جهنمی هجا گو عبيد زاکانی

 

از زنده ياد منوچهر محجوبی

 

عبيد زاکانی، تک چهره ی طنز مردمی درادبيات کلاسيک ايران، بيش ازهرشاعرونويسنده ی ديگری، نه تنها دردوره ی زندگانی، که پس ازمرگ نيز، مورد آزارطبقه ی حاکم وقشرمتعصب مذهبی قرارگرفته واين ظلم بزرگ، تا آنجا پيش رفته است که داشتن وخواندن آثاراو برای خانواده ها ممنوع اعلام شده وحتی پدران پاکدل، بی آنکه توجه به نيــّـت مخا لفان عبيد داشته باشند، خواندن لطايف عبيد را برای فرزندان خود ممنوع کرده اند. واگردرخانه ای، به احتمال، نسخه ای از ديوان عبيد وجود داشته، آنرا ازدسترس خانواده دور نگه داشته اند.

 

اين کودکانه خواهد بود اگر تحريم عبيد را معلول بی پروا بودن زبان ورکيک بودن کلمات او بدانيم. چرا که فراوان است ازاينگونه کلمات رکيک درآثارديگر شاعران ونويسندگان زبان فارسی. تنها در مثنوی مولوی بارها به کلمات رکيکی برمی خوريم که تفاوتی با کلمات عبيد ندارند وتصادفأ گاه نيز پاره ای از تمثيل های مولوی با همان کلمات درلطايف عبيد آمده است. حال آنکه درکمترخانه ی ايرانی است که مثنوی وجود نداشته باشد ودردسترس همه ی اهل خانه نباشد.

 

تنها بايد دريافت که چيزی ورای اين بهانه، راه ورود عبيد به خانه ها، وبه تبع آن به مدارس، را بسته است واين گرانمايه نويسنده ی گستاخ وجسورايرانی را که بقول "فرته" حتی درادبيات اروپا بی همتاست، ظالمانه به کنج فراموشی می کشد وتنها يک اثراو (موش وگربه) را، آنهم برای کودکان ودرحد قصه ای کودکانه ونه طنزی تاريخی، اجازه ی انتشارمی دهد.

 

با يک نگاه به مجموعه ی رسايل بازمانده ازعبيد علت به روشنی جلوه می کند؛ مبارزه ی قاطع، بی پرده، گستاخانه وجنگ آشتی ناپذيراو با شاه، با خليفه، با شيخ، با قاضی، با حاکم با گزمه وبا تمام مظاهراستبداد واستثمار ـ ومولود آن، فساد ـ درجامعه ی تحت فشارايران.

 

تحريم کنندگان عبيد، حتی به جلوگيری از آشنائی توده با آثاراو بسنده نکرده اند، وبه دست تذکره نويسان مزدورشان نيزهرجا که مجالی يافته اند، نيشی ناجوانمردانه به اين مبارزجسوروتند زبان تمام ادبيات کلاسيک ايران زده اند.

 

درباره ی زندگی عبيد

 

با اين مقدمه، بيهوده نيست که تذکره نويسان بـَه بـَـه گو، که گاه به ذکرجزئيات بی ارزش زندگی پادشاهان ورجال ومعاريف آن زمان پرداخته اند، آنچنان عبيد را فراموش می کنند که اسناد مکتوب درباره اين متفکر هــذا ل، تقريبأ منحصر به يکی دوسطرمطلبی است که حمدالله مستوفی، همشهری معاصرعبيد، درتاريخ گزيده نوشته وپس از او هيچ اطلاعات با ارزشی اضافه برآن دوخط، درتاريخ ها وتذکره ها نيامده؛ بلکه کوشيده شده است تا با دادن نسبت های ناروا وچسباندن مطالب افسانه ای به اين بزرگ، آيندگان را ازدانستن رويدادهای زندگی وحتی تاريخ وجا وچگونگی مرگ او محروم کنند.

 

تنها مدرکی که برای روشن کردن زندگی وحوادث دوران زندگی عبيد دردست است، همانا آثارخود اوست که نشان می دهد اين شاعر ونويسنده ی چيره دست، سی چهل سالی پس از مرگ سعدی ودردوران کودکی حافظ شهرتی بسزا داشته وپاره ای از رسايل انتقادی خود را درهمين زمان نوشته است. آخرين آثار بازمانده از عبيد نيز نشان می دهد که که اوتا سال 768 هجری می زيسته ودرسالهای 771 و 772 ديگر زنده نبوده است. حتی مزاری از او به جا نيست وکسی نمی داند که چگونه ودرکجا درگذشته ويا به احتمال زياد به دست عمــّـال حاکمان وجهّــال پيرو واعظان کشته شده است.

 

تنها ذکر خبری (!) نيز که ازعبيد درديوان های ديگر شاعران می بينيم، قطعه ای است منسوب به سلمان ساوجی که عبيد را نديده درباره اش می گويد:

جهنـّّـمی هجــــــــــا گو عبيد زاکانـــــــی            مقرراست به بی دولتی وبی دينی

اگرچه نيست زقزوين وروستا زاده است            وليک می شود اندرحديث قزوينی

ازديدگاه سلمان که زندگی اشرافی وبا دبدبه وکبکبه ای دربغداد دارد، وبهشت آن جهانی را نيزازآن خود می داند، عبيد به علت مخالفت با مذهب، جهنمی است؛ به سبب جسارت غيراشرافی يا بهتر بگوييم ضد اشرافی اش، هجا گوست؛ بی دينی وبی نوايی ازازل براو مقررگشته است. روستا زاده بودن او نيز، ازديدگاه صاحبان تَنعُم ، فحش است. وقزوينی بودنش نشانه ی بلاهت.

 

ازمقدمه ومتن رساله ی اخلاق الاشراف برمی آيد که عبيد فلسفه را آموخته وبا آثارفلاسفه ی يونان، تا آنجا که به زبان های فارسی وعربی ترجمه شده، آشنا بوده ودربسياری اززمينه های  فکری تحت تاثير فلسفه ی افلاطون بوده است.

 

عبيد سفرهای بسيارکرده ودربدری های بسيارکشيده است که مشهورترين آنها بودنش درشيراز، اصفهان، کرمان وبغداد است. ازيک رباعی عبيد نيز بر می آيد که روزگاری را بسختی درجزيره هرمز می گذرانيده وبا شکايتی که ازاين دوره می کند، بعيد نيست که بحالت تبعيد يا فرار به هرمزرفته باشد:

درهرمزم افتاده چنان با غم ودرد               ازصحبت دوستان ومخدومان فرد

هندوم به نرخ ترک می بايد "ديد"               تنبول به جای باده می بايد خورد

 

عبيد درديوان خود بارها وبارها ازتنگی معيشت وفزونی قرض شکايت کرده وگاه نيز، به اشاره ای، ازآزارها سخن می گويد:

درخانه ی من زنيک وبد چيزی نيست             جـــزبـَـنگی وپاره ای نمد چيزی نيست

ازهـــــــــرچه پزند نيست غيراز سودا             وزهرچه خورند، جز لگد چيزی نيست

 

اين شاعرونويسنده ی شجاع، اگرنه درهمه ی عمر، دربخش بزرگی ازدوران حيات، درفقر می زيسته وبه علت داشتن زبان تـُـند، به الحاد ودهری گری مشهوربوده است. شايد بی خبری تذکره نويسان اززئدگی عبيد، معلول اين علت نيز باشد که با شاعران مقــرّب دربارحشرونشرزياد نداشته ومانند آنان جذب زندگی اشرافی (که بقول خوداو، نمونه ی فساد بوده) نشده است. دفاع عبيد ازطبقه ی محروم وزحمتکش، که درسراسرآثاراو جلوه دارد، نشانه ی بارز درک او اززندگی مردم واشتراک درد او با آنان است:

 

"شخصی غلامی به اجاره می گرفت به مزدِ سيری شکم. و ا صرار بدان داشت که غلام هم اندکی مسامحه کند. غلام گفت: ای خواجه روز دوشنبه وپنجشنبه هم روزه می دارم."

 

عبيد دردوره ای زندگی می کند که ايلخانان مغول، دستگاه غارتگر خود را برايران حاکم کرده اند وبه تدريج که به پايان زندگی عبيد می رسيم، زوال حکومت ايلخانان آغاز می شود. ودر جنگ های بی حاصلی که حکومت های گماشته ی مغول برسرتوسعه ی مناطق قدرت محلی خود با يکديگر می کنند، طبقه ی محروم وزحمتکش است که بدون آگاهی ازعلت جنگ، وبی آنکه دراين ميانه نفعی داشته باشد، کشته می دهد وشهيد می شود:

 

" سربازی را گفتند چرا به جنگ نروی؟ گفت بخدا سوگند که من يک تن از دشمنان را نشناسم وايشان نيز مرا نشناسند. پس دشمنی ميان ما چون صورت بندد؟"

 

مغولان، که قومی فاتح وضد ايرانی هستند، برای ادامه ی سلطه ی خود، چون بسياری از متجاوزان وسلطه جويانِ ديگر، مليت ايرانی را سرکوب می کنند وبا آنکه خود مسلمان نيستند، به اشاعه ی مذهب وبويژه خرافات وبــُـعد تقديرگرايانه ی آن می پردازند. اما چون به خود می رسند، مذهب مختارشان حکم می کند که:

 

"روح ناطقه اعتباری ندارد وبقای آن به بقای بدن متعلق است. وفنای آن به فنای جسم موقوف... آنچه انبياء فرموده اند که اورا کمال ونقصانی هست، وبعـدِ فراق بدن، به ذات خود قائم وباقی خواهد بود، محال است. وحشرونشر، امری باطل... آنچه عبارت از لذات بهشت وعقاب دوزخ است، هم دراين جهان می توان بود. چنانکه شاعرگفته:

آنرا که داده اند، همينجاش داده اند   وآنرا که نيست، وعده به فرداش داده اند"

 

واين کافران حامی اسلام، تا آنجا پيش می روند که تعدادی ازآْنان را "غازی" می نامند. وکشتارهاشان را جهاد درراه اسلام نام می دهند. نمونه ی پيش از مغول اينگونه پادشاهان "غازی" سلطان محمود است وکشتارهايش درهندوستان "غزا" درراه اسلام. ونمونه ی معاصرعبيد، امير مبارزالدين، که نه تنها نام مبارز درراه دين دارد، که لقب غازی را هم يدک می کشد.

 

نا گفته پيداست که اين باصطلاح مدافعان دين، به شيخ وزاهد وملا ومحتسب ميدان می دهند تا ازطريق اِعمال خفقان مذهبی، حکومت را برآنان آسان ترکنند.

 

درست بهمين دليل، عبيد که بنياد رنج مردم را می شناسد، تازيانه ی هزل خود را برمجموعه ای می کوبد که از بنيادهای تسليم گرايانه ی مذهبی تا خلفا وپادشاهان، وازحکام وشيوخ تا ثروتمندان واشراف را دربر می گيرد. ودراين راه، نه تنها از انگِ "بی دين وملحد ودهری" نمی هراسد، بلکه خود فرياد می زند که:

وقت آن شد که عزم کار کنيم                    رسم الحاد آشکار کنيم

 

وبا شهامتی بی نظير، همه ی مظاهراستثمار وعوام فريبی  وعوامل نگهداشتن توده ها درناآرامی را به زير ضربات تازيانه ی هزل خود می گيرد.

 

ازديدگاه عبيد ظلم همانقدر محکوم است که جهل. واين هردو را بايک تازيانه می زند.

 

درلطيفه ای از رساله ی دلگشا می گويد که مردی قصد تجاوز به پسری را داشت، پسر رضايت نمی داد.

 

"مردک گفت: يا بگذار کار خود را ببينم، يا آنکه معاويه را دشنام خواهم داد. پسر گفت: شکيب بدين زخم، آسان تراست از شنيدن دشنام به حال اميرالمؤمنين. پس تن در داد."

 

عبيد جدا بودن ازمردم را درموردخلفا وپادشاهان، همانقدر محکوم می کند که درمورد خدا وفرشتگانش:

 

"اعرابی را پيش خليفه بردند. اورا ديد برتخت نشسته وديگران درزيرايستاده.

گفت: السلام عليک يا الله.

گفت: من الله نيستم.

گفت: يا جبرائيل.

گفت: من جبرائيل نيستم.

گفت: الله نيستی؛ جبرائيل نيستی؛ پس چرا برآن بالا تنها نشسته ای؟ تو نيز درزيرآی ودرميان مردمان بنشين."

 

دامنه ی موضوعیِ انتقادهای هزل آميز عبيد وسيع است، اما هرگز مسائل اصلی را فراموش نمی کند ودردام پرداختن به چند تيپ يا گروه اجتماعی زمان خويش نمی افتد. آنچنان که دررساله ی اخلاق الاشراف می بينيم، با ذکر ويژگی های اشراف، که شمول آن به همه ی زمان ها وسرزمين های شناخته ی اوست، ودربرگيرنده ی همه ی قشرهای اين طبقه ازشاه تا بازاری واز خليفه تاپيش نماز مسجد است، تفکر ناشی از شناختِ روابط ظالمانه ی طبقاتی را بيان می کند، وبا نثرزيبا ومحکم وموجزخود، به زبانی ساده که درحد فهم توده ها باشد، به تفهيم علل توزيع غيرعادلانه ی ثروت می پردازد ومی گويد:

 

"جمع کردن مال، بی رنجاندن مردم وظلم وبهتان وزبان درعـِـرض ديگران درازکردن، محا ل است."

 

اين چنين است که درحکايات عبيد، هيچ ثروتمندی را نمی يابيم که بی منظوری وازروی ترحم و کمک، پشيزی به بينوائی ببخشد. بلکه ويژگی طبقاتی اشراف را چنان می شناسد که دربخشش نيز همواره ظالم واستثمارگراند:

 

"هم از بزرگان عصر، يکی با غلام خود گفت که:

ازمال خود، پاره ای گوشت بستان وازآن طعامی بساز، تا بخورم وترا آزاد کنم. غلام شاد شد. بريانی ساخت وپيش او آورد. خواجه بخورد وگوشت به غلام سپرد. ديگر روز گفت: بدان گوشت نخود آبی مــُـزَعفَر بساز، تا بخورم وترا آزاد کنم. غلام فرمان برد وبساخت وپيش آورد. خواجه زهرمارکرد وگوشت به غلام سپرد. روز ديگر گوشت مضمحل شده بود وازکارافتاده. گفت: اين گوشت بفروش وپاره ای روغن بستان وازآن طعامی بساز، تا بخورم وترا آزاد کنم. گفت: ای خواجه حـَسـَب الله، بگذارتا من به گردن خود، همچنان غلام تو باشم. اگر هرآينه خيری درخاطر مبارک می گذرد، به نيت خدا، اين گوشت پاره را آزاد کن."

 

عبيد زاکانی حق دارد که اززير آوا ر توطئه ی سکوتی که درطی قرن ها بر تفکر مردمی او ريخته شده، بيرون آيد وسلاحی دردست طبقه ی مظلوم برای جنگ با ظالمان باشد.

 

بررسی موضوعی هزل عبيد

 

چنانکه گفتيم موضوع های هزل عبيد بسيار گوناگون ووسيع است. اما دراين ميان موضوع هائی هست که بيشتر توجه اورا جلب کرده وبيشتر به آنها پرداخته است. بخش بندی موضوعی هزل عبيد، به ترتيب اهميتی که برای آنها قايل شده، با يک نگاه به مجموعه ی لطايف او، می تواند به ترتيب زير صورت گيرد:

 

1ـ مذهب : شامل خدا، پيغمبران، امامان، خلفا، غازيان، اصول مذهب، فروغ مذهب، تعصبات مذهبی، خرافات مذهبی، اختلافات مذهبی، ابزارهای مذهب، شيخ، واعظ، قاضی شرع، زاهد و...

2ـ طبقه ی حاکم: شامل پادشاهان، خلفا، وزيران، اميران، حکام، قضات، وکيلان، اشراف واشراف زادگان، مـُعرّفان، خواجگان، درباريان، بازرگانان وبازاريان، ثروتمندان، خطيبان، گزمه ها و ...

3ـ ظلم

4ـ فساد

5ـ تضاد طبقاتی

6ـ بيگانگان ومهاجمان: شامل اعراب، مغولان، ترکمنان وترکان.

7ـ فقر

8ـ جنگ

9ـ جهل

10ـ صومعه وصوفی

11ـ طفيلی های جامعه

 

وهمين گونه بخش بندی می تواند درباره خصوصيت خوب وبد انسانی: ترس، شهامت، حق گويی، دروغ گويی، فرصت طلبی، ضعف وجزاينها نيز صورت گيرد، که نگرشی ديگر درژرفای هزل عبيد است.

 

بخش بندی موضوعی، نخستين نتيجه ای که بدست می دهد، دريافت اهميت درجه ی اولی است که عبيد به مبارزه با عناصر مذهب وحکومت می دهد. درپاره ای از لطايف او، اين هردو عنصردرخدمت يکديگر قرار می گيرند وچنان به هم در می آميزند که همکاری طبقه ی حاکمه با قشرحامی وپاسدار مذهب، درراه استثمارتوده ی مردم را بروشنی باز می نمايد.

 

1ـ مذهب درهزل عبيد

 

انتقاد به مذهب درآثار متفکران ايرانی جلوه های متفاوت دارد واز ناصرخسرو تا هدايت، صدها شاعرونويسنده وفيلسوف ومتفکربدان پرداخته اند. اما دراين ميان، عبيد جای خود را دارد وعريانی وتندی زبان اورا کمتر متفکری داراست. عبيد برخلاف بسياری از شاعران اسلام زده ودربارپرورده که اسلام را بی عيب  ومسلمانی مردم را پراز عيب می بينند، مساله را ازديدگاهی کاملأ متضاد می نگرد ومردم را نه تنها بی گناه وبی عيب، بلکه مورد ظلم مذهب نيز می بيند.

 

الف ـ عبيد وخدا

 

عبيد برای انتقاد از مذهب وتفکرايده آليستی آن، از اصلی ترين بنيادهای خرافی آن، واصلی تراز همه، از خدا آغاز می کند وخدا را نه تنها از ديدگاه فلسفی، که درتماس با زندگی روزمره ی مردم مورد بحث قرار می دهد ودراين بحث، از وجودِ خدا تاعلم وعدل وقدرت ودرايت اورا اززبان مردم به زير سؤال می برد.

 

عبيد در"رساله ی تعريفات"، خدا را دکانی می بيند که از شاه تا شيخ، هرکس بفرا خور زورش،درجهت منافع خويش، ازآن بهره می گيرد:

"الخدا ـ خوان يغما"

اما همين خدای خوان يغما، که مظهر عدل وعلم وانصاف و ... است، آنجا که درتماس بازندگی طبقه ی محروم قرار می گيرد، نه علم وعقل ودرايتش درست است ونه عدل وانصافش:

 

"روستائی ماده گاوی داشت وماده خری باکرٌه. خربمرد. شيرگاو به کُرٌه خرمی دادوايشان را شيرديگرنبود. روستائی ملول شد وگفت "خدايا تواين کُرٌه خر رامرگی بده تا عيالان من شير گاو بخورند. روزديگر در پايگاه رفت. گاوراديد مُرده. مردک را دود ازسربرفت. گفت "خدايا من خرراگفتم. تو گاو راازخربازنمی شناسی؟"

 

عبيد درزمينه ی علم خدا لطيفه ای ديگر دارد:

 

" درخانه ی حجی بدزديدند. او برفت درمسجدی برکند وبه خانه بـُرد. گفتند: چرا در مسجد برکنده يی؟ گفت: درخانه ی من دزديده اند، وخدا دزد در را می شناسد. دزد را به من بسپارد ودَرِ خانه ی خود باز ستاند."

 

در مقايسه ی اين دولطيفه، جزآنکه توده را به انديشه وا می دارد که خداوند عالم تا کجا عالم وآْگاه است، واين چگونه علمی است که به زيان محرومان تمام می شود. درلطيفه ی دوم راه حلی برا ی مقابله با اين علم دورغين ارائه می دهد وقهرمان لطيفه ی او خدا را به مبارزه می خواند. نتيجه ی اين مبارزه را نيزخواننده ی عبيد پيشاپيش می داند: کسی که دراين مبارزه رودرروی او قرار خواهد گرفت نه خدا، که گزمه وشيخ وحاکم وقاضی خواهد بود. وبنابراين، جنگ قهرمان او، نه با خدای خيالی ايده آليست ها، که با آفرينندگان وپاسداران اوست، که پاسداران دزدی وغارت وظلم اند.

 

عبيد، حاکميت مقدرخدا را، دررساله ی اخلاق الاشراف، با زبانی ساده مورد سؤال قرار می دهد:

 

درزمان مبارک حضرت رسول، کفار را می گفتند که: "درويشان را طعام دهيد." ايشان می گفتند که: "درويشان، بند گان خدايند. اگر خدا خواستی ايشان را طعام دادی. چون او نمی دهد ما چرا دهيم."

 

وبارديگر، علم خدا را همراه با عدل او، به بن بست می کشاند؛ و به همان نتيجه ای می رسد که ناصرخسرو وخيـّام وبوعلی. وجوابی که می دهد به سنگلاخ انداختن مدافعان حاکميت تقدير ومـُـشوّقان ترحم است.

 

عبيد، همين اعتقاد به تقدير ظالمانه ی خدا را، درلطيفه ای ديگر درحکايات عربی رساله ی دلگشا، بزبانی ديگر بيان می کند:

 

"زنی شوهر را گفت ای قلتبان، ای بينوا. شوهر گفت خدای را شکر، که مرا دراين ميان گناهی نباشد. اولی از تو است ودومی ازخدا."

 

وتهی دستی توده را نه گناه آنان، که گناه مجموعه ای می داند زيرِ نام خدا ومذهب.

 

قهرمانان هزل عبيد دربرابر پديده ی ظالمانه ی خدا، رفتارهای گوناگون دارند. آنجا که مـُبلِغان خدا کعبه را خانه ی خدا می نامند، وبه گوش مؤمنان می خوانند که درآنجا بيش ازهرجای ديگر به خدا نزديکند، قهرمان عبيد، سخن گزنده ی خود را درخانه ی خدا وبا او درميان می نهد:

 

"اعرابی به حج رفت. درطواف، دستارش بربودند. گفت: خدايا يکبار که به خانه ی تو آمدم، فرمودی که دستارم بربودند. اگر يکبارديگر مرا دراينجا ببينی بفرمای تا دندانهايم را بشکنند."

 

اعرابی که خدا را پذيرفته است، تعارضی بين صفات نيک خدا ورفتار زشت او می بيند وپديده ی خدا را، درتماس با زندگی بيشتر می شناسد، وبرای هميشه به او پشت می کند.

 

عبيد، اوج رابطه ی انسان وخدای اسلام را درست همان چيزی را می بيند که ما امروز شاهد آنيم: مرگ. چرا که خدای تازی خدائی است قهّــار وجبّـــار که برای نزديک شدن به اوبايداز گذرگاه مرگ عبور کرد، برای خشنودی او بايد مــُـرد، وعشق به او يعنی عشق به مرگ.

 

اين برداشتِ از خدا، درميان مردمی که بنياد زندگی را برشادی می بينند، برداشتی است هضم ناشد نی که ايرانيان، پس از چهارده قرن هنوز باآن مقابله می کنند واگر چند گاهی، زير فشار حکومت های مذهبی، شادی های شان را به پستوی خانه ها می برند، اين دوره های کوتاه را ازسر می گذرانند وبا سرپا کردن سنتهای شاد وزندگی بخش خويش، دست رد به سينه ی خدای مرگ انديش سامی می زنند. نمونه ی اين طرز تفکردرهزل عبيد جلوه يی والا دارد:

 

"زرتشتی را گفتند تفسير انا لله وانا عليه راجعون چه می باشد؟ گفت تفسيرآن ندانم، اما نيک دانم که درمهمانی وعروسی ومجلس انس اش نگويند."

 

قهرمانان عبيد دررويارويی با چنين خدايی، به آنجا می رسند که يکسره ازاو قطع اميد می کنند، خود را ازبيراهه ی اعتقادات زندگی کـُش مذهب بيرون می آورند وبراه روشن درک نيروی انسان از واقعيات می افتند:

 

" حجی به خريدن خر به بازارمی رفت. مردی گفتش "به کجامی روی؟" گفت "به بازار می روم تاخری بخرم." گفت "بگوانشاءالله." گفت "چه جای انشاءالله باشد؟ خردربازاراست وزردرکيسه من."

 

اگرچه با شيوه ی موجز عبيد درلطيفه نويسی، اين لطيفه می تواند درهمين جا تمام شود، وقهرمان او با داشتن زردرکيسه ، به "ياری خدا" نيازی نمی بيند، اما عبيد بخاطر نتيجه ای ديگر، لطيفه را ادامه می دهد:

 

"چون به بازار رفت زرش بدزديند. درراه بازگشت، مرد پرسيد: ازکجا می آ يی؟ گفت از بازار می آيم. انشاءالله خری نخريدم، انشاء الله. زيان ديده وبی زربه خانه می روم، انشاءالله."

 

وقهرمان که دزد زد گی وتهی دستی خود را نشانه ای از "ياری خدا" می بيند، ذهن ساده ی او می پذيرد که يا بايد با گفتن انشاء الله به خدا رشوه داد، ويا دزد "او" تهی دستش خواهد بود.

 

(( متاسفانه اين  مقاله درهمين جا ناتمام باقی می ماند. مرگ زود رس به محجوبی فرصت پايان آنرا نمی دهد بخصوص که قبلأ درسفری که با اسماعيل خويی به آمريکا داشته است چمدان وهمه ی يادداشت هايش بسرقت می رود. چنانچه دوستان وخوانندگان باخ بخش های بعدی اين مقاله را دراختيار دارند بصورت گيف يا اسکن برای ما ارسال فرمايند. ياد منوچهرمحجوبی دردل ها انسان های محروم، خردورز وروشنی طلب همواره زنده وجاويد خواهد ماند))