پراگما
تيسيم :
اين مكتب براي
اولين بارتوسط چارلز ساندرز پي يرس(1914-1839) بوجود آمد . وي براي اولين بار در
گفتاري بنام چگونه مي توانيم عقايد خود را واضح كنيم ، پرا گماتيسم را از يك كلمه
يوناني يعني (پراگما )ويا (عمل )تشريح كرد . وي اين كلمه را از آثار كانت اتخاذ
كرد و بدان معني جامع تري بخشيد . ولي در هر صورت موئسس اين مكتب ويليام جيمز
آمريكايي بود .
ويليام
جيمز:
درباره
پراگما تسيم:
فلسفه جيمز فاقد
سيستم مشخص و عبارت از تجارب پراكنده است كه همين عدم سيستما تيك بودن اين فلسفه
را مي توان يك سيستم دانست . جيمز ساختمان فكري خود را (راديكال امپرسيسم )و متد
خود را پراگما تيسم خواند . او گر چه وجود يك نمود ماوراء العطبيعي را منكر نمي
شود ، ولي ماوراء الطبيعه را علم نمي داند .
پراگما تسيم
عبارت است از صرف نظر كردن از اصول و مقولات و مبادي نخستين وتمركز كردن بر روي
عواقب و ثمرات و فوايد اشياء . قدما
مي پرسيدند : خدا كيست ؟موجودات زنده از كجاو چگونه بوجود آمده اند؟ولي پراگما تيسم طرح اين
سوالات را بيهوده مي داند .پراگما تيسم در جستجوي نتايج اعمال است . اگر عقيده اي
در زندگي مفيد وداراي نتايج ثمربخش و عملي بود ، آن عقيده مورد قبول است در غير
اينصورت مردود و دانش بايد بخاطر زندگي باشد و نه زندگي براي دانش . نظراتي صحيح مي باشد كه صحت آنها در
عمل اثبات گرديده باشد بهمين علت پراگما تيسم را اصالت عمل مي نامند .
پراگما تيسم قبل
از هر چيز روشي براي حل و ارزيابي مسائل فكري بدست مي دهد . در پراگما تيسم بايد
در ابتدا ارزش نقدي
(Cash Value)يك ادعا معين گردد و مشخص گردد اين ادعا
چه تا ثيري در زندگي و وضع موجود مي گذارد . هر اندازه كه اين تا ثير بيشتر باشد
ارزش نقدي آن ايده نيز بالا مي رود . بر طبق نظر جيمز عقايد ابزاري هستند كه براي
حل مسائل عالم تجربه به كار مي رود و صحت وسقم يك نظريه بستگي به عملي بودن آن
دارد . ممكن است يك عقيده در يك زمان عملي باشد و در زماني ديگر نباشد در نتيجه
لزومي ندارد يك عقيده هميشه كاربرد داشته و صحيح باشد . ويليام جيمز معتقد است
حقيقت يك چيز جامد و ساخته شده نيست بلكه دائما در حال رشد و تكامل است و اين بعلت
رشد و تكامل افكار و بينش هاي ما مي باشد . (پس اگر بگويم كه عقيده اي كه متعلق به
چند هزار سال پبش بوده و در آن زمان كارايي داشته است جاي تعجب ندارد كه الان بي
مصرف باشد ، به بزرگترين علت تغيير شرايط و زمانه و بدون در نظر گرفتن مسائل
ماوراء الطبيعي – نويسنده)
دين و
پراگما تيسم :
ويليام جيمز خود
به مسائل متا فيزيك اعتقاد نداشت ولي او براي دين فقط ارزشي قائل بود كه فايده
دينوي داشته باشد و بتواند عده اي
از مردم را ار تشويش و نگراني برهاند. در واقع وي مذهب را وسيله اي براي درمان
ناراحتي هاي دروني قابل تحمل مي داند ولي براي مذهب في نفسه ارزشي قائل نمي باشد .
بر اين اساس وقتي جيمز از مذهب نام مي برد منظور روي آداب و رسوم ديني و يا حتي عقيده
به خدا نيست بلكه مقصودش سيرو ادراك دروني است كه ضمير انسان را از تشويش و اضطراب
بر كنار مي دارد .
جنگ و
پراگما تيسم :
ويليام جيمزاز
جنگ سخت نفرت داشت ولي پي برد كه خوي جنگجويي در وجود انسان غير قابل انكار است
لذا مي گفت : اين غريزه را بايد رام كرد و آنرا عليه طبيعت بكار برد نه عليه
همنوعان خود . وي مي گفت بگذاريد جوانان دو سال بنظام بروند نه براي آموختن كشتار
همنوعان خود بلكه براي اينكه چگونه با طبيعت به مبارزه بپردازيد .
جان
ديوئي:
جان ديوئي مربي
و فيلسوف بزرگ امريكايي متولد سال 1859مي باشد و پس از 93سال زندگي پر بار در گذشت
. وي كه وارث مستقيم ويليام جيمزبوده است ،داراي مكتب اينسترو منتاليسم (Instrumentalism)مي باشد . تفاوت ديويي و جيمز اين است كه جيمز اشراقي
بوده و ديوئي منطقي . بعقيده برخي مشعلي كه جيمز روشن كرد ، ديوئي مشتعلتر تحويل
آينده داد.
ديويي نيز مانند
جيمز شيفته تفكر هگل بود ولي بعد از پانزده سال تفكر در فلسفه هگل به بطلان اساسي
تعليمات وي پي برد .
وي نيز همانند
جيمز حقيقت را در حال تكوين مي بيند و آنرا چيزي ساخته شده و كامل نمي بيند .
ديوئي در فلسفه خود هيچگاه دچار اصول جزمي
نگرديد و تا آخر عمر براي پذيرش هر گونه فكر جديدي آماده بود . از نظر
فلسفه اجتماعي ديويي با هر نوع خود پرستي مخالف بود . ديويي تحولات اجتماعي را
جبري و اجتناب ناپذير مي دانست و حتي گاهي مانند ماترياليستها مي گفت : اكنون جبر
اقتصادي يك موقعيت است ولي بر خلاف ماترياليست ها به جبر تاريخي معتقد نبود .
ديوئي معتقد است دموكراسي واقعي وقتي تحقق مي يابد كه همه افراد تحت شرايط مساوي
از تعليم و تربيت برخوردار گردند وبهر كس فرصت كافي داده شود تا استعدادهاي خود را
پرورش دهد .
ديوئي عقايد را
افزار مي دانست و قويترين افزار براي تغيير در زندگي را رابطه تنگاتنگ عقيده و عمل
مي دانست . وي چون هيچ چيز را ثابت نمي دانست ، هوش انساني را قادر به تغيير اوضاع
و احوال مي دانست .
ديوئي
مي گويد : فلسفه مريض است زيرا بجاي كشف بيماريهاي سياسي واجتماعي و اخلاقي ورفع
آنها ، با انديشه هاي متا فيزيكي و دور از واقعيت زندگي را فلج كرده است . وي مي
كوشيد فلسفه را كه در اثر غرق شدن در مسائل انتزاعي روز بروز بيشتر از علوم جدا
شود ، بعلوم نزديك كند ونگذارد علوم پس از غارت حقايق فلسفي بروند و فلسفه را تنها
بگذارند.
ديويي همانند
كارل ماركس مي گويد : تا بحال فلاسفه بطرق گوناگون به تفسير جهان پرداخته اند اما
نكته در اينست كه جهان را بايد دگرگون كرد .
ديويي روحانيت را نوعي ضعف در مبازه با
مشكلات زندگي مي داند و اصطلاحاتي نظير (مطلق) هگل و (اراده )شوپنهاور و (نشاط
حياتي)برگسون ، براي او كلمات بي معني هستند و بدرد زندگي نمي خورند .
موفق باشيد