هرچه در مورد
خرد و خردورزى قلم فرسائى
شود، باز
هم كم است
امروز مقاله با ارزش و پر محتواى هموطن عزيزمان، استوار
غلام دانائى، همانند نوشته هاى ديگر دوستان دراين زمينه را خواندم. بر آن شدم كه
نظرم درباره مهم بودن اين مقاله ونظير آن را بنويسم. منتها قبل
از بررسى محتواى مقاله، لازم مى بينم يك نكته را ياد آور شوم. اگر ما انسانهاى به
اصطلاح روشنفكر بكوشيم، فكر روشن خودرا در راه كسب خرد بكار گيريم و خويشتن را از
قيد و بند، خود بزرگ بينى و حرص و
آز بدست آوردن نام و مقام برهانيم،
و همچنين مردم عادى، از ايل وتبار بنده ى نوعى هم،كمى بيشتر كنجكاو شوند و
بفراگيرى و شناخت جهان پيرامون خويش با علاقه بيشتر روى آورند، بدون شك اولين گام
در جهت خردمندى جامعه برداشته شده است.
ما
انسانهاى، بويژه خاورزمينى، گويا قلم توانا و زبان برائى فقط در انتقاد كردن و
ايراد گرفتن، آنهم نه انتقاد سازنده و بهبود بخش، بلكه اغلب ناوارد و دشمن تراش
داريم (دشمن تراش بدين معنى چون در بسيارى موارد انتقاد شونده با شمشير دشمنى
بمقابله و پاسخگوئى بر مي خيزد). در هر حال ما به شيوه عادتى بد، مدام به دنبال
عيبجوئى از ديگران هستيم و اگر نيمه عيبى بيابيم، خود نيم دگر بر آن مى افزائيم و
با حرارت زياد بازتابش مى دهيم، اما به ندرت عكس آن عمل مى كنيم. اخيرا مطلبى را
از يك هموطن كه براى سايت خرد ورزان فرستاده است، خواندم. ايشان در رابطه با
مقايسه مطالب و نظرات گردانندگان سايت باهماد خردورزان با ديگران، نوشته اند:"مگر چه مي
شود كه هيچ مجموعه اي در ذهن خود ايجاد نكنيم و همه داده ها را نقد پذير بدانيم و
به خودمان زحمت ارزيابي هر چيز را بدهيم. البته اميد دارم كه
در مورد شما اشتباه كرده باشم. (من معمولا در مورد هيچ كس درست نمي انديشم !!!!!چه
كنم مشكل مادر زاد است) بنا بر اين تقاضاي راهنمايي دارم". همانگونه كه در
پاسخ به ايشان هم آمده است، اگر اين هم وطن عزيز و جستجو گر، خود مطالب مندرج در
سايت را با دقت خوانده بودند، نياز به اين ايراد گرفتن هم نداشتند و مى ديدند كه
خردگرايان هيچ چيز را مطلق نمى كنند، و تا آنجا كه من اطلاع دارم، هيچ وقت هم
خودرا داناى دانايان ندانسته اند. البته قصد از آوردن اين مطلب در اينجا خورده
گيرى از اين هموطن نيست، بلكه منظور طرح اين مسئله است كه اگر كسى يا كسان دگر
مانند ايشان، با شهامت اعتراف كنند كه درمورد هيچ كس درست نمى انديشند و اينگونه
روراست و رك باشند، بسيار خوش آيند است. بنظرم اين نوع انديشيدن چه بسا مثبت هم
ارزيابى شود، زيرا آنطور كه در شيوه بيان جملات نيز ديده مى شود، در پشت آن هيچ
گونه حسادت و خود بزرگ بينى و قصد ديگران را خراب كردن و غيره كمين نكرده است،
بلكه بقول خود همين هم وطن عزيز (كاوه) يك مشكل مادرزادى است كه آدم همه چيز را
منفى، و يا بر عكس! مثبت مى بيند. خوب در اينجا مى توان گفت كه اين چنين عادتى،
زياد هم پسنديده نيست و كمى گرايش به افراطى گرائى دارد و تا حد امكان بايد در راه
ترك آن كوشيد. در حقيقت هر چيزى را سياه و يا سفيد ديدن، پسنديده نيست، يعنى
كوركورانه پذيرفتن و يا رد كردن و هرگز هم زبان و قلم در تشويق و تمجيد از كار
واقعا خوبى بحركت در نياوردن. در هرحال هر عادتى را كه بنظر خود انسان يا نزديكان
بد مى آيد، قابل ترميم است و انسان مى تواند با تراپى از آن فاصله بگيرد. اكنون امكان دارد پرسيده شود: چرا انسان معمولا
كمترين رغبتى نشان مى دهد كه اندك وقتى براى تشويق و تمجيد از كار و خلاقيت و يا
ابتكار ديگران صرف كند؟
در پاسخ به
چنين پرسشى دو دليل عاميانه وجود دارد كه متاسفانه اكثر روشنفكران هم به آن عمل مى
كنند. جالب اينجاست كه به ندرت روشن فكرى يافت مى شود، به پذيرش اين عادت اعتراف
كند. يكى از اين دلايل ترس از برچسب دنباله روى خوردن است. دوم ترس از خودرا تحقير
كردن و يا كوچك ديدن. معمولا در ميان عوام رايج است كه تاييد گذاشتن و تعريف و
تمجيد كردن از كار كسى، اگر چه هم درست و بجا باشد و مورد پسند، به مثابه دنباله
روى كردن و استقلال فكرى نداشتن است! همين نكته باعث خواهد شد كه جرات نكنيم چيزى
بنويسيم و يا در مورد مطلبى كه ديگران گفته و نوشته اند، اظهار نظر مثبت بنمائيم و
نكته ديگر اينكه به ما تلقين شده، اگر انسان از ابتكارات و خلاقيت ديگرى حمايت
كند، خودرا كوچك جلوه دادن و خودرا بى ارزش كردن است. براى روشن شدن مطلب مثالى
ساده از تجربه خود با يكى از اطرافيان مى آورم:
اخيرا يكى
از نزديكانم، خيلى دوستانه و با شهامت به نا ديده گرفتن و كم اهميت جلوه دادن جمله
ى زير، اعتراف كردند كه بنده در رابطه با "مسايل خانواده و احساس
مسئوليت"، سالهاست بر روى كارت ويزيت شغليم، بدين مضمون بزبان آلمانى و فارسى
نگاشته ام: "فرزندان از ما نخواسته اند كه آنها را به دنيا بياوريم، ما
خود با عشق و علاقه اين كار را كرده ايم، پس موظف به مواظبت از حتا نا آرامترين
آنان هستيم". ايشان گفتند: "واقعيت را بايد گفت، من بيش از 12 سال
است با اين جمله بسيار پسنديده كارت ويزيت شما، آشنا هستم و گويا، آنطور كه شنيده
ام، از زمان تولد دومين فرزندتان (از 27 سال پيش) تا كنون در محافل گوناگون و
جلسات مشاوره خانوادگى و حمايت از نوجوانان و در سخنرانى ها آن را ذكر نموده ايد و
در خيلى محفلهاى خانوادگى به نيكى هم به آن اشاره مى شود كه در واقع بعنوان هويت
شغلى شما شناخته شده است. اگر چه جدا مورد پسند من هم هست و بنظرم معنى آن، والدين
را در رابطه با فرزندان بيشتر موظف به احساس مسئوليت مى كند، اما من هرگز تمايلى
نشان نمى دادم و نمى خواستم در تاييدى بر آن چيزى، نه بخود شما بگويم و نه در
محفلى بيان كنم. زيرا فكر مى كردم، تعريف از حاصل افكار ديگران كردن و تاييد آن،
ديگران را بزرگ نمودن و در نتيجه تحقير و كسر شان خود است. بعلاوه نمى خواستم مرا
نيز دنباله رو ديگران محسوب كنند، چون به نظرم يك معنى تعريف و تمجيد كردن از كسى
دنباله روى را مى رساند(!). اكنون متوجه شده ام كه هر نكته مثبت و مهمى را، حتا
اگر گوينده و نويسنده اش دشمن هم باشد، بايد به تبليغ آن پرداخت و از آن پشتيبانى
كرد". خوب ضمن ستايش از شهامت چنين دوستانى، مسلما بنده فكر نمى كنم ايشان در
جامعه ما تنها باشند. البته نه هم طبيعت كاوه پاك سرشت، بلكه از آن قماش كه اشتباه
فكر مى كنند، بدين معنى، كه اگر بنده بفرض از كار با ارزش بابى كوهى يا پارميس
سعدى تعريف كنم، دليل بر دنباله روى من از آنان نيست. بنده تاكنون با وصف اينكه
تاييد و تشويق فراوانى بخاطر اين جمله روى كارت ويزيتم از طرف مسئولين تعليم و
تربيتى و نيز مراجعين آلمانى و غيره شنيده ام، ولى هرگز به آن زياده ازحد اهميت
نداده ام وبنظر خودم بيانش بسيار عادى و طبيعى است و هيچ خارق العاده هم نيست و آن
كسانى كه فكر مى كنند كه خارق العاده است، مطمئنا نه دنباله رو بنده و امثال هستند
و نه با تمجيد از آن، ازشخصيت خود چيزى مى كاهند. بنابراين اگر مطلبىآموزنده و
درست باشد، مانند همين مقاله همرزم عزيزمان، استوار غلام دانائى، كه بسيار مورد
تمجيد است، پس بنا به اعتقاد بنده بايد كوشيد، با معلومات محدودى كه در فهم آن هم
در خود مى بينيم، شفاها و كتبا تبليغش كنيم، زيرا بنظرم تاييد و تبليغ چنين مطالب
آموزنده و مفيدى بايد به يك وظيفه تبديل شود. در هر صورت توصيه و تكثير و تبليغ
آن، نه اينكه من نوعى را هيچگاه دنباله رو نگارنده نمى كند بلكه قدمى مهم خواهد
بود در راه جمع و اتحاد نيروهاى همفكر و همراه. قابل ذكر است، اگر همين همرزم من،
مثلا مطلب ديگرى بنويسد و بنده احساس كنم زياد مفيد نيست، حتما نظر انتقاديم را با
استدلال خواهم نوشت و هيچ نيازى هم نمى بينم نانى به صاحب قلم قرض بدهم و يا نانى
قرض بگيرم. بدين ترتيب مى توان با غرور، استقلال فكرى خود را حفط كرد. بهر حال در
اين باره، مسئله اصلى محتواى مطلب مورد نظر است كه بر محيط اثر مثبت يا منفى مى
گذارد و آن نكته هدف غائى ماست كه هر اثرى در جامعه آموزنده باشد و جاى پاى مثبت
از خود باقى بگذارد، آنگونه كه محتواى مقالات نگاشته شده در مورد "خرد چيست و
خرد گرائى كدام است" بطور عام و مقاله اخير بطور اخص، بما مى گويد. به بنظرم،
نگارنده اين مطلب و نيز دوستان قبل از ايشان با دقت ويژه اى انگشت روى حساس ترين
موضوع روز براى جامعه ولايت فقيه زده ما گذاشته اند و آنرا با دانائى خاصى كه براى
همه قابل فهم باشد، كالبد شكافى كرده اند. آرزو مى كردم اين مطالب به بزرگى سر
زمينمان ايران پخش مى شدند و همه، نه فقط %3 قشر متمول و صاحب اينترنت و كامپيوتر،
از آن بهرمند مى گرديدند. اطمينان دارم اين نوع مطالب، در صورت امكان دست يابى به
آن، مى توانند تحولى بنيادين در افكار روشنفكران عوام فريب ايجاد كنند و هم قبيله
ايها و هم تبار مرا نيز به پرسش و جستجو وادارند. بهرحال خرد گرائى بايد در
نقطه مقابل مطلق گرائى قرار گيرد و در مسير آن گام نهاد.
در سيرى بر
محتواى مقاله استوار غلام دانائى سه نكته مهم مورد نظرم قرار گرفت: اولا، به نظر
من موضوع به زبانى ساده و قابل فهم نگاشته شده، دوما، ضمن بيان مختصر و مقايسه
نظرات برخى ازفيلسوفان و فهم هركدام آنان از پديده خرد، نظر خود را نيز اظهار
نموده كه به كدام تئورى و نظريه بيشتر اعتقاد دارد (سخن واپسين)، سوما، اين مقاله
مى تواند پاسخى درخور و جامع و قابل استفاده باشد براى آندسته از دانشجويان
دانشگاه صنعتى تهران كه در اين زمينه اقدام به طرح پرسشى كرده بودند. چيز ديگرى كه
در اوايل همين مقاله آمده و لايق توجه است، مقايسه نظرات ديگر دوستان، مانند بابى
كوهى، پارميس سعدى و بابك نقد است، كه هر كدام به سبك و شيوه و با افكار مستقل خود
مقوله خرد و خردگرائى را بررسى نموده اند كه بنظر من آنها هر سه به يك نتيجه مشترك
رسيده اند، گرچه بياناتشان به ظاهر متفاوت اند. مثلا بابی کوهی خرد را با قوه ی فاهمه ی بشری مربوط می داند، كه قوه
فاهمه مساويست با قدرت شناخت و درك انسان از اشيا و پديده ها و پارميس سعدی هم خرد
را محصول انديشه و تعقل مى داند كه اين محصول جز قدرت شناخت و درك چيز ديگرى نمى
تواند معنى شود، يا اينكه بنده بد فهميده ام. همچنين نظر بابک نقد كه خرد انسانى
را ابزار
شناخت مى داند كه بنده فرقى بين ابزار شناخت و قدرت شناخت يا قدرت درك نمى بينم.
فكر مى كنم اين عزيزان و همچنين دوست گرامى استوار غلام دانائى همانگونه كه خود در
تعريف خردگرا، گفته اند، موافق باشند كه در اثر قدرت درك و شناخت است كه انسان به
علم و معرفت جهان پيرامون دست مى يابد. اگر اشتباه فكر مى كنم، استدعاى تصحيح
دارم.
به نظر من
انسان امروزى بايد با استفاده از تعريفهاى گذشتگان از مفهوم خرد، مفهومى نو و لايق
پذيرش همگان بدست دهد. مثلا به كار گيرى واژه پارسا در نظريه ارسطو، كه دوست
عزيزمان در مقاله خود به آن اشاره كرده اند، در دوران باستان تا قرون وسطا بمعناى
زهد و ديندارى بوده و اين زهد وديندارى در آن دوره تنها ابزار مورد اعتماد توده
هاى رنج و زحمت مى توانسته باشد. بهمين
دليل هم خردمندى، مانند ارسطو معتقد بوده است كه خرد با زهد و ديندارى جدائى
ناپذيرند. ولى امروزه مى دانيم كه پارسائى نه فقط بمعناى زهدو دينداريست، بلكه به
پاكدامنى، مردمدارى، حافظ ونگهبان عدالت بودن ورعايت حقوق ديگران كردن نيزگفته مى
شود. بقول ناصر خسرو قباديانى:
"همه
پارسائى نه روزه است و زهد – و نه اندر فزونى نماز و دعا".
در واقع خرد
انسانى پارسائى مى آورد. بقول فردوسى بزرگ:
"مرا
پارسائى بياورد خرد ...". پس خرد با سعى و كوشش فكرى كسب خواهد شد، نه فقط با
پرستش "قادر دانا". تا قرنها دين سالاران را خردمند مى پنداشتند، آنان
چون انحصار خرد كامل را فقط در دست خداوند قادر و مطلق مى ديدند و خودرا نيز بنده
اين خداوند، پس در هرصورت دينداران و زاهدان خودرا مالك خرد خداوندى بر روى زمين
مى دانستند! ولى امروزه كشفيات علمى و تجربيات به انسانها مى آموزند، كه ديگر نمى
توان به آن كسانى كه هنوز به دست غيب و جن و پرى اعتقاد دارند و يا دنباله رو مذهب
و آئينى هستند كه دستورات لاتغييرش وكلام خدايش، بعنوان مثال زن را ازبنياد ناقص
العقل مى داند وحق وحقوقش را به اندازه نيمى از حق مرد مى شمرد، مالك مطلق خرد به
حساب آورد. اگر كسى چنين باورى را، كه براى نمونه، روشنفكرى مانند آقاى دكتر سروش،
تئوريسين سابق رژيم جمهورى اسلامى، به آن پايبند است، نزد افراد عادى، با اطلاعات
عمومى درجهان پيشرفته مطرح كند، اورا ديوانه مى پندارند. با وصف اينكه اكثر
روشنفكران مذهبى چه بسا خود به اين مسئله ى مهم تضاد فاحش دين و خدا شناسى با
پيشرفت سريع علم پى برده اند، ولى مصلحت را در آن مى بينند كه دست از عوامفريبى بر
ندارند، زيرا اطمينان دارند كه چند نسل ديگر طول خواهد كشيد تا اكثر انسانها به آن
درجه ازخرد دست يابند كه دين و مذهب و خداوند خلق شده بوسيله خويشتن را زير علامت
سئوال ببرند. با همين اطمينان است كه خودرا داناى مطلق مى پندارند!! حدود هزارسال
پيش پزشك، فيلسوف ودانشمند بزرگ ايران ابوعلی سينا (370
- 429 هجرى قمرى)، در اوج دانائی و خرد خود اين بيت را سروده است: "تابدانجا رسيد دانش من که بدانم همی که نادانم"
و بدان
ترتيب، بر خلاف روشنفكران مذهبى امروزى، اعتراف به نادانى خود كرد، كما كان ايمان
داشت نبيره هاى او با خواندن اين پند و اندرز به كمال خرد دست خواهند يافت. چه بسا
اگر امروز زنده بود، باورش نمى شد كه هنوز برخى ازهم مسلكانش بچند قرن پيش ازخود
او بعقب باز گشته اند. اما انسانهاى خردورز امروزى نا اميد و مايوس نيستند و به
ابو على سينا و پيشروان خويش خواهند گفت: اگرچه در مقاطعى از زمان احتمالا و گاه
به يقين تاريخ تكرار ميگردد، ولى لاك پشت پير و مقاوم و صبور ما اين بار ارزشمند و
گران را با تحمل رنج و به آهستگى و افتان وخيزان به سرمنزل مقصود خواهد رساند. ابو
على سينا در بيانش در لفاله مى گويد: كه تو تا عمردارى بايد بيآموزى، و آن گونه كه
درمقاله خردچيست، هم آمده است، چندقرن بعداز او، آلكساندر پوپه، شاعر انگليسى(1744.05.30-
1688.05.21) كما كان با وصف نداشتن ارتباط با جامعه ايران آنروزى و آشنا نبودن
بزبان فارسى، عين جمله ابو على سينا را به سبكى دگر تكرار نموده است: "اينكه
بدانى چقدر اندك مى توانى بدانى، اينكه لغزش ديگرى را ببينى و احساس كنى كه از آن
خودت است"، نشانه آنست، هنگامى كه انسان بخرد دست مى يابد، افكار يكى ميشوند
و فاصله ها نزديك تر و دشمنى ازميان بر داشته خواهد شد. آن زمان است كه انسان بيدار خواهد
گرديد و كشف خواهدكرد كه مغز او جايگاه تفكر و احساس است و نه قلبش. قلب بيچاره
كارگرى زحمت كش بيش نيست كه تا عمر انسان بقا مى كند، وظيفه خطير رساندن غذا به
مغز را عهده دار است. پس اميدوارم اينها براى ما همه پندى باشد كه بكوشيم در هر محفلى بر دانش و بينش
خود بيافزائيم و بى خبر از فلسفه زيستن و با ترس و وحشت اين جهان را ترك نگوئيم.
آنگونه كه فردوسى گران قدر مى گويد، خرد و دانائى به ما نيرو و توانائى مى بخشد.
او گفته است درهر دو سراى، ولى ما مى
گوئيم درهمين سراى مارا يار و ياور است:
خرد رهنمای وخرد دلگشاى خرد دست گيرد به هر دو سرای
در ادامه مايلم براى بعضى از نكات مهم مانند، عادت و خرد، احساس و خرد، هر چند در مقاله بشيوه
بسيار علمى وهمه فهم توضيح داده شده، مثال هاى زنده وتجربه روزمره اى بياورم.
همانگون كه دانشمندان گفته اند و احتمالا اكثر مانيز موافق آنيم، بخش عمده اى
ازعادات كه درروند زندگى و به دليل تكرار مكرر در وجود انسان رشد مى كند وحتا جمعى
از سربازان فرمانبر مغز را زير نفوذ خود مى گيرد، با خرد در دو قطب مخالف قرار
دارند. يعنى اغلب عادت است كه مارا از فراگيرى باز مى دارد. بارها اتفاق افتاده
است كه خود من با كسانى روبرو شده ام كه مثلا روزه ماه رمضان بجاى مى آورند،
درصورتى كه آن افراد خودشان بخوبى مى دانند، در تمام سال صدها اعمال ضد اسلامى يا
ضد دينى انجام داده و مى دهند. هنگامى از آنها پرسيده مى شود، آخر شما كه نمى
توانيد گناه و جرم مرتكب شده 11 ماه را با يك ماه روزه بخريد. در جواب با حرارت و
خشم به توجيه گرى متوصل مى شوند. خاورشناس اروپائى، گرهارد شوايتزر در يك مصاحبه
با يك استاد علوم الهيات تونسى، در يكى از كارهاى تحقيقيش، پرسشى را در باره
روشنفكران دينى مى كند، كه اين استاد تونسى در پاسخ مى گويد: "روشنفكران
مسلمان اغلب همانند افراد ساده ى مسلمان معتقد نيز به مسجد مى روند، چرا كه به
مسجد رفتن و نماز خواندن عادت شده ولى اينان به ندرت بطور جدى درباره آيات خوانده
شده از قرآن و معنى آن فكر مى كنند. از اين رو يك مسلمان تحصيل كرده امروزى اصولا
از نظر فكرى آمادگى ندارد با دگرانديشان به بحث و گفتگوى خلاق بنشيند، زيرا كه او
بدون هضم مطلب و درباره اش فكر كردن، خيلىخشك و خشن واكنش نشان خواهد داد"،
اين نمونه اى از عادت بد. سعدى شيرازى در اين باره بما مى گويد:
"خوى بد در طبيعتى كه نشست نرود تا بوقت مرگ از دست"
چيزى كه
به خرد و احساس مربوط است، متاسفانه بايد گفت: در سايه فرهنگى كه ما را بار آورده
اند، بما ياد نداده اند كه احساس را سوار بر عقل نكنيم. بهمين دليل هنگامى كه
احساساتى مى شويم فرمان از دست رها مى گردد و اين خطرناكترين شيوه برخورد است. در
بسيارى از زمينه ها ما چوب احساساتى بودنمان را مى خوريم. متاسفانه اكنون در شرايط
جامعه ما، تئورى برترى احساس بر خرد حاكم است و بنظر من وظيفه خردگرايان، كوشش
درمحو اين رابطه و تناسب است و تبليغ لازم وملزوم بودن احساس و خرد وآنچه كه در
سخن واپسين مقاله خرد چيست آورده شده، بايد باشد. با آرزوى پيروزى روشنائى و روشنگرى بر تاريك انديشى.
19 اسفند 1381 هايدلبرگ آلمان دكتر گلمراد
مرادى