جهان
بيني علمي 2 (اصول روش علمي)
مقدمه :
فلسفه
علوم كه جهان بيني علمي را نيز در بر مي گيرد ، به مجموع روش شناسي Methodologie و علم شناسي Epistemologie اطلاق مي گردد كه تمامي اينها تحت عنوان منطق عمومي مورد بررسي
قرار مي گيرند. منظور از منطق عمومي به طور كلي مطالعه و بررسي راه و روشهاي متعدد
ذهن انساني است كه در علوم و شناسايي هاي مختلف پديدار مي شود . هميشه شناسايي
داراي موضوع و محتواي خاصي مي باشد ، مثل بررسي پديدارهاي طبيعي در علم فيزيك .
منطق
عمومي مي خواهد بداند ذهن انسان از چه قوانيني تبعيت مي كنند و يا بايد تبعيت كند
. البته نوع و ارزش منطقي علوم مختلف با يكديگر برابر نمي باشد و هر علمي كه داراي
موضوع مي باشد داراي روشي مي باشد و روش علوم معرف و ملاك آنهاست .
معرف :
ممكن
است موضوع دو علم يكي باشد ولي براي وجود هر دو علم بايد روش آنها متفاوت باشد .
مثلا در تاريخ و جامعه شناسي موضوع مورد بحث اجتماع مي باشد و هر دو جز علوم
انساني مي باشند با اين تفاوت كه در تاريخ ، اجتماع از لحاظ سير و تحولات آن
مطالعه مي گردد ولي در جامعه شناسي جنبه هاي مختلف روابط انساني .
ملاك :
ارزش و
اعتبار هر علم تا اندازه اي از روي روش آن تعيين مي گردد .
1-علوم
نامحدود مي باشند و پيشرفت آنها خواه ناخواه بشر را با مسائل جديدي روبرو مي كند .
اگر ما
امروزه در ايران واقعا احتياجي به تفكر در روشهاي علوم حس نمي كنيم بدان سبب است
كه سهم ما در تحول علوم تنها جنبه تاريخي دارد و در پيشرفت علوم آنچنان محسوس دخيل
نيستيم . اين صحبت با داشتن افراد مستعد در علوم منافاتي ندارد .
2-سهمي
را كه علوم در تاريخ بشريت و پيشرفت آن داشته اند غير قابل انكار است البته در هر
دوره بعضي علوم نسبت به علوم ديگر داراي ارزش بيشتر بوده اند و به طور حتم در عصر
حاضر نيز چنين مي باشد و نياز امروز بشري به علوم باصطلاح ديني نمي باشد چون براي
انسانها محدود كننده است و البته
رفع محدوديت به معني رجعت به دوران توحش نمي باشد چون عملا ميسر نيست كه در اين
صورت نقش پيشرفت علم در كجا متجلي خواهد بود .
مفهوم
علم : به طور ساده و كلي مي توان علم را نوعي شناسايي معقول دانست
كه براي رسيدن به آن روش دقيق و خاصي به كار رفته باشد ولي مفهوم علم به صورت مجزا
معني زيادي ندارد و در واقع مفهومهاي مختلفي كه ما از علوم كسب مي كنيم اهميت دارد
.
شناسايي
علمي : اين شناسايي داراي مشخصاتي به صورت ذيل مي باشد :
1-عينيت: هر علم
داراي متعلق خاصي است كه آن توهمي نباشد . و در واقع وجود داشته باشند .
2-كليت
:
علم تنها بر روي يك موضوع خاص نمي باشد و تمام چيزها را در بر مي گيرد .
3-روش : بقول
دكارت (مقصود من از روش ، قوانين ساده و درستي است كه وقتي كسي آنها را مراعات كرد
هيچ وقت درست و نادرست را با هم اشتباه نكند) .
اصول
علمي
عبارتند از مفاهيم مقدماتي و تعيين كننده اي كه مهمترين و اساسي ترين جنبه هاي
فعاليت مربوط به شناخت و كنش انسان را منعكس مي كنند .
اصول
فلسفي عبارتند از مجموع عام ترين اصول و ايده هاي اساسي كه شناخت
جهان و تلقي انسان را نسبت به آن در سطح معيني از معرفت و كنش اجتماعي – تاريخي
بيان مي كند .
اصل
عينيت :
براي
پرداختن به اين اصل بايد براي اشياء ، اجسام ، روندها ، و مناسبت ميان آنها در
خارج از ذهن شناسنده قائل به وجود شويم كه البته در واقع نيز چنين مي باشد .
بدين
جهت تصورات و انديشه هاي بشري بايد با طبيعت عيني اشياء ، روندها ، روابط حركت و
تكامل آنها هماهنگ باشد .
اين
بدان معني است كه اصول مجموعه اي از قواعد من در آوردي نمي باشد بلكه بازتاب عين
در ذهن ، محصول و نتيجه فعاليت شناختي و عملي انسان مي باشد .
اصل
تكامل عام :
در جهان
اطراف ما ، در تمامي پديده هاي اجتماعي آن ، همه چيز ، در حركت ، تغيير و گذار از
اين حالت به حالت ديگر است . اين امر بر داشتي تاريخي نسبت به پديده ها ، و نياز
به تحليل در خود پديده و تاريخ را دارد كه مويد صحت آن مي باشد . واژه هاي حركت ،
رشد و تكامل غالبا در يك راستا مي باشند ولي داراي وجوه تمايزي نيز مي باشند :
حركت به معناي تغيير به صورت كلي است صرف نظر از خصلت و جهت آن . تكامل طبيعي همه
تغييرات جهان را در بر نمي گيرد . تكامل مسيري است در جهتي خاص و لازمه آن تحرك در
جهتي خاص مي باشد . ولي هر حركتي منجر به تكامل نمي گردد . انكار تكامل طبيعت و
اجتماع در اين دوران غير ممكن است . بايد در نظر داشت از نظر متافيزيك پديده
تكامل به صورت كلي بيان مي گردد و متصل به يك نيروي خارجي است .
ولي در
ديدگاه علمي براي تبيين تكامل نياز به عامل خارجي نمي باشد و منطق علمي، انعكاسي
واقعي از جهان و تصوير علمي آن را ترسيم مي كند . بايد در نظر داشت كه طبقه مترقي جامعه
(از نظر انديشه) به توضيح صحيح و علمي واقعيت نيازمند مي باشند در حالي كه طبقه عام در پي بيم از آينده و
در پي جاودان ساختن خويش قادر به ديد صحيح نسبت به امور نمي باشند . وقوانين و
واقعيات را تحريف مي كنند و تضادها را پنهان مي سازند .
اصل
رابطه عام :
در جهان
عيني ، اشياء و پديده ها پيوندي ناگسستني دارند و به درجات گوناگون به يكديگر
وابسته اند . به هنگام مطالعه يك عنصر اولين چيزي كه به چشم مي آيد ، وجوه مشترك
آن با عناصر ديگر است مثل ذرات بنيادي ماده و به همين علت تمامي پديده ها را بايد از ديدگاه روابط دروني
مورد مطالعه قرار گيرند . شناخت علمي جهان عبارت است از شناخت جنبه هاي گوناگون
پديده هاي آن در پرتو روابط متقابل آنها . سراسر جهان طبيعي و اجتماعي كل يگانه اي
را تشكيل مي دهند . در طبيعت اين رابطه دروني در روند تحول از ماده غير آلي به
ماده آلي ، پيدايش ارگانيسمهاي زنده
و … تشكيل يافته است .
قانون :
براي
فهم گوهر قوانين عام نخست بايد مفهوم آن را درك كرد . قانون معين ، روابط عيني ،
عام ، ضروري اساسي و بالنسبه ثابت جهان واقعي – طبيعت و
جامعه – مي باشد كه در انديشه بشري انعكاس مي يابد .
هر
قانون شكلي از يك كليت در طبيعت مي باشد و خصائص مشابه و يكسان و مشتركي را در
گروهي از اشياء و پديده ها را بيان مي كند و وحدتي است از پديدهاي گوناگون . هر
قانون شامل روابط ضروري اشياء و پديده هاست . ضرورت به مثابه جنبه حياتي در هر
قانون ، به معني اجتناب ناپذيري عمل و نتيجه آن در شرايط خاص مي باشد . تكرار ، از
خصيصه هاي ديگر قانون مي باشد . فعاليت آگاهانه انسان بر عمل قوانين تكامل اجتماعي
تاثيري نيرومند دارد و اين تاثير به صورت تعميمات ، هدفهاي مشخص و انتخاب روشها تا
نيل به هدف بروز مي كند .
شناخت
قوانين و اثر آنها ما را قادر به پيگيري
مسير خود به خودي روند هاي اجتماعي مي كند .
پروفسور
اولام استاد دانشگاه هاروارد مي گويد : هيچ نيرويي ، اقتصادي يا تاريخي يا قوانيني
كه مافوق اراده بشري باشند در تعيين زندگي اجتماعي بشر نقش ندارند و به عقيده او
اراده عامل تعيين كننده زندگي اجتماعي است و همچنين عوامل محيطي است كه باعث جهت
دادن به اراده انساني مي گردد .
نتيجه
گيري :
در نظر
بگيريد عوامل متعددي از قبيل دين فلسفه و خدا و … باعث
اختلاف در رفتار و گفتار انسانها گرديده است . هر كس خود را عين حق مي داند و
ديگران باطل چنانچه اين دو جبهه مخالف كه در روبروي هم قرار دارند قبل از اين در
شرايطي قرار مي گرفتند كه مكانهايشان با يكديگر عوض مي شد ، يعني موافق امروزي در
اثر شرايطي به مخالف امروزي تبديل مي گرديد باز هم اين دو جبهه يكديگر را مي
كوبيدند .
نكته
اساسي پي بردن به عوامل محيطي است كه در شكل دادن عين و ذهن انسان نقش اساسي را
بازي مي كند . چنانچه انسان بدين موضوع واقف گرديد خواهد فهميد كه اين بدبخت في
نفسه بدبخت نبوده بلكه در شرايط بدبختي و يا خوشبختي قرار گرفته تا به اينجا رسيده
است . ما نمي توانيم در مواردي كه بشر دچار اختلاف مي باشد به يك اتفاق آرا دست يابيم ولي مي توانيم
در مواردي كه مشابه مي انديشيم و به اتفاق آرا دست يابيم و آن چيزي نيست مگر علوم
و البته نه آن علومي كه فقط عده
اي، آنها را باور داشته باشند . در
اين گفتار نيز سعي بر اين داشتم كه راه و روش نگرش علمي را به صورت مجمل مورد
اشاره قرار دهم .
به اميد
آنكه مورد پسند خوانندگان واقع گرديده باشد .
اbaabi_koohi@yahoo.com