني است كه حتي باور هايي كه كوچك و غير منطقي به نظر مي رسند.به اندازه
باور هايي كه آشكارا نقش بقاي انسان را ايفا مي كنند انتگرال هستند.بنابر اين كوشش
براي تغيير هر گونه باور هر چند كوچك و احمقانه به نظر برسد-مي تواند موجي از
تاثيرات بر روي سيستم بگذاردو در نهايت مغز را در تجربه بقا مورد تهديد قرار
دهد.به اين خاطر هست كه مردم حتي در برابر باور هاي كوچك و ملموس نيز به دفاع بر
مي خيزند.
يك انسان معتقد به
آفرينش هرگز نمي تواند درستي اطلاعاتي كه بيانگر حقيقت فرضيه تكامل است را
بپذيرد.نه به اين دليل كه اين اطلاعات درست يا غلط است-بلكه علت اين امتناع اين
است كه حتي تغيير يك باور از مو ضوعات انجيل و طبيعت خلقت-همه سيستم فكري و جهان
بيني اساسي او را و بلاخره نقش بقاي مغزش را در هم ميريزد
شمول پذيري شكيون:
شكيون بايد تشخيص
دهند كه به علت نقش بقاي باورها-شواهد نقض كننده حتي در انسانهاي با هوش براي تغيير باورها به ندرت كافي به نظر
مي رسند.شكيون براي اينكه به توانند به طور موثري بر تغيير باور ها اثر
بگذارند-بايد فقط به درستي اطلاعاتشان فكر نكنند-بلكه به نقش بقاي مغز و مقاومتش
در برابر باور ها نيز توجه داشته باشند.كه اين به چند عنصر بستگي دارد
اول اينكه شكيون
نبايد انتظار داشته باشند كه با دادن اطلاعات به راحتي مي توانند باور ها را تغيير
دهنديا اينكه مردم را به اين دليل كه باورشان را تغيير نميدهند احمق بپندارند.
آنها نبايد در قبال
حالت ارتجاعي باور هاي مردم آنها را خوار شمرده و يا از آنان انتقاد
نمايند.حقيقتا" مردم به اين دليل كه خود را تسليم اطلاعات جديد نمي كنند سفيه
و تهي مغز نيستند.اطلاعات لازم اما
به ندرت كافي هستند.
دوم اينكه شكيون
بايد در نظر داشته باشند در مباحثاتشان تنها موضوع مخصوصي را كه داده هاي اطلاعاتي
را در بر مي گيرد به بحث نگذارند-بلكه اين مسئله را نيز در نظر بگيرند كه تغيير
باورهاي مربوطه يك فرد تغيير اساسي در جهان بيني و سيستم فكري فرد خواهد
گذاشت.بدبختانه توجه به سيستم فكري كاري بس مشكل تر و پيچيده تر از نشان دادن
شواهد نقض كننده باور ها است.شكيون
براي به بحث گذاشتن اطلاعاتشان بايد به نياز مغز براي حفظ سيستم اعتقادي كه
منجر به حفظ يك حس تماميت- سازگاري و كنترل در زندگي مي شود نيز نيز توجه داشته
باشند.
شكيون بايد در به
بحث گذاشتن مباحث اصولي فلسفي ماهر بشوند و از تشويشها و نگرانيهايي كه هر زمان
باور ها در گير مي شوند- برانگيخته مي شوند - آگاه باشند.اين كار هم علمي و بر
پايه اطلاعات و داده هاست و هم فلسفي و رواني.
سوم و شايد از همه
مهم تر اينكه- شكيون بايد كاملا"متوجه باشند كه چقدر براي مردم دشوار است كه
باور هايشان را به چالش بطلبند.اين خيلي طبيعيست.چون يك تهديد براي حس بقاي فرد
محسوب مي شود.اين كاملا" عاديست كه مردم در چنين مواقعي حالت دفاعي به خود
بگيرند.مغز احساس مي كند كه براي زندگي مي جنگد.متاسفانه اين عامل باعث بروز رفتار
هايي از قبيل دشمني -تحريك شوندگي-و كينه توزي مي شود.اما به خوبي قابل فهم است
شكيون بايد بدانند
كه مردم عموما" وقتي كه به چالش طلبيده مي شوند تمايلي به اينكه پست -
ناسازگار- خشن و احمق خوانده بشوند ندارند.اين يك جنگ براي بقاست اينان تنها راهي
كه براي مقابله با اين حالت دفاعي مي توانند در پيش بگيرند اين هست كه به جاي ادامه
تمركز بر روي حقيقت -سعي در كم كردن اين تنش بكنند .نه اينكه آتش را شعله ور تر
كنند.كنايه زدن و خوار شمردن به راحتي به اشخاص حالت دفاعي مي دهدو به راحتي اين
به جاي آن را براي توجيه تهديد خودشان بكار خواهند گرفت.
شكيون براي برنده
شدن باور هاي منطقي خود تنها راهي كه دارند اين است كه به طور مستمر و پيگير حتي
در زمانيكه حالت دفاعي از طرف مقابل مي بينند -با استفاده از رفتاري توام با
وقار-مدبرانه- محترمانه و معقولانه
به نزاع با آن باور هاي غلط بر خيزند.براي اينكه باورهاي شكيون بلند صحبت كنند
-خودشان بايد آهسته صحبت كنند.
بلاخره بايد خيال
شكيون را راحت ساخت كه به خاطر داشته باشند گاهي اوقات نه به دليل اينكه بعضي از
باور ها غير قابل تغييرند و يا بعضي مردم غير منطقي هستند بلكه بعضي از مردم نمي
خواهند باور هايشان را تغيير دهند.از اين نظر كار آنان بسيار دشوار است.توانايي
شكيون در تغيير باور هايشان در برخورد با اطلاعات جديد يك موهبت حقيقيست . يك قدرت
بي نظير و ارزشمند است . به طور اصولي يك عملكرد عالي مغز است كه با بعضي از
كششهاي بيولوژيكي و طبيعي در تضاد است. حقيقتا" شكيون بايد از اين قدرت و
خطري كه اين قدرت به آنها عطا كرده قدرداني كرده آنها صاحب مهارتي هستند كه به
موجب آن متحمل رنجها و ترسهايي در تغييراتي كه در زندگيشان پيش خواهد آمد -خواهند
شد.براي منتقل كردن اين توانايي به ديگران بايد محتاط و عاقل باشند.به چالش گرفتن
باورها بايد هميشه همراه با دقت و مهرباني باشد.آنها بايد دورنگر باشند.و هميشه
چشمشان به هدف باشد.آنها بايد بكوشند كه جنگ را براي باورهاي منطقي پيروز شوند نه
براي مردن درجنگ با يك شخص مشخص يا بر يك ايده مخصوص .
نه تنها روش اطلاع
رساني شكيون بايد پاك و راستين و بدون تعصب باشد بلكه كردار و رفتار آنان نيز بايد
خوب باشد.
پارميس سعدي