آريابرزن
زاگرسي ( آلمان )
تاريخ
نگارش: 18 نوامبر 2002 ميلادي
خويش
را بيگانه کردن، نيست نيکو، بعد از اين ..جهد آن کن، تا کني بيگانه را خويش، اي
جوان ( اوحدي مراغه اي )
هيچ نداشتن، هنوز فقر نيست؛ بلکه
عدم آگاهي از « داشته ها » ست که سيماي کريه و آزارنده ي فقر را هويدا مي کند. من
اگر در اين باره نينديشم که چه چيزي دارم، هيچگاه نخواهم فهميد که هر آنچه ديگري
دارد از کجا آورده است؟. من در روند انديشيدن و آگاهي يافتن از « داشته هاي » خود
است؛ ولو خردل وار باشند، کم کم درمي يابم که چگونه مي توان در داشته هاي ديگري
سهيم شد و از آنها وام گرفت و به گسترش و بالندگي و افزايش « داشته هاي » خود مدد
رسانيد و سپس، ديگران را در « داشته هاي » خود سهيم کرد و به آنها وام داد. از اين
رو، بزرگترين و شرم آورترين فقرها، هيچ نداشتن نيست؛ بلکه کورفهمي و عدم دلاوري
براي کسب آگاهي از « داشته هاي » خود است که حقيرترين و رنج زاترين فقرهاست.
آزاد بودن، آزاد انديشيدن، آزاد
زيستن به جسارتي بازبسته است که تک، تک ايرانيان بايد آن را در گوهر خود بجويند و
پديدار کنند. زندگي، چيستاني است که با انديشيدن به کمک مغز خود مي توان آن را به
يک بازي شادي آفرين واگرداند. از اين رو، جوينده ي خويشانديش به تنها چيزي که هرگز
نبايد بينديشد همانا جنجالها و تبليغات و هوچيگريهاست. اين کار زماني امکانپذير
است که انسان به پرنسيپهاي فردي خود وفادار بماند. زيرا فهميدن؛ يعني تجربه ي بي
ميانجي و بدون واسطه.
تلخ و دشوار نيست اگر بشنويم يا در
جايي بخوانيم يا ببينيم که عادي ترين انسانها در باره ي مسائل زندگي و جهان و
زيستبوم خود وکهکشانها و غيره، چقدر پيش پا افتاده و خام و نينديشيده و گاه
احمقانه نظر مي دهند. درد آنجاست که مدّعياني - به حق يا به ناحق – پيدا شوند و در
باره ي مقولاتي سخن بگويند که نه تنها شناختي عميق و پرسنده و کنکاشوار در باره ي
آنها ندارند؛ بلکه از انديشيدن مايه دار در باره ي آنها نيز درمانده و ناموفقند.
اينجاست که انسان، حيران مي ماند که چه بايد گفت؟. آيا بايد سکوت کرد و بر حال
ملّتي گريست که با چه اميدهايي براي درمان دردهاي کهنه اش ، سرمايه گذاري بي نتيجه
کرد؟ يا بايد به سخن درآمد و منشاء فاجعه را هم براي مدّعي روشن کرد هم براي
معرّفانِ a la carte و فيل هوا کن او ؟.
تجربه ي سالها گوشه نشيني و
بيداريهاي جغد گونه و در فکر تنهايي ايرانزمين بودن و نگريستن به اعماق تاريک خود
و پيگيري کرد – و – کار دانشوران و ژرفنگري در آثار آنها به من آموزاند که هر گونه
آسانگيري و چشم پوشي و پشت گوش اندازي و نسنجيدن ديدگاههاي آنها، بزرگترين ستم و
خيانتي است که هر ايراني در حق خودش و معاصران و آيندگان مي کند. زيرا هر زخم بي
درمان و فلاکت خانمانسوزي که ايرانزمين و مردمش را تا سر حدّ نابودي سوق مي دهد از
نينديشيدنهاي قاطع و مصمّم و راستمنشانه ي اين طيف رنگارنگ بوده است.
انسان، ذرّه اي بسيار کوچک از کائنات بسيار وسيع و اسرار آميز است و
هرگز نمي تواند از پس بازشکافي پُرسمانهاي [ پِرُبلِماتيک ] جهان و کائنات برآيد؛
مگر آنکه پيش از هر چيز، معمّاي وجود خود را بشناسد و گرهگاههاي آن را از هم بازگشايد.
تا کنون، هر معنايي را که انسان کوشيده است در بطن درياي پرسشهايش براي زندگي
بجويد، به نظر پوچ و بي نتيجه و پيوسته مشاجره آميز جلوه کرده است؛ زيرا انسان نمي
تواند از وجود خود و زيستن در جهان، تصوّري داشته باشد، مگر اينکه معنايي را براي
آن، پيوسته بجويد و بينديشد و بيافريند؛ يعني معنايي که بتواند با اتّکا به آن در
تمام دامنه هاي زندگيش هدفمند گام بردارد.
در هر دوره اي از تاريخ تحوّلات
اجتماعي يک ملّت، وقتي از « نوزايي و نوانديشي » سخن مي رود، مسئله بر سر گوهر
وجودي خود [ هوّيت | خويشباشي ] است که بايستي با مغز خويش از نو در باره اش
انديشيد. هر گاه انسان به آن مرحله از آگاهي و شناخت و رشد فهم و شعور خود برسد که
بتواند در باره ي « چيستي » گوهر خود بينديشد، آنگاه مي توان گفت که ما در گذر
زمانهاي دراز مدّت يا کوتاه مدّت بر اثر تاثيرات ضدّ و نقيض و خواسته و نخواسته به
بن بست رسيده ايم و دچار بحران هوّيت شده ايم. در نتيجه بايستي به کمک انديشيدن با
مغز خود، از نو، گوهر اصيل خود را کشف کنيم.
چنين کشفي، وظيفه و تکليف متفکّران
و پژوهشگران انديشنده ي يک جامعه است که بايد مسئولانه و سنجشگرانه به آن روآورند.
در اين راستا، بر شالوده ي سطح و ميزان فهم و نيروي انديشيدن هر متفکّر در صف
آرايي سنجشگرانه با معضلات مطرح است که « معناي » زندگي براي افراد آن جامعه، چهره
ي تازه و نوجوي خود را آشکار مي کند. اين کار، آنقدر که ساده به زبان مي آيد در
کاربست هوشمندانه اش با بغرنجهاي آزارنده و سرگيجه آور رويارو مي شود. زيرا درک و
فهم فلسفه ي مناسبات پيچيده ي انسان و جهان و کائنات و جانوران در کلّ مطرح است.
در حقيقت، درد اشتياق و آرزويي است
که انسان براي افقهاي تازه و ناشناخته و ديگرسان در سر مي پروراند؛ سواي هر آنچه
که در آن زيسته واکنون با آن مي زييد. فرا افکندن نگاه حسرت بار و سرشار از اميد
به آينده اي تاريک و دلهره آميز است که به نيرومندي شوق آزادي و خواست خودگستري
انسانها بازبسته است. اين مسئله در گرو برآمدن و زايش معنايي مي باشد که انسان به
تن خويش براي زندگي خود مي جويد؛ زيرا بنياني ترين گام به اين مشروط است که انسان
بتواند پژواک نغمه هاي گوهر خود را بشنود که در آواهايي گنگ و نارسا از ژرفاي
تجربيات مايه اي و بي واسطه اش در سطح ذهن، طنين مي افکنند و ديد چشمان ما را از
يک طرف به افقهاي بسيار دور و مه آلود سوق مي دهند و از طرف ديگر به فرونگريستن و
گامنوردي در راههاي پر پيچ و خم لايه هاي تاريخ گذشته.
انسان در اين نگرش آگاهانه است که کم کم، « خود » را بازمي يابد
و سپس زيستبوم خود را دوباره کشف مي کند و در پرتو تلاش براي « نوزايي خود » است
که از ظلمات بي معنايي، روزنه ايي به زندگي نو و هواي تازه مي آفريند. در لحظاتي
که انسان مي کوشد به زيستن خود در اين جهان گسترده و رازآميز معنايي بدهد، لحظه
هائيست که « خود »، شکفته و باليده مي شود. شکّ ورزي و اشتياق به جستجو و کشف و
زايش انديشه هاي نو، انسان را وامي دارد که در هر کوره راهي قدم بزند؛ گيرم که در
اين کند و کاوهاي خستگي ناپذير و کنجکاوانه نيز به هر آنچه که مي جوييم و مي
خواهيم، هرگز نيز دست نيابيم.
اگر آقاي دوستدار، مسائل فکري دارد و اين احتمال را نيز مي دهد
که مسائلش شايد، مسائل مردم سرزمينش نيز باشند و از مسائل و دغدغه هاي فکري،
پيوسته به خود بپيچد و در خود بسوزد، شکّ نيست که چنان دردها و سوختنهايي بايد در
کلمات او بازتاب يابند. آقاي دوستدار به نظر مي رسد که با مقدّمات فلسفه آشنايي
دارد؛ ولي فلسفه خواني و فارغ التّحصيل شدن در رشته فلسفه، الزاما به معناي کسب
مغزه و استعداد فلسفيدن نيست. بسياري از کساني که ( مخالف و موافق بدون استثناء
) در باره ي ديدگاههايش، مطلب نوشته اند: 1- مغزه ي ديدگاهها و مسائل آقاي
دوستدار را کژ و نارسا و سطحي فهميده اند. 2- به گواه آنچه نوشته اند با تفکّر
فلسفي رابطه اي ندارند.
در بررسي و بازشکافي گفتارهاي آقاي
دوستدار، من کوشيده ام که از زخمهايي آغاز کنم که وي در مقالات و دو کتاب منتشر
شده اش، همچون زنجموره هايي گنگ و نارسا از قلم جاري کرده است و بسان تته – پته
گويي و لکنتهاي زباني مي باشند. درست سخنهاي اصيل هر انساني را در همين صداهاي گنگ
و ناملموس بايد کشف کرد. آقاي دوستدار مي نويسد: «
انديشيدن در واقع، رفتاريست پرسنده و جوينده که مي تواند در متن سخن عملا ناگفته و
نانوشته بماند. ص 108 / درخششهاي تيره »
اينکه آقاي دوستدار در سنجشگري
فرهنگ ايران و صف آرايي فکري خود با معضلات گوناگون تا چه اندازه « رفتار پرسنده و جوينده » داشته است، من با بررسي و
ارجاع به ديدگاههاي وي آن را به محک مي زنم. وي سرآغاز کتاب « درخششهاي تيره » را
با گفتاوردي از فيلسوف نامدار آلمان « ايمانوئل کانت » شروع کرده است. [ به کار بردن
فهم خود بدون رهنمون ديگري ] آقاي دوستدار اين انديشه ي « کانت » را فقط
براي خالي نبودن عريضه و تزئين کتابش نقل کرده است؛ نه به دليل دريافت مغزه ي آن و
سمتگيري در راستا و کاربست آن براي رويارويي با موضوع سنجش خود ( فرهنگ ايران )
من پيش از آنکه جستار طولاني ام را
آغاز کنم، لازم ديدم که در باره ي مقوله اي مهم، خيلي ساده و گويا و سليس سخن
بگويم؛ زيرا در سنجشگري ديدگاههاي آقاي دوستدار که مملوّ از کژبينيها و سطحي
نگريهاي سخيف هستند، به اين معضل بسيار مهم، مکررّ اشاره مي شود. نخستين و اساسي
ترين مسئله ي فلسفيدن، کاربست دقيق و مستدل و شفّاف مفاهيم و ويژگفتاره هاست. هر
متفکّر و پژوهشگر انديشنده اي بايد در به کار بردن مفاهيم، تيزبيني خود را در
مرزبندي معاني و پسزمينه هاي تجربي – فکري آنها، پيش چشم داشته باشد؛ زيرا بدون
نگرش و دريافت اين مقوله، هيچ مسئله اي را نمي توان شناخت و بازشکافي کرد و در
باره اش انديشيد.
واژه ي لاتين « terminus » به معناي: نشانه گذاري – تفاوت گذاشتن
و مرزبندي کردن و تعيين خطّ اختلاف مي باشد. ناگفته نماند که « ترمينوس »، نام
خداي اساطيري « مرزها » مي باشد. کلماتي که ما در دوران تحصيل و در اجتماع فرا مي
گيريم و بدون انديشيدن در باره ي معاني دقيق آنها، هر روز در مکالمات و مسائل
روزمره خود، آنها را به کار مي بريم، هنوز در رده ي مفاهيم به حساب نمي آيند؛ زيرا
هر کس مي تواند چنان کلماتي را در معاني به کار ببرد که خودش مي فهمد و اين گونه
کلمات، هرگز ابزار شناخت نيستند. ما وقتي از « مفهوم » سخن مي گوييم، منظورمان
بايد مشخّص و روشن و مرزبندي شده و متعيّن باشد تا بتوانيم به کمک مفاهيم دقيق، با
همديگر در باره ي پديده ها و موضوعها و اشياء بينديشيم و گفت – و – شنود کنيم. «
ترمينولوژي » در گستره ي دانشهاي فرهنگي و انسان – شناسيک ( Geistwissenschaften ) از
سرزميني به سرزمين ديگر، متفاوت است.
« ترمينوس
» از برنهاد رابطه ي شيئي و کلمه ساخته نمي شود؛ بلکه مفهوم در روند انديشيدن در
باره ي پديده ها و اشياء يا به عبارت بهتر، در روند کسب شناخت سنجشگرانه از چيزي
آفريده مي شود. از اين راه است که مفاهيم يا « ترمينوسها » انديشيده و زاييده مي
شوند و به عنوان دستمايه ي مهم از بهر فلسفيدن يا انديشيدن در کلّ به حساب مي آيند
و مي توان آنها را در پژوهشهاي جورواجور به کار برد. هر دانش بشري، « ترمينولوژي »
خاصّ خود را دارد و بدون « ترمينولوژي » نمي توان به هيچ وجه، به شناختي مستدل و
مايه دار و آگاهاننده و انگيزنده به فکر دست يافت.
هر گاه
پژوهشگري انديشنده يا متفکّري در کاربرد مفاهيم يا ترکيباتي که مي سازد، با برهان
و سخن زلال و فهماپذير نينديشيده باشد و مفهوم يا ترکيبي يا ويژگفتاره اي را به
کار ببرد که نه تنها به فهم گفتارهايش کمک نکند؛ بلکه از اصل مطلب نيز خيلي پرت و
دور بيفتد، مي توان گفت که وي از درک و دريافت پرسشي ناکامياب بوده است که آن را
در موضوع سنجش خود طرح افکنده است. به همين دليل، بدون مفاهيم روشن و آشکار و بي
پرده نمي توان از انديشيدن سخن گفت. البته ناگفته نماند که « ترمينولوژي » بسيار
وسواسي و دقيق نيز هرگز بيانگر انديشيدن ژرف و مايه دار نيست. تفکّر، بي پيرايه و
ساده و بدون آلايش است. ما در گفت – و شنودهاي خود [ همپرسي | ديالوگ ] با يکديگر
سخن مي گوييم. در همپرسي، مهمترين و پايه اي ترين اصل آنست که هيچکس بر آن نباشد،
عقيده يا ديدگاه خود را بخواهد به ديگران حقنه و تحميل کند؛ بلکه مسئله بايد در
اين سمت و سو گام بردارد که از گردآمد و رايزني ديدگاههاي گوناگون بتوان به نتيجه
اي تقريبا خردمندانه و همگانفهم و همگانپذير دست يافت.
آقاي دوستدار بر خلاف آنچه که آرزو مي کند
[ رفتار پرسنده و جوينده ] و نيز « انديشيدن چيزي به روشني و آشکار و درون نما کردن آن »،
به کاربست ترکيباتي رو آورده است که به انديشيدن و پرسيدن چند و چون آنها و تفکيک
کردنشان از يکديگر هرگز نپرداخته است. از جمله آنکه، آقاي دوستدار از ترکيبي به
نام « فرهنگ ديني » سخن مي گويد که با تعريف
تقريبا رساي وي از « فرهنگ » در تضاد و ناقض آنست. با در نظر گرفتن، مسئله ي
ترمينولوژي بايستي آقاي دوستدار – چنانچه رفتار پرسنده و جوينده مي داشت – در
سنجشگري فرهنگ ايران در دو رويکرد متفاوت و تيزبينانه و پادانديشانه از خود مي
پرسيد:
الف)- در
تجربيات و روان و ذهنيّت ايراني: 1- فرهنگ چيست؟ 2- دين چيست؟
ب)- در
تجربيات و روان و ذهنيّت اروپائيان: 1- culture
| Kultur چيست؟ 2- religion |
Religion چيست؟
درست با
طرح چنين پرسشهايي است که بايد آقاي دوستدار مي کوشيد از يک طرف، با سرسختي
فکورانه و کنجکاوانه، روزنه اي به کشف تجربيات مايه اي مردم ايران پيدا کند و از
طرف ديگر، پسزمينه هاي فکري و تجربي و تاريخي مفهوم « Religion
| religion » را در تفکّرات اروپائيان
بازشناسد و تفاوت آن را با تجربيات مردم ايران از « دين » نشان دهد و سپس به
سنجشگري هر دو رو بياورد؛ نه اينکه مکانيک وار و به تقليد از مترجمان ميانمايه و
سطحي نگر فقط به معادل نويسي اکتفا کند و سنگپايه ي قضاوتهاي نينديشيده و ناپرسنده
ي خود را در سراسر ديدگاههايش گسترش دهد.
آقاي
دوستدار بدون آنکه منظور مستدل و سنجيده و انديشيده ي خود را در بازکاوي و تفهيم
مقوله اي به نام « دين » در روان و فرهنگ ايراني آشکار کند به ساختن ترکيبي
پرداخته است که از انديشه خاليست. اين ترکيب مضحک [
دينخويي ] که برخي از چيز نويسان برونمرزي در مشقهايشان آن را طوطي وار به
کار مي برند، در زبان آقاي دوستدار به معناي « شريعت » مي باشد. آنچه را که آقاي
دوستدار، « دينخويي! » مي داند، همانا اسير بودن
ذهنيّت انسان به شرايع اسلام است. ناگفته نماند که مسئله ي شرعيات از ديد آقاي
دوستدار فقط به اسلام يا مذاهب ديگر مربوط نمي شود؛ بلکه استناد کردن نينديشيده و
نفهميده و ناگواريده به آرا متفّکران بيگانه را نيز دربرمي گيرد. شرع، فقط توليد
داخلي نيست؛ بلکه دامنه ي بيگانگان را نيز در بر مي گيرد. هر چند آقاي دوستدار
خودش از گرفتار ماندن در شرعيات [ توضيح المسائل ] متفکران و پژوهشگران بيگانه،
آزاد نيست و در متن گفتارهايش از آراء آنها بدون سنجشگري تبعيّت مي کند.
ترکيب « فرهنگ ديني » را آقاي دوستدار ساخته است؛ نه اينکه آن
را انديشيده باشد. زيرا اگر اين ترکيب از انديشه نشات گرفته بود، بايستي آقاي
دوستدار توضيح مي داد که منظورش از « دين » چيست که آن را صفتي براي « فرهنگ »
گرفته است. حال بماند که آقاي دوستدار، متوجه نيست که « دين »، جزوي از برآيندهاي
فرهنگ است؛ نه متعيّن کننده و زاينده ي آن. درست تفکّر فلسفي با بازشکافي همين
ظرايف و تفاوتها و ناهمخوانيها و اختلافات و جزئيّات سر- و – کار دارد. آن رفتار « پرسنده و جوينده » اي که آقاي دوستدار از آن دم مي
زند، در اينجا هيچ نشانه اي از آن به چشم نمي خورد.
اگر «
ايمانوئل کانت » در مقام يک ژرف انديش روشنگر با انديشه ي « کاربست نيروي فهم خود بدون رهنمون ديگري » بر اين آرزو بود که هر
انساني را به انديشيدن با مغز خود بيانگيزاند تا فرد با تکيه بر تجربيات و
جويندگيها و تاملات عميق، جهانخانه
ي خود را بيافريند و از هر گونه اقتدار الهي و زميني و آکادميک و امثالهم، آزاد و
مستقل شود، در عوض آقاي دوستدار نه تنها از اين انديشه ي « کانت » به خويشانديشي
انگيخته نشده است؛ بلکه فهم و شعور خود را در چارچوب آراء متفکّران بيگانه، محکم
ميخکوب کرده است. وي تلاش کرده است که با تاسي جستن از آراء پژوهشگران و متفکّران
بيگانه؛ فرهنگ و تاريخ ميهن خود را فقط برانداز کند؛ نه اينکه با ديدگاهي مستقل و
ژرف نگر به بُنمايه هاي پيچيده و لايه، لايه فرهنگ و تاريخ و تمدّن مردم خود،
سنجشگرانه و آفريننده گلاويز شود و صف آرايي فکري کند.
اگر از
نظر آقاي دوستدار، « Religion | religion » بايد همان معناي « دين » را در فرهنگ ايران داشته باشد، پس هيچ
ايراني نبايد در سراسر جهان و در زيستن مابين مردم جوامع گوناگون – خواسته يا
ناخواسته -، احساس بيگانگي و بحران هويّت داشته باشد، همين طور عکس قضيه. ولي اين
چگونه است که در اولين رويارويي با جوامع بيگانه، بلافاصله ايرانيان، احساس
بيگانگي خود را با آنها درک مي کنند؟. ريشه ي اين مسئله، آشنايي با فرهنگ و تمدّن
و مسلط بودن يا نبودن به زبان بيگانه نيست؛ بلکه مسئله بر سر ناهمخواني تجربيات
مايه اي و تاريخي ما با ديگر جوامع است.
من هر کجا
که از تجربيات مايه اي و تاريخي، سخن مي رانم، منظورم هرگز آن رويدادهايي نيست که
از لحاظ زماني سپري شده اند؛ بلکه تاريخ؛ يعني هر آن چيزي که تجربه شده است و در
من مي زييد و پيوسته « پيش – گزارده » [ Gegenwart ] من است. تاريخ، رويداد سپري شده نيست. در اين راستا مي افزايم
که ما قرنهاست که فروغلتيدن در باتلاق شرايع ميترائيسم و زرتشتيگري و اسلام و غيره
را تحمّل کرده ايم و با متولّيان شمشير بدست آنها کنار آمده ايم و به دروغ و از روي رياکاري به دينداري
تظاهر کرده ايم. در حاليکه ما ايرانيان، « دين [ وجدان خويشافريده ] » را تجربه
کرده ايم؛ ولي هزاره هاست در باره ي چند و چون آن هرگز نينديشيده ايم و آرمانمان
همواره اين بوده است که هر انساني در زندگي فردي و اجتماعي، ديندار باشد. آنچه را
که آقاي دوستدار در باره اش عميق و فلسفي نينديشده؛ ولي قضاوت کرده است، من مي
کوشم که مختصر و مفيد توضيح دهم و سپس در سنجشگري ديدگاههاي آقاي دوستدار، در باره
ي آن، گسترده بحث کنم.
پُرسمان « دين »، يکي از درهمتافته ترين
پديده هائيست که در تاريخ دگرگشتهاي فکري بشر، بسيار بحث انگيز و مشاجره اي بوده
است و در ميهن ما از طرف بسياري از دانشوران و سياستمداران و مترجمان و بويژه
موبدان و ملّايان و آخوندها به مفهومي درهم آميخته و مبهم و تقليبي واگردانده شده
است. واژه از تجربيات ژرف انسان در گلاويزي با رويدادهاي زندگي مي رويد. ما در
واژه ها با تجربياتي از زندگي، سر – و – کار داريم که از زمين تاريک روان و گوهر
ما در فضاي آگاهبود ما مي رويند. برآيند روييدن واژگان و کنکاشهاي فلسفي آنها،
کاوش در تجربيات رواني و گوهريست. به همين سبب، فلسفه ي زبان، رويارويي آگاهانه و
ژرفنگري به واژه ها و کشف تجربيات گمشده در روان ماست. گسترش تجربه در واژه،
پيدايش تخمه ايست که هر گاه شکوفا شود و به بار نشيند، دوباره تخمه اي مي شود که
گوهرش تاريک است. جست – و – جوي حقيقت از راه واژه ها، يک جنبش گوهري انسان از
تاريکي دروني تخمه به سوي شکوفايي مي باشد که براي روشن شدن و پيدايش خود، هيچگاه
به روشنايي تکيه نمي کند. مسئله ي « دين پيدايشي » در فرهنگ ايراني، يکي از
ژرفترين و پرمايه ترين تجربيات گمشده مردم ماست. اين تجربه، گستره ي جويندگي در
تاريکي را هم در واژه هم در روان، چشمگيرتر و گوياتر وامي تاباند؛ زيرا روان در
واژه و به کمک واژه، خود را پديدار مي کند. ( از همينجا مي توان فهميد که چرا «
خدا » براي ايراني، واژه ي آهنگدار است )
از اين
رو، تاريخ معنا در واقع، تکه اي از تاريخ روان است که در سرشت خود، آرزوها و
آرمانها و تصوّرات انسانها را بازمي تاباند به شيوه اي که روند شکل گيري آنها به
پيشامدهاي محيط پيرامون انسانها و دگرگشتهاي چند بعدي و رنگارنگ در جامعه، مشروط
مي باشند. سرانديشه ي « دين » در فرهنگ ايراني از راه زبان فارسي به زبان عربي راه
يافته است. معناي عميق و « گوهريک » آن، عبارت از « وجدان پويا و آفريننده فردي »
مي باشد که سرچشمه ي آگاهبود در وجود هر انساني است. در اصل، يک روند خودجوش از
لايه هاي روان است که در واقعيّت افشانده مي شود. او، معرفتي کارگذار است که از
ژرف تاريک و ناشناخته ي انسان به بالا مي جوشد. يقيني است که از ژرف تاريک و
ناشناخته ي انسان آشکار مي شود و انسان در رويارويي با تاريکيهاي دلهره آميز زندگي
و واقعيّت رازآميز به آن باور دارد.
يقين با پيدايش و زايش، سر – و – کار
دارد. در اصل، هر تجربه اي بايد مستقيم و بي ميانجي از گوهر انسان بتراود تا يقين
فردي زاييده شود. يقين در امکانها و احتمالها و بيراهه ها و ماجراجوئيها و
آزمونهاي نو به نو، زاييده مي شود تا انسان بتواند از اين طريق، پيوسته، انگيزنده
و زاينده و جوينده بزييد. آزمايش پي در پي، مغزه ي يقين است. در حقيقت، تصميم گيري
خود جوش است. فراشُد پديدار کردن گوهر خود در رويايي با پديده هاي ناگهاني در جهان
است و هر يقيني که از اعماق انسان برون افشانده شود، نشانگر آرامش و اطمينان هر
انساني به زايندگي خود است.
« دين »
در فرهنگ ايراني، ديدن و کشف شتابان پديده هايي است که دور از دسترس و در تاريکي
گرگ و ميش پيشامدها پديدار مي شوند و به دشواري مي توان آنها را با چشم فهم ديد.
او با پديده هايي سر – و – کار دارد که آذرخشوار در روان مي درخشند و در يک آن،
روان و ذهنيّت انسان را تکان مي دهند و سريع ناپديد مي شوند. در زبان عاميانه ي
مردم ما، بي « دين »، شخصي است که وجدان فردي ندارد و رفتارهايش آزارنده ي جان
هستند؛ نه کسي که به آداب و اصول و فروع شريعت عمل نمي کند. « دين پيدايشي » در
تصوير تخمه بودن انسان، بهترين نمادش را درمي يابد؛ زيرا تخمه در اسطوره ي آفرينش
ايراني، نماد خودجوشي و خويشزايي آگاهبود فردي است.
سپس « دين
پيدايشي » از راه قدرت طلبان و حاميان آنها به « شريعت »، تعبير و اطلاق شد؛ يعني
ايمان آوردن به گفته هاي شخصي که خود را رسول و صفير نيروئي ماوراالطّبيعه معرفي
مي کند. هر گونه ايماناوري با يقين زاييده از گوهر خود به کلّي در تضاد و کشمکش
است. در اصل، مبارزه بر ضدّ گوهر خود و زدودن آن است. برغم چيرگي مذاهب ايمانخواه
در اجتماعات بشري، آن روند آفرينشگر انسان که « دين پيدايشي » مي باشد، همواره در
نهان، زايندگي و استقلال خود را زنده نگاه داشته است؛ ولي اين روزها مومنان به
مذاهب ايمانخواه براي مبارزه با تضادها و تنشهاي گسلنده، مابين « دين پيدايشي »
فردي و گفتارهايي که يک نابغه ي ديني بر زبان رانده است، معمولا نظريّه « فطرت »
را مي سازند و ادّعا مي کنند که گفتارهاي مذهبي آنها در فطرت هر کسي نهاده و تثبيت
شده است. امّا همه ي اين ادّعاها، ساختگي و دروغين است؛ زيرا « دين پيدايشي [
خويشافريده ] » نو به نو بر ضدّ مذاهب ايمانخواه است و پيوسته با آنها در کشمکش
است.
« دين
پيدايشي » به جنب – و – جوش ارزشهاي عالي و آرماني و بهمنشي تک، تک انسانها گرايش
دارد که از راه فرهنگ هر ملّت مي کوشند در تشکيل قوانين و ساختار سياسي و اقتصادي
و آموزش و پرورشي و غيره حاکم بر جامعه نفوذ پيدا کنند و هر گاه، ارزشهاي اخلاقي
برآمده از مذاهب ايمانخواه به انبوهي از پيشنويسها و فتواها و اوامر و منکرات و
نصايح عادي و الگوهاي رفتاري ثابت و منجمد تبديل شوند، شمشير زندگي – ستيز شريعت
کارساز مي شود. درست از همين چرخشگاه تنش آفرين است که وجدان آزاد و آفريننده
انسانها [ دين پيدايشي ] در تضاد با مذاهب ايمانخواه و بويژه پوسته ي آنها؛ يعني
شريعت و فتواهاي قيراطي قرار مي گيرد.
تجربه ي «
دين پيدايشي » را هيچگاه نمي توان در مفاهيم و عبارات بيان کرد. در اصل، به
گوهر « دين پيدايشي » مي توان فقط
از راه تشبيهات و تمثيلات و نمادها، راهي جست به سوي شناخت پادفهمانه ي آن که
نشاندهنده ي تصوير ناپذيري « خدا » و « حقيقت » هستند. او تلاشيست براي مصوّر کردن
آنچه که تصوير ناپذير است. « خدا »، مفهوميست که تصوير ناپذيري گوهر انسان را در
کسب حقوق اساسي و اجتماعي تثبيت مي کند. در واقع، بزرگي جويي و کرامت و آبرو و
شرافت انسانها را بيان مي کند؛ يعني ارزشهاي بهمنشي و ايده آلهاي اجتماعي که بر
فراز مذاهب ايمانخواه پديدار مي شوند. از اين رو، « خدا » براي ايراني، پديدار
است؛ ولي چهره اي ندارد.
فرد انسان، برآيند جويشگري خداي بي چهره
است و خدا، نماد مطلق آزادي و استقلال است. به همين دليل، انسان نبايد از فتواها و
رهنمودها و نصايح و اوامر و منکرات هيچکس اطاعت کند؛ زيرا مانند خدا، آزاد و گوهري
مستقل دارد و تابعيّت و اطاعت کردن از هر مقتدري يا هر حکومتي يا تسليم شدن در
برابر اوامر و زورگوئيهاي هر حاکمي و سلطاني و رهبري، گوهر ديني و خدائيش را مي
فرسايد و به آن آسيب مي زند. « دين پيدايشي » را نمي توان همچنين در جمله هاي
فتواگونه تثبيت کرد و آن را در مجموعه اي از « توضيح المسائلها » و شکلها و اصول و
فروع و روشهاي منجمد جاسازي کرد؛ زيرا با شخصيّت فردي هر کس سر – و – کار دارد که
در آگاهبود او از راه اراده اي آفريننده بدون اعمال هر گونه جبري به تصميم گرفتن و
واکنش نشان دادن در برابر هر رويداد نامنتظره انگيخته مي شود. بنابر اين، وجدان
پديدار شده از گوهر انسان [ دين پيدايشي ] در همگام شدن با هنگام، پيوند تنگاتنگ
دارد. ( سرانديشه ي « هنگام » در فرهنگ ايراني معناي بسيار گسترده و ظريف دارد
که در جستارهاي جداگانه اي بايد بدان پرداخت ). در واقع، تلاقي برقسان و
درهمجوشنده ي برشي از زمان فيزيکي با گزينش پادمنشانه ي گوهر انسان است که بايد در
رويارويي با واقعيّتي شتابنده که متعيّن کننده و سرنوشت ساز زندگي خود و ديگران
است با آن همگام شد.
« دين
پيدايشي » را نمي توان هرگز در شرعيات و فتاوي عبارت بندي کرد؛ زيرا تجربه اي گريز
پا و لحظه اي و آذرخشگونه در آسمان روان و آگاهبود انسان است. در « دين پيدايشي »
که همان وجدان زاييده از گوهر خود [ سروش ] باشد، آزادي و استقلال فردي انسان،
برترين عبارت و آيينه ي خود را بازمي يابد؛ ولي در اصول و فروع شريعت که برخاسته
از پوسته ي مذاهب ايمانخواه است، درست وارونه ي آن روي مي دهد؛ يعني رابطه ي عابد
با معبود. آمر با مامور. حاکم با بنده. رهبر با دنباله رو. بُنپارهاي خودجوش وجدان
آزاد و آفريننده ي افراد در فرهنگ ايراني به اسطوره ها و تجربيات مايه اي بازبسته
است؛ ولي هزاره هاست که تصويرهاي انگيزنده ي آن، به دليل سيطره يابي قصص انبيا و
اساطير سامي و نيز اين روزها اساطير يوناني در تاسي جستن به بيگانگان، خواسته و
ناخواسته از آگاهبود ما تبعيد شده اند.
« دين
پيدايشي »، که بر شالوده ي وجدان زنده و آفرينشگر و آزادي گزينشجوي فردي استوار
است، همواره تعيين کننده و ارزشگذار اصيل براي حقّانيّت دادن به هر سازمان قدرتورز
و دستگاه قدرتمندي است و نيز سنجشگر اخلاق همگاني حاکم بر ذهنيّت افراد اجتماع مي
باشد. انساني که بر شالوده ي وجدان فردي و جوينده ي خود مي زييد در برابر رخدادهاي
نابهنگام و غافلگير کننده، واکنش خود را پديدار مي کند. از ويژگيهاي « دين پيدايشي
»، روند معيار آفريني يا اندازه گذاري است که معيارهاي همگانپسند را مي زدايد و با
آنها در ستيز بي پايان مي باشد؛ زيرا « دين پيدايشي » به سبب تراوش ارزشها و سنجه
هاي زاييده از گوهر فردي با اصول شريعت و ايدئولوژي و نظام سياسي و اجتماعي و
همچنين با قانون و حقوق تثبيت شده در تضاد و کشمکش دائمي است. به همين سبب فقط بر
شالوده ي وجدان زاييده از گوهر انسان [ دين پيدايشي ] است که مي توان ساختار
دمکراسي مختص جامعه ي خود را پي ريخت که در گوهرش نيروي پيوند دهي و همبستگي زاي
همه ي مردم جهان، شعله ور است و از انتقام جويي و خونريزي مبرّاست.
به عبارت
ديگر، « دين پيدايشي »، مهرورزي و مردميگري است [ ايرج، نخستين شاه اسطوره اي
ايران: نباشد به جز مردمي، دينِ من - | شاهنامه فردوسي ] و پيوند دهنده ي همه
ي اضداد به يکديگر و نيز تضمين کننده و ياريگر زندگي انسانها از خطر آسيب ديدن و
آزرده شدن مي باشد. « دين پيدايشي » در همين راستا، پرورنده ي هر جانداري نيز هست.
ديگر آنکه، آواز يقين زايي است که از ژرفاي انسان، گستره ي آگاهبود را درمي نوردد
و انسان را به گزينش زندگي بخش مصمّم مي کند.
اگر از
نظر آقاي دوستدار، « Religion
» بايد همان « دين » باشد و « دين » نيز همان « شريعت » باشد، درنتيجه، بسيار
ستوده و شايان آفرين مي بود اگر آقاي دوستدار با نگرش ژرف به شاهنامه ي فردوسي،
اين مسئله ي « دين مردمي » را براي ايرانيان بازشکافي فکري – فلسفي مي کرد و معناي
تجربي و عميق آن را توضيح مي داد تا هيچکس در خواندن و دريافت و فهم آن به راه خطا
نرود. اين « دين مردمي » يعني چه؟. مغزه و گوهر آن چيست؟ چه تجربه اي در ذات آن
نهفته است؟ آيا فلسفيدن، چيزي سواي انديشيدن در باره ي چنين تجربياتيست؟ اگر ما در
باره ي چنين تجربياتي نينديشيم پس چگونه مي توان فلسفه ي ايراني را پي ريخت؟ آيا
آقاي دوستدار و دوستدارها هنوز نمي دانند که فلسفه هاي اروپايي، هرگز فلسفه ي
ايراني نيست؟ آيا وظيفه ي متفکّران و پژوهشگران و فيلسوفان بيگانه است که در باره
ي تجربيات ما بينديشند؟ آيا ما ايرانيان، مادرزاد، انسانهاي « بي مفز » هستيم؟
اگر بس – بسياراني فاقد استعداد انديشيدن
و فلسفيدن هستند، آيا مي توان نتيجه گرفت و ادّعا کرد که ايراني « بي فرهنگ » است؟
اگر ايراني، هيچ است، پس راز پايداري اش در طول تاريخ چيست؟ مي پرسم آيا انديشيدن
را بايد از بيگانگان وام گرفت و گدايي کرد؟ چه کسي بايد نزول اين وامها ي شرم آور
را بدهد؟ آيا اگر ايراني « بي مغز » است، مي توان با انديشه هاي وامي بدون انديشيدن
با مغز خود بر آن انديشه ها نيز چيزي افزود؟ آيا فروزه هاي فرهنگ ايراني مثل:
مهرورزي و جهانباني و جستجو و شادخواري و امثالهم، پديده هاي اروپايي هستند؟ مغزه
ي تجربي – فلسفي اين فروزه هاي فرهنگ ايراني چيست؟ آن «
رفتار پرسنده و جوينده » آقاي دوستدار چه شد؟.
در امتداد
همين بحث گفتني است که « دين پيدايشي »، تجربيات تکاندهنده ي آني و تصادفي و برق
آساست که سر تا پاي انسان را فرا مي گيرد. طوري که انسان، هيچگاه تاثير رواني
تجربه را تا لحظه هاي مرگ نيز فراموش نمي کند. از اين رو نمي توان تجربه هاي « دين
پيدايشي » را قانون بندي کرد و به آنها قواعد و شکل و عبارت داد. « دين پيدايشي »
در هر دوره اي، نو به نو، زاييده مي شود؛ چونکه اساطير هر ملّتي، پيشداد و در حال
رستاخيز هستند. تجربه ي اصيل « دين پيدايشي » در هيچ لوح يا کتابي نمي گنجد. در
اصل، نانوشتني است؛ ولي هميشه، زنده و پويا در ناخودآگاهبود انسانهاست و هيچ آموزه
و ايدئولوژي و عقيده و کتاب مقدّسي نمي تواند آن را براي ابد، متعيّن و به سنگواره
ي شريعت واگرداند؛ زيرا دين زاييده از گوهر انسان، زورگويي و ستمگري هيچ قدرتورزي
را برنمي تابد. فقط زماني هر سازمان قدرتورز و انسان قدرت طلب به فرمانروايي
حقّانيّت دارد که اقداماتش با ارزشهاي وجدان آزاد تک، تک انسانها، همخواني داشته
باشند و همچنين اعضاي احزاب و سازمانهاي سياسي و نيز وزيران دولت آميخته به تضادها
بايستي در جامعه بر اساس فرهنگ زاييده از کرد – و – کار وجدان خويشافريده ي [ دين
پيدايشي ] انسانها، تصميمات دولتي را اجرا کنند. تمام مذاهب ايمانخواه و
ايدئولوژيها و تئوريها و امثالهم بر پايه ي « دين پيدايشي »، سنجيده و آيينها و
روشها و باورداشتهاي آنها به کمک آن در عمل به محک زده و ساختار فکري آنها نيز
ارزيابي مي شود.
پديده ي «
دين پيدايشي »، يک رخداد دروني زندگي فرديست که از شيوه ي برخورد هر فرد با مسائل
اجتماعي و کشوري جداکردني نيست؛ زيرا دامنه اي محدود از زندگي فردي است. در
زمانهايي که به نام « خدا » و « دين » و « حقيقت »، حکومت کرده مي شود، مردم بي
نهايت احساس بي خدايي و بي ديني و بي حقيقتي حکومتگران را درمي يابند. اوجگاه هر
حکومت ايدئولوژيکي يا برپا شده از مذهبي ايمانخواه ( مثل اسلام در ايران ) در
واقع، اوج بي دين شدن افراد اجتماع و فروپاشي مناسبات بهمنشي انسانهاست. هر بار که
مجريان و مدّعيان مذاهب ايمانخواه و ايدئولوژيهاي مذهبي شده ( مارکسيسم ) به قدرت
سياسي چنگ يازند و بر سراسر ارگانهاي جامعه اي حکومت کنند، همه ي مردم را رياکار و
دروغگو و چاپلوس و سالوس و بي شخصيّت و سبک مغز بار مي آورند.
ديگر
آنکه، تجربه ي دين پيدايشي [ وجدان خويشافريده| سروش ]، رويداديست که انسان در انتظار
آن نمي نشيند؛ بلکه لحظه اي غافلگير کننده است که گاه در هراسيدن پديدار مي شود و
گاه به طور ناگهاني ايجاد شادماني مي کند؛ يعني رويدادي مي باشد که « پيشداد »
است. وجدان خويشافريده، بي شکّ به ناحيه ي تجربه هاي فردي تعلق دارد که سبب سازي
آنها خارق العاده مشکل است و همانند گوهري گرانقيمت است که در ژرفاي رسوبات ذهني
پنهان؛ ولي کارگذار است. حتّا پژوهشهاي روانکاوانه نيز راهي به شناخت گوهر آن نمي
يابند. « دين پيدايشي »، سرود و زمزمه و ترانه ايست که از عمق تاريک انسان، گاه و
بي گاه به طور ناگهاني؛ بويژه در موقعيّتهاي خطير در آگاهبود، طنين مي افکند.
انسان در روند آفرينش وجدان فردي، کيفيّت دروني و بُنمايه ي آزادي و شخصيّت فردي
خود را کشف مي کند. وجدان فردي [ دين پيدايشي ]، آواز سروش درون است که در لحظه
هاي انديشيدن در باره ي چيزي از تار – و پود روان به گوش مغز انسان مي رسد. وجدان
خويشافريده در حقيقت، « خود » انسان است. وجدان، تکخويشي است؛ نه همگاني.
تجربه ي «
دين پيدايشي »، ريشه در روان دارد و به عنوان سنجه اي است براي قضاوت کردن در باره
ي ارزشهاي همگانپسند؛ يعني ارزشهايي که شالوده ي رفتارها و کردارهاي انسانها را متعيّن
مي کنند. ارزشها و باورداشتها و اعتقادات و سنّتهاي حاکم بر ذهنيّت و روان
انسانها، بزرگترينِ تاثيرها را دارند؛ ولي انسان دارنده ي وجدان آزاد، هر کجا که
باشد در برابر هر رويداد نامنتظره و آسيب رساننده به زندگي، بدون تاثير پذيرفتن از
ارزشهاي حاکم بر جامعه، دست به عمل مي زند. وجدان آزاد، کارکرد زنده ي يک تصميم
بهمنش سان و آيين باور فردي است. به عبارت ديگر، واکنش انسان است در برابر رويدادي
نامنتظره به گونه اي که انسان وادار مي شود مرزهاي اعتقادات تحميلي – تلقيني حاکم
بر ذهنيّت خود را ترک کند و با وضعيّت پيش آمده که پايدار نيست، گلاويزي
پادانديشانه داشته باشد. درست از اين راه است که گوهر اصيل انسان در واقعيّت،
آشکار مي شود. سنگپايه ي وجدان آزاد و آفرينشگر فردي بر گزينش فردي استوار است.
مسئله بر سر به درون تصميمي افکنده شدن است که مابين ارزشهاي پادزاينده ي منش فردي
قرار دارد. گزينش هر تصميمي به شخص انسان بازبسته است و انسان در چنين گزينشي،
تنهاي تنهاست. وجدان خويشافريده، توضيح تئوريک ارزشها و ناارزشها نيست. همچنين
واکنشي در برابر آيينهاي اخلاق مرسوم و بي اخلاقي رفتار با ديگر انسانها نيست؛
بلکه در کلّ، فقط تجربه ي شخصي است که از برخورد رويدادهايي زاييده مي شود که
آفريننده ي پادارزشهاست.
وجدان
خويشافريده، زاياندن و پديدار کردن نيروي نهفته در روان است که پيوسته در کنش و
واکنش نيست؛ بلکه سراسر ارزشهاي حاکم بر ذهنيّت افراد جامعه را در موقعيّتهاي
استثنايي و خارق العاده برمي سنجد و ارزيابي مي کند. دريافتبود زنده از تجربه ي
وجداني به موقعيّتهاي خاصّي بازبسته است ( براي مثال: مراسم اعدام در ملاء عام
و انسانهاي تماشاگر ) آگاهي داشتن از کردارها و رفتارهاي خوب يا کار
شرافتمندانه اي را انجام دادن، هنوز تجربه ي زنده ي وجداني نيست. در تجربه ي
وجداني [ دين پيدايشي ]، بيش از هر چيز، انسان در برابر وضعيّتي تنش آميز قرار مي
گيرد و با بالندگي و پرورش فرهنگ يک ملّت، پيوند تنگاتنگ دارد و همواره در حال
جستن و آزمودن است؛ زيرا با گوهر زندگي همپا مي باشد.
در فرهنگ
ايراني، همه ي پديده ها را بايستي جُست و آنها را آزمود تا بتوان به چکاد « تجربه
ي ديني » دست يافت. زنده و پويايي فرهنگ به آزمايشهاي پي در پي وجدان آزاد انسانها
بازبسته است. از اين نظر، هر انساني در رويارويي با تجربه ي گريزنده بايد گشوده
فکر و به خود متّکي باشد. پذيرش و آزمودن تجربه هاي رمنده و ناگهاني از راه وجدان
آزاد و آزمايشگر انسانها که با يقين فردي همپاست، راز پايداري و جواني فرهنگ است؛
زيرا زندگي، همواره با رويدادهاي تازه و شگفت انگيز روياروست.
وجدان
خويشافريده از راه عارضه ي ايمان، گم و ناپديد مي شود. او نيروي تجسّم يافته ايست
که بر ضدّ اوامر و فتاوي منجمد و
دست و پا گير و همچنين عقايد خطا آميز و تهي مغزانه مي ستيزد و بر ضدّ آنها اعتراض
و شورش مي کند و سنگبناي آنها را فرو مي پاشد؛ زيرا بين واقعيّت و ايده آلها و
آرزوهاي انسانها، پي در پي تصادم و ناهمخواني روي مي دهد. در واقع، سرشاري
انگيزنده ي واقعيّت، غناي رنگارنگ گوهر انسانها را حقّانيّت مي بخشد. هر فردي مي
کوشد که در گيتي، ذات دورنسويانه ي خود را پديدار کند و گوهر خود را بيفشاند که
پيامد آن، مقدّس بودن زندگي مي باشد. زيرا چنان خودافشاني انسانها، بيانگر امتداد
خودگستري خداست و هر جلوه اش قداست دارد. بنابر اين، حکومتي به فرمانروايي حقّانيت
دارد که روند خويشگشايي گوهر انسانها را امکانپذير کند و همواره امکانهايي را
ايجاد کند که وجدان خويشافريده [ دين پيدايشي ] تک، تک انسانها از خطر آسيب ديدن و
آزرده شدن در امان بماند.
با ژرفنگري به مسئله ي « دين پيدايشي » مي
توان بهتر به عارضه ي مخرب مذاهب ايمانخواه پي برد. بنيان گوهريک هر مذهب
ايمانخواه به دو شاخه گرايش دارد: يکي جنبشي است به سوي گشوده تر و آزادتر شدن يا
به سوي از هم فروپاشي تصاوير و شکلها و مراسم و عبادات و آداب و فروع که هدف از
آن، رسيدن به مغزه ي « دين پيدايشي » است. چنين جنبشي به سوي اخلاق عالي و عرفان و
تئولوژي و هنر و امثالهم مي کوشد. کشش ديگر به سوي محدودتر و مشخص تر و سفت تر و
چشمگير تر و شمارش پذيرتر کردن ظواهر است. کشش به افزايش صورتها و ريزه کاريها و
برجسته کردن افزارهاست. چنين جنبشي به سوي ايمان و شريعت و مناسک و ساختن اصول و
فروع و نيز به سوي عادات و سُنن و فقه و امر و نهي مي کوشد. مذهب ايمانخواه در
تلاش براي بي صورت شدن به درک فضاي بي کرانه ي آزادي مي رسد که يگانگي و مدارايي و
يقين فردي را در پي دارد و در صورت پذير شدن، تکيه گاه و ايمان و عبوديّت و مقلّدي
را درک مي کند که در واقع، همان شريعت است. هر مذهب ايمانخواه را مي توان در همين
تنش و آميزش دو جنبش دروني فهميد.
هر مذهب
ايمانخواه به جادوگري نيز آغشته است و پاک کردن و زدايش آن از گوهر مذهب
ايمانخواه، بسيار سخت و فرساينده است؛ زيرا جادو به تار – و – پود مذهب ايمانخواه
عجين است. پيش پا افتاده ترين شکل جادوگري، خرافات نام دارد. جادوگري بر اين
انديشه استوار است که با جزيي از هر چيز مي توان کلّ آن چيز را تصرّف کرد و به آن
پيوست؛ ولي در شکل عالي و لطيفش به نام « ايمان » خوانده مي شود. بر شالوده ي
تفکّر جادوگرانه، هزاره هاست که انسان در باره ي « پُرسمان خدا »، انديشيده است و
هنوز با شدّت تمام مي انديشد؛ زيرا روشي شناختجويانه از گوهر تجربيات ديني اش مي
باشد. بر پايه ي اين روش، تصويري از خدا يا نامي از خدا، جزيي از خود خدا هستند و
درست جادو مي خواهد که از راه تصوير ناپذيري خدا، راهي بيابد به تصوير پذيري خدا و
او را واژگونه ي گوهرش تصرّف کند و در اختيار خود در آورد. گوهر اصلي ايمان،
جادوگريست. مومن با دانه پاشي تسبيح و ذکر و دعا و جادو و جنبل در فکر به دام
انداختن خداست.
انسان،آرزو
مي کند و چون شکّ دارد که خودش بتواند آرزوهايش را واقعيّت بدهد به نيرويي خارق
العاده که قادر متعال باشد، ايمان مي آورد. در زير هر آرزويي، خدايي يا رهبري يا
سلطاني يا قدرتمندي و نيز ايمان به منجي رهايي بخش و نجات دهنده اي و نيز حزب و
سازماني شکست ناپذير و نيرويي با قدرت پنهان است. آرزو، مادر و زاينده ي ايمان به
ماوراالطّبيعه و گرايش به هر گونه مذهب يا ايدئولوژي رهايي بخش مي باشد. آناني که
تمام عمرشان را صرف رد کردن و نفي وجود خدا مي کنند از گوهر انسان، هيچ بويي نبرده
اند تا دريابند که مسئله ي ايمان و گرايش به نيرويي فراآسماني از آرزوهاي ژرف و
آرمانهاي بنياني انسانها برمي خيزد. ايمان به محدوديّتي تصوّر پذير، به تصويري
خيال انگيز، به دسترس پذير بودن چيزي معيّن و ثابت نياز دارد. ايمان به شخص و امام
و قهرمان و رسول متّکي مي باشد؛ نه ايده ي ذهني و برآهنجيده. اينست که مفهوم خداي
مذهب ايمانخواه به واسطه، نياز ضروري دارد؛ يعني به رسول، به مظهر، به اسوه ي
حسنه، به رهبر، به پيشاهنگ نياز دارد. ايمان به معبد و مسجد و کليسا و کنيسه و حزب
طراز نو نياز دارد. به مقدّسين و امامزاده ها و قبرها و زيارتگاهها و تکيه ها نياز
دارد. به فرشتگان و ملائکه نياز دارد. ايمان به خدايي که در ايده، تجلّي يابد، بي
درنگ در تنش و کشمکش و بحران با آن قرار مي گيرد؛ زيرا ناب شدن ذهني مفهوم « خدا »
از گازانبر ايمان و امکانهاي ايمانورزي هر مومن و معتقدي مي گريزد؛ ولي هر قبري و
هر ضريحي . بوسيدن هر سنگي و خاک هر تربتي و امثالهم، محسوس و ملموس است. هر
امامزاده اي هر زيارتگاهي، نشانه اي عيني و ملموس است. نکير و منکر، جبرئيل و
عزرائيل و پل صراط و جهنم و روز قيامت و فشار قبر و غيره، همه خيالات زنده و
کارگذارند و يقين خويشزاينده اي را نجات مي دهند که در مفهوم ذهني شده ي « خدا »
بر باد فنا رفته است. ايمان هميشه به تصوير و شمايل و عَلَم و کُتل نياز دارد.
تمام اين رويدادها را به نام خرافات، دست کم گرفتن و آنها را خوار و بي ارزش
قلمداد کردن، يک ساده انديشي کودکانه و نابخردانه است. اينها يک واکنش طبيعي و
سالم انسان در راه بازگشت به يقين زاينده از گوهر خود و امکاني براي پشت پا زدن به
ايمان تحميل شده به ذهن است.
با اين
تفاصيل، جوينده و پژوهشگر خويشانديش نبايد تجربيات مايه اي ملّت خود را در قالبهاي
بيگانه عبارت بندي کند. اين کار نه تنها روشنگر هيچ مفهومي و پديده اي نيست؛ بلکه
گونه اي تجاوز آشکار و تحريف و تقليب تجربيات مايه اي و تاريخي بيگانگان است، هم
توخالي کردن و غريب جلوه دادن تجربيات مايه اي و تاريخي مردم ماست. در چارچوب
واژگان و مفاهيم بيگانه نمي توان به معناي واژگان و مفاهيم روييده از روان ملّت خود
پي برد و بر عکس؛ زيرا اين روش نابخردانه، به بيگانگي از دو سو ختم مي شود. هم از
شناخت عميق گوهر خود، بيگانه مي شويم؛ زيرا به انديشيدن در باره ي تجربيات بي
واسطه و عريان مردم خود نپرداخته ايم، هم از شناخت تجربيات مايه اي بيگانگان وامي
مانيم؛ زيرا لباس خانگي خود را بر تن مفاهيم و واژگان آنها پوشانيده ايم و با اين
گيجسري و نگرش ناشيانه، مانع شناخت بي ميانجي شده ايم. ما نبايد هيچگاه و هرگز خود
را از چارچوب فکري بيگانگان برانداز کنيم، کماکان که بيگانگان هرگز خود را از
چارچوب ما نمي نگرند يا به زبان « آدورنو »، ما زماني مي توانيم مفاهيم و واژگان
بيگانه را بفهميم که آلماني [ ايراني ] شده باشند؛ يعني از روان و تجربيات مردم
آلمان [ ايران ]، نتيجه گيري شوند.
من در
همينجا موقت، بحثم را خاتمه مي دهم و تاکيد مي کنم که از بهر دليل تراشي براي
ديدگاههاي آقاي دوستدار نبايد فقط به نينديشيدن سختکوشانه و مته به خشخاش نگذاشتن
وي استناد کرد و دائم پرسيد که « رفتار پرسنده و جوينده ي » آقاي دوستدار چه شد؟؛
بلکه ريشه ي مسئله را بايستي از لابلاي ديدگاههاي وي بيرون کشيد و آن را برسنجيد.
( ادامه
دارد )
آريابرزن زاگرسي ( آلمان )
تاريخ
نگارش: 28 دسامبر
2002
درين دريا فکن
خود را، مگر دُرّي بدست آري ........ کزين درياي بي پايان، گُهر بسيار برخيزد (
فخرالدّين عراقي )
در بخش نخست تاکيد کرده بودم که در
مطالعه ي ديدگاههاي آقاي دوستدار بايستي کوشيد که معضلات ذهني او را از لابلاي
جملاتش بيرون کشيد و برسنجيد. من در بخش نخست جستارم تلاش کردم که فقط اشاره اي
گذرا کنم به آنچه که آقاي دوستدار خيلي سطحي و نينديشيده از کنارش گذشته بود؛
بويژه که تعاريف و دیدگاه های آقاي
دوستدار بر خلاف آرزو و خواست فردي اش فقط واتابنده ي نظرات پژوهشگران بيگانه است؛
نه ژرفکاويهاي و استدلالهاي خويشانديشيده. بالطّبع روشنگري و انديشيدن در باره ي
مقولاتي که به گستره ي روح انسان مربوط مي باشند [ آزادي - خدا – دين – جاودانگي –
مرگ – اميد - عشق – مهر و ...... ]،
بسيار پيچيده تر و بحث برانگيزتر از آنند که انسان بخواهد با اشاره اي مختصر چند و
چون آنها را بازشکافد. هدف من از بررسي ديدگاههاي آقاي دوستدار و کساني ديگر آنست
که اذهان جوينده و کاونده و مسئول را به انديشيدن ژرفتر و نگرش مستقل و آزاد بدون
تبعيّت کردن مطلق و کور از آرا کليشه اي پژوهشگران و متفکّران بيگانه و مکرّر گويي
طوطي وار و فاقد انديشه ي خوديها متوجّه کنم.
من بر اين انديشه ام که آينده،
برآمد شناخت بُنمايه هاي گذشته اي است که تجربه شده و در من مي زييد. بدون بازنگري
و بازشکافي آن بستر فرهنگي که ما در آن زاده و پروريده شده ايم، نمي توان در کنار
هم و به کمک باهمانديشي جهاني را آفريد که پديدار شدن سپيده دمش را بتوان در «
اکنون » تجربه کرد. تفکّر فلسفي پيوسته با « بُنداده ها [ اساطير ] » مي آغازد و
به « سرچشمه ها » رو مي آورد. بازگشت توام با ژرفبيني به « سرچشمه ها و بُنداده ها
»، فرو رفتن و غوّاصي کردن در قعر وجود خويش است. با مطرح کردن فقط يک پرسش عميق و
انديشيده ي فلسفي است ک مي توان سراسر دانائيها و آموخته ها و ادّعاها و حقايق خود
را در هم فرو ريخت. براي مثال مي توان پرسيد: « ايراني چيست؟ » و هر کسي را که
ادّعاي ايراني بودن مي کند براي پاسخ دادن به آن فرا خواند. تفکّر فلسفي، يک کشمکش
و گلاويزي سرسختانه با بُنپارهاي ذهنيّت فردي خود است.
بزرگترين و خطرناکترين موانع
انديشيدن، بازماني به افکار يافته شده است؛ چه آن افکار از مغز متفکّران و فيلسوفان
بيگانه تراوش کرده باشند چه از سوي خوديها. فراخ دامنه ترين و ژرفترين انديشه مي
تواند در يک چشم به هم زدن به مستبدترين و صخره سان ترين جزمباوري واگردانده شود.
انسان جوينده و انديشنده و پرسنده هرگز به هيچ افکاري بازنمي ماند؛ بلکه تلاش مي
کند که از وابستگي روح و مغز خود به افکار بکاهد و دائم در جستجو و انديشيدن باشد.
ما در واماندن به اعتقادات و مذاهب و ايدئولوژيها، روند سنگشدگي و تحجّر فرهنگي
خود را امتداد خواهيم داد.
جوينده ي خويشانديش با نشان دادن جسارت و دلاوري خود در تفکّر
فلسفي مي کوشد که با اعتقادات پوسيده اي درگير شود که در گذر زمان، زنگِ قداست نيز
به خود گرفته اند. به همين دليل، فلسفيدن، گستره ي ژرفترين و ريشه دارترين
پرسشهاست. پرسشها با تزلزل انداختن در اعتقادات و حقايق و مطلق پنداشته ها، روان و
مغز انسان را سيّال مي کنند. فلسفه مي پرسد؛ نه براي اينکه در گوهر خود، يقين مطلق
دارد و مالک حقيقت است؛ بلکه از نظر نگرش فلسفي، وجود هر چيزي به خودي خود، « پرسش
» هست و با پرسش فلسفي، خود « فلسفه » نيز به دامنه ي پرسشگري کشيده مي شود.
از ديگر معضلات آقاي دوستدار،
مسئله ي زبان و انديشه مي باشد که من مي کوشم چند کلامي در اين باره بنويسم. بحث
گسترده در اين زمينه به نوشتن مقالات جداگانه نياز دارد. از نظر من، فلسفه ي زبان،
انديشيدن در باره ي لايه هاي روان خود و فرهنگ مردم خود است. از اين رو، ما بايد
با انديشيدن در باره ي معاني واژگان بياغازيم؛ زيرا شکل ظاهري هر کلامي در زبان،
همانند پوسته ايست که مغز انديشه ها را در خود حمل مي کند و معاني هر واژه در طول
تاريخ اجتماعي مردم، زير ضرباهنگ تغييرات و دگرگشتهايي است که از برآيند انديشيدن
و تجربه هاي گوناگون انسانها سرچشمه مي گيرند. واژگان هر زباني، انديشه ها و
احساسها و خواستها و آرمانها و آرزوهاي افراد اجتماع را بازمي تابانند. از اين رو،
معناي هر تصوير يا نماد زباني، مجموعه اي از تجربيات است که سخنگويان هر زبان،
آنها را احساس مي کنند و مي فهمند.
در اين راستا، نسلهاي هر ملّتي در
هر دوره اي، کاربرد خاصّي از واژگان و معاني آنها را در ميراث فکري خود ارايه مي
دهند و انديشيدن و تجربه کردن، چشمه ايست که پيوسته در جنبش و زايش مي باشد. اينست
که تويه هر واژه اي بيانگر معناي ثابت و ازلي – ابدي نيست تا براي هميشه در تاريخ
روان و فرهنگ آن ملّت، تغيير ناپذير بماند؛ بلکه بيش از هر چيز، دگرگشت پايداري را
نشان مي دهد که چگونه معاني در بستر دگرگونگيهاي رواني و فکري و فرهنگي به کلّ عوض
مي شوند يا همچون لايه هاي زمين بر روي هم مي لغزند و معاني متضاد و متناقض ديگري
را از خود پديدار مي کنند. تاريخ معنا، تاريخ تصوّرات و تفکّرات انساني را بازمي تاباند
به شيوه اي که روند شکل گيري آنها به پيشامدها و پديده هاي محيط پيرامون انسانها و
دگرگشتهاي رنگارنگ و چند بعدي در جامعه مشروط مي باشند؛ زيرا انسانها از راه آنها
تجربيات مختلف خود را انعکاس مي دهند.
انسان، باشنده ايست که در زبان مي
زييد. او روح خود را در واژگان، بازتاب و پديدار و جست – و – جو مي کند. روند
پديدار شدن روح انسان در کلمات، براي انسان انديشنده، معمّاست. پيامد معمّايي بودن
روح انسان، کشف رازهاي زبان و انديشيدن در باره ي معاني آنهاست. هر کلمه اي به
عنوان بخشي از زبان، روزنه ايست به سوي فهميدن گوهر انسان. کلمات، نشانه هايي از
رويدادهاي دروني و فکري انسان هستند و بيانگر آنند که از گلاويزي ذهنيّت انسان و
نيز انديشيدن در باره ي آنها نشات مي گيرند. مغزه ي فعّال و جنبنده ي زبان، همانا
معاني هستند. از اين رو بايد در باره ي لايه هاي رنگارنگ معاني انديشيد. انسان،
آفرينشگر زبان است و بدون واسطه با زبان عجين است. به همين سبب، بايسته است که در
باره ي زبان و معاني واژگان، فلسفي انديشيد؛ نه فيلولوژيکي و تصنّعي.
اگر آقاي دوستدار مي نويسد که « ما انديشيدن نمي دانيم ». بنابر اين بر آقاي دوستدار
بويژه و بر هر انسان خويشانديش و مسئول است که بکوشد در باره ي هر چيزي از نو با
مغز خود به انديشيدن آغاز کند؛ زيرا فلسفيدن، هيچگاه مقوله اي تقليدي نيست تا
بتوان با اقتدا کردن به افکار اين يا آن فيلسوف اروپايي از چند و چونش سر در آورد.
از روشهاي فيلسوفان و متفکّران يوناني و اروپايي مي توان سنجشگرانه در گلاويز شدن
با پُرسمانهاي مختلف اجتماع خود استفاده کرد؛ ولي انديشيدن و فلسفيدن، مسئله اي
کاملا فرديست و تا زماني که انسان، آن فرديّت خود را کشف و نپروريده باشد، نمي
توان از انديشيدن با مغز خود نيز سخني گفت؛ زيرا تکوارگي و فرد بودن انسان است که
بايد بينديشد. اگر قرار است که فلسفه اي ايراني پا بگيرد، اين « من » تک، تک ماست
که بايد انديشيدن فلسفي را بياغازد. حتّا اگر انديشه اي بسان آذرخش در ذهنيّت
انسان بتابد، باز « من » هستم که بايد آن را در کلمات خويش، عبارت بندي کنم تا
بتوانم نيروي فهم و دريافت فردي خودم را با افکار و برداشتهاي ديگري مرزبندي کنم.
آن « مني » که بتواند خود را کشف
کند يا به عبارت بهتر، بيافريند، بايد آن توانايي فکري را نيز داشته باشد که تار –
و – پود ذهنيّت خود را موضوع انديشيدن قرار دهد. او بايد بياموزد که سراسر آنچه را
که تجربه کرده است به تن خويش به پرسش واگرداند و براي پاسخ پرسشهاي خود فقط به
نيروي انديشيدن فردي اتّکا کند؛ نه نيروهايي بيرون از مغز و هستي خود. هدف از
انديشيدن بايستي کالبد شکافي روح و ذهنيّت خود « من » باشد. من بايستي براي خودم
پرسش بشوم و از بطن پرسشهايم به کمک انديشيدن فردي، « خود » اصيلم را بزايانم.
لازم به تاکيد است تا زماني که تک،
تک ما از هستي خود، آگاه نشده ايم، هرگز موجودي با « آگاهبود » فردي نيز نيستيم که
بخواهيم يا بتوانيم از پس انديشيدن فردي برآييم؛ چه رسد به پرداختن و انديشيدن در
باره ي مسائل کشوري و فکري همنوعانمان. من در روند آگاهي يافتن از خودم به «
خودآگاهبود » فردي مي رسم و انديشه هايم رنگ و بوي خود مرا خواهند داشت. هر انساني
که هنوز به « خودآگاهبودش » نرسيده است، همچنان در بند و اسير و برده ي اعتقادات و
تصوّرات و افکار رايج و مد روز شده و دنباله رو ديگران خواهد ماند. « من » بايد
آيينه ي تمام نماي افکار خود باشم؛ نه واتابنده ي انديشيده هاي ديگري. انسان
انديشنده با صف آرائيهاي فکري خود در برابر پديده ها و معضلات گوناگون بايد بتواند
انديشه ها و ديدگاههاي خود را به کلام درآورد. هر کس بايد نيروي فهم و قوّه ي
تمييز و تشخيص دادن خود را در رويارويي با مسائل گوناگون در واژگان خودزاييده فردي
به محک بزند.
تک، تک ما زماني با « بود » خود
يگانه خواهيم شد که خودآگاهبودمان را با مغز و هنر جويندگي خويش آفريده باشيم. ما
با آن « خودي » که پيش از انديشيدن فردي مي زييم، بيگانه هستيم؛ زيرا ساخته و
پرداخته ي ديگرانست؛ ولي ما مي انگاريم که « خود » ماست. ما در آغاز زندگي خود،
نمي دانيم که « خود » چيست؟ نه به اين علّت که از کشف و شناخت آن عاجزيم؛ بلکه به
اين دليل که تا « خود » را نيافرينيم از چگونگي آن نيز شناختي نخواهيم داشت. « خود » را در روند انديشيدن بايد
جست. « خودزايي »، هيچ الگوي از پيش و حاضر و آماده اي ندارد. ما با انديشيدن است
که « خود » را مي آفرينيم تا از « خود » تصنّعي مذاهب و ايدئولوژيها و دانشهاي
جبري بگسليم و فرديّت خود را پاس بداريم و شکوفا کنيم.
نظر آقاي دوستدار در باره ي زبان فارسي و نقش آن در مسئله ي « انديشيدن » بسيار خام و گنگ و نامستدل مي باشد. جاي
شگفتي است که کسي فلسفه خوانده باشد و هنوز
رابطه ي انديشيدن و آفرينشهاي فکري را درنيافته باشد و اذعان کند که زبان
فارسي در طول « سلطه اسلام » از دستگاه صرف و نحوي
زبان عربي آسيبهاي جبران ناپذيري ديده است و « پايه و محور آن که فعل باشد چنان درو شده
است که ديگر کمترين اميدي ( !؟ ) به بازرويي اش نمي توان داشت. » و همچنين
تاکيد کند که « چنين زباني نه تنها براي انديشيدن کافي
نيست؛ بلکه اصلا زبان انديشيدن نيست ( !؟ )، ضدّ آن است. »
اين حرفهاي آقاي دوستدار مرا ياد
داستان طنز آميز « عزيز نسين » مي اندازد. نقل به مضمون آن داستان اينست که شخصي
ادّعاي نويسندگي مي کرد. يکي از دوستانش به او گفت: پس چرا نمي نويسي؟. پاسخ داد
که اگر يک ميز تحرير مي داشتم، حتما به نوشتن مي پرداختم. دوستش براي او ميز
تحريري تهيّه کرد و گفت بفرما. اينهم ميز تحرير. شخص مدّعي باز گفت: اگر يک چراغ
مطالعه نيز مي داشتم، خيلي خوب بود. دوستش براي او چراغ مطالعه هم خريد. شخص مدّعي
باز گفت: اگر يک صندلي چرخدار و خوش نشين نيز مي داشتم، خيلي عالي مي شد. دوستش
براي او صندلي نيز خريد. شخص مدّعي باز گفت: اگر يک خودنويس سناتور نيز مي داشتم،
ديگر نور علي نور بود. دوستش سرانجام از خواستهاي او به ستوه آمد و گفت: تو اگر
نويسنده بودي در هر خرابه اي و تحت هر شرايطي مي توانستي بنويسي. اينها همه بهانه
است.
مشکل اساسي آقاي دوستدار، زبان
فارسي نيست؛ بلکه سردرگمي و ترس از انديشيدن فردي مي باشد. او در رويکرد به معضلات
و پُرسمانهاي پيچيده ي تاريخ و فرهنگ ايرانزمين، گيج و مبهوت و دست آخر نااميد شده
است؛ زيرا با بهانه کردن مسئله ي زبان فارسي در « چگونه بايد انديشيدن » به بن بست
رسيده است. آقاي دوستدار شايد متوجه نشده است که هيچ زباني به ذات، مخرّب و آسيب
رسان نيست. فقط تحصيل کردگان و مدّعيان روشنفکري يک جامعه هستند که به دليل
نينديشيدن در باره ي بُنپارهاي فکري و تجربي مردم خود و همچنين نشان دادن اختلاف و
تفاوتهاي اساسي بينش و روح مردم خود با تجربيات مردم ديگر جوامع مي توانند به زبان
و فرهنگ مردم خود، آسيبهاي سهمگين بزنند.
فرض کنيم که نظر آقاي دوستدار در
باره ي زبان فارسي درست مي بود، آنگاه با اين پرسش روبرو مي شويم که اگر آقاي
دوستدار به راستي داراي انديشه هاي بکر و ايده هاي عالي و فلسفيده مي بودند، پس
چرا تلاش نکرده است که ايده ها و افکارش را در يکي از زبانهاي بيگانه که به آن
مسلّط است، عبارت بندي کند تا هم اروپائيان از ايده ها و انديشه هاي بکر او آگاه و
به تفکّر انگيخته شوند هم هموطنانش يقين حاصل کنند که زبان فارسي نه تنها مستعد
انديشيدن نيست؛ بلکه از اساس« ضدّ انديشيدن » است.
آقاي دوستدار متوجه نيست که انسان
انديشنده است که در روند انديشيدن در باره ي مقولات و مسائل فکري خود، واژگان خويشانديشيده
را در ژرفنگري به موضوع انديشيدن خود مي پروراند و آنها را از مغز خود مي زاياند.
اگر انديشنده اي در باره ي پديده اي و پرسشي بينديشد، مي تواند به کمک مفاهيم
خويشزاييده، شناختهاي فردي خود را
عبارت بندي کند. هيچ زباني از لحظه هاي زايشش، براي توضيح و بيان جهان و کائنات،
اقيانوس مطلق و کامل واژگان حاضر و آماده را در اختيار ندارد. چنين انتظاري از
زبان داشتن، بيانگر آنست ک ما از رابطه ي انديشيدن و زبان، مطّلع نيستيم. هر زباني
مي تواند جهان و پديده ها را در کلمات خود بنگارد و بيان کند اگر مدّعيان روشنفکري
و روشنگري در بطن فرهنگ و زبان مردم خود، استعداد انديشيدن داشته باشند.
تا زماني که ما به انديشيدن رو
نياورده ايم، تمام افکار و اعتقادات و ديدگاهها و ايدئولوژيها، قرارگاه ثابت و
مستحکمي دارند. به محض اينکه به انديشيدن بياغازيم، تمام تصاوير و افکار و ديدگاهها
در هم فرو مي ريزند و هرج و مرج و سرگيجي انسان شروع مي شود. انسان انديشنده در
اين نابساماني و درهم ريختگي افکار است که بايد بکوشد تجربه ي انديشيدن را با مغز
و واژگان خود بيافريند. او در آغاز راهي ايستاده است که بايد خودش آن را بپيمايد
بدون کمک ديگري. تفکّر اصيل با همين گيج شدن و سردرگمي در برابر افکار پاشيده و
ايده هاي نامنظم و ديدگاههاي متناقض سر – و – کار دارد. انسان انديشنده بايستي
نيروي خود را در گلاويزي و چيرگي بر نابساماني و پاشيدگي افکار به محک بزند تا
بتواند انديشيدن مستقل و ناوابسته ي خود را تجربه کند. انديشيدن، کسب دلاوري از
بهر گسستن از افکار و ايده هاي کهنه و منجمد شده و پي ريزي جهاني نو از انديشه هاي
تازه يافته و تازه انديشيده است. ترکيب افکار گسيخته از هم در گستره اي نو، آغاز
انديشيدن براي هر جوينده ي پرسنده و مستقل است.
مسئله ي نينديشيدن ما ايرانيان در
بازانديشي و بازآفريني بُنپارهاي فکري متفکّران و شاعران و نويسندگان ايرانزمين،
هيچ ربطي به زبان فارسي ندارد. يکي از غني ترين و پوياترين زبانهاي جهان از بهر
انديشيدن در تمام ابعادي که امکانپذير و تصّور پذير باشد، زبان فارسي مي باشد.
فقدان تفکّر پخته و پروريده ي فلسفي به کمک مفاهيم - نه تصاوير که ميراث فرهنگي جامعه ي ما، سرشار و لبريز از آن
است - از يک طرف به دليل حسادت و رقابت و ترور و سرکوب و پيگرد و شکنجه و تکفير و
قتل عامهاي هولناک متفکّران و فيلسوفان ايرانزمين مي باشد که همچنان ادامه دارد و
از طرف ديگر در تحريف و تصرّف و حذف و تخريب و مغشوش کردن متون، ريشه دارد. در اين
کشتارها و رفتارهاي وحشتناک با متفکّران و جويندگان خويشانديش ايرانزمين،
حکومتگران بي فرّ و اسلاميستهاي قدرت پرست، نقش عظيمي را ايفا کرده اند و هنوز مي
کنند.
بر عکس نظر آقاي دوستدار، برغم کشتارهاي توصيف ناپذير و
ويرانگري توحش مآبانه اسلاميستها و ديگر اقوام مهاجم در طول قرنهاي گذشته، روند
انديشيدن و پيکار فرهنگي شاعران و عارفان و متفکّران رادمنش جامعه ما در همان
دامنه ي شعر با شدّت تمام امتداد داشته است و هنوز دارد. اينکه طيف روشنفکران
جامعه ي ما، آن استعداد انديشيدن را ندارند که از تصوير به مفهوم انگيخته شوند و
شالوده ي فلسفه ي ايراني را پي بريزند، بايستي ريشه اش را در نبود گستاخي و حقارت
و خودباختگي آنها جُست؛ نه در آثار متفکّران و فيلسوفان و عارفان و شاعران
ايرانزمين. فقط « چشمان بي نگاه » کثيري از طيف
روشنفکران جامعه ي ما هستند که در خيره نگري به آرا « فقها و مراجع تقليد و
مجتهدان غربي » نتوانسته اند هنوز که هنوز است اين انديشيدن و پيکار بسيار کوبنده
و شايان ستايش کلاسيکهاي ايراني را کشف کنند. مبارزه اي که در گلاويزي با تصاوير و
افکار ناهمخوان و متضاد با فرهنگ و تجربيات مايه اي مردم ايران به خود شکل گرفته
است و از وظايف و مسئوليّتهاي خطير دانشوران ايراني است که بنمايه هاي آفريننده و
زاينده ي افکار آنها را در مفاهيم فردي بيان کنند.
مسئله ي انديشيدن در رويارويي با
واقعيّتهاي هجوم آور و پديده هاي زمان در تاريخ هر ملّتي اهرمي است که روند
انديشيدن را فرجام ناپذير و پيوسته مي کند. انديشيدن در هر دوره اي و تحت هر
وضعيّتي ادامه دارد؛ گيرم که چشمان فهم ما از کشف آن دوره ها ناکام باشند؛ زيرا
هيچ کمالي در پُرسمان انديشيدن وجود ندارد. آنانکه به کمال انديشه ايمان مي آورند،
روند و آغاز انديشيدن با مغز خود را به تعويق مي اندازند. ما با رو آوردن به پُرسمانهاي جامعه و دوران خود است که مي
توانيم به رودخانه ي انديشيدن پا به پاي متفکّران و فيلسوفان جهان بپيونديم.
انديشيدن با ديدگاهها و تفکّرات نيمه تمام و نيز با در نظر گرفتن انحرافها و
کژبينيها و خطاها و قضاوتهاي ناقص است که به گسترش و جنبش انديشه، جهشهاي نو مي
بخشد.
انديشيدن با گشوده فکري متفکّر است
که ضرورت تغيير ديدگاهها و روشها و جهتهاي انديشيدن خود را مي پذيرد و با طرح
افکندن پرسش چرا ما خطا کرديم و فريب خورديم به امکانهاي به انديشي و ژرفنگري خود
مي افزايد تا بتوانيم دريابيم که چگونه و با چه روشهايي ديگر بينديشيم تا کمتر
آسيب ببينيم و کمتر خطا کنيم. بياموزيم که نگرشهاي ما تا چه کرانه هايي را روشن مي
کنند و از چه محدوده هايي به بعد، تاريک و گمراه کننده هستند. انديشيدن و کاربست
نتايج انديشيدن است که بر غنا و پرمايگي تفکّر مي افزايد. کاربست هر انديشه اي از
پيامدهاي انديشيدن است. ما در عمل کردن است که از خطاها و نارسائيهاي انديشه،
مطّلع مي شويم و تلاش مي کنيم که به ديدگاههاي خود، تغيير جهت بدهيم و ابزارهاي شناخت خود را دقيقتر و
شفّافتر برسنجيم.
پرسش من از آقاي دوستدار اينست که
چرا به خود زحمت نداده است تا در باره ي آثار متفکّران و شاعران و عارفان
ايرانزمين بدون پيشداوري و پذيرش آرا بيگانگان، کنکاش عميق کند و افکار آنها را
غربال و سنجشگري کند و تخمه ي ايده اي؛ ولو مورچه سان را از آنها اخذ کند و با مغز
خود در باره ي آن بينديشد؟ من از خود مي پرسم که چرا کسي که ديگران را به « فراگرفتن انديشيدن از يونانيان و باختر زمينيان » دعوت
مي کند، خودش انديشيدن را در زبان فارسي نياغازيده و نيازموده و نشان نداده است تا
ديگران از انديشه هاي او به انديشيدن در باره ي پُرسمانهاي اجتماع ايراني انگيخته
شوند؟. گرفتم که مخاطبان آقاي دوستدار به شاگردي متفکّران يونان و فلاسفه ي
اروپايي رو آورند و سالهاي سال نزد آنها تلمّذ کنند، مگر آن طيف کثير ايرانياني که
در دانشگاههاي اروپا و آمريکا تحصيل کردند، چيزي سواي شاگردي کردن نزد بيگانگان
بوده است؟. پس چرا هيچکس انديشيدن را از آنها نياموخت؟. چرا ما در رشته هايي مثل:
فلسفه – جامعه شناسي – روانشناسي – مردمشناسي و ديگر رشته هاي فرهنگي، فارغ التّحصيل تا درجه ي « دکترا »
داريم؛ ولي در چنان رشته هايي هرگز متفکّر و فيلسوف ايراني نداريم؟ چرا پيامد
تحصيل دانشجويان ايراني نزد اروپائيان و بالطّبع يونانيان، فقط بازگويي طوطي وار
آرا بيگانگان است؛ نه انديشه هاي فردي که بايستي از زهدان جوينده و انديشنده و
پرسنده ي تحصيل کردگان ما در زبان فارسي عبارت بندي شود؟.
انسانهاي جوينده و پرسنده در باره
ي چيزي مي انديشند که آرمانش را دارند و آرزو مي کنند که آن را داشته باشند. بودن
و انديشيدن، دو مقوله ي متفاوت هستند. انسان با انديشيدن خود مي خواهد از آنچه که
هست، فاصله بگيرد و طور ديگري بشود. انسان با انديشه هايش در صدد تغيير آن چيزي
است که در آن و با آن مي زييد. سراسر امکانهايي که از بهر تغيير وجود دارند، مي
توانند موضوع انديشيدن باشند؛ زيرا در دامنه ي خواستها و آرزوها و آرمانها و اهداف
و نيازهاي ما قرار دارند. شناخت ژرف و عميق از « گوهر » خود داشتن، نشانگر انديشيدن
در باره ي « گوهر » خود است. ما با انديشيدن در باره ي « گوهر » خود، گستره ي
دگرگشتها و تغييرات ممکن « خود » و ديگران و جامعه را تشخيص مي دهيم. وجود انسان
فقط از انديشيدن محض نشات نمي گيرد؛ بلکه از چيزي که آرزو مي کند و مي خواهد نيز
سرچشمه مي گيرد. انسان در دو دامنه ي خواستن و انديشيدن، به آفرينش خود و جهانخانه
ي خود مدد مي رساند. شناخت امکانهاي تغيير خود و جامعه و جهان است که معرفت انسان
را پربار و غني مي کند. ما در پيمودن يک راه مشخّص و ثابت و يکنواخت و ازلي –
ابدي، [ اسلام – مارکسيسم – مدرنيته و ..... ] هرگز خود را نخواهيم شناخت و با
گوهر « خود » بيگانه وار نيز خواهيم
زيست.
چرا خود را فريب بدهيم؟ بياييد
رادمنشانه اعتراف کنيم که علّت نينديشيدن طيف روشنفکران ايراني در هراس و انجماد
فکري و رندي فرد، فرد آنها ريشه دارد؛ نه زبان فارسي. بگوييم که از ميان ما هيچکس
حتا اگر افکارش، ابتدائي و مغشوش و خام به نظر آيند، آن دلاوري را ندارد که
انديشيدن را با مغز و در زبان خود تجربه کند. فرض کنيد آقاي دوستدار، نخستين
ايراني مي بود که دل به دريا مي زد و از فرط درد و احساس مسئوليّت فردي، انديشيدن
را همچون کوهنوردي بدون تجهيزات آغاز مي کرد و براي موضوع انديشيدن خود به « شاهنامه فردوسي » رو مي آورد و
بر آن مي شد که با انديشه هاي « فردوسي » صف آرايي فکري کند. آيا او براي مثال در
خواندن « شاهنامه فردوسي » هيچگاه از خود پرسيده است که « خرد » يعني چه؟. آيا او
در اين باره انديشيده و کنکاش و ژرفنگري کرده است؟. آيا او از خود پرسيده است که «
خرد » در روان و تجربيات مايه اي ايرانيان، چه معناهايي دارد؟. آيا او تلاش کرده
است که به ديگران نشان دهد لايه هاي فکري اين مفهوم [ خرد ] در روان ايرانيان در
طول تاريخ اجتماعي ايران، چه چهره هايي به خود گرفته است؟. آيا به ذهن آقاي
دوستدار خطور کرده است که تفاوت و تنش و تضاد مفهوم « خرد » را با مفاهيم « Ratio| Vernunft» در زبانها و تمدّنهاي
بيگانه نشان دهد؟.
انسان انديشنده و جوينده با هر
فکري و ايده اي که روبرو شود، بايد انديشيدن و صف آرايي فکري را بياغازد. مهم نيست
که ما چقدر از افکار را مي فهميم، مهم اينست که آنچه را از انديشه هاي ديگران
فهميده ايم با چه شيوه اي و چقدر
توانسته ايم در باره اش بينديشيم. چقدر و با چه کيفيّتي به تفکّر فردي انگيخته مي
شويم . تا چه اندازه از فهميدن آن افکار و ايده ها به خود مي آييم. با هر فکر و
ايده اي که آشنا مي شويم بايد شيوه ي برگذشتن از آن را نيز آموخت. ما در شناخت
عميق کسب کردن از هر فکري و ايده اي مي توانيم افکار ديگري را فراتر بگسترانيم و
پردامنه تر بينديشيم و سرانجام برسنجيم. هر فکري و ايده اي براي استقلال انديشيدن
ما، جهتها و کرانه ها و امکانهاي متعدّد و ناهمگون دارد. تلاش از بهر فهميدن و
گواريدن انديشه هاي يک متفکّر يا فيلسوف يا شاعر انديشنده امکاني است براي يافتن
آن دامنه هايي که آن متفکّر يا شاعر يا فيلسوف در باره اش نينديشيده است. کسي که
در فکر انديشيدن باشد، همان تک مصرع « به نام خداوندِ جان و خرد » در « شاهنامه فردوسي » از بهر انديشيدن و
جُستن، براي تمام عمرش کافيست.
آن کسي که از انديشيدن در باره ي
يک مفهوم يا فکر ساده در زبان و فرهنگ خود خسته و آزرده مي شود و توانايي فکري
ندارد که آن را بگسترد و بازانديشد،
پيوسته از شاخه اي به شاخه اي ديگر مي پرد. نکته گو و لطيفه گو و متلک گو و
مشاعره کن و اصطلاح پران مي شود. او چنين ضعف و ميانمايگي در انديشيدن را با مانور
دادن در عادات زباني و کاربرد ضرب المثلها و ابيات گوناگون و نقل قولهاي بي سر و
ته، ستروني خود را مي پوشاند. چنين ضعف و فلاکت در گستره ي طيف روشنفکران جامعه ي ما، شکل فضيلت و هنر و
دانشپژوهي به خود گرفته است. ما با زيستن در تنبليهاي خود و وحشت از انديشيدن
رادمنشانه با مغز خود، هر روز گريز خود را از تفکّر اثبات مي کنيم و در عدم تفکّر،
ناله ي « وا سترونا ! » سرمي دهيم.
من بر آن نيستم که بگويم اگر آقاي
دوستدار در باره ي « خرد » نينديشيده است، پس من مي دانم « خرد » چيست؟؛ بلکه مي
خواهم تاکيد کنم که آقاي دوستدار در پرداختن و کلنجار رفتن فکري – فلسفي با مفهوم
« خرد » در تجربيات مايه اي مردم ايران نه تنها خودش مي توانست به درک و فهمي شايد
روشن و ملموس و مستدل از آن برسد؛ بلکه مي توانست همچنين به کمک انديشه هاي فردي
اش ديگران را بيانگيزد تا به ژرفتر نگريستن و سنجنده تر داوري کردن و تيز بين تر
بررسي کردن و بازشکافي فلسفي اين مقوله همّت کنند. چنين کاري هيچ چيز ديگري نيست؛
سواي پي ريزي پله، پله و خشت بر خشت نهادن فلسفه اي ايراني. مهم نيست که نخستين
آغازگر تفکّر فلسفي تا چه اندازه انديشه هايش فلسفي و عميق و دقيق هستند، مهم
اينست که سنگبناي کاري عظيم و اساسي ريخته شود؛ گيرم که ساختن و پرداختن آن سالها
طول بکشد. کماکان که فلسفه هاي سرزمينهاي اروپايي نيز از راه متفکّران و فيلسوفان
آن سرزمينها، پله، پله و خشت بر خشت نهاده و ساخته و پرداخته شده است و همچنان
بازآفريني و دامنه دارتر انديشيده مي شوند. امروز اگر تاريخ فلسفه هاي يونان و
آلمان و انگليس و فرانسه را جداگانه مطالعه کنيم، به راحتي مي توان اين روند خشت
بر خشت نهادن تک، تک متفکّران و فيلسوفان و پژوهشگران گوناگون اين سرزمينها را
تمييز و تشخيص داد. در اين سرزمينها، متفکّران و فيلسوفان با توانمنديها و نبوغهاي
فردي خود هر کدام سهم خويش را ادا کرده اند و بر غناي تفکّر افزوده اند. فقط ما
ايرانيان هستيم که اگر فردي در ميانمان پيدا شود و به اندازه ي يک سر سوزن
بينديشد، فوري به تحقير و پايمالي استعداد و مسخره کردن شخصيّت او مي کوشيم و در مسکوت گذاردن نام و آثار و نابود کردن
فيزيکي او، سرسختانه و با تمام امکانات دم دست، افتخار و همّت عالي مي کنيم!.
چرا آقاي دوستدار که مدّعي است « ستروني ما از ناجويندگي و ناخواهندگي خود ماست »،
نکوشيده است که دست کم خودش با دلاوري تام، آغازي ولو خردل وار در « جويندگي و خواهندگي » داشته باشد؟ آيا متفکّران يوناني
و اروپايي فقط به نق زني و تحقير فرهنگ و ميراث فکري مردم خود کوشيدند تا توانستند
فلسفه هاي سرزمين خود را پي افکنند؟. آيا انديشيدن متفکّران يوناني که آقاي
دوستدار، ما را به تبعيّت از آنها فرا مي خواند سواي اين بود که با انديشيدن در
باره ي اساطير مردم يونان و کنکاش در اشعار « هومر و سوفکلس و هزويد و ديگر شاعران
يونان » آغاز شد و پايه هاي فلسفه ي يونان را پي ريختند و سرمشق متفّکران اروپايي
شدند. کي و کجا آقاي دوستدار و امثال وي از خود، آن دلاوري و فهم و شعور را نشان
دادند که حداقل در باره ي اساطير ايران، چون - و – چرا بکنند؛ ديوان شاعران که جاي خود دارد. [ من در
بخش سوم جستارم خواهم کوشيد که به روند انديشيدن متفکّران يونان در رويارويي با
اساطير خود ( از دامنه ي تصاوير اسطوره اي به گستره ي مفاهيم فلسفي ) اشاره اي و
نگاهي گذرا کنم. هدف از چنين کاري فقط انگيزاندن جويندگان ايراني مي باشد از بهر
ژرفنگري به مسائل ايرانزمين و فرهنگ همچنان نامکشوفش. ]
اينکه آقاي دوستدار مي نويسد: « ما انديشيدن نمي دانيم » آيا کوشيده است که بدون کلّي
بافيهاي بي معنا در صدد پاسخ به چرايي آن برآيد؟. آيا اين همان « دينخويي ( !؟) [ شريعت زدگي ] » وارونه نيست که آقاي
دوستدار و امثال وي را واداشته است از « مواجهه با خود،
پرهيز از خودشناسي، ممتنع ساختن رويارويي با ميراث تاريخي / فرهنگي، و نداشتن دل و
جرات فکري براي درافتادن با سازندگان، نگهبانان، پاسداران و شيفتگان آن »
با مغز خود بينديشند؟. آيا مي توان بدون صف آرايي فکري و انديشيدن در باره ي لايه
هاي گيج کننده و مبهم و اسرارآميز روح ايراني به «
موجوديّت مستقلي » در تفکّر فلسفي نيز رسيد؟. آيا آقاي دوستدار تلاش کرده
است که « خودکاوي و خودنگري » را در نوشته هاي خود
به ديگران نشان دهد تا ديگران نيز بياموزند که « خودي » دارند و بايد در باره ي
چيستي اش با مغز خود بينديشند؟. چرا آقاي دوستدار در بازخواني متون کتبي فرهنگ
ايرانزمين و آثار متفکّران و پژوهشگران باختر زمين «
مطلقا عاري از پرسش و سنجش و شکّ » است؟. چرا او در رويارويي با آثار
پژوهشگران بيگانه به صغرا – کبرا چيني و نتيجه گيريهاي آنها در باره ي تاريخ و
فرهنگ ايران، نه تنها شکّاک و سنجنده نبوده است؛ بلکه فقط راوي و ناقل نظرات
آنهاست؟. آن « رفتار پرسنده و جوينده » آقاي
دوستدار چه شد؟. آيا اين همان انعکاس « دينخويي (!؟) [
شريعت زدگي ] » در مغز آقاي دوستدار نيست که « امور
را بدون پرسش و دانش مي فهمد »؟.
من اکنون مي کوشم که در باره ي
انديشيدن، لختي بينديشم. به نظر من، انديشيدن از بستري مه آلود و دلهره آور نشات
مي گيرد که از يک طرف با هراسيدن و ترسيدن و از طرف ديگر با کسب يقين از جست - و – جوي معرفت به هم سرشته است. هراس و
وحشت فردي ما، از چيزي يا کسي نيست؛ بلکه بيش از هر چيز از « گوهر معمّايي » ماست.
ما از انديشيدن مي ترسيم؛ زيرا از گوهر خود هيچ دانش مطلقي نداريم. روند انديشيدن
ما، نگريستن به اعماق وجود خويش است. پيامد نگرشهاي ما در روند انديشيدن به اعماق
خود، در يک سو، مفهوم را مي زاياند و در سوي ديگر، تصوير نگاري مي کند. نگارشهاي
چشمان انسان با پديده هاي بيروني و رويدادهاي گوهري به هم پيوسته اند و به آفريدن
« جهان » مي انجامند. انسان، تجربه هاي فراگير خود را مي خواهد که در مفاهيم روشن
و قطعي عبارت بندي کند. از اين رو، مفاهيمي که از انديشيدن زائيده مي شوند،
يکنواخت و همسان و قالبي هستند؛ ولي چشمان ما، نگارگر و صورتساز هستند که از گوهر
هنرمندانه ي ما حکايت مي کنند.
انسان در کسب معرفتهاي جويشي و
يقين داشتن از يافته هاي خود، آن چيز را مي نگاشت و مصوّر و پيکر بندي مي کرد. او در
تصاوير مي کوشيد که رويدادهاي گوهري خود را پديدار و آشکار کند. رويدادهايي که در
قالب هيچ مفهومي نمي شود آنها را ريخت. ما در روند انديشيدن، از کشاکش خرد مفهوم
آفرين و چشمان تصويرساز همواره در نوسانيم. آزادي فردي ما در همين کشمکش است که
معنا پيدا مي کند. ما دوست داريم که در چارچوب مفاهيم قطعي و محاسبه پذير و عيني
آشيان گزينيم؛ زيرا قواعد ثابت و منظم و برنامه ريزي شده در ما، احساس امنيّت و
ضمانت را ايجاد مي کند؛ ولي درست با ماندن در قالب مفاهيم است که آزادي ما به خطر
مي افتد. در حاليکه يقيني که از چشمان نگارگر ما ريشه گرفته است، دامنه ي امکانها
و کشفها و آزمونها و ايده هاي نو به نو مي باشد.
ما از انديشيدن مي ترسيم؛ زيرا
مفاهيم در ساده سازي و قالب بندي تجربيات بسيار لايه دار ما، معياري را مي آفرينند
که مي توان با اتّکا به آن، هر چيزي را مرزبندي قيراطي و دقيق و محاسبه پذير کرد.
در حاليکه تصاوير به سايه روشنهايي آغشته اند که هيچگاه نمي توان آنها را يکجا در
قالب مفاهيم ريخت. تمام احساسها و افکار و کردارها و آرزوها و ايده آلها و حالات
گوناگون انسان را در همين مرزهاي نامشخص و مبهم است که مي توان در باره شان داوريهاي
جورواجور کرد. آنان که با موشکافيهاي خود به کمک مفاهيم دقيق و قيراطي مي خواهند
مسائل انساني را توضيح دهند، غناي تجربيات عالي و بسيار ژرف و هزار چهره ي انسان
را نابود خواهند کرد. تفسير و توضيح از راه مفاهيم ناب خرد ابزاري بر ضدّ گوهر آزاد انسان است.
از اينجاست که مي توان به علل گريز انسانها از انديشيدن در باره
ي گوهر خود پي برد. انسانها در جهان تصاوير است که بيش از گستره ي مفاهيم مي
توانند با خواست خودگستري و پرمايگي گوهر معمّايي خود آشنا شوند. انديشيدن در دامنه
ي مفاهيم به سيطره خواهي و دانستن گوهر انسان متمايل است؛ ولي آرمان انسان اينست
که پيوسته نوشوي و نوزايي را تجربه کند و گوهر خود را از چشم اندازهاي گوناگون
بازشکافي کند. انسان آرزو مي کند که در تصوير، خود را پديدار کند. گريز از مفاهيم
خرد ابزاري، نشانگر گوهر آتشفشاني و فوّاره سان انسان است که نمي خواهد از جنبش «
خودگستري » واماند و در خود بسته و منجمد شود. انديشيدن در دامنه ي مفاهيم در
راستاي انجماد تجربيات انساني مي کوشد و انديشيدن در گستره ي تصاوير در راستاي
سيّالي و تکاپو داشتن گوهر انسان مي کوشد. پيوند پادروانه اين دو دامنه است که بر
زيبايي و غناي وجودي و فکري جهان انسانها مي افزايد.
در اين راستا، هر مفهومي که از ذهن
ما نشات بگيرد، نمي تواند سراسر
واقعيّت را در خود واتاباند؛ ولي ما باور داريم که مفاهيم ما، تمام پديده ها و
واقعيّتها را بي هيچگونه تيرگي و تاريکي انعکاس مي دهند. باور به انطباق مفهوم با
واقعيّت از نقطه اي نامعلوم به تحميل و تجاوز مفاهيم ما به واقعيّتها منجر مي شود
و ما آنها را تحريف و تقليب مي کنيم. واژه و شناخت، هرگز با واقعيّت و تجربه،
اينهماني مطلق ندارد. چنين باوري، يک خرافه ي بسيار موثر است که انسان را به چيرگي
و تسلّط بر طبيعت سوق مي دهد. مفاهيم خرد ابزاري ما، آيينه ي تمام و کمال واقعيّات
و رويدادها و پديده ها نيستند.
من بر انديشه ام که نوانديشي،
همواره گونه اي دگرسان شدن و دگرسان ديدن و دگرسان رفتار کردن است. چنين کوششي با
نوعي بيگانه شدن از ديگران و از خودِ بديهي و مسلّم پنداشته شده ي ما عجين مي باشد
که رنج غربت و آوارگي و غم تنها بودن را به دنبال دارد. آفريدن جهاني نو به زايش
کاراکتري نو مي انجامد و انديشيدن با مغز خود دقيقا به همين ديگر شدن شخصيّت من –
تو - او مي انديشد. ما به آنچه که هستيم، عادت کرده ايم و از تغيير و دگرگشتِ چشم اندازها و رفتارهاي
خود مي هراسيم؛ در نتيجه نمي انديشيم تا راحت و بي دغدغه ي فکري بزييم. انديشيدن،
ويروسي است که سراسر ساختار ذهنيّت و روان ما را به رعشه مي افکند و ما را هر
لحظه، بي قرار و ناآرام مي کند. ما از ترس تشويشها و دلهره هاي خويش با ايمان آوري
به عقايد و مذاهب و ايدئولوژيها و فلسفه هاي آلتي و دانشهاي جبري، مغز و روان خود
را در برابر ويروس انديشيدن، واکسيناکسيون مي کنيم. انديشيدن به قول « ايمانوئل
کانت »، نوعي بيماري است. کيست که بخواهد و آرزو کند تمام لحظه هايش را در بستر «
بيماري انديشيدن » سپري کند؟. زيستن در سنگر اعتقادات ازلي – ابدي و سنّتهاي آبا و
اجدادي و فتواها و اوامر و نصايح حکيمان و فضلا، راز گريز از انديشيدن است. ما در
راهها و کوره راههاي عادات خود، ساده و بي پرسش و بي شکّ و بي چرا مي زييم. به
همين دليل است که انديشيدن در جامعه ي روشنفکري ما منفور است.
هر انسان انديشنده در روند
انديشيدن از سلطه ي واقعيّتها و پديده ها، خود را رها و آزاد مي کند تا احساس بر
شدن از واقعيّتها را داشته باشد. او تا در بند واقعيّتها و رويدادهاست با
واقعيّتها نيز عجين و درهم گداخته است؛ ولي انديشيدن فردي، هيچگاه واقعيّات را
وانمي تاباند؛ زيرا ما خود را از آنها برتر کرده ايم و انديشه هاي ما با واقعيّتها
متساوي نيستند. آرزوي اينهماني روند انديشيدن با واقعيّتها که پيوسته در کشمکش و
تضاد با آنهاست، هميشه يک ايده آل انسان خواهد ماند. دليل گريز ما از سنجشگري اعتقادها
و ايدئولوژيها و مذاهب و دانشهاي جبري و همچنين نفرت از سنجشگران به مسئله ي احساس
« برتر بودن و غروري » بازمي گردد که ما آن را براي خود با گسستن از واقعيّتها به
دست آورده ايم. وقتي ديگران، ديدگاهها و عقايد و مذاهب و ايدئولوژيهاي ما را مي
سنجند و بررسي مي کنند، ما فروافتادن و درغلتيدن به چاله ي حضيض را درک مي کنيم.
به همين سبب از انديشيدن و سنجشگري مي گريزيم تا نه آفريننده ي فکر باشيم نه آماج
سنجشهاي ديگران.
ما بايد بياموزيم که انديشيدن –
چنانچه به راستي بينديشيم - ما را
برتر نمي کند؛ بلکه احساس برتري را در ما ايجاد مي کند. از اين رو، سنجشگري انديشه
ها و اعتقادات و ايدئولوژيها و مذاهب گوناگون باعث مي شود که ما دريابيم انديشه
هايمان تا چه اندازه برداشتهايي فقير و نارسا و مبهم و مغشوش و تاريک از واقعيّتها
و رويدادها هستند. ما در نيوشيدن سنجشهاي ژرف و انديشه هاي دگرانديشان از احساس
برتر بودن خود فاصله مي گيريم تا در باره ي چند چهره گي و لايه هاي جورواجور
واقعيّتها و پديده ها، بهتر و بيشتر و عميقتر بيانديشيم. بزرگواري نشان دادن از
بهر پذيرش سنجشهاي دگرانديشان به نيروي گسستن از عادتهاي ضخيم و کهنگشته اي بازبسته
است که در وجود انسان به وقت انديشيدن، احساس برتري و خودفاضل بيني را تلقين و
تحميل کرده اند.
اگر آقاي دوستدار مي نويسد: « روشنفکري الزاما هميشه با عمل نهان ( !؟ ) سر و کار دارد و
يعني روشن انديشيدن. و فقط اموري را مي توان روشن انديشيد که تيرگي و تاريکي شان
را فقط و فقط انديشيدن خواهد زدود ». آيا از نظر آقاي دوستدار، بيش از چند هزار سال، تاريخ پُر فراز و نشيب ايرانزمين،
خالي از « تيرگي و تاريکي » بوده است که وي خواسته
است با قاطعيّت خاصّ خود در باره ي چگونگي اش حکم نهايي و ابدي بدهد؟. پس اين
چگونه است که آقاي دوستدار، حرف خود را نقض مي کند و مي نويسد: « بنيادهاي فرهنگي و تاريخي [ ما ] همچنان تاريک مانده اند و در
پاره اي از موارد اساسي تقليب و تحريف شده اند » آيا او تلاش کرده است که
به تن خويش آن تحريفات و تقليبات را به ديگران نشان دهد و از پس سنجشگري آنها برآيد
و علل تحريفات و تقليبها را بازشکافي فکري بکند تا ديگران بفهمند که راز آن
تقليبها و تحريفها چه بوده است و چه کساني با چه اهدافي به چنان خيانتها و
جنايتهاي جبران ناپذير کوشيده اند؟.
آقاي دوستدار، « فارسينويسي »
را در « کلّيت فرهنگي ايران » به عنوان تنها شکل
تمييز دادن ما ايرانيان از کشورهاي عربي زبان مي داند. او « فارسينويسي » شاعران و عارفان و متفکّران ايرانزمين را هرگز پيکار
بسيار گسترده ي اختلاف و تضاد تصويري که ايرانيان از خدا و جهان و انسان و کائنات داشته اند با
تصويري نمي داند که مذاهب نوري؛ بويژه مذهب اسلام ترسيم مي کند؛ بلکه آن را فقط به
عنوان سنگر « مقاومت در برابر زبان عربي » مي
داند. اين « سختجاني عنصر فرهنگ زباني [ ايرانيان ] که
پيکرگيري و گسترش آن در استيلاي اسلام، هيچ زبان قومي ديگر زنده نمانده »
ريشه در کجا دارد؟. چرا آقاي دوستدار از خود نپرسيده است که ريشه ي اين « عنصر سختجان » چيست و در کجاست؟. آيا سواي آشکار کردن
مقاومت و پيکار گسترده ي تصويريست که ايراني از زندگي و جهان و انسان و جانوران و
کائنات دارد؟. چرا آقاي دوستدار نکوشيده و نخواسته است از همين نکته ي بسيار مهم و
اساسي به پرسيدن ژرف، انگيخته شود و مسئله را بازشکافي فکري کند؟.
نينديشيدن طيف روشنفکران جامعه ي
ما که هنوز ابعاد کژ فهميها و دنباله رويها و سطحي نگريهايش به شکل هولناک در
مطبوعات و تارنماهاي اينترنتي برونمرزي و درونمرزي ادامه دارد، در همين نينديشيدن
در باره ي مقولات فرهنگي و مفاهيم و معاني واژگان خانواده زبان فارسي ريشه دارد.
بر خلاف نظر آقاي دوستدار، هر چقدر کلمات فارسي در طول تاريخ ايران از سوي قدرت
طلبان و دبيران مطيع آنها، دستخوش تحريف و تقليب و باژگونگي معاني شده اند، ما به
همان اندازه بهتر مي توانيم در زبان و واژگان عربي، رد پاي فرهنگ اصيل خود را
دريابيم و بازشناسيم. مبارزه نينديشيده و نسنجيده با زبان عربي، مبارزه بر ضدّ
فرهنگ ايران است.
آن بخش از ايرانياني که با عربها و
زبان عربي خصومت مي کنند، متوجه نيستند که با دلسوزيهاي بي جا براي زبان فارسي و
سره نويسي مسخره و نفرتهاي آزارنده از اعراب و هر چه رنگ و بوي زبان عربي دارد،
بدترين آسيبها را به فرهنگ ايرانزمين و نقش بسيار سازنده اش مي زنند. آنها به جاي
آنکه رادمنشانه و گستاخانه با مباني عقيدتي اسلام، سنجشگرانه رويارو شوند، بر نفرت
و بيزاري خود از عربها و زبان عربي پافشاريهاي کور مي کنند. آنها نمي دانند که با
چنان نفرتهايي، راههاي ارتباطي خود را براي امکان تغيير ساختارهاي فکري – رواني
مردم سرزمينهاي عرب زبان به تاخير مي اندازند و به جاي افزودن بر شمار کثير دوستان
ايرانزمين بر خيل خاصمان آن مي
افزايند. ما بايد بياموزيم که با اصول و فروع اسلام، صف آرايي فکري کنيم و بدون
هيچ هراسي آن را برسنجيم؛ نه اينکه با زبان عربي که ساخته و پرداخته خود ما
ايرانيان است از در ستيز در آييم. مبارزه کور با زبان عربي و اعراب، طفره رفتن و
گريز طيف روشنفکران ايراني از رويارويي با مباني عقيدتي اسلام است.
آن روزي که ما ايرانيان بتوانيم
بُنمايه هاي فرهنگ جهانباني خويش را کشف کنيم و آگاهانه مقولات فکري – فلسفي اش را
عبارت بندي کنيم، خواهيم توانست در کوتاهترين زمان ممکن، نه تنها کشورهاي همجوار و
سرزمينهاي مسلمان نشين را به تغيير و تحوّل فکري برانگيزانيم؛ بلکه در جهاننگري
اروپائيان نيز خواهيم توانست نقش مثبتی را ايفا کنيم. فقط آرزو کنيم و بخواهيم که
هر چه زودتر طيف روشنفکران جامعه ي ما سرانجام به خود آيند و از دنباله رويهاي
کورکورانه و تاسي جستن به آرا پژوهشگران سطحي نگر باخترزمينيان بگسلند و انديشيدن با
مغز خود را در گلاويزي با معضلات ايرانزمين به کار بندند؛ نه اينکه مقولات مشاجره
اي بيگانگان را به جاي مسائل مردم ايران جا بزنند و اظهار فضل کنند.
آقاي دوستدار در توضيح مقوله ي
روشنفکري به نتيجه اي که شديدا با آن در حرف، مخالف بوده است؛ يعني « توجيه کردن به جاي انديشيدن شفاف، نمايان و روشن » در
عمل و قلم خود بر روال آن [ توجيه کردن ]، رفتار کرده و صحه گذاشته است. من براي
آنکه خوانندگان محترم بتوانند توجيه کردنهاي آقاي دوستدار را ببينند، قسمتهايي را
نشان مي دهم:
[[ « بنجل فروشي معنوي » - « خوراکهاي دينپخت » - « معلوم نيست براي که سينه اش را جلو مي دهد و از آنسو براي عرفان و بينش نيستگرايش سينه چاک مي کند » - عرفاي کارکشته ما در خودستايي درويشانه » - « هواداران هوراکش نيما يوشيج » - « زره پوش کردن کور ذهني ديني ما » - « ريزه خوار دوره دوم » - « سرايدار فرهنگ » - « جهشهاي فنر پران مولوي و حافظ و زمين خوردن و نقش زمين شدن فرهنگي ما » - « ناتوانيهاي پيرزادانه ما » - « پروازهاي خودسوزانه قدما » - « وجودهاي سبکي و بادکنکي ما » - « نشخوار حقيقت » - « چشم بنديهاي نمايشي » - « کشفيّات موهوم ديگران » - « دست افشاني ذهني و روحي در پيشگاه آنها » - « زد و خوردهاي باب روز » - « دکانداريهاي فرهنگي » - « تشبه بوزينه اي به اروپائيان » - « صحنه سازان و هنرپيشگان اينگونه نمايشهاي مضحک » - « عيّاريهاي فکري » - « ذوق زدگان و داوطلبان انتحاري » - « بيرون ريختن امعا و احشا موجوداتي چون کليني » - « زدن کوس رسوايي فرع به منظور منحرف کردن از اصل و تائيد و برائت آن » - « برخي از قهرمانان ميانمايگي و شيادي فکري ما با خر مرد رنديهاي عرفاني و شيعي خود » - « جنگ پهلوان پنبه اي و در عين حال زرگري شان با غرب » - « موتوري از تيزهوشي جنون آميز و محفوظات کمياب و بازار پسند سرزمين ما » - « معلومات جهاننما و شرق و غرب نوردمان » - « با هوارهاي الله و اکبرمان اين سرزمين را روي سرمان بگذاريم » - « مچ رنگيننامه ها » - « بزک هر چه تندتر و رنگين تر خود » - « قيامهاي فکري » - « همنواهاي نشخوارگر و از اين مجرا پرورش پيروان آخور زي » - « .... در نتيجه همگاني و بي سيرت کرده بوديم » - « سينه زنهاي فرهنگي ما » - « پشت به قبله دستگاه » - « بداهتهاي نسل اندر نسل نشخوار و بازخور شده » - « هماغوشي فکري با اين يا آن فيلسوف » - « چون ما به معناي تام کلام ريزه خواران و نشخوارکنندگان مائده هاي فرهنگي آنها هستيم » - « حتّا شکمبه روحانيان، آخوندها و طلبه هامان نيز از چنين علوفه هايي انباشته است » - « نقالان و روضه خانها » - « رونق دکانشان » - « به کام توده خوار قرآن و حديث » - « پزشکان حاذق خانوادگي، يعني عرفا که اکسير تيمار و درمان از سراپاشان مي ريزد » - « لو دهنده ي بقاي مسلّم عارفمنشي » - « اسلام قرنهاست ما احشام الهي را با علوفه احکامش پروار بندي مي کند » - « شبکه موهومبافي » - « نخست در ديگ عرفان پخته شده و لعاب انداخته » - « شکم عالم غيب » - « فرزندان آخرين شکم عالم غيب » - « بر آخرين موجهاي فکري اروپايي سواري بخودشان مي دهند و با قرقره کردن افکار غربي لب و دهن خود را به اصطلاح سکولاريزه مي کنند » - « نويسن