ماترياليسم ديالكتيك

بابي كوهي

بعد از نوشتن مطلب بررسي ماتريايست دوستاني ابراز لطف كرده و از اينجانب خواستار توضيحاتي بيشتر شدند كه گرد آوري و تاليف اين مطلب در آن راستا مي باشد . اميد است كه مورد توجه قرار گيرد . در اين مقال بدنبال گرايش هاي حزبي و چيزهايي از اين قبيل نمي باشم  و قضاوت را بعهده خوانندگان مي گذارم .

چند ايدئولوژي در غرب :

سه ايدئولوژي كلي در تمدن غرب برقرار بوده است و در اين نوشتار راه گشا خواهد بود عبارتند از :

1-          اومانيسم ( فرد گرايي )  2- ليبراليسم ( آزادگرايي ) 3- سوسياليسم ( جامعه گرايي )

1-اومانيسم نام نهضتي بطور عمده فرهنگي است ، كه به رنسانس ( يا نوزائي ) و تجديد حيات علم و فلسفه و هنر و طرح مسائل اجتماعي ، سياسي و تربيتي خارج از چارچوب مذهب در اروپا منجر گرديد . اين نهضت پيامد حوادث بيش از دويست ساله جنگهاي صليبي مي باشد . اومانيسم فرهنگي بود كه دست دولتهاي جديد اروپايي را باز كرد و روحيه و طرز تفكر را تغيير داد و منجر به يك ملي گرايي و دولت گرايي گرديد .

2-ليبراليسم : ليبراليسم بعنوان يك مقوله فراگير اجتماعي ، سياسي و اقتصادي كه در جوامع غربي رايج است ، مقوله اي است تمدني و فرهنگي و علاوه بر اينكه آزادي سياسي خود را مورد تاكيد قرار مي دهد ، بلكه بويژه آزادي عمل اقتصادي و سرمايه صنعتي و بازرگاني را مي طلبد .

3-سوسياليسم : اين سيستم كه بهدف تكامل زندگي انسان تشكيل يافته بود تحت لقاي خارج كردن نظام جامعه از لقاي دولتمندان زرپرست و ثروتمند و از نظارت شاه ها و پرنس ها تشكيل گرديده است . سوسياليسم بدنبال بوجود آوردن مساوات واقعي بين تمام قشرها و از بين بردن امتياز برتري قشري بر قشر ديگر است .

منابع ماركسيسم عبارتند از : فلسفه ، اقتصاد ، سوسياليسم . در ارتباط با منبع فلسفي ماركسيسم وامدار فلسفه هگل و فوئرباخ مي باشد . در ارتباط با منبع اقتصادي ماركسيسم وامدار آدام اسميت و ريكاردو مي باشد  و جزء فلسفي ماركسيسم ، ماترياليسم ديالكتيك مي باشد.

ماترياليسم ديالكتيك

يكي از اجزاء عمده ايدئولوژي ماركسيسم ، فلسفه ماترياليسم ديالكتيك است . ماركسيسم ، ماترياليسم ديالكتيك را در مقابل ماترياليسم كهنه و متافيزيك قرار مي دهد ، كه كليه انواع ماترياليستهاي گذشته را ]  اعم از ماترياليسم آنتيك ( باستاني ) مانند ماترياليسم يونان قديم        ( دمكريت = ذيمقراطيس ) و رم قديم ( لوكرسيوس ) ، حس گرايي ( سانسواليسم ) در انگلستان قرن هفده ( منسوب به بيكن ، هابس و لاك ) ، ماترياليسم در فرانسه قرن هيجدهم (ديده رو  و هلوسيوس ) و غيره  {[ در بر مي گيرد. ماترياليسم ديالكتيك ، تمامي اين مكاتب را ناقص مي شمرد.

ماترياليسم ديالكتيك خود به اجزاء مختلف تقسيم مي شود:

1- جهان بيني ديالكتيك   2- ماترياليسم فلسفي   3- ماترياليسم تاريخي

پس از ماركس و انگلس ، اين نظريات بوسيله پلخانف و لنين و بعدها بوسيله استالين و مائوتسه دون تشريح و بسط داده شد و جمع بزرگي از فلاسفه شوروي ضمن تأليف در كتب مجمل يا مشروح اين احكام را منظم كردند.

برخي تاريخ ديالكتيك را با آموزشهاي تائوئيسم ( دائوئيسم ) در چين باستاني آغاز مي كنند . در كتاب دائودتسين آمده است : ناتمام و ناكامل ، كامل مي شود ، كج راست مي گردد و كنهه ، نو  مي شود يعني متقابلان بهم تبديل مي گردند.

بدين ترتيب دو اصل ديالكتيك يعني تبديل متقابلان به هم و تغيير دائمي مي باشد كه در تائوئيسم و بوداگريي نيز تا حدودي سابقه دارد . اما ديالكتيك بمعني اخص از آموزش هراكليت آغاز مي گردد. هراكليت در فراگمنت ها مي گويد : اين نظام جهان ، همان است كه براي همه موجودات وجود دارد. آن را نه ارباب النوع و نه افسانه ها ايجاد كرده اند ، بلكه هميشه بوده و خواهد بود يك آتش زنده است كه طبق موازيني مي سوزد و طبق موازيني خاموش مي گردد. عالم محدود و جهان واحد است.

بنظر گزننون ، در نزد سقراط ديالكتيك ، هنر كشف حقيقت از راه تصادم عقايد متقابل و شيوه گفته هاي عالمانه براي استخراج تعاريف حقيقي مفاهيم است.

اسپينوزا در اثر معروف خود بنام اخلاق وجود تضاد بين جبر و اختيار را غلط مي داند و معتقد است كه بين آنها رابطه اي برقرار است و توضيح مي دهد كه مثلا اختيار ( آزادي ) چيزي ديگر غير از شناخت جبر نيست.

دكارت در دوران جديدتر به اصل تكاملي جهان از عناصر اربعه معتقد است . كانت و لاپلاس يك قرن بعد از دكارت تحول منظومه شمسي را طبق تئوري معروف خود اثبات مي كنند. بدين ترتيب مفهوم تحول در علوم طبيعي راه مي يابد .

هگل بر آن است كه تضاد ، ريشه همه جنبشها و اصل زندگي است هر چيزي در آن حدي كه متضمن تضاد باشد ، حركت مي كند و قدرت تحرك دارد .

هگل مي گويد : ديالكتيك روح جنباننده علم است و اصلي است كه تنها بوسيله آن ربط و ضرورت باطني در مضمون علمي پديد مي شود .

در ادامه مي نويسد : ( بدين جهت ديالكتيك عالي ترين نيروست و بيش از اين ، يگانه نيروي مطلق عقل است و حتي قدرت محركه اي است بالاتر از عقل ، كه بكمك آن عقل خود را در خودش     مي يابد و مي شناسد ) و (تمام اشيايي كه ما را محاصره مي كنند ( در پيرامون ما قرار دارند )        مي توانند بعنوان نمونه هاي ديالكتيك بررسي گردند . ما مي دانيم كه آنها متناهي هستند، تغيير پذيرند و سپري اند و اين نيست مگر ديالكتيك ، كه به بركت آن اين اشياء متناهي بايد از حدود آنچه كه بلاواسطه اند ، خارج شوند و به متقابل خود گذر كنند) .

بنظر هگل ، ديالكتيك بمثابه اسلوب معرفت قدرت عقل به معناي وحدت متضادين را درك       مي كند و حال آنكه برعكس ، متافيزيك و فهم متافيزيكي تنها يك ماهيت متضاد را به رسميت  مي شناسد و مبادله آنها را نمي بيند در نتيجه اشياء را يكطرفه تعريف مي كند.

به تعبير انگلس ، ديالكتيك هگل رشد خودبخودي مفاهيم است . هگل ديالكتيك خود را تنها اسلوب صحيح در مقابل متافيزيك مي داند . متافيزيك در نزد هگل به معناي رايج آن نمي باشد ، هگل خود بوجود عقل مطلق يا ايده مطلق بعنوان خالق و آفريننده جهان معتقد است ولي مقصود هگل از متافيزيك تمام اسلوبهاي غير ديالكتيكي است .

هگل مي نويسد : اسلوب متافيزيك يا اسلوب دگماتيك ( جزمي ) بر معرفت سطحي پديده ها مبتني است و برخي مختصات جدا و مستقل از يكديگر را تثبت مي كنند و همواره يكي از دو حكم متناقض را كه مثلا عالم متناهي يا غير متناهي است ، تاييد مي كند.

انگلس مدعي است كه او و ماركس يگانه افرادي بودند كه رهاندن ديالكتيك آگاهانه را از شيوه مخرب ايده آليسم هگلي وظيفه خود قرار داده و كوشيدند تا استنباط مادي را از ديالكتيك تبين كنند و سپس آنرا بر طبيعت منتقل كنند ، زيرا طبيعت سنگ محك و مظهر تاييد ديالكتيك است . انگلس مي گويد: طبيعت شناسي امروزي بطور فوق العاده غني و سرشار ، ديالكتيك را مورد تاييد قرار مي دهد و تجارب خود را در اختيار ديالكتيك قرار مي دهند.

انگلس مي نويسد : براي فلسفه ديالكتيك هيچ چيز يكباره و براي هميشه مستقر و بلا شرط و مقدس وجود ندارد . ديالكتيك در همه چيز نشانه سقوط ناگزير مي بيند : كه چيزي در برابر آن ياراي ماندن ندارد . ديالكتيك روند بلا انقطاع ظهور و زوال ، اعتلاي بي نهايت از پست به برتر و بازتاب اين روند در تفكر است.

ماترياليسم فلسفي :

انگلس مسئله اصلي فلسفه را رابطه شعور با ماده مي داند و براي اين مسئله اصلي دو جهت قائل است : اول اينكه كداميك از شعور يا ماده داراي تقدم وجودي هستند . كساني كه تقدم را با ماده مي دانند و معتقدند كه شعور از ماده كسب مي گردد ، ماترياليست هستند . كساني كه معتقدند شعور و يا روح يا جوهر روحاني يا خدا خلاق است و بر ماده تقدم دارد ، ايده گرا ( ايده آليست ) هستند .

كساني كه به اين سئوال پاسخ صريح ندهند ، لا ادريون ( ندانم گرايان = اگنوستيك ) هستند .

مسئله دوم امكان حصول معرفت مي باشد . سئوال مي شود آيا بشر قادر است به واقعيت وجودي پي ببرد ؟ كساني كه بگويند بشر قادر است به واقعيت ولو در طول زمان و بتدريج پي ببرد ، واقع گرا ( راليست ) هستند و كساني كه در امكان شناخت شك كنند ، شكاك ( سپتيك ) هستند . در طرح مسئله اساسي فلسفه مسئله مذهب و اعتقاد به خدا مطرح نمي گردد ، ولي بطور تلويحي و غير مستقيم ، باورمندان به خالق ، جزء ايده آليست ها و يا دوآليستها قرار مي گيرند .

دواليسم يا ( دوگرايي ) يعني اعتقاد به دو جوهر : جوهر معنوي و الهي ، كه خالق است و جوهر هيولايي يا مادي ، كه مخلوق است . ماترياليست ها فلسفه اسلامي را بطور كلي مبتني بر دوآليسم مي دانند و خود را يكتاگرا ( مونيست ) مي شمرند.

درباره ماترياليسم فلسفي ( ماترياليسم ديالكتيك ) بايد دانست كه مسئله اساسي آن نفي مذهب و نفي خداست ، يعني آن نتيجه مهمي كه اين مكتب با ترويج و تبليغ آن موجب جدا شدن خود از دينداران است .

ماترياليست و آته ئيست :

اتئيست ( نفي خدا ) ، طبق نظريه ماركسيست ها يك ديدگاه پيگير ماترياليستي است ، كه مذهب و باور به خدا و روح و موجودات ماوراء الطبيعي و نيروهاي غيبي و جهان پس از مرگ و بقاء روح را رد مي كند.

ماترياليست و آته ئيست جهان را موجودي ازلي و متحرك به ذات مي داند و علت حركت جهان را در داخل آن جستجو مي كند .

ديالكتيك و رياضيات :

اختلاف بين ديالكتيك و شعب متنوع رياضيات اين است كه رياضيات مبتني بر فرضهايي است كه رياضي دان حقيقت آنها را بدون آنكه مورد مطالعه و بررسي قرار مي دهد مسلم مي گيرد . رياضي دان صور يا كليات را بكار مي برد ليكن خصوصيات آنها را فرض صادق در نظر مي گيرد بدون آنكه بتواند ذات و ماهيت آنها را تبيين كند و يا اينكه روشن سازد چرا آنها داراي چنين ماهيتي دارند . سقراط رياضيات را ( روياهايي درباره واقعيت ) ناميده است و آن را بمعناي كامل دانش و شناسايي ندانسته است .

اما اگر كسي فرضها و مفاهيم خود را مورد مطالعه و تحقيق قرار دهد تا به فهم كامل آنها نائل گردد، در اين حال مشغول مطالعه ديالكتيك خواهد بود . پس فقط ديالكتيك مستقيما به سمت اصل و مبدا پيش مي رود و تنها علمي است كه به فرضيه ها اكتفا نمي كند و مي خواهد بنيان مستحكمي بسازد .

راه شناسايي كامل و واقعي نخست رها كردن هر اعتمادي به آگاهي حسي و بجاي آن توجه به مطالعه و مشاهده عالم معقول تنها به مدد نيروي استدلال و تعقل است . وقتي انسان از عالم احساس روي برتافت قادر خواهد بود  فرمها و ساختارهاي اوليه عقل خويش را باز شناسد .

پيدايش ماترياليست ديالكتيك : از پايان قرن 18 با پيشرفت علم ، سه كشف بزرگ علمي تضمين گرديد .

1-         با كشف سلول ، دانشمندان ثابت كردند كه تمام اعضاي حيوانات و نباتات از سلولهاي مختلف تشكيل مي شود . اين كشف يگانگي ساختماني طبيعت زنده و جاندار را نشان مي دهد .

2-          قانون پايداري و تبديل انرژي ها بيكديگر اثبات گرديد . اكنون با رجوع به قانون بقاي جرم و انرژي ، متوجه مي گرديم كه چيزي نه از هيچ بوجود مي آيد و نه هيچ مي شود . بلكه فقط تغيير شكل مي دهد . در چرخه طبيعت ابتدا و انتهاي بي معني است اين نكته همان سئوال معروف را در ذهن انسان تداعي مي كند كه ( اگر خدا خالق دنياست چگونه از هيچ چيزي بوجود آورده است و اگر كه از هيچ بوجود نياورده كه ديگر خدا خالق نيست ) .

3-          پيدايش دكترين طبيعي دان انگليسي داروين درباره منشاء انواع است . داروين ضربه محكمي به دريافت متافيزيكي و ضد ديالكتيك طبيعت زنده وارد آورد . اين دانشمند با مشاهداتي گسترده اثبات كرد كه همه نباتات ، حيوانها و انسان در نتيجه ميليونها سال دگرگوني بدين شكل درآمده اند .

 

ماده چيست ؟ به آن چيزي گفته مي شود كه بصورت عيني وجود داشته باشد يعني در خارج از شعور انسان و مستقل از وجود انسان وجود داشته باشد . ماده نمايشگر جهان خارجي است كه بر اعضاي حسي ما اثر نهاده و احساسات مختلفي را بر مي انگيزد ( بازتاب ) . به مثالي توجه فرماييد : هر كسي كه در زندگي مشاهدات متعددي داشته است يعني چيزهاي بسياري ديده است و البته بسياري چيزها را هم نديده است . اگر بخواهد به چيزي فكر كند كه تاكنون با آن برخورد نداشته ، يا دست به شبيه سازي مي زند و چيزي جديد ولي با عناصر متشكله قبلي كه در ذهن داشته ، خلق مي كند و يا اصلا نمي تواند به چنين چيزي كه نه ديده و نه دركي نسبت بدان دارد فكر كند.  اين مطلب بيانگر وجود عيني داشتن مواد بصورت مستقل و مادي بودن ريشه فكري انسان است .

از جمله خواص ماده ( بعنوان يك لفظ عام ) حركت و تحول و تغيير شكل است . يك شئ ساكن مانند سنگ هر چند كه ظاهرا ساكن است ولي بهمراه زمين در حال حركت است و از نظر حركت داخلي نيز با حركت الكترونها مويد تحرك نامحدود ماده مي باشد . يكي از انديشمندان مي گويد : حركت في نفسه تما دگرگونيها و جريانهايي كه در جهان روي مي دهد ، يعني از تغيير مكان ساده تا انديشه انساني را در بر مي گيرد . حركت يعني حدوث تغيير و دگرگوني در ماده . پس متوجه  مي گرديم كه اگر مي گوييم سكون ، آرامش و غيره اينها مفاهيم نسبي هستند و گرنه هيچ چيز سكون مطلق نيست .

 

زمان و مكان : همه اشياء داراي ابعاد مي باشند . هر شيء سه بعد دارد و مكاني معين را اشتغل مي كند و نسبت به همديگر داراي ترتيب هستند . قبل گفتيم كه همه جهان مركب از ماده هستند.  اين بيانگر اين مطلب است كه ماده فقط در فضا وجود دارد و فضا يكي از صورتهاي وجود ماده است . چون در دنيا حركت داريم كه منجر به تغيير و تحول مي گردد ، اين تغييرات و دگرگوني ها ، اين توالي منظم رويدادها و دوام آنها فقط در زمان جاري است . پس هر چيز كه در جهان روي مي دهد بر كنار از زمان نمي باشد . از اين رو زمان يكي از اشكال وجودي ماده است .

 

قوانين ديالكتيك :

قانون چيست ؟ قوانين نمايانگر روابط بين اشياء و پديده ها مي باشند كه با طبيعت داخلي     پديده ها ارتباط منطقي دارند و به هيچ وجه بر اساس موقعيت هاي اتفاقي ، خارجي و گذار قرار ندارند . قانون همه روابط را منعكس نمي سازد ، بلكه فقط روابط اصلي و قطعي را بيان مي كند . مثلا قانون ارشميدس بيانگر حالتي است كه براي تمامي اجسام شناور در مايع مشترك مي باشد و اين خصوصيت جنبه عمومي دارد بدين معني كه بمحض برقراري شرايط ، آن تحت سيطره قانون مذكور قرار خواهد گرفت . مشخصه اساسي قانون عيني بودن آن مي باشد .

 

قانون تبديل تغييرات كمي به تغييرات كيفي :

كيفيت چيست ؟ خصلتي است داخلي مربوط به خود شيء ، كيفيت مجموع همه مشخصه هاي اساسي شيء مي باشد . شيء به ياري اين كيفيت ثبات نسبي مي يابد و از اشياء ديگر متمايز مي گردد.

كميت چيست ؟ تعيين اشياء و پديده هاست كه بوسيله عدد ، مقدار ، ريتم ، درجه ، حجم و غيره توصيف مي شود .

اگر كيفيت يكي شيء تغيير يابد باعث تغيير خود شيء مي گردد ولي درباره كميت حدودي دارد . مثلا يك تكه سنگ اگر از يك ابعادي بزرگتر گردد ديگر به آن سنگ اطلاق نمي گرد و مثلا صخره گفته مي شود .

پس همانطور كه تغييرات كمي به تغييرات كيفي تبديل مي گردد ، عكس آن نيز اتفاق مي افتد و تغييرات كيفي نيز به تغييرات كمي تبديل مي گردند .

از اين قانون انديشمندان جهش را بعنوان گردونه قاطع تبديل كيفيت كهنه به كيفيت جديد و تغيير ناگهاني در تحول تعريف مي كنند .

قانون يگانگي و درگيري اضداد :

جريانهاي متضاد در همه جا قابل مشاهده مي باشند . مثلا در ارگانيسم انسان و حيوان ، سلولهاي آنها در يك زمان در حال زايش و ميرش هستند و با توقف يكي از اين دو سيكل ارگانيسم با مرگ روبرو مي گردد . در رياضيات بعلاوه و منها و در فيزيك عمل و عكس العمل در تضاد يكديگرند . تضاد در جاههاي بروز پيدا مي كند كه مصاديق اضداد با يكديگر برخورد كنند . اگر اشياء تغيير نيابند و براي هميشه به يك شكل باقي بمانند ديگر داراي تضاد نخواهند بود . از خواص ماده تغيير و تحول مي باشد بدين جهت تغيير حالت در ماده هرگز متوقف نخواهد گرديد . پس در نتيجه تضاد هميشه وجود خواهد داشت .

يك مثال عملي در مورد تضاد : بهنگام گرم شدن آب شتاب حركت مولكولهايش افزايش مي يابد . نيروي جاذبه مولكولها كه بكمك آن آب حالت عاديش را حفظ مي كند ، رفته رفته رو به تحليل مي رود . در اثر حرارت تحليل نيروي جاذبه تا بدانجا پيش مي رود كه حفظ حالت موجود آب ميسر نمي باشد . بدين جهت آب بسرعت دگرگون شده به بخار تبديل مي گردد . تمام اين تغييرها بدنبال مبارزه دو نيروي مخالف و ضد هم صورت مي گيرد . نيروي جاذبه بين مولكولي و نيروي از بين بردن اين جاذبه كه در اثر حرارت ايجاد مي گردد ، باعث تضاد مي گردد و اين مبارزه تا نقطه اوج تضادها ادامه مي يابد . بعد از اين تضاد حالت و كيفيتي جديد بوجود مي آيد . تضادهاي داخلي در همه اشياء و روندها وجود دارند و اين تضادها از وحدتي جدايي ناپذير و در عين حال در مبارزه دايمي قرار دارند . مبارزه اضداد سرچشمه داخلي دارد كه موجب تغييرات مي گردد . بعبارت ديگر هر پروسه اي ضد خود را در خود مي پروراند و همين باعث تحول در پروسه مي گردد .

بقول يكي از انديشمندان : اين قانون ماهيت و شالوده ديالكتيك است .

 

قانون نفي در نفي :

هر پديده اي در طبيعت از بدو تولد ، شروع به رشد و گردآوردن نيروهاي لازم نموده و سپس در آستانه دگرگوني بنيادي قرار مي گرد . اصل نفي در نفي عبارت از اين است كه در يك پروسه دائمي نوشدن ، روند دائمي نفي و زدايش پديده هاي كهنه و زايش پديده هاي نو در جهان بوقوع مي پيوندد . بنابراين ، نفي بمعني گسترش يك پديده و گذار آن به يك درجه جديد و عالي تر است .

پديده هاي جديدي كه در طبيعت و جامعه نمودار مي شوند ، راه طبيعي خود را مي پيمايند تا در زمان معين بفرسايند و جاي خود را به نيروها و پديده هاي تازه بدهند . پديده نو و جوان پديده اي را نفي مي كند كه فرسوده شده و خود نيز بعد از فرسوده شدن بوسيله نيروهاي جوانتر نفي       مي گردد . ماهيت قانون نفي در نفي بدين صورت تعبير مي گردد كه در روند گسترش درجه عالي درجه نازل پيشين را حذف و نفي مي كند و آنرا به سطح تازه اي ارتقاء مي دهد و هر محتوي مثبتي را كه در جريان تكاملش بدست آمده حفظ مي نمايد ، اين مطلب بيانگر تكامل مي باشد .

از جمله مقوله هاي ديالكتيك مي توان به ضرورت و حادثه امكان و واقعيت محتوي و شكل ماهيت  و نمود علت و معلول فرد ، خاص ، عام اشاره كرد .

چنانچه به جهانبيني هاي علمي از اينجانب در اين سايت مراجعه بفرماييد ، با ديدگاههاي ماترياليستي بيش از اين آشنا خواهيد گشت .

موفق باشيد

بابي كوهي