خيام از ديدگاه صادق هدايت

 

دوست گرانقدر ما آرش از اهواز طی نامه ای به ما نوشتند: " خيلی مايل هستم درباره ی خيــّام اطلاعات زيادی داشته باشم. لطفأ دراين مورد هم بنويسيد." اينجانب در پاسخ خويش به آرش عزيز به مقدمه ی صادق هدايت بر رباعيات خيام اشاره کردم . همکاران بسيار بسيار عزيزم افشين زند و ننه نقلی (که سه مقاله ی قشنگ ازايشان درسايت منتشرشده است)و دکتر گلمرادی اين مقدمه را جداگانه از منابع مختلف برای ما ارسال فرمودند. که من با ستايش از همت اين عزيزان، ضمن نوشتن توضيحات مختصری درپايان آن، آنرا تقديم می کنم.

با آرزوهای خوش برای همه عزيزان،

استوارغلام دانائی

 

مقدمه (بر رباعيات خيام)

 

از صادق هدايت

 

شايد كمتر كتابى در دنيا مانند مجموعه ترانه هاى خيام تحسين شده، مردود و منفور بوده، تحريف شده، بهتان خورده، محكوم گرديده، حلاجى شده، شهرت عمومى و دنياگير پيدا كرده و بالاخره ناشناس مانده.

اگر همه ى كتابهائى كه راجع به خيام و رباعياتش نوشته شده جمع آورى شود تشكيل كتابخانه ى بزرگى را خواهد داد. ولى كتاب رباعياتى كه به اسم خيام مفروف است و در دسترس همه مى باشد مجموعه اى است كه عموما از هشتاد الى هزار و دويست رباعى كم و بيش در بر دارد‌؛ اما همه ى آنها تقريبا جنگ مغلوطى از افكار مختلف را تشكيل مى دهند. حالا اگر يكى از اين نسخه هاى رباعيات را از روى تفريح ورق بزنيم و بخوانيم در آن به افكار متضاد، به  مضمونهاى گوناگون و به موضوعهاى قديم و جديد بر مى خوريم؛ بطوريكه اگر يك نفر صد سال عمر كرده باشد و روزى دومرتبه كيش و مسلك و عقيده ى خودرا عوض كرده باشد قادر به گفتن چنين افكارى نخواهد بود. مضمون اين رباعيات روى فلسفه و عقايد مختلف است از قبيل: الهى، طبيعى، دهرى، صوفى، خوشبينى، بد بينى، تناسخى، افيونى، بنگى، شهوت پرستى، مادى، مرتاضى، لامذهبى، رندى و قلاشى، خدائى، وافورى ...

آيا ممكن است يك نفر اينهمه مراحل و حالات مختلف را پيموده باشد و بالاخره فيلسوف و رياضى دان و منجم هم باشد؟ پس تكليف ما در مقابل اين آش درهم جوش (شله قلمكار) چيست؟ اگر بشرح حال خيام در كتب قدما هم رجوع بكنيم بهمين اختلاف نظر بر مى خوريم.

  اين اختلافى است كه هميشه در اطراف افكار بزرگ روى ميدهد. ولى اشتباه مهم از آنجا ناشى شده كه چنانكه بايد خيام شناخته نشده و افسانه هائى كه راجع به او شايع كرده اند اين اشكال را در انتخاب رباعيات او توليد كرده است.

  در اينكا ما نمى خواهيم بشرح زندگى خيام بپردازيم و يا حدسيات و گفته هاى ديگران را راجع باو تكرار بكنيم. چون صفحات اين كتاب خيلى محدود است. اساس كتاب ما روى يك مشت رباعى فلسفى قرار گرفته است كه به اسم خيام، همان منجم و رياضى دان بزرگ مشهوراست و يا بخطا باو نسبت ميدهند.

اما چيزيكه انكار ناپذير است، اين رباعيات فلسفى در حدود (قرون) 5 و 6 هجرى بزبان فارسى گفته شده.

  تاكنون قديمترين مجموعه ى اصيل از رباعياتى كه به خيام منسوب است، نسخه ى "بودلن" اكسفورد ميباشد كه در سنه ى 865 (هجرى) در شيراز كتابت شده. يعنى سه قرن بعد از خيام و داراى 158 رباعى است، ولى همان ايراد سابق كم و بيش به اين نسخه وارد است. زيرا رباعيات بيگانه نيز دراين مجموعه ديده ميشود.

فيتز جرالد كه نه تنها مترجم رباعيات خيام بوده، بلكه از روح فيلسوف بزرگ نيز ملهم بوده است، در مجموعه ى خود بعضى رباعياتى آورده كه نسبت آنها به خيام جايز نيست. قضاوت فيتز جرالد مهمتر از اغلب شرح حالاتى است كه راجع به خيام در كتب قديم ديده ميشود؛ چون با ذوق و شامه ى خودش بهتر رباعيات اصلى اورا بنظر يك شاعر صوفى ديهد و معتقد است كه خيام عشق و الوهيت را بلباس شراب و ساقى نشان ميدهد، چنانكه از همان ترجمه ى مغلوط او شخص بت ذوق ديگرى مانند رنان خيام حقيقى را شناخته است.

  قديمترين كتابى كه از خيام اسمى بميان آورده و نويسنده ى آن هم عصر خيام بوده و خودش را شاگرد و يكى از دوستان ارادتمند خيام معرفى ميكند و با احترام هرچه تمامتر اسم اورا ميبرد، نظامى عروضى مولف "چهارمقاله" است. ولى او خيام را در رديف منجمين ذكر ميكند و اسمى از رباعيات او نمى آورد. كتاب ديگرى كه مولف آن ادعا دارد در ايام طفوليت (507 هجري) در مجلس درس خيام  مشرف شده "تاريخ بيهقى" و "تتمه صوان الحكمة" نگارش ابوالحسن بيهقى ميباشد كه تقريبا در سنه ى 562 (هچري) تاليف شده. او نيز از خيام چيز مهمى بدست نميدهد. فقط عنوان اورا ميگويد كه: "دستور، فيلسوف و حجة الحق" ناميده ميشده! پدران او همه نيشابورى بوده اند، در علوم و حكمت تالى ابوعلى بوده ولى شخصا آدمى خشك، و بد خلق و كم حوصله بوده. چند كتاب از آثار او ذكر ميكند و فقط معلوم مى شود كه خيام علاوه بر رياضيات و نجوم در طب و لغت و فقه و تاريخ نيز دست داشته ومعروف بوده است. ولى درآنجا هم اسمى از اشعار خيام نمى آيد گويا ترانه هاى خيام در زمان حياتش بواسطه ى تعصب مردم مخفى بوده وتدوين نشده و تنها بين يكدسته ازدوستان همرنگ وصميمى

او شهرت داشته و يا در حاشيه ى جنگها (دفاتر بزرگ) و كتب اشخاص با ذوق بطور قلم انداز چند رباعى ازاو ضبط شده، و پس ازمرگش منتشر گرديده كه داغ لامذهبى و گمراهى رويش گذاشته اند و بعدها با اضافات مقلدين و دشمنان او جمع آورى شده. انعكاس رباعيات اورا در كتاب "مرصادالعباد" خواهيم ديد.

   "خريدالفصر" تاليف عمادالدين كاتب اصفهانى بزبان عربى است كه در 572 (هجرى) يعنى قريب 50 سال بعد از مرگ خيام نوشته شده و مولف آن خيام را در زمره ى شعراى خراسان نام برده و ترجمه ى حال اورا آورده است.

  كتاب ديگرى كه خيام شاعر را تحت مطالعه آورده "مرصادالعباد" تاليف نجم الدين رازى ميباشد كه در سنه ى 610 - 621 (هجرى) تاليف شده. اين كتاب وثيقه ى بزرگى است زيرا نويسنده ى آن صوفى متعصبى بوده و از اين لحاظ بعقايد خيام بنظر بطلان نگريسته و نسبت فلسفى و دهرى و طبيعى باو ميدهد و ميگويد: (ص 18) "... كه ثمره ى نظر ايمانست و ثمره ى قدم عرفان فلسفى و دهرى و طبايعى از اين دو مقام محرومند و سر گشته و گم گشته اند. يكى از فضلا كه بنزد نابينايان بفضل و حكمت و كياست معروف و مشهور است و آن عمر خيام است، از غايت حيرت و ضلالت اين بيت را ميگويد: رباعى:

در دايره ى كامدن و رفتن ماست.

آن را نه بدايت، نه نهايت پيداست؛

كس مى نزند دمى درين عالم راست،

كين آمدن از كجا و رفتن بكجاست!

رباعى:

دارنده تركيب طبايع آراست.

باز ازچه سبب فكندش اندر كم و كاست؟

گر زشت آمد اين صور، عيب كراست؟

ور نيك آمد، خرابى از بهر چه خواست؟“

(ص 227) “ ... اما آنچه حكمت در ميرانيدن بعد از حيات و در زنده كردن بعد از ممات چه بود‘ تا جواب به آن سرگشته ي غافل و گم كشته ي عاطل ميگويد:

“دارنده چو تركيب طبايع آراست ... “

قضاوت اين شخص ارزش مخصوصي در شناسانيدن فكر و فلسفه ي خيام دارد. مولف صوفي مشرب از نيش زبان و فحش نسبت به خيام خودداري نكرده است.

البته بواسطه ي نزديك بودن زمان‘ از هر جهت مولف مزبور آشنا تر به زندگي و افكار و آثار خيام بوده‘ و عقيده ي خودرا در باره ي او ابراز ميكند. آيا اين خود دليل كافي نيست كه خيام نه تنها صوفي و مذهبي نبوده‘ بلكه بر عكس يكي از دشمنان ترسناك اين فرقه بشمار ميآمده؟

اسناد ديگر در بعضي از كتب قدما مانند‘ نزهه الارواح‘ تاريخ الحكاما‘ آثار اليلاد‘  فردوس التواريخ و غيره درباره خيام وجود دارد كه اغلب اشتباه آلود و ساختگي است‘ و از روي تعصب و يا افسانه هاي مجعول نوشته شده و رابطه ي خيلي دور با خيام حقيقي دارد. ما در اينجا مجال انتقاد آنهارا نداريم.

تنها سند مهمي كه از رباعيات اصلي خيام در دست ميباشد‘ عبارتست از رباعيات سيزده گانه “مونس الاحرار“ كه در سنه ي 741 هجري نوشته شده‘ در خاتمه ي كتاب رباعيات روزن استنساخ و در برلين چاپ شده (رجوع شود به نمرات: 8‘ 10‘ 27‘ 29‘ 41‘ 45‘ 59‘ 62‘ 64‘ 67‘ 93‘ 115‘ 127‘) رباعيات مزبور علاوه بر قدمت تاريخي‘ روح و فلسفه و طرز نگارش خيام درست جور ميآيند و انتقاد مولف “مرصادالعباد“ به آنها نيز وارد است. پس در اصالت اين سيزده رباعي و دو رباعي “مرصادالعباد“ كه يكي از آنها در هر دو تكرار شده (نمره 10) شكي باقي نميماند و ضمنا معلوم ميشود كه گوينده ي آنها يك فلسفه ي مستقل و طرز فكر و اسلوب معين داشته‘ و نشان ميدهد كه ما با فيلسوفي مادي و طبيعي سر و كار داريم. از اين رو با كمال اطمينان ميتوانيم اين رباعيات چهارده گانه را از خود شاعر بدانيم و آنها را كليد و محك شناسائي رباعيات ديگر خيام قرار بدهيم.

از اين قرار چهارده رباعي مذكور سند اساسي اين كتاب خواهد بود‘ و در اين صورت هر رباعي كه يك كلمه و يا كنايه مشكوك و صوفي مشرب داشت نسبت آن بخيام جايز نيست. ولي مشكل ديگري كه بايد حل بشود اينست كه ميگويند خيام به اقتضاي سن‘ چندين با افكار و عقايدش عوض شده‘ در ابتدا لاابالي و شرابخوار و كافر و مرتد بوده و آخر عمر سعادت رفيق او شده راهي بسوي خدا پيدا كرده و شبي روي مهتابي مشغول باده گساري بوده‘. ناگاه باد تندي وزيدن ميگيرد و كوزه ي شراب روي زمين ميافتد و ميشكند. خيام برآشفته بخدا ميگويد:

ابريق مي مرا شكستي ربي‘

برمن در عيش را به بستي ربي‘

من مي خورم و تو ميكني بد مستي ؟

خاكم بدهن مگر تو مستي ربي؟

خدا اورا غضب ميكند‘ فورا صورت خيام سياه ميشود و خيام دوباره ميگويد:

ناكرده گناه در جهان كيست؟ بگو‘.

آنكس كه گنه نكرده چون زيست؟ بگو‘.

من بد كنم و تو بد مكافات دهي!

پس فرق ميان من و توچيست؟ بگو. 

خدا هم اورا مي بخشد و رويش درخشيدن ميگيرد‘ و قلبش روشن ميشود. بعد ميگويد: “خدايا مرا بسوي خودت بخوان!“ آنوقت مرغ روح از بدنش پرواز ميكند!

اين حكايت معجز آساي مضحك بدتر از فحشهاي نجم الدين رازي بمقام خيام توهين ميكند‘ و افسانه ي بچگانه اي است كه از روي ناشيگري بهم بافته اند. آيا ميتوانيم بگوئيم گوينهد ي آن چهارده رباعي محكم فلسفي كه با هزار زخم زبان و نيش خندهاي تمسخر آميزش دنيا و مافيهايش را دست انداخته‘ در آخر عمر اشك ميريزد و از همان خدائي كه محكوم كرده بزبان لغات آخوندي استغاثه ميطلبد؟ شايد يكنفر از پيروان و دوستان شاعر براي نگهداري اين گنج گرانبها‘ اين حكايت را ساخته تا اگر كسي برباعيات تند او بر خورد بنظر عفو و بخشايش بگوينده ي آن نگاه كند و برايش آمرزش بخواهد!

افسانه ي ديگري شهرت دارد كه بعد از مرگ خيام مادرش دايم براي او از درگاه خدا طلب آمرزش ميكرده و عجز و لابه مينموده‘ روح خيام در خواب باو ظاهر ميشود و اين رباعي را ميگويد:

اي سوخته ي سوخته ي سوختني‘.

اي آتش دوزخ از تو افروختني‘.

تاكي گوئي كه بر عمر رحمت كن؟

حق را تو كجا برحمت آموختني؟

بايد اقرار پرد كه طبع خيام در دنيا خيلي پس رفته كه اين رباعي آخوندي مزخرف را بگويد. از اين قبيل افسانه ها در باره ي خيام زياد است كه قابل ذكر نيست‘ و اگر آنها جمع آوري بشود كتاب مضحكي خواهد شد. فقط چيزيكه مهم است باين نكته برميخوريم كه تاثير فكر عالي خيام در يك محيط پست و متعصب خرافات پرست چه بوده‘ و مارا در شناسائي او بهتر راهنمائي ميكند. زيرا قضاوت عوام و متصوفين و شعراي درجه سوم و چهارم كه باو حمله كرده اند از زمان خيلي قديم شروع شده‘ و همين علت مخلوط شدن رباعيات اورا با افكار متضاد بدست ميدهد كسانيكه منافع خودرا از افكار خيام در خطر ميديده اند تا چه اندازه در خراب كردن فكر او كوشيده اند.

ولي ما از روي رباعيات خود خيام نشان خواهيم داد كه فكر و مسلك او تقريبا هميشه يكجور بوده و از جواني تا پيري شاعر پيرو يك فلسفه ي معين و مشخص بوده و در افكار او كمترين تزلزل رخ نداده. و كمترين فكر ندامت و پشيماني يا توبه از خاطرش نگذشته است.

درجواني شاعر باتعجب ازخودش ميپرسد كه چهره پرداز ازل براي چه اورا درست كرده. طرز سئوال آنقدر طبيعي كه فكر عميقي را برساند مخصوص خيام است:

  هرچند كه رنگ و روي زيباست مرا‘

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا.‘

معلوم نشد كه در طربخانه ي خاك‘

نقاش ازل بهر چه آراست مرا!

از ابتداي جواني زندگي را تلخ و ناگوار ميديده و داروي دردهاي خودرا در شراب تلخ ميجسته:

امروز كه نوبت جواني من است‘

مي نوشم از آن كه كامراني من است.‘

عيبم مكنيد‘ گرچه تلخ است خوش است.

تلخ است‘ چرا كه زندگاني من است.

در اين رباعي افسوس رفتن جواني را ميخورد:

افسوس كه نامه ي جواني طي شد!

وان تازه بهار زندگاني دي شد!

حالي كه ورا نام جواني گفتند‘

معلوم نشد او كه كي آمد و كي شد!

شاعر با دست لرزان و موي سپيد قصد باده ميكند. اگر او معتقد بزندگي بهتري در دنياي ديگر بود‘ البته اطهار ندامت ميكرد تا بقيه ي عيش و نوشهاي خودرا بجهان ديگر محول بكند. اين رباعي كاملا تاسف يك فيلسوف مادي را نشان ميدهد كه در آخرين دقايق زندگي سايه ي مرگ را در كنارخود مي بيند وميخواهد بخودش تسليت بدهد ولي نه با افسانه هاي مذهبي‘ و تسليت خودرا در جام شراب جستجو ميكند:

من دامن زهد و توبه طي خواهم كرد‘

با موي سپيد‘ قصد مي خواهم كرد‘

پيمانه ي عمر من به هفتاد رسيد‘

اين دم نكنم نشاط كي خواهم كرد؟

اگر درست دقت بكنيم خواهيم ديد كه طرز فكر‘ ساختمان و زبان و فلسفه ي گوينده ي اين چهار رباعي كه در مراحل مختلف زندگي گفته شده يكي است‘ پس ميتوانيم بطور صريح بگوئيم كه خيام ازسن شباب تا موقع مرگ مادي‘ بد بين و ريبي (شكاك) بوده (و يا فقط در رباعياتش اينطور مينموده) و يك لحن تراژديك دارد كه بغير از گوينده ي همان رباعيات چهارده گانه ي سابق كس ديگري نميتواند گفته باشد‘ و قيافه ي ادبي و فلسفي او بطور كلي تغيير نكرده است. فقط در آخر عمر با يك جبر ياس آلودي حوادث تغيير ناپذير دهر را تلقي نموده و بد بيني كه ظاهرا خوش بيني بنظر ميآيد اتخاذ ميكند.

بطور خلاصه‘ اين ترانه هاي چهار مصراعي كم حجم و پر معني اگر ده تاي از آنها هم براي ما باقي ميماند‘ بازهم ميتوانستيم بفهميم كه گوينده ي اين رباعيات در مقابل مسائل مهم فلسفي چه رويه اي را در پيش گرفته و ميتوانستيم طرز فكر اورا بدست بياوريم. لهذا از روي ميزان فوق‘ ما ميتوانيم رباعياتي كه منسوب بخيام است از ميان هرج و مرج رباعيات ديگران بيرون بيا.ريم. ولي آيا اينكار آسان است؟

مستشرق روسي ژوكوفسكي‘ مطابق صورتي كه تهيه كرده در ميان رباعياتي كه بخيام منسوب است 82 رباعي “گردنده“ پيدا كرده‘ يعني رباعياتي كه بشعراي ديگر نيز نسبت داده شده.‘ بعدها اين عدد به صد رسيده. ولي باين صورت هم نميشود اعتماد كرد‘ زيرا مستشرق مذكور صورت خودرا بر طبق قول (اغلب اشتباه) تذكره نويسان مرتب كرده كه نه تنها نسبت رباعيات ديگران را از خيام سلب كرده اند بلكه اغلب رباعيات خيام را هم بديگران نسبت داده اند. از طرف ديگر‘ سلاست طبع‘ شيوائي كلام‘ فكر روشن سرشار و فلسفه ي موشكاف كه از خيام سراغ داريم بما اجازه ميدهد كه يقين كنيم بيش از آنچه از رباعيات حقيقي او كه در دست است‘ خيام شعر سروده كه از بين برده اند و آنهائي كه مانده بمرور ايام تغييرات كلي و اختلافات بيشمار پيدا كرده و روي گردانيده.

علاوه بر بي مبالاتي واشتباهات استنساخ كنندگان وتغيير دادن كلمات خيام كه هركسي بميل خودش در آنها تصرف و دستكاري كرده‘ تغييرات عمدي كه بدست اشخاص مذهبي وصوفي شده نيز دربعضي از رباعيات مشاهده ميشود مثلا:

شادي بطلب كه حاصل عمر دمي است.

تقريبا در همه نسخه نوشته “شادي مطلب“ در صورتي كه ساختمان شعر و موضوعش خلاف آنرا نشان ميدهد. يك دليل ديگر به افكار ضد صوفي و ضد مذهبي خيام نيز همين است كه رباعيات او مغشوش و آلوده به رباعيات ديگران شده. علاوه برين هر آخوندي كه شراب خورده و يك رباعي درين زمينه گفته از ترس تكفير آنرا بخيام نسبت داده. لهذا رباعياتي كه اغلب دم از شرابخواري و معشوقه بازي ميزند بدون يك جنبه ي فلسفي و يا نكته ي زننده و يا ناشي از افكار نپخته و افيوني است و سخناني كه داراي معاني و مجازي سست و درشت است ميشود با كمال اطمينان دور بريزيم. مثلا آيا جاي تعجب نيست كه در مجموعه ي معمولي رباعيات خيام باين رباعي بر بخوريم:

اي آنكه گزيده ي تو دين زرتشت‘

اسلام فكنده اي تمام از پس و پشت.‘

تاكي نوشي باده و بيني رخ خوي؟

جائي بنشين عمر خواهندت كشت.

اين رباعي تهديد آميز آيا در زمان زندگاني خيام گفته شده و باو سوء قصد كرده اند؟ جاي ترديد است‘ چون ساختمان رباعي جديد تر از زمان خيام بنظر ميآيد. ولي در هر صورت قضاوت گوينده را در باره ي خيام و درجه ي اختلاط ترانه هاي اورا با رباعيات ديگران نشان ميدهد.

بهر حال‘ تا وقتيكه يك نسخه خطي كه از حيث زمان و سنديت تقريبا مثل رباعيات سيزده گانه كتاب “مونس الاحرار“ باشد بدست نيامده‘ يك حكم  قطعي در باره ي ترانه هاي اصلي خيام دشوار است‘ بعلاوه شعرائي پيدا شده اند كه رباعيات خود را موافق مزاج و مشرب خيام ساخته اند و سعي كرده اند كه از او تقليد بكنند ولي سلاست كلام آنها هر قدر هم كامل باشد اگر مضمون يك رباعي را مخالف سليقه و عقيده ي خيام به بينيم با كمال جرئت ميتوانيم نسبت آن را از خيام سلب بكنيم. زيرا ترانه هاي خيام با وضوح و سلاست كامل و بيان ساده گفته شده.‘ در استهزاء و گوشه كنايه خيلي شديد و بي پروااست. ازين مطالب ميشود نتيجه گرفت كه هر فكر ضعيف كه در يك قالب متكلف و غير منتظم ديده شود از خيام نخواهد بود. مشرب مخصوص خيام‘ مسلك فلسفي‘ عقايد و طرز بيان آزاد و شيرين و روشن او اينها صفاتي است كه ميتواند معيار مسئله ي فوق بشود.

ما عجالتا اين ترانه ها را باسم همان خيام منجم و رياضي دان ذكر ميكنيم‘ چون مدعي ديگري پيدا نكرده. تا به بينيم اين اشعار مربوط بهمان خيام منجم و عالم است و يا خيام ديگري گفته. براي اينكار بايد ديد طرز فكر و فلسفه ي او چه بوده است.

 

خيام فيلسوف

 

فلسفه خيام هيچوقت تازگى خود را از دست نخواهد داد. چون اين ترانه هاى در ظاهر كوچك ولى پر مغز تمام مسائل مهم و تاريك فلسفى كه در ادوار مختلف انسان را سرگردان كرده و افكارى كه جبرا باو تحميل شده و اسرارى كه برايش لاينحل مانده مطرح ميكند. خيام ترجمان اين شكنجه هاى روحى شده: فريادهاى او انعكاس دردها، اضطرابها، ترسها، اميدها و ياسهاى ميليونها نسل بشر است كه پى در پى فكر آنها را عذاب داده است. خيام سعى ميكند در ترانه هاى خودش با زبان و سبك غريبى همه اين مشكلات، معماها و مجهولات را آشكارا و بى پرده حل بكند. او زير خنده هاى عصبانى و رعشه آور مسائل دينى و فلسفى را بيان ميكند. بعد راه حل محسوس و عقلى برايش ميجويد.

بطور مختصر، ترانه هاى خيام آئينه اى است كه هر كس ولو بى قيد و لاابالى هم باشد يك تكه از افكار يك قسمت از ياسهاى خود را در آن مىبيند و تكان ميخورد. ازين رباعيات يك مذهب فلسفى مستفاد ميشود كه امروز طرف توجه علماى طبيعى است و شراب گس و تلخ مزه خيام هر چه كهنه تر مىشود برگيرندگيش ميافزايد. بهمين جهت ترانه هاى او در همه جاى دنيا و در محيطهاى گوناگون و بين نژادهاى مختلف طرف توجه شده. هر كدام از افكار خيام را جداگانه ميشود نزد شعرا و فلاسفه بزرگ پيدا كرد. ولى رويهمرفته هيچكدام از آنها را نميشود با خيام سنجيد و خيام در سبك خودش از اغلب آنها جلو افتاده . قيافه متين خيام او را پيش از همه چيز يك فيلسوف و شاعر بزرگ همدوش لوكرس، اپيكور، گوته، شكسپير و شوپن آور معرفى ميكند.

اكنون براى اينكه طرز فكر و فلسفه گوينده رباعيات را پيدا بكنيم و بشناسيم ناگزيريم كه افكار و فلسفه او را چنانكه از رباعياتش مستفاد ميشود بيرون بياوريم، زيرا جز اين وسيله ديگرى در دسترس ما نيست و زندگى داخلى و خارجى او، اشخاصيكه با آنها رابطه داشته، محيط و طرز زندگى، تاثير موروثى، فلسفه اى كه تعقيب ميكرده و تربيت علمى و فلسفى او بما مجهول است.

اگر چه يكمشت آثار علمى، فلسفى و ادبى از خيام بيادگار مانده ولى هيچكدام از آنها نميتواند ما را در اين كاوش راهنمائى بكند. چون تنها رباعيات افكار نهانى و خفاياى قلب خيام را ظاهر مىسازد. در صورتيكه كتابهائى كه به مقتضاى وقت و محيط يا بدستور ديگران نوشته حتى بوى تملق و تظاهر ازآنها استشمام ميشود و كاملا فلسفه او را آشكار نميكند.به اولين فكرى كه در رباعيات خيام برميخوريم اين است كه گوينده با نهايت جرئت و بدون پروا با منطق بىرحم خودش هيچ سستى، هيچ يك از بدبختيهاى معاصرين و فلسفه دستورى و مذهبى آنها را قبول ندارد. و بتمام ادعاها و گفته هاى آنها پشت پا ميزند. در كتاب "اخبارالعلماء باخبارالحكماء" كه در سنه 646 تاليف شده راجع به اشعار خيام اينطور مينويسد:

. ..  باطن آن اشعار براى شريعت مارهاى گزنده و سلسله زنجيرهاى ضلال بود. و وقتيكه مردم او را در دين خود تعييب كردند و مكنون خاطر او را ظاهر ساختند، از كشته شدن ترسيده و عنان زبان و قلم خود را باز كشيد و بزيارت حج رفت ... و اسرار ناپاك اظهار نمود... و او را اشعار مشهورى است كه خفاياى قلب او در زير پرده هاى آن ظاهر ميگردد و كدورت باطن او جوهر قصدش را تيرگى ميدهد.“

 

پس خيام بايد يك انديشه خاص و سليقه فلسفى مخصوصى راجع به كائنات داشته باشد. حال به بينيم طرز فكر او چه بوده: براى خواننده شكى باقى نميماند كه گوينده رباعيات تمام مسائل دينى را با تمسخر نگريسته و از روى تحقير به علماء و فقهايى كه از آنچه خودشان نميدانند دم ميزنند حمله ميكند. اين شورش روح آريائى را بر ضد اعتقادات سامى نشان ميدهد و يا انتقام خيام از محيط پست و متعصبى بوده كه از افكار مردمانش بيزار بوده. واضح است فيلسوفى مانند خيام كه فكر آزاد و خرده بين داشته نميتوانسته كوركورانه زير بار احكام تعبدى، جعلى، جبرى و بىمنطق فقهاى زمان خودش برود و به افسانه هاى پوسيده و دامهاى خر بگيرى آنها ايمان بياورد.

زيرا دين عبارتست از مجموع احكام جبرى و تكليفاتى كه اطاعت آن بى چون و چرا بر همه واجب است و در مبادى آن ذره اى شك و شبهه نميشود بخود راه داد. و يكدسته نگاهبان از آن احكام استفاده كرده  مردم عوام را اسباب دست خودشان مينمايند. ولى خيام همه اين مسائل واجب الرعايه مذهبى را بالحن تمسخر آميز و بى اعتقاد تلقى كرده و خواسته منفردا از روى عمل و علل پى به معلول ببرد. مسائل مهم مرگ و زندگى را بطرز مثبت از روى منطق و محسوسات و مشاهدات و جريانهاى مادى زندگى حل نمايد، ازين رو تماشاچى بىطرف حوادث دهر ميشود.

خيام مانند اغلب علماى آنزمان به قلب و احساسات خودش اكتفا نميكند، بلكه مانند يك دانشمند بتمام معنى آنچه كه در طى مشاهدات و منطق خود بدست ميآورد ميگويد. معلوم است امروزه اگر كسى بطلان افسانه هاى مذهبى را ثابت بنمايد چندان كار مهمى نكرده است؛ زيرا از روى علوم خود بخود باطل شده است. ولى اگر زمان و محيط متعصب خيام را در نظر بياوريم بىاندازه مقام او را بالا ميبرد. اگر چه خيام در كتابهاى علمى و فلسفى خودش كه بنا بدستور و خواهش بزرگان زمان خود نوشته، رويه كتمان و تقيه را از دست نداده و ظاهرا جنبه بى طرف بخود ميگيرد، ولى در خلال نوشته هاى او ميشود بعضى مطالب علمى كه از دستش در رفته ملاحظه نمود. مثلا در "نوروزنامه" (ص4) ميگويد: "بفرمان ايزد تعالى حالهاى عالم ديگرگون گشت، و چيزهاى نو پديد آمد. مانند آنك در خور عالم و گردش بود." آيا از جمله آخر فورمول معروف

 Adaptation du milieuاستنباط نمىشود؟ زيرا او منكر است كه خدا موجودات را جدا جدا خلق كرده و معتقد است كه آنها بفراخور گردش عالم با محيط توافق پيدا كرده اند. اين قاعده علمى كه در اروپا ولوله انداخت آيا خيام در 800 سال پيش بفراست دريافته و حدس زده است در همين كتاب (ص3) نوشته: "و ايزد تعالى آفتاب را ازنور بيافريد و آسمانها و زمينها را بدو پرورش داد." پس اين نشان ميدهد كه علاوه بر فيلسوف و شاعر ما با يكنفر عالم طبيعى سر و كار داريم.

ولى در ترانه هاى خودش خيام اين كتمان و تقيه را كنار گذاشته. زيرا درين ترانه ها كه زخم روحى او بوده بهيچوجه زير بار كرم خورده ي اصول و قوانين محيط خودش نميرود. بلكه بر عكس از روى منطق همه ي مسخره هاى افكار آنان را بيرون مىآورد. جنگ خيام با خرافات و موهومات محيط خودش در سرتاسر ترانه هاى او آشكار است و تمام زهرخنده هاى او شامل حال زهاد و فقها و الهيون مىشود و بقدرى با استادى و زبردستى دماغ آنها را ميمالاند كه نظيرش ديده نشده. خيام همه مسائل ماوراء مرگ را با لحن تمسخر آميز و مشكوك و بطور نقل قول با "گويند" شروع مىكند

گويند: "بهشت و حور عين خواهد بود . . (88 (

گويند مرا: "بهشت با حور خوش است . . (90(

گويند مرا كه:"دوزخى باشد مست . . (87 (

 

در زمانيكه انسان را آينه ي جمال الهى و مقصود آفرينش تصور ميكرده اند و همه افسانه هاى بشر دور او درست شده بود كه ستاره هاى آسمان براى نشان دادن سرنوشت او خلق شده و زمين و زمان و بهشت و دوزخ براى خاطر او برپا شده و انسان دنياى كهين و نمونه و نماينده جهان مهين بوده چنانكه بابا افضل مىگويد

افلاك و عناصر و نبات و حيوان،                 

عكسى ز وجود روشن كامل ماست.

خيام با منطق مادى و علمى خودش انسان را جام جم نمىداند. پيدايش و مرگ او را همانقدر بى اهميت مىداند كه وجود و مرگ يك مگس:

آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟             

آمد مگسى پديد و ناپيدا شد! (41)

 

حال به بينيم در مقابل نفى و انكار مسخره آلودى كه از عقايد فقها و علما مىكند خودش نيز راه حلى براى مسائل ماوراء طبيعى پيدا كرده؟ در نتيجه مشاهدات و تحقيقات خودش خيام باين مطلب برمىخورد كه فهم بشر محدود است از كجا مىآئيم و بكجا مىرويم؟ كسى نميداند، و آنهائى كه صورت حق بجانب بخود ميگيرند و در اطراف اين قضايا بحث مىنمايند جز ياوه سرائى كارى نميكنند، خودشان و ديگران را گول مىزنند. هيچكس به اسرار ازل پى نبرده و نخواهد برد و يا اصلا اسرارى نيست و اگر هست در زندگى ما تاثيرى ندارد. مثلا جهان چه محدث و چه قديم باشد آيا به چه درد ما خواهد خورد؟

          چون من رفتم. جهان چه محدث چه قديم. (93)

          تا كى ز حديث پنج و چار  اى ساقى؟

 

بما چه كه وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر بگذرانيم؟ پس به اميد و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نكنيم. آنچه كه گفته اند و بهم بافته اند افسانه محض مىباشد. معماى كائنات نه بوسيله علم و نه بدستيارى دين هرگز حل نخواهد شد و بهيچ حقيقتى نرسيده ايم. در وراء اين زمينى كه رويش زندگى مىكنيم نه سعادتى هست و نه عقوبتى. گذشته و آينده دو عدم است و ما بين دو نيستى كه سرحد دو دنياست دمى را كه زنده ايم دريابيم! استفاده بكنيم و در استفاده شتاب بكنيم. بعقيده خيام كنار كشتزارهاى سبز و خرم، پرتو مهتاب كه در جام شراب ارغوانى هزاران سايه منعكس مىكند، آهنگ دلنواز چنگ، ساقيان ماهرو، گلهاى نوشكفته. يگانه حقيقت زندگى است كه مانند كابوس هولناكى مىگذرد. امروز را خوش باشيم، فردا را كسى نديده. اين تنها آرزوى زندگى است.

حالى خوش باش زانكه مقصود اينست. (134) 

 

در مقابل حقايق محسوس و مادى يك حقيقت بزرگتر را خيام معتقد است، و آن وجود شر و بدى است كه بر خير و خوشى ميچربد. گويا فكر جبرى خيام بيشتر در اثر علم نجوم و فلسفه مادى او پيدا شده. تاثير تربيت علمى او روى نشو و نماى فلسفيش كاملا آشكار است. بعقيده خيام طبيعت كور و كر گردش خود را مداومت ميدهد. آسمان تهى است و بفرياد كسى نمىرسد:

با چرخ كن حواله كاندر ره عقل،      

چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است! (34)

 

چرخ نانوان و بىاراده است. اگر قدرت داشت خودش را از گردش باز ميداشت:

در گردش خود اگر مرا دست بدى.    

خود را برهاندمى ز سرگردانى. (33)

 

بر طبق عقايد نجومى آنزمان خيام چرخ را محكوم مىكند و احساس سخت قوانين تغيير ناپذير اجرام فلكى را كه در حركت هستند مجسم مينمايد. و اين در نتيجه مطالعه دقيق ستاره ها و قوانين منظم آنهاست كه زندگى ما را در تحت تاثير قوانين خشن گردش افلاك دانسته، ولى به قضا و قدر مذهبى اعتقاد نداشته زيرا كه بر عليه سرنوشت شورش مىكند و ازين لحاظ بدبينى در او توليد مىشود. شكايت او اغلب از گردش چرخ و افلاك است نه از خدا. و بالاخره خيام معتقد مىشود كه همه كواكب نحس هستند و كوكب سعد وجود ندارد

          افلاك كه جز غم نفزايند دگر . . . (28)

 

در نوروزنامه (ص 40) بطور نقل قول مىنويسد: ". . . و چنين گفته اند كه هر نيك و بدى كه از تاثير كواكب سياره بر زمين آيد بتقدير و ارادت باريتعالى، و بشخصى پيوندد، بدين اوتار و قسى گذرد." نظامى عروضى در ضمن حكايتى كه از خيام مىآورد مىگويد كه ملكشاه از خيام در خواست مى كند كه پيشگوئى بكند هوا براى شكار مناسب است يا نه و خيام از روى علم نيورنيوا Métérologie پيشگوئى صحيح مىكند بعد مىافزايد: “اگر چه حكم حجة الحق عمر بديدم، اما نديدم او را در احكام نجوم هيچ اعتقادى . .“

 

در رباعى ديگر علت پيدايش را در تحت تاثير چهار عنصر و هفت سياره دانسته:

اى آنكه نتيجه ي چهار و هفتى،               

وز هفت و چهار دايم اندر تفتى. (29)

 

چنانكه سابق گذشت بدبينى خيام از سن جوانيش وجود داشته (نمره ی16) و اين بدبينى هيجوقت گريبان او را ول نكرده. يكى از اختصاصات فكر خيام است كه پيوسته با غم و اندوه و نيستى و مرگ آغشته است (1) و در همان حال كه دعوت به خوشى و شادى مىنمايد لفظ خوشى در گلو گير مىكند. زيرا در همين دم با هزاران نكته و اشاره هيكل مرگ، كفن، قبرستان و نيستى خيلى قوى تر از مجلس كيف و عيش جلو انسان مجسم مىشود و آن خوشى يكدم را از بين مىبرد.

طبيعت بى اعتنا و سخت كار خود را انجام مىدهد. يك دايه خونخوار و ديوانه است كه اطفال خود را مىپروراند و بعد با خونسردى خوشه هاى

 --------------------------------------------------------------------------------

(1)                           نوروز نامه (ص 9): “.. و دنيا در دل كسي شيرين مباد“. (صفحه 69) همين كتاب: “مردان مرگ را زاده اند.“

رسيده و نارس را درو مىكند. كاش هرگز بدنيا نمىآمديم، حالا كه آمديم، هر چه زودتر برويم خوشبخت تر خواهيم بود:

ناآمدگان اگر بدانند كه ما،              

از دهر چه مىكشيم، نايند دگر. (28)

خرم دل آنكه زين جهان زود برفت،    

و آسوده كسيكه خود نزاد از مادر. (23) (2)

 

اين آرزوى نيستى كه خيام در ترانه هاى خود تكرار مىكند آيا با نيروانه بودا شباهت ندارد؟ در فلسفه بودا دنيا عبارتست از مجموع حوادث بهم پيوسته كه تغييرات دنياى ظاهرى در مقابل آن يك ابر، يك انعكاس و يا يك خواب پر از تصويرهاى خيالى است:

احوال جهان و اصل اين عمر كه هست،

خوابى و خيالى و فريبى و دمى است. (190)

 

اغلب شعراى ايران بدبين بوده اند ولى بدبينى آنها وابستگى مستفيم با حس شهوت تند و ناكام آنان دارد. در صورتيكه درنزد خيام يك جنبه عالى و فلسفى دارد و ماهرويان را تنها وسيله تكميل عيش و تزيين مجالس خودش مىداند و اغلب اهميت شراب بر زن غلبه مىكند. وجود زن و ساقى يكنوع سرچشمه كيف ولذت بديعى و زيبائي هستند. هيچكدام را بعرش نمىرساند و مقام جداگانه اى ندارند. از همه ي اين چيزهاى خوب و خوش نما يك لذت آنى ميجسته. ازين لحاظ خيام يكنفر پرستنده و طرفدار زيبائى بوده و با ذوق بديعيات خودش چيزهاى خوشگوار، خوش آهنگ و خوش منظر را انتخاب مىكرده. يك فصل از كتاب “نوروزنامه“ در باره ي صورت نيكو نوشته و اينطور تمام مىشود: ". . . و اين كتاب را از براى فال خوب بر روى نيكو ختم كرده آمد." پس خيام از پيش آمدهاى ناگوار زندگى شخصى خودش مثل شعراى ديگر مثلا از قهر كردن معشوقه و يا نداشتن پول نمىنالد. درد او يك درد فلسفى و نفرينى است كه به اساس آفرينش مىفرستد. اين شورش در نتيجه مشاهدات و فلسفه دردناك او پيدا شده. بدبينى او بالاخره منجر به فلسفه دهرى شده. اراده، فكر، حركت و همه چيز بنظرش بيهوده آمده:

اى بيخبران، جسم مجسم هيچ است،                

وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است (101)

 

بنظر مىآيد كه شوپن آور از فلسفه ي بدبينى خودش بهمين نتيجه خيام مىرسد: "براى كسيكه بدرجه اى برسد كه اراده خود را نفى بكند. دنيائى كه بنظر ما آنقدر حقيقى مىآيد. با تمام خورشيدها و كهكشانهايش چيست؟ هيچ!"

خيام از مردم زمانه برى و بيزار بوده. اخلاق، افكار و عادات آنها را با زخم

 --------------------------------------------------------------------------------

(2) در رومان پهلوي “يادگار زريران“ وزير گاماسپ ميگويد: “خوشبخت كسيكه از مادر نزاد و يا اگر زاد مرد و يا هرگز بدين جهان نيامد!“

زبانهاى تند محكوم مىكند و بهيچوجه تلقينات جامعه را نپذيرفته است. از اشعار عربى و بعضى از كتابهاى او اين كينه و بغض خيام براى مردمان و بىاعتمادى به آنان بخوبى ديده مىشود. در مقدمه جبر و مقابله اش مىگويد:

" ما شاهد بوديم كه اهل علم از بين رفته و به دسته ای كه عده شان كم و رنجشان بسيار بود منحصر گرديدند. و اين عده انگشت شمار نيز در طى زندگى دشوار خود همتشان را صرف تحقيقات و اكتشافات علمى نمودند. ولى اغلب دانشمندان ما حق را به باطل مىفروشند و از حد تزوير و ظاهر سازى تجاوز نمىكنند؛ و آن مقدار معرفتى كه دارند براى اغراض پست مادى بكار مىبرند، و اگر شخصى را طالب حق و ايثار كننده صدق و ساعى در رد باطل و ترك تزوير بينند استهزاء و استخفاف مىكنند." گويا در هر زمان اشخاص دورو و متقلب و كاسه ليس چاپلوس كارشان جلو است!

 

ديوژن معروف روزى در شهر آتن با فانوس روشن جستجوى يكنفر انسان را مىنمود و عاقبت پيدا نكرد. ولى خيام وفت خود را به تكابوى بيهوده تلف نكرده و با اطمينان مىگويد:

گاويست بر آسمان، قرين پروين،               

گاويست دگر بر زبرش جمله زمين:

گر بينائى چشم حقيقت بگشا:                

زيرو زبر دو گاو مشتى خر بين.

 

واضح است در اينصورت خيام از بسكه در زير فشار افكار پست مردم بوده بهيچوجه طرفدار محبت، عشق، اخلاق، انسانيت و تصوف نبوده، كه اغلب نويسندگان و شعرا وظيفه خودشان دانسته اند كه اين افكار را اگر چه خودشان معتقد نبوده اند براى عوام فريبى تبليغ بكنند. چيزيكه غريب است. فقط يك ميل و رغبت يا سمپاتى و تاسف گذشته ايران در خيام باقى است. اگر چه بواسطه اختلاف زياد تاريخ ما نمىتوانيم به حكايت مشهور سه رفيق دبستانى باور بكنيم كه نظام الملك با خيام و حسن صباح هم درس بوده اند. ولى هيچ استبعادى ندارد كه خيام و حسن صباح با هم رابطه داشته اند. زيرا كه بچه يك عهد بوده اند و هر دو تقريبا در يك سنه 517 - 518 مرده اند. انقلاب فكرى كه هردو در قلب مملكت مقتدر اسلامى توليد كردند اين حدس را تاييد مىكند و شايد بهمين مناسبت آنها را با هم همدست دانسته اند. حسن بوسيله اختراع مذهب جديد و لرزانيدن اساس جامعه آن زمان توليد يك شورش ملى ايرانى كرد. خيام بواسطه آوردن مذهب حسى، فلسفى، و عقلى و مادى همان منظور او را در ترانه هاى خودش انجام داد. تاثير حسن چون بيشتر روى سياست و شمشير بود بعد از مدتى از بين رفت. ولى فلسفه مادى خيام كه پايه اش روى عقل و منطق بود پايدار ماند.

نزد هيچيك از شعرا و نويسندگان اسلام لحن صريح نفى خدا و بر هم زدن اساس افسانه هاى مذهبى سامى مانند خيام ديده نمىشود و شايد بتوانيم خيام را از جمله ايرانيان ضد عرب مانند: ابن مقفع، به آفريد، ابومسلم، بابك و غيره بدانيم. خيام با لحن تاسف انگيزى اشاره به پادشاهان پيشين ايران مىكند. ممكن است از خواندن شاهنامه فردوسى اين تاثر در او پيدا شده و در ترانه هاى خودش پيوسته فر و شكوه و بزرگى پايمال شده ي آنان را گوشزد مينمايد كه با خاك يكسان شده اند و در كاخ هاى ويران آنها روباه لانه كرده و جغد آشيانه نموده. قهقهه هاى عصبانى او، كنايات و اشاراتى كه به ايران گذشته مىنمايد پيداست كه از ته قلب از راهزنان عرب و افكار پست آنها متنفر است، و سمپاتى او بطرف ايرانى ميرود كه در دهن اين اژدهاى هفتاد سر غرق شده بوده و با تشنج دست و پا ميزده.

 

نبايد تند برويم، آيا مقصود خيام از يادآورى شكوه گذشته ساسانى مقايسه بى ثباتى و كوچكى تمدنها و زندگى انسان نبوده است و فقط يك تصوير مجازى و كنايه اى بيش نيست؟ ولى با حرارتى كه بيان مىكند جاى شك و شبهه باقى تمىگذارد. مثلا صداى فاخته كه شب مهتاب روى ويرانه تيسفون كوكو مىگويد مو را به تن خواننده راست مىكند:

 

 آن فصر كه بر چرخ همى زد پهلو . . (56)

آن قصر كه بهرام درو جام گرفت . . (54)

 

چنانكه سابقا ذكر شد خيام جز روش دهر خدائى نمىشناخته و خدائى را كه مذاهب سامى تصور ميكرده اند منكر بوده است. ولى بعد قيافه ي جدى تر بخود مىگيرد و راه حل علمى و منطقى براى مسائل ماوراء طبيعى جستجو مىكند. چون راه عقلى پيدا نمىكند به تعبير شاعرانه اين الفاظ قناعت مىنمايد. صانع را تشبيه به كوزه گر مىكند و انسان را به كوزه و مىگويد:

 اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف،  

مىسازد و باز بر زمين مىزندش! (43)

 

مجلس اين كوزه گر ديوانه را به قيافه احمق و خونخوارش كه همه ي همّ خود را صرف صنابع ظريف مىكند ولى از روى جنون آن كوزه ها را مىشكند، فقط قلم آقاي درويش نقاش توانسته روي پرده خودش مجسم بكند.

بهشت و دوزخ را در نهاد اشخاص دانسته:

دوزخ شررى ز رنج بيهوده ي ماست،

فردوس دمى ز وقت آسوده ي ماست. (142)

 

گلهاى خندان، بلبلان نالان، كشتزارهاى خرم، نسيم بامداد، مهتابى، مهرويان پريوش، آهنگ چنگ، شراب گلگون، اينها بهشت ماست. چيزى بهتر از اينها روى زمين پيدا نمىشود، با اين حقايقى كه درين دنياى بىثبات پر از درد و زجر برايمان مانده استفاده بكنيم. همين بهشت ماست، بهشت موعودى كه مردم را باميدش گول ميزنند! چرا باميد موهوم از آسايش خودمان چشم بپوشيم؟

كس خلد و حجيم را نديده است، اى دل،   

گوئى كه از آنجهان رسيده است؟ اى دل . . (91)

 

يك بازيگر خانه غريبى است. مثل خيمه شب بازى يا بازى شطرنج، همه كائنات روى صفحه گمان مى كنند كه آزادند. ولى يك دست نامرئى كه متعلق بيك ابله يا بچه است مدتى با ما تفريح مىكند. ما را جا بجا مى كند، بعد دلش را ميزند، دوباره اين عروسكها يا مهره ها را در صندوق فراموشى و نيستى مىاندازد:

ما لعبتكانبم و فلك لعبت باز،          

از روى حقيقتى نه از روى مجاز . . . (50)

 

خيام ميخواسته اين دنياى مسخره، پست غم انگيز و مضحك را از هم بپاشد و يك دنياى منطقىترى روى خرابه آن بنا بكند:

گر بر فلكم دست بدى چون يزدان.   

برداشتمى من اين فلك را ز ميان . . (25)

 

براى اينكه بدانيم تا چه اندازه فلسفه ي خيام در نزد پيراوان او طرف توجه بوده و مقلد پيدا كرده اين نكته را مىگوئيم كه مؤلف "دبستان مذاهب" در چند جا مثل از رباعيات خيام مىآورد و يك جا رباعى غريبى باو نسبت مىدهد (ص 63): ". . سمراد در لغت و هم پندار را گويند فره مند شاگرد فر ايرج گفته: اگر كسى موجود باشد داند كه عناصر و افلاك و انجم و عقول و نفوس حق است. و واجب الوجودى كه مىگويد هستى پذير نشد و ما از وهم گمان بريم كه او هست و يقين كه او هم نيست. من الاستشهاد حكيم عمر خيام بيت:

“صانع به جهان كهنه همچون ظرفى است. 

“آبيست بمعنى و بظاهر برفى است؛        

“بازيچه كفر و دين بطفلان بسپار،              

“بگذر ز مقامى كه خدا هم حرفى است!

 

در جاى ديگر (ص 159) راجع به عقايد چارواك مىگويد: ". . عاقل بايد از جمع لذات بهره گيرد و از مشتهيات احتراز ننمايد. از آنكه چون بخاك پيوست باز آمدن نيست. ع:

          "باز آمدنت نيست، چو رفتى رفتى.

 

"روشن تر گوئيم عقيده، چارواك آنست كه ايشان گويند: چون صانع پديدار نيست و ادراك بشرى به اثبات آن محيط نيارد شد، ما را چرا بندگى امرى مظنون، موهوم، بل معدوم بايد كرد؟ . . و بهر نويد جنت و راحت آن ازكثرت حرص ابلهانه دست از نعمتها و راحتها باز داشت؟ عاقل نقد را به نسيه ندهد . . . آنچه ظاهر نيست باور كردن آن را نشايد تركيب جسد مواليد از عناصر اربعه است، بمقتضاى طبيعت يك چند با هم تاليف پذير شده . .، چون تركيب متلاشى شود، معاد عنصر جز عنصر نيارد بود. بعد از تخريب كاخ تن، عروجى به برين وطن و ناز و نعيم و نزول نار و حجيم نخواهد بود."

 

آيا تجزيه ي افكار خيام را از اين سطور درك نمىكنيم؟ هرو آلن دراضافات به رباعيات خيام (ص291)از كتاب "سرگذشت سلطنت كابل" تاليف الفينستن كه در سنه 1815 ميلادى بطبع رسيده نقل مىكند و شرح مىدهد كه فرقه اى دهرى و لامذهب باسم ملازكى شهرت دارند: "بنظر مىآيد كه افكار آنها خيلى قديمى است و كاملا با افكار شاعر قديم ايران خيام وفق مىدهد، كه در آثار او نمونه هاى لامذهبى بقدرى شديد است كه در هيچ زبانى سابقه ندارد . . . اين فرقه عقايد خودشان را در خفا آشكار مىكردند و معروف است كه عقايد آنها بين نجباى رند دربار شاه محمود رخنه كرده بود."

 

اختصاص ديگرى كه در فلسفه خيام مشاهده مىشود دقيق شدن او در مسئله ي مرگ است كه نه از راه نشئات روح و فلسفه الهيون آنرا تحت مطالعه در مىآورد، بلكه از روى جريان و استحاله ذرات اجسام و تجزيه ماده تغييرات آنرا با تصويرهاى شاعرانه و غمناكى مجسم مىكند.

 

براى خيام ماوراء ماده چيزى نيست. دنيا در اثر اجتماع ذرات بوجود آمده كه بر حسب اتفاق كار مىكنند. اين جريان دايمى و ابدى است، و ذرات پى در پى در اشكال و انواع داخل مىشوند و روى مىگردانند. ازين رو انسان هيچ بيم و اميدى ندارد و در نتيجه تركيب ذرات و چهار عنصر و تاثير هفت كوكب بوجود آمده و روح او مانند كالبد مادى است و پس از مرگ نميماند:

باز آمدنت نيست، چو رفتى رفتى. (29)

چون عاقبت كار جهان "نيستى" است. (140)

هر لاله پژمرده نخواهد بشكفت. (47)

 

اما خيام بهمين اكتفا نمىكند و ذرات بدن را تا آخرين مرحله نشاتش دنبال مىنمايد و بازگشت آنها را شرح مىدهد. در موضوع بقاى روح معتقد به گردش و استحاله ذرات بدن پس از مرگ مىشود. زيرا آنچه كه محسوس است و به تميز در مىآيد اينست كه ذرات بدن در اجسام ديگر دوباره زندگى و يا جريان پيدا مىكنند. ولى روح مستقلى كه بعد از مرگ زندگى جداگانه داشته باشد نيست. اگر خوشبخت باشيم، ذرات تن ما خم باده مىشوند و پيوسته مست خواهند بود، و زندگى مرموز و بى اراده اى را تعقيب مىكنند. همين فلسفه ذرات سرچشمه درد و افكار غم انگيز خيام مىشود. در گل كوزه، در سبزه، در گُل لاله در معشوقه اى كه با حركات موزون به آهنگ چنگ مىرقصد، در مجالس تفريح و در همه جا ذرات تن مهرويان را مىبيند كه خاك شده اند، ولى زندگى غريب ديگرى را دارند. زيرا در آنها روح لطيف باده در غليان است.

در اينجا شراب او با همه كنايات و تشبيهات شاعرانه اى كه در ترانه هايش مىآورد يك صورت عميق و مرموز بخود مىگيرد. شراب در عين حال كه توليد مستى و فراموشى مىكند، در كوزه حكم روح را در تن دارد. آيا اسم همه قسمتهاى كوزه تصغير همان اعضاى بدن انسان نيست مثل: دهنه، لبه، گردنه، دسته، شكم . . . و شراب ميان كوزه روح پر كيف آن نميباشد؟ همان كوزه كه سابق بر اين يكنفر ماهرو بوده! اين روح پرغليان زندگى دردناك گذشته كوزه را روى زمين يادآورى ميكند! ازاين فرار كوزه يك زندگى مستقل پيدا مىكند كه شراب بمنزله روح آنست.(1)  

لب بر لب كوزه بردم از غايت آز. (139)

اين دسته كه بر گردن او مىبينى،

دستى است كه بر گردن يارى بوده است. (72)

 

از مطالب فوق بدست مىآيد كه خيام در خصوص ماهيت و ارزش زندگى يك عقيده و فلسفه مهمى دارد. آيا او در مقابل اينهمه بدبختى و اين فلسفه چه خط مشى و رويه اى را پيش مىگيرد؟

در صورتيكه نمىشود به چگونگى اشياء پى ببرد، در صورتيكه كسى ندانسته و نخواهد دانست كه از كجا مىآئيم و بكجا ميرويم و گفته هاى ديگران مزخرف و تله خر بگيرى است. در صورتيكه طبيعت آرام، بى اعتنا وظيفه خودش را انجام مىدهد و همه كوششهاى من در مقابل او بيهوده است و تحقيقات فلسفى غير ممكن مىباشد، در صورتيكه اندوه و شادى ما نزد طبيعت يكسان است و دنيائى كه در آن مسكن داريم پر از درد و شرّ هميشگى است و زندگى هراسناك ما يك رشته خواب، خيال، فريب و موهوم مىباشد، در صورتيكه پادشاهان با فر و شكوه گذشته بخاك نيستى هم آغوش شده اند، و پريرويان ناكامى كه به سينه خاك تاريك فرو رفته اند ذرات تن آنها در تنگناى گور از هم جدا مىشود و در نباتات و اشياء زندگى دردناكى را دنبال مىكند. آيا همه اينها بزبان بى زبانى سستى و شكنندگى چيزهاى روى زمين را بما نمىگويند؟ گذشته بجز يادگار درهم و رويائى بيش نيست، آينده مجهول است. پس همين دم را كه زنده ايم، اين دم گذرنده كه بيك چشم بهم زدن در گذشته فرو مىرود همين دم را دريابيم و خوش باشيم. اين دم كه رفت ديگر چيزى در دست ما نميماند: ولى اگر بدانيم كه دم را چگونه بگذرانيم؛ مقصود از زندگى كيف و لذت است. تا مىتوانيم بايد غم و غصه را از خودمان دور بكنيم: معلوم را به مجهول نفروشيم و نقد را فداى نسيه نكنيم. انتقام خودمان را از زندگى بستانيم پيش از آنكه در چنگال او خرد بشويم!

برباى نصيب خويش كت بربايند. (45)

 

بايد دانست هر چند خيام از ته دل معتقد به شادى بوده ولى شادى او

 -------------------------------------------------------------------------------

(1) اين گونه تشبيه زياد در افكار خيام ديده ميشود. مثلا در نوروزنامه (ص 40) در مورد گمان ميگويد: “. . و بيكروي گمان بر صورت مردم نگاشته است از رگ و استخوان و پي و استخوان و پوست و گوشت، وزه وي چ.ن جان وي بود كه بوي زنده است، با جان كه از هنرمند بيابد.“

هميشه با فكر عدم و نيستى توام است. ازين رو همواره معانى فلسفه

خيام در ظاهر دعوت بخوشگذرانى مىكند اما در حقيقت همه گُل و بلبل، جامهاى شراب، كشتزار و تصويرهاى شهوت انگيز او جز تزيينى بيش نيست، مثل كسيكه بخواهد خودش را بكشد و قبل از مرگ به تجمل و تزيين اطاق خودش بپردازد. ازين جهت خوشى او بيشتر تاثرآور است.خوش باشيم و فراموش بكنيم تا خون، اين مايع زندگى، كه از هزاران زخم ما جا