قيل و قال در بَرَهوتِ نينديشيدن ( 1 ) ( 2 )

 

<< در سنجشگري کتاب: « تولّدي ديگر » - شجاع الدّين شفا – نشر فرزاد – ژوئن 1999 – پاريس >>

 

نقش پردازان، ميّسر نيست تصويرش کنند ............. ساده لوح آنانکه مي خواهند تسخيرش کنند ( صائب تبريزي )

 

تخمه ي فلسفه در زهدان اشتياق و درد، کاشته و پروريده شد و در پستي و بلنديهاي جست – و – جو، باليد و شکل گرفت. فلسفه از آغاز زايشش با جام شوکران در دست، پيوسته، زندگي تراژيک و کوچنده اي داشت. زيرا هر کجا که چهره و گوهر خود را پديدار کرد، هيچکس  ژرفنگريها و تلخسنجيهايش را برنتابيد. فلسفه بر هر خاک لم يزرع و شوره زار فکري که سايه افکند،  با بوسه هاي اهريمني اش چشمه هاي انديشيدن را آفريد. به همين دليل، فلسفه در نظر تمام آناني که از هر چيزي و پديده اي و مفهومي و تصويري، ابزاري براي حکومتگري و آزردن زندگي مي سازند، بسان خار مغيلان و زهر هلاهل جلوه مي کند.

 

فلسفه بر شالوده ي گوهرش، همانا فلسفيدن است؛ يعني پرسشگري در باره ي هر چيزي که به نحوي با انسان در ارتباط است. پرسش فلسفي به اين بازبسته است که هر آن چيزي را که بديهي و مسلّم انگاشته مي شود، بايد به دامنه ي انديشيدن و بحث کشيد. فلسفيدن، پرسشگري بي پايان است و مي کوشد هر آن چيزي را که از دامنه ي انسان و زندگي و زيستبومش به ماوراالطّبيعه پرتاب مي شود با شيوه اي فراسوي مجموعه ي تضادها، ريشه اي کند – و – کاو کند. از اين رو، در جستجوي هر مسئله اي، پرت افتاده ترين گوشه و کناره ها را از بهر يافتن « خردلي » حقيقت با سرسختي تمام بازمي کاود و بررسي مي کند. فلسفيدن با پرسشگري خود برآنست که هر يقيني بايستي زاييده از گوهر جوينده و انديشنده خود انسان باشد؛ نه از نيرويي فراسوي انسان. به همين دليل، فلسفيدن هرگز به هيچ پاسخي بازنمي ماند و به هيچ ديدگاهي يا مذهبي يا ايدئولوژيي که خود را « حقيقت » بپندارد، هرگز ارجي نمي گزارد و با آنها گلاويزي سنجشگرانه اي را آغاز مي کند. فلسفيدن، نگهبان و سايه ي آزادي انسان است. آنانکه از آزادي و نگهبانش گريزانند و در خصومت با آن مي باشند، از بهر قدرت پرستي خود به مذاهب و ايدئولوژيها و عقايد، ايمان کور و مطلق مي آورند.

 

هيچ چيزي رنج آورتر از آن نيست که در آستانه ي چرخشي آينده ساز، خيرخواهان يک ملّت از هر طيف و رده اي که مي خواهند باشند، نقشي به غايت نسنجيده و باژگونه را در رويارويي با مسائل کشور خود ايفا کنند و به دليل نينديشيدن در باره ي آنچه که مي نويسند، ناخواسته و ناآگاهانه با حرفهايشان بر تمام آنچه که آرزو مي کنند خط بطلان بکشند. به همين دليل نمي توان به گوشه اي خزيد و دندان بر جگر نهاد و سکوت کرد. نمي توان فريادي را خاموش کرد که از ژرفاي انسان در گلو مي پيچد. نمي توان تنها با رعايت حُرمت و ريش سفيدي، سخنان کساني را شکيبيد که زحمت يک دقيقه انديشيدن را بر خود هموار نکرده اند. نمي توان فقط با گفتن « به من چه؟ به تو چه؟ به شما چه؟ به ما چه؟ »، بر اساسي ترين دردها و مسائل مردم و ميهن خود پشت کرد.

 

ما ايرانيان، چوب چنين بي اعتناييها را قرنهاست که نسل به نسل خورده ايم و هنوز مي خوريم و چنين چوب خوردنهايي دارد کم کم حالت ارثيه اي براي نسلها مي شود. ديگر آنکه هنري را که نياکانمان هزاره ها با همه ي وجود خود با آن مي زيستند، دريغا که بسان بسياري ديگر از فروزه هاي پيدايشي آنها فقط نامش را به ارث برده ايم، نه محتويات فکري و فلسفي و بهمنشي اش را. ما هنر گوش سپردن به سخنان يکديگر را و انگيخته شدن از گفتارهاي يکديگر را هنوز که هنوز است نياموخته ايم و اين زحمت را نيز به خود نمي دهيم که در پرداختن به مسئله اي بايد به مغزه ي موضوع بحث انديشيد. شنيدن سخنان ديگري، شخم زدن زمين روان خود براي دريافت و کاشت، بذرهاي انديشه ها و تجربيات ديگريست. زيرا هيچ حقيقتي مقدّستر و عزيزتر از « نيوشيدن »  تخمه ي انديشه هاي ديگري نيست. اگر در بين اکنونيان، خويشانديشان دلاوري پيدا نشوند که با انديشه هاي پر مغز و جستارهاي انگيزنده به فکر بتوانند بذر آينده را  در مغز و روان نسل معاصر بکارند و آن را بپرورند، زندگي آيندگانمان نيز  بي شکّ بر محور حماقت و جهالت همچنان در گوشه اي از جغرافياي جهان سپري خواهد شد.

 

 تا امروز بدبختانه مقوله اي به نام سنجشگري « کريتيک | critiques|» در گستره ي گفت – و شنودهاي طيف روشنفکران ما – فرق نمي کند که چه گرايشهاي عقيدتي داشته باشند -  نه فهميده و دريافت شده است نه ارج و جايي دارد.  مهمترين استعداد اين طيف تا امروز « چيز نويسي » بوده است و « نق زنيهاي علّامه مابانه » در جانبداري يا محکوم کردن يکديگر بدون ذرّ ه اي انديشيدن.

 

 در سنجشگري کتاب آقاي شفا و آناني که با محتويات کتاب وي، مخالفت کرده اند من مجبور شدم که بررسي خودم را در چندين بخش بنويسم. از اين رو، معضلاتي را بازشکافي کرده ام که هم آقاي شفا هم به اصطلاح ناقدانش در باره ي آنها نينديشده اند و بدينوسيله بحثي بسيار بنياني را آنطور که از عادات روشنفکران چيز نويس مي باشد به قيل و قال پرخاشگرانه و بي نتيجه تبديل و رها کرده اند. در  سنجشگري کتاب آقاي شفا، چند نکته ي بسيار مهم را بايد در نظر گرفت و آنها را از يکديگر تفکيک کرد؛ يعني شجاع الدّين شفا در مقام: 1- مترجم 2- مولف 3- مشاور فرهنگي در دربار محمّد رضا پهلوي. 4 – انساني همانند ديگر انسانها درگير با تمام مسائل زندگي. مخالفان کتاب آقاي شفا با بهانه کردن کتابش خواسته اند که نقش او را در مقام مشاور فرهنگي در حکم پيراهن عثمان عَلَم کنند و بر او بتازند بدون آنکه در نظر داشته باشند که چنان نقشي را بايستي در بستر کليّت سيستم سلطنتي محمّد رضا پهلوي ارزيابي کرد؛ نه فقط با نقش آقاي شفا در مقام مشاور فرهنگي که هيچ ربطي به کتاب ايشان ندارد.

 

در سنجشگري کتاب آقاي شفا، در کنار مطالعه ي چاپ نخست، من چاپ پنجم آن را ( ژانويه 2001 ) پايه قرار داده ام. مغزه ي سخنان آقاي شفا را مي توان در ديباچه « تولدي ديگر » ( ص 1 تا ص52 ) و پايان سخن ( ص 533 تا 550 ) و همچنين در پاسخهايي که به مخالفانش داده است، آشکارا تشخيص داد. از اين رو؛ در باره ي مغزه ي ديدگاههاي آقاي شفا بيشتر انديشيده ام و بسيار سرخورده شده ام. زيرا محتويات کتاب وي، آن زهداني را که قرار است ايراني با « تولّد ديگري بسيار اساسي تر و در ابعادي بسيار فراگيرتر ........ براي جهان پيشرو هزاره ي سوم به ارمغان آورد » ( تولدي ديگر - ص 1 ) ناخواسته و نادانسته ريشه کن کرده است. ( حکايت: يکي بر سر شاخ و بُن مي بريد ).

 

 حال بماند که جهان پيشرو آنقدرها هم که در باره اش مي نويسند و شعار مي دهند، جهان پيشرو نيست. من نمي فهمم که ما اگر مسئله ي خويشباشي خود را مي خواهيم به جدّ بگيريم چه دليلي وجود دارد که بايستي به اين جهان به اصطلاح پيشرو ملحق و همانند غربيها شويم. چرا نکوشيم که راه خودمان را بيافرينيم و جهانخانه ي خودمان را بسازيم. براي پيشرو شدن لزومي ندارد که ما از ديگري تقليد کنيم و شبيه ديگري شويم. ما اگر بتوانيم گوهر خويشباشي خود را که قرنهاست آن را به دليل سرکوبي قدرتپرستان بي فر و متوليان مذاهب زندگي - ستيز گم کرده ايم، آن را از نو، بازيابيم و شکوفا کنيم. آنگاه است که مي توان اقرار کرد که در جهان امروز، شاهکار کرده ايم. پيشرو و همپا شدن با ديگر جوامع، سواي پذيرش ناسنجيده و تقليد گونه و کپيه برداري از آنهاست. کسي پيشرو هست که در تمام دامنه هاي زندگيش اصيل مي انديشد و به گوهر خود وفادار مي ماند. از اين رو، نام کتاب آقاي شفا نه تنها هيچ ربطي به محتويات آن ندارد؛ بلکه در تضاد و پايمال کردن آرزو و خواست قلبي و فکري آقاي شفا نيز مي باشد. زيرا اگر آقاي شفا به حق  درست مي پرسند که : « ايران ما با اين معماي حل نشده دست به گريبان است که بايد با کدام هويتي ( تاکيد از من است ) پا به هزاره  سوم بگذارد. – تولدي ديگر ص 10 » پس، دقيقا همين پرسمان است که آقاي شفا مي بايستي در کتابش به کنکاش و بازشکافي آن مي پرداختند. در حاليکه در سراسر کتاب وي، هيچ اشاره اي به آن نشده است. يعني؛ هويت ايراني چيست و تار – و - پود آن کدام است؟.  زهدان اين « تولد ديگر » چيست و کجاست؟ اين بنياني ترين و مهمترين مسئله ايست که آقاي شفا در باره اش سکوت مطلق کرده اند.

 

 آقاي شفا مدعي هستند که « يک کتاب فارسي پر سر و صداي چاپ برونمرزي – پنج نقد ص 134 » نوشته اند که تيراژ آن نيز « پر فروشتر از شمار همه نسخه هاي فروش رفته در خارج از کشور – تولدي ديگر ص 1 » مي باشد و «  نه تنها در هزاران خانه برونمرزي، بلکه در بسياري از خانه هاي ايرانيان درونمرزي نيز جا باز کرده است – تولدي ديگر ص 3 » و حتا به زعم ايشان « يکي از کتابفروشان تهران را به جرم اينکه تا کنون صد هزار نسخه از اين کتاب را از طريق زيراکس چاپ و براي فروش در ميان کتابفروشيهاي کشور توزيع کرده است بازداشت کرده اند. – پنج نقد ص 7 » به نظر من، پرفروش يا کم فروش يا ناديده گرفتن هزاره اي يک کتاب هيچگاه بيانگر مستدل بودن و پرمايه يا بي مايه بودن يک اثر نيست. هستند کتابهايي که در همان چاپ نخست، فروش ميليوني دارند؛ ولي هيچگاه نقش تعين کننده و تاثير گذارنده بر آگاهبود و ذهنيت مردم ندارند. هستند کتابهايي که تيراژ صد نسخه اي دارند؛ ولي تاثير خارق العاده بر آگاهبود و ذهنيت انسانها در دورانهاي مختلف و نسلهاي گوناگون دارند و پيوسته جوان مي مانند. ( رباعيات خيام نيشابوري را در نظر داشته باشيد ) به همين دليل، هيچ کتابي را نبايد بر پايه تيراژش يا نويسنده اش ارزيابي کرد؛ بلکه بر شالوده ژرفنگري نويسنده و ميزان تاثير فکري و تکاندهنده ذهنيت انسانها و پر مايگي و پايداري اثر.

 

از نظر من، کتاب  « تولدي ديگر »، چل تيکه ايست که فاقد انسجام منطقي و فکري مي باشد. کاملا شتابزده گردآوري شده است بدون آنکه مولفش در باره ي ديدگاههاي گلچين شده انديشيده باشد. مخلوط کردن ناآگاهانه و فوق العاده سطحي و خام و نگواريده تمام مفاهيم و تصاوير و انديشه هائيست که هر کدام، گستره مستقل؛ ولي پيوسته به ديگري را در خود حمل مي کنند. کشکوليست مملو از تناقضهايي که از عدم آگاهي مولف در زمينه هاي فلسفه و اساطير و دانش نشات مي گيرد. ملغمه ي تاکيدي بر کاربرد کلماتيست که در دهان و قلم ايدئولوژيگرايان جامعه ي ما آنقدر جويده شده اند که بوي تعفن از آنها مي آيد. کلماتي مثل: « مترقي » - « قانون تکامل » - « چرخ برگشت ناپذير تمدن بشري » - « مسير تاريخ » - « رويارويي نور و ظلمت » - « قرون وسطايي » - « زباله دان تاريخ » و امثالهم که بيش از هر چيز رسواگر ذهنيت اشاتولوژيکي و شطرنجي ديدن و تک خطي نگري آقاي شفا هستند. ديگر آنکه قضاوت بسيار کورکورانه و مقلدانه در باره دوره اي از تاريخ تمدن و فرهنگ اروپاست بدون آنکه آقاي شفا به تن خويش در اين باره تفحص کرده و انديشيده باشند. نتيجه گيري قياسي بسيار باژگونه از مقولاتيست که هيچ ربطي به معضلات و فلاکتهاي جامعه ي ايران ندارند؛ گيرم که از لحاظ ظاهري در شرق و غرب، بسيار شبيه هم باشند. تفکيک نکردن و عدم تمايز اصول و مباني مذاهب نوري ( يهوديت – مسيحيت – اسلام ) و نيز عدم تشخيص ژرف در مسئله ي هويتي معتقدان و مومنان به اين مذاهب، باري گران بر آنست.

 

آقاي شفا در جاي جاي کتابش در پاسخ به مخالفان خود اظهار کرده است که اين حرفها از زبان او جاري نشده اند. عجيب است که وي در اين زمينه، پافشاري نيز مي کند. ايشان نوشته اند: « در اين بازگويي خود من جز در موارد ضروري دخالتي نکرده ام، برداشت خاصي را نيز ارائه نداده ام  تولدي ديگر – ص 52 ( تاکيد از من است ) »  يا تاکيد کرده اند: « اگر خوانندگان کتاب تولدي ديگر در خواندن آن، صادقانه نشاني از دعوت من به بي ديني و بي خدايي بيابد نظر خود را به من اطلاع دهد تا  از گناه خود توبه کنم، ...... تا آنجا که خود من مي دانم، نه تنها در کتاب من دعوت به « رد و نفي و انکار » دين نشده، بلکه بعکس بر اين تاکيد نهاده شده است. ( تاکيد از من است ) پنج نقد – ص 102 »  همچنين نوشته است : « اين کتاب فقط مجموعه اي از واقعيتهاي تاريخي و جغرافيايي و مذهبي را بدون جانبگيري خاصي   ( تاکيد از من است ) در دسترس خوانندگان خويش گذاشته است.  پنج نقد – ص 122| 123 » همچنين نوشته اند: « در آنچه نقل کرده ام نقش خود من فقط بازگويي گفته ها و نوشته هاي ديگران بوده است و نه ارائه راه مشخصي از جانب خودم.  ( تاکيد از من است ) – تولدي ديگر ص 533 »

 

 آقاي شفا با آن خطبه ي غرائي که در باره ي زندگي شخصي و فرهنگي خود ( تولدي ديگر ص 49 تا 51 ) ايراد کرده اند، آن « جوان ايراني » مخاطبش را متحير مي کند که با اين همه يال و کوپال و ادعاي چريدن، پس دنبه اش کو؟. چرا آقاي شفا فقط نقش راوي را ايفا کرده اند! « آن جوان ايراني » مي خواهد بداند که آن « مسئوليت خاصي » که آقاي شفا از آن دم مي زند، چيست و در کجا عبارت بندي فکري شده است؟. چرا ايشان با آنهمه ادعاي خواندن و نوشتن و سير و سياحت فرهنگي، آن توانايي فکري را ندارند که دست کم راههايي را به تن خويش براي برونرفت نسل معاصر ايران پيشنهاد کند؟. اينکه بيگانگان در باره ي مسائل و معضلات اجتماعي خود چه گفته و نوشته اند، چه ربطي به مصيبتهايي دارند که قرنهاست نياکان و پدران و نسل من قرباني آنهايند؟. روايتگري نظرات بيگانگان، کدام دردها و انبوه مشکلات فکري – اجتماعي ما را پاسخ مي دهد و برطرف مي کند؟

 

آيا نبايد به آقاي شفا گفت کسي که آن دلاوري و راستمنشي را ندارد که با مغز خود در باره ي مسائل حياتي مردم ميهنش بينديشد و مسئوليت نوشته هايش را به عهده بگيرد، بايستي حداقل حرمت قلم را نگه دارد و در گوشه اي بنشيند و زبان در کام گيرد تا آناني بتوانند در عرصه ي تفکر و سنجشگري امکاني براي تبادل و گسترش انديشه هاي خويش به دست آورند که سالهاي سال خون دل خورده اند و در پيچيده ترين لايه هاي روان ملت خود با کنکاشهاي خستگي ناپذير، استخوان ترکانده اند و نه تنها حرفهاي بسيار ژرفمايه و راهنماينده و انگيزنده به فکر دارند؛ بلکه آن گستاخي و راستمنشي را نيز دارند که پاي سخنهاي خويش بايستند. نمي توان حرفهاي خود را در لفافه اي از گفتارهاي ديگران پوشانيد و سپس ادعاي « راهنماي فکري نسل نوخاسته و  راه گم کرده امروز  » تولدي ديگر – ص 9  | 5 » ميهن خود را نيز مطرح کرد و سر بزنگاه از مسئوليت گريخت.

 

 آن « رسالت تاريخي فرهنگ ايراني –  تولدي ديگر ص 6 » که آقاي شفا از آن دم مي زنند، هرگز بر گفتاوردهاي تاليفي آقاي شفا و امثال ايشان تکيه نخواهد کرد. زيرا چنين کاري، خشت بر آب زدن است. آن ايراني که پس از آزمايشهاي طولاني و رنجزا و مصيبت بار برآنست که اين بار از قعر وجود خويش، زاييده شود، نخست بايستي بنمايه هاي فکري – فلسفي فرهنگ مردم خود را با بازشکافي اسطوره هاي آنها فقط و فقط با مغز خويش از ژرفاي کلاف درهمتافته ي روان ايراني استنتاج کند و آنها را در مفاهيم فردي، عبارت بندي کند تا بتواند با تفکرات و جويندگيهاي خويشانديشانه بدون تاسي جستن به مراجع گمراه کننده و غالبا کژفهميده بيگانه يا تحريفات خوديها، گام به گام چرخشي را در زمينه هاي مختلف اجتماعي ايجاد کند.

 

آقاي شفا با چه حقانيتي اين اجازه را به خود مي دهند که گفتارهاي پژوهشگران و متفکران بيگانه را که در رويارويي با معضلات دوره اي از تاريخ سرزمين خود، انديشيده و بر زبان رانده اند، مستمسک قرار دهد و از مسئوليت پذيري گفتاوردهاي خود طفره رود؟. اگر شخصي از متفکري يا شاعري يا نويسنده اي گفتاوردهايي را در نوشته اش نقل کند يا جايي بر زبان  راند، بدين معناست که يا ما با گفتارهاي آن متفکر ، فيلسوف، شاعر، نويسنده و ... هماواز هستيم يا نيستيم. فرض کنيد من در صف آراييهاي فکري خود با آناني که در باتلاق مذاهب و ايدئولوژيها و مسلکهاي رنگارنگ فروغلتيده اند و سرسختانه از اصول متحجر و پوسيده آنها دفاع نيز مي کنند، به اين بيت از « حافظ » استناد کنم: << غلام همت آنم که زير چرخ کبود ...... ز هر چه رنگ تعلق پذيرد، آزاد است >> من با تاسي جستن به اين بيت « حافظ » نه تنها هماوازي خود را با او آشکار کرده ام؛ بلکه اثبات کرده ام که هر آن چيزي را که « حافظ »، قرنها پيش از من، انديشيده و به ژرفايش پي برده است، من امروز با تکيه به کنکاشها و انديشيدن و تجربيات فردي ام به درستي آن پي برده ام. از اين رو، مجاز نيستم، اين بيت « حافظ » را فقط براي قشنگ نويسي و اظهار فضل و آرايش مقاله ام نقل کنم – کاري که مشق نويسان و چيز نويسان جامعه ما با ابيات شاعران در نشريات از همه رنگ – پيوسته تقرير مي کنند؛ بلکه مي خواهم بگويم آنچه را که « حافظ » با آن درگير بوده است اکنون موضوع انديشيدن و وضعيت امروز من است. اگر کسي مرا با استناد کردن به همين بيت « حافظ » به آزاد انديشي متهم کند، نمي توانم بر سر مخالفان خود فرياد بزنم که نخير! من خيلي مومن نيز هستم و هيچ خللي در ايمانم نيست. « حافظ » اين طور گفته است و چنان سروده است. اگر مخالف آزادانديشي هستيد، پس برويد و بر سر قبر « حافظ » برينيد يا خاکستر او را از گور درآوريد و به آتش بکشيد. آزاد انديشي « حافظ » هيچ ربطي به گفتارهاي من ندارد. اين چگونه استدلالي است آقاي شفا که انسان را ياد بازي کودکانه: << کي بود؟ کي بود؟ من نبودم! >> مي اندازد.

 

 نمي توان کوششهاي باختر زمينيان را در مقابله با مسائلي سواي مشکلات کنوني ما به دليل ستروني فکري، ابزاري به شمار آورد که بتوان با آن در سخترين لايه هاي ذهنيت درهمتافته و مملو از معماهاي ناگشوده مردم جامعه خود شکاف ايجاد کرد. اين چه استدلال و ادعاي بي پايه ايست که ما از روي فقر انديشيدن و عدم دلاوري از سنجشگري معضلات مخرب جامعه خود طفره رويم و فقط مصرف کننده محض جان کندنهاي ديگران باشيم؟. آيا اين است آن معنايي که آقاي شفا با رندي خاص خود از روشنگري مي فهمند؟. آقاي شفا اگر قرار بود از آن « سيصد تن انديشمندان و پژوهشگران شرق و غرب  » به راستي چيزي را بياموزند، آن چيز، همانا گستاخ بودن در نوشتن و  مصمم بودن در سخن گفتن و قاطعانه انديشيدن در باره ي مسائل جامعه ايران است.

 

متاسفانه از عادت روشنفکران « چيز نويس » جامعه ماست که وقتي قلم به دست مي گيرند در هر سطري که مي نويسند فقط ياد گرفته اند که « نقل قولهاي » بي سر و ته را به هم بچسبانند و مشق نويسي کنند. آن فيلسوف اين طور گفت. اين متفکر آن طور نوشت. آن سياستمدار اينگونه نظر داد. آن شاعر اينطور سرود. آن پژوهشگر چنين و چنان گفت. اما سهم خود ما چيست؟. هيچ! سواي افتخار کردن و اصرار ورزيدن بر اين مفعول بودن ابدي!. اگر ما به راستي از فلاکتهايي که بر نياکان و نسلهاي درگذشته و امروزمان رفته است، جگرمان آتش گرفته بود، چنان سوختني بايد تا امروز در واژگان خويشانديشده ما عبارت بندي مي شد. اگر ما به راستي از درد و رنج حکومتگران ستمگر، بويژه ملايان و آخوندها به ستوه آمده بوديم، بايستي مغزهايمان تکاني مي خورد و به ايده هاي کشور پروري آبستن مي شديم. اگر ما اميدها و آرزوهايمان به راستي پايمال شده بود و نگران نابودي فرهنگ ميهن خود بوديم، بايستي آنچنان انسانهاي گشوده فکري بارمي آمديم که امکانهاي انتشارتي و رسانه اي و نشريه اي خود را در اختيار خويشانديشان و متفکراني بگذاريم که آوازخوان چنان اميدها و آرزوهايي هستند و با آنها مي زييند. اگر مذاهب و مسلکها و آداب اجتماعي جامعه ي ما پوسيده و ويرانگر و مانع تفکر و اختناق آور هستند، ماييم که بايد قلم سنجشگرمان جسورانه تر و گفتارهايمان پر مغزتر و فريادهايمان رساتر شود.

 

چه خوب بود اگر آقاي شفا آن دلاوري را مي داشتند که کتاب خود را پس از بيست و چهار سال هجوم مطلق وحشيانه و مملو از خونريزي متوليان و مدعيان باتلاق اسلام که عواقب و پيامدهايش در طول دهها قرن تلاشها و کوششهاي سازنده نيز جبران نخواهد شد، با اين جمله آغاز مي کرد: « من، شجاع الدين شفا مي انديشم که .... ». زيرا کسي که بر آنست « تولدي ديگر » را به نسل امروز ميهن خود نويد دهد، بايستي آنچنان عميق و متفکرانه به ژرفاي تاريخ ميهن خود نگريسته و در بنمايه هاي آن تفحص کرده باشد که بتواند معنايي را براي زندگي بيافريند. اين کار زماني امکانپذير است که ما به تن خويش، جوينده و انديشنده باشيم؛ نه نقال خشک و خالي نظرها و ديدگاههاي درست يا غلط ديگران که هيچ ربطي به واقعيات و مسائل جامعه ما ندارند.

 

اگر يک جمله اي را که آقاي شفا يا شفاها در سنجشگري مسائل ايران به تن خويش بينديشند و با جسارت تام بر قلم جاري کنند، مطمئن باشند که هزاران بار تاثيرش و عمقش و برندگي اش از نقل حرفهاي جرجيسهاي غربي بارآورتر هست و خواهد بود؛ ولو آن جرجيسها فقط صفت « ترينها » را يدک بکشند. اگر از ديدگاه آقاي شفا، اسلام يکي از مهمترين و اساسي ترين عوامل فلاکت مردم ايران است، پس وظيفه و رسالت آقاي شفاست که قاطعانه به سنجشگري اين سرطان کشنده رو بياورد. بيخود نيست که يکي از علل اساسي حملات مخالفان کتاب آقاي شفا، درست همين نينديشيدن قاطعانه او در رويارويي با باتلاقي به نام اسلام است که بهانه به دست آنها داده به وي به شدت بتازند و حتا ارشادش کنند!. اگر آقاي شفا در کتابهايي که منتشر کرده اند در باره ي پديده ي اسلام اينقدر به ميخ و به نعل نمي زد، شايد کمتر در معرض اتهام قرار مي گرفت.

 

 در رويارويي با پديده اي به نام اسلام، ما هستيم که موظفيم اين پديده را در تمام چهره هاي رنگارنگش بشناسيم و بازشکافي و سنجشگري کنيم؛ نه بيگانگان سطحي نگر و کوته فکر. زيرا پژوهشگران بيگانه هيچگاه از لحاظ رواني و اجتماعي و فکري و فرهنگي در چنبره ي پنجه هاي خونريز اسلام، اسير نبوده اند که تکليفشان باشد با آن نيز در بيفتند. ما هستيم که بيش از چهارده قرن متوالي در زير تيغ مستبد و خونريز و زورگويي متوليان اسلام  زجر کشيده ام و لاس زده ايم و دم بر نياورده ايم!. ما هستيم که بايد با قاطعيت تام، تکليف خود را با اين پديده روشن کنيم. اگر غربيها در باره ي اسلام، صدها نظر درست يا غلط بدهند و مطلب بنويسند، نظرات آنها هرگز کوچکترين خللي در ساختار عقيدتي و عملکرد رفتاري مدعيان اسلام در ايران و مناطق خاوري ايجاد نخواهد کرد. بويژه جايي که به قول خود شما « تقريبا هيچکدام بر ضد اسلام کتابي ننوشته اند – پنج نقد ص 84 » زيرا اسلام را ما هستيم که بايد با کلمات و مفاهيم خويش برسنجيم و به محک بزنيم. اسلام، مسئله ي ماست؛ نه اروپائيان.

 

آقاي شفا از يک طرف در شناخت اصول و مباني عقيدتي مذهب اسلام بسيار سطحي هستند، از يک طرف در شناخت بنمايه هاي فرهنگ ايران و از طرف ديگر در شناخت ژرف دگرگشتهاي فکري باختر زمينيان به شدت لنگ مي زنند. يکي از بزرگترين و خطرناکترين خطاهاي فاجعه بار جامعه ي روشنفکري ما اينست که از « ترمينولوژي |Terminologie » هيچ گونه سر رشته اي ندارند. هر مفهومي و پديده اي و واژه اي از ديدگاه اين گروه، فقط معادل نويسي و لغت پراني است و بس. چنين ساده نگري کودکانه که نمي تواند تفاوتهاي بسيار اساسي و گوهري را که در پسزمينه مفاهيم و کلمات و اصطلاحات پنهان هستند، از يکديگر تميز و تشخيص بدهد تا امروز تاريخ اجتماعي ايران را به ميدان فجايع پي در پي تبديل کرده است.

 

ما در سنجشگري مقولات فکري مذاهب و ايدئولوژيها و تئوريها ( چه شرقي چه غربي ) و امثالهم و تفاوت آنها با تجربيات و بنمايه هاي فرهنگ خودمان بايستي در گام اول، تعاريف را روشن و مستدل و آشکار عبارت بندي و مرزبندي کنيم تا هم به روشنگري انديشه هاي خود دست يابيم هم از برداشتهاي غلط و مغشوش ديگران جلوگيري کنيم. با واژگان بوقلمون صفت نمي توان به روشنگري پديده اي دست يافت. آقاي شفا متوجه نيستند که اسلام، « دين » نيست؛ بلکه مطلق شريعت است و بس و با شدت تمام بر ضد « دين » مبارزه مي کند. دين در فرهنگ ايراني به معناي وجدان خويشافريده است و پيوند تنگاتنگ با آواز سروش درون دارد. دامنه ائيست بسيار اسرارآميز و مقدس که با هر گونه امريه و تحميل در تضاد است. به همين علت با شريعت اسلام و نيز Religion در تمدنها و فرهنگهاي باختري بسيار متفاوت و حتا متضاد با آنها هست. وظيفه ي پژوهشگران و فيلسوفان و متفکران هر ملت اينست که در باره ي ظريف ترين تفاوتها بينديشند؛ نه شباهتها. اصل، دگرسانها و تمايزها و تفاوتهاست.

 

درست آقاي شفا برغم اطلاع سطحي از اينکه « افسانه مساوات اسلامي عرب، تقلبي در تاريخ مي باشد. - تولدي ديگر ص 21 »،  تفاوت « داد » را از « عدالت » تشخيص نداده است و مي نويسد: « باديه نشيناني با وعده مساوات و اخوت پا به ميدان نهادند ولي خيلي زود شمشير کشان قادسيه و جلولا از کار در آمدند، و صحبت از عدالت اسلامي کردند ولي جز غارت مغلوبان و اسير گرفتن زنان و فرزندان آنان نشاني از اين عدالت ارائه نداشتند . -  تولدي ديگر ص 4 » عدم آگاهي ژرف از بنپارهاي فرهنگ ايراني و نيز اصول عقيدتي مذاهب سامي، بويژه اسلام و همچنين تمدن و فرهنگ باختر زمين تا امروز در بين طيف روشنفکران ايراني، پيامدهاي بسيار فاجعه باري را براي مردم ميهن ما به همراه داشته است.

 

 آقاي شفا به دليل آنکه در ناخودآگاهبودش مفهوم « داد » ايراني ريشه دارد با مقوله ي « عدالت » در اسلام روبرو شده و تصور کرده است که عدالت بايستي همان « داد » باشد. همين برداشت را نيز از مفهوم « دين » و « خدا » و « پيغمبر » و « آزادي » و ... دارد. آغازگاه فاجعه، دقيقا از همينجاست. آقاي شفا متوجه نيستند که آنچه « باديه نشينان » با خود به ايران آوردند عين مساوات و عدالت بود و هست. آنها هيچ اقدامي که خلاف عدالت اسلامي باشد، مرتکب نشدند. آنها تک، تک اصول اسلامي را به بهترين شکل ممکن که « الله و رسولش » اراده کرده بودند، مو به مو اجرا کردند. بنابر اين رفتار « باديه نشنيان » و « وارثان قرن بيستمي آنها » با ايرانيان، عدالت محض بود و هست. حکومت اسلامي در ايران، نماينده ي تمام عيار عدالت اسلامي هست. در تاريخ بيست و چهار سال اخير ايران فقط « عدالت اسلامي » بر مردم ايران حکومت نموده و « الله وار » رفتار کرده است ؛ ولو آقاي شفا يا ديگران هنوز اين نکته را درنيافته باشند.  زيرا اگر از نظر آقاي شفا، « عدالت اسلامي »  بايد همان « دادگزاري ايراني » باشد، پس ادعاي « اصطکاک بنيادي فرهنگ ايران با مذاهب سامي – تولدي ديگر ص 25 »، حرف تهي مغزانه ائيست. چونکه بايستي اين تمايز و تفاوت فرهنگي – ايران و مذاهب سامي - ، بنمايه هاي فکري و تجربي خود را در تئوريهاي گوناگون فلسفي روشنفکران ايراني ( چنانچه نشانه اي خردل وار از خويشانديشي در وجود آنها مي بود )؛ ولو قطره وار مرزبندي کرده باشد. کاري که تا امروز هيچکس نه مايه و دلاوري انديشيدن در باره ي آن را داشته است نه به تفاوتها و تضادهايشان پي برده است ( از « منوچهر جمالي » در مقام نابغه ي منحصر به فرد تفکر تئوريکي مغزه ي فرهنگ ايراني فعلا مي گذريم ).

 

آقاي شفا ناخودآگاهبودانه مي دانند که رفتارهاي مجريان اسلام، دادستيز بوده است و هست؛ ولي در ارزيابي محکوم کننده ي خود به چيزي استناد کرده است ( عدالت و مساوات اسلامي ) که مجرم، حقانيت ( لژيتماتسيون |Legitimation ) اجرايش را قبلا در ايماناوري به « الله و رسولش » کسب کرده است.

ايده ي « داد » در فرهنگ ايراني بر بيش – بود انسان استوار است. کسي که از ويژگيهاي بهمنشي خود، سرشار و لبريز باشد و از بخشيدن و گذشت کردن، شادمان شود، او انساني دادگستر است. يعني؛ پيوسته به خوشبود و دردهاي ديگران مي انديشد. او در فکر خواستها و آرزوها و رنجهاي مردم است. او به مردم بدون هيچگونه تبعيضي مهر مي ورزد. انسان دادگستر در دادگزاري خود، هرگز در فکر منفعت نيست. زيرا منفعت خواستن، نشانه کمبود است؛ نه بيش – بود. براي انسان دادگستر، زيستن؛ يعني دادورزيدن و آفريدن و پروريدن و مهر ورزيدن. چنين انساني، هر گاه از « داد » سخن بگويد، منظورش در فکر ديگران بودن است. در فکر گيتي و جانداران بودن است. در فکر نگاهباني از زندگي است. در فلسفه ي وجودي چنين انساني، « داد ورزي » هرگز به معناي تقسيم ثروتهاي طبيعي و اشياء مصادره شده و منابع غارت شده نيست. اينها همه از نشانه هاي کمبود است. با داشتن بي نهايت اشيا و املاک و ثروتها نيز نمي توان جبران کمبودهاي فردي را کرد. انساني که کمبود « گوهري » دارد با تمام داشته ها نيز « بودي » پيدا نخواهد کرد. معناي سرانديشه « داد » در فرهنگ ايراني همين ديگران را دوست داشتن و ديگران و جهان را پروراندن است.

 

بنابر اين، بحث عدالت در اسلام هيچ ربطي به سرانديشه داد در فرهنگ ايراني ندارد و به شدت در تضاد با آن است. عدالت، مترادف « داد » نيست. بحث عدالت در اسلام، بحث قدرتخواهي تمام و کمال بندگان الله است. بحث حاکميت اراده جابرانه و قاهرانه نمايندگان الله بر سراسر کره زمين است؛ نه بحث ستمديدگي انسان. در اسلام هر کجا که سخن از عدالت مي رود، منظور حکومتگري نمايندگان شمشير به دست الله است و بس. اين معادل نويسيهاي ابلهانه که قرنهاست وجود ما را پاره پاره کرده اند، هنوز که هنوز است با شدت سرسام آوري در جامعه ما ادامه دارد و تا چنين شيوه اي مرسوم مي باشد ما هيچگاه به تفاوتهاي بنياني و ذاتي تجربيات مايه اي خود با تجربيات بيگانگان  پي نخواهيم برد و همواره قرباني قدرتپرستاني خواهيم شد که مقاصد و اهداف خود را در پس اين چند پهلوگوييهاي به شدت متضاد و ناهمخوان با تجربيات اصيل و مايه اي ملتها پنهان مي کنند. تفکر سنجشگرانه بدين معناست که ما بياموزيم در کاربست کلمات، معاني شفاف و زلال آنها را نشان دهيم و بتوانيم تفاوتها و اختلافات را قيراط گونه از يکديگر تفکيک کنيم و مو را از ماست بيرون بکشيم. کاري که آقاي شفا و بسياري امثال او هرگز از عهده اش برنيامده اند.

 

آقاي شفا در کاربرد اصطلاح مسخره اي به نام « فرهنگ اسلامي !؟ » به حق استدلال مي کند که چنين اصطلاحي از جعليات پژوهشگران تنگ نظر و سطحي بين اروپايي مي باشد. ولي در نتيجه گيري از استدلال خود به راه خطا مي رود.  درست است که فرهنگ يونان، يکي از فرهنگهاي درخشان جهان باستان بوده است؛ ولي آن را به عنوان « والاترين فرهنگ جهان – ص 29 تولدي ديگر » معرفي کردن، نشانگر آنست که آقاي شفا از فرهنگ يونان و فرهنگهاي ديگر بويژه ايران، آگاهي مايه دار و ژرفنگري ندارد. نامدارترين فيلسوفان يونان ( سقراط – افلاطون – ارسطو ) از فرهنگ ايراني بسيار تاثير پذيرفته اند و در آثار خود، خردلي از مايه هاي فکري فرهنگ ايران را از لحاظ فلسفي پروريده اند. ( مامايي حقيقت – غار افلاطوني – انتلشي – آرته و .... ).  در اينکه چرا يونانيان توانستند در پرداختن به اساطير خود با همان اندک تاثير از بنمايه هاي فرهنگ ايران به تفکر فلسفي رو بياورند؛ ولي ما ايرانيان با وجود در اختيار داشتن گنجهاي فکري بي مانند در مقايسه با ديگر ملتها هنوز که هنوز است با تفکر فلسفي از زمين تا آسمان فاصله داريم، مسئله ايست که هر ايراني با شعور و فهميده بايستي از خودش بپرسد و نتايج انديشيدن خود را در اين باره بر زبان راند. نينديشيدن در باره ي بنمايه هاي فکري فرهنگ مردم خود، هرگز به معناي عدم وجود تجربيات مايه اي و جهاننگري فلسفي ايرانيان نيست؛ بلکه از ستروني کساني نشات مي گيرد که ادعاي روشنفکري و روشنگري مي کنند.

 

آقاي شفا نوشته اند: « باروري ( ! ) فرهنگ اسلامي بسيار بيش از آنکه مربوط به خود اسلام باشد؛ مربوط به محيط مساعدي ( !؟ ) بود که امپراتوري نوخاسته عرب با ايجاد يک واحد يکپارچه سياسي و جغرافيايي و بخصوص زباني در اختيار فرهنگسازان ايراني و سرياني و مصري و اندلسي و بطور غير مستقيم يوناني و هندي و چيني گذاشته بود. ص 29 – تولدي ديگر ».  اين مسئله شکوفايي فرهنگ ايراني پس از استقرار شمشير کشان اسلام، بزرگترين و بي شرمانه ترين تحريف تاريخ است. من براي آنکه اين تحريف را خيلي مستدل نشان دهم به دو مثال اکتفا مي کنم:

 1- بسياري از ما، کم و بيش در باره امکانات رفاهي سرزمين آلمان و انديشه هاي متفکران و فيلسوفان و شاعران و نويسندگان و اختراعات و اکتشافات و توليدات و کارخانه هاي صنعتي و غيره آن، اطلاعاتي ولو سطحي داريم. در نظر بگيريد همين فردا قومي بيابانگرد همانند اعراب که هيچ بويي از فرهنگ و تمدن نبرده اند بر سراسر آلمان به زور شمشير و کشتارهاي هولناک به قدرت برسند. آيا شما گمان مي کنيد که استقرار زورگويانه آنها مي تواند يک شبه، منابع فکري و فلسفي و آموزش و پرورشي مردم آلمان را از ريشه تغيير دهد و نابود کند؟ بي گمان نه. زيرا مردم آلمان براي اجتناب از خونريزيهاي وحشتناک قوم باديه نشين مجبورند که تمام ميراث فکري و فرهنگي خود را براي دوام هويت | خويشباشي خود در زبان قوم غالب انتقال دهند. قوم غالب نيز تلاش مي کند که شيوه زندگي خود را به سراسر دامنه هاي زندگي مردم آلمان گسترش و نفوذ دهد. اين تقابل دوگانه از طرف آلمانها به شکوفايي مقطعي خواهد انجاميد؛ زيرا مسئله هويتي | خويشباشي آنها در کل مطرح است و از طرف قوم غالب به ستروني و برهوت اسف بار در آينده اي نه چندان دور ختم خواهد شد. زيرا قوم غالب براي غارت و چپاول و کشت و کشتار آمده است؛ نه سازندگي و زندگي پروري. بنابر اين، دوره اي را که با وجود حاکميت قوم غالب به شکوفايي انجاميده است، نمي توان هرگز به پاي قوم غالب نوشت و نشات گرفته از حاکميت آنها. زيرا قوم غالب اگر در فکر تبادل فرهنگي و رشد و گسترش مناسبات انساني و شکوفايي فکري خود بودند، هيچگاه بر آن نمي شدند که به سرزمينهاي مجاور حمله و تجاوز کنند.

 

2- در نظر بگيريد که کشاورزي بر روي يک هکتار زمين شخم زده، گندم کاشته باشد و در حال آبياري کردن آن باشد. در اين حين، ارباب زورگويي از راه  برسد و آب را بر زمين کشاورز  ببندد. نتيجه چه خواهد شد؟. اگر  نيمي از زمين کشاورز تا پيش از مسدود شدن آب، آبياري شده باشد، بي شک محصولي که به بار مي آيد از بلندنظري و جوانمردي ! ارباب زورگو نيست. از اين رو، شعار و تاکيد بر باروري!؟ فرهنگ ايراني از صدقه ي شمشيرکشان خونريز باتلاق اسلام، بويژه از سوي خوديها، خيانت آشکار و مغرضانه به تاريخ و فرهنگ مردم ايران است. اعراب بيابانگرد نه آن شعور و فهم را داشتند که در باره مقولات انساني و گيتايي بينديشند، نه آن مدارايي و فراخنگري را داشتند که تاب مردم برتر از خود را بياورند. آنها فقط و فقط باج خواه بودند و در پي آن بودند که ايران را تا ابد، خراجگزار خود کنند. آرزويي که امتداد برآورده شدنش به « وارثان قرن بيستمي » آنها نيز رسيده است.

 

آقاي شفا در پي طرح معضل « تضادهاي بيش از هزار ساله ميان فرهنگ ملي ايراني و فرهنگ وارداتي سامي – ص 30 / 31 – تولدي ديگر » مي پرسد: « براي چه ايران که رستاخيز ملي خود را در آغاز اين هزاره دوم اينطور سرفرازانه آغاز کرد، چنين راه گم کرده در جريان پايان دادن بدين هزاره است؟  ص 31 – تولدي ديگر ». خوب بود آقاي شفا به جاي کلي گوييهاي سر بسته و پيش از طرح پرسش، توضيح مي داد که منظور از اين « فرهنگ ملي ايراني » چيست؟ بنمايه هاي چشمگير و برجسته آن کدامند؟. چرا اين فرهنگ با « فرهنگ وارداتي سامي » در تضاد است؟. اين تضاد در کدام تصاوير يا ايده ها يا انديشه هايي نمودار مي شود؟. « فرهنگ ملي ايراني » چگونه زاييده و پروريده شده است؟ اين صفتهاي ملي و ايراني، يعني چه؟. آن پرسشي که از سوي آقاي شفا هوشمندانه طرح شده است از صد در صد « پاسخ جامع » فقط پنجاه درصد را شنيده است و پنجاه در صد ديگر ناديده گرفته شده است. آن پنجاه درصد آقاي شفا اين است که: « ايرانيان که اين هزاره را بصورت بالغاني آغاز کرده بودند، خواسته يا ناخواسته آنرا بصورت صغيراني بپايان ميرسانند و بناچار بصورت صغيراني نيز پا به هزاره نو مي گذارند. ص 31 – تولدي ديگر » آن پنجاه درصد ديگري که آقاي شفا از آن سخن نگفته است، روي ديگر سکه صغارت است.

 

از زير سيطره صغارت شرعي و قيموميت ملايان و آخوندها بيرون آمدن، شرط کافي براي رسيدن به استقلال فکري نيست. انسان بايد بياموزد و تلاش کند که به هيچ اسارتي تن در ندهد. اگر آقاي شفا مي تواند به اين ببالد که از قيموميت آخوندي آزاد است و تسليم ولايت ملايان نشده است، در عوض به صغارت متفکران و نويسندگان و پژوهشگران بيگانه، آگاهانه تن در داده است. صغارت، صغارت است. فرقي در ماهيت قضيه نمي کند که قيّم، ملّا باشد يا متفکر بيگانه. تاثير پذيرفتن و انگيخته شدن از انديشه هاي متفکران جهان، جاي چون و چرا ندارد. اما پذيرفتن مرجعيت فکري آنها و تبليغ آرا نفهميده و نگواريده و نسنجيده آنها و تشويق به تاسي جستن از ديدگاهها و روشهاي آنها نيز صغارت  است. زيرا چنين صغارتي با « انديشيدن با مغز خود  ص 36 – تولدي ديگر » به شدت در تضاد است.

 

اگر  توده مردم به صغارت مذهبي گردن نهادند در عوض، روشنفکران ايراني – فرقي نمي کند که چه گرايش عقيدتي داشته باشند -  از دوران اعزام دانشجو به خارج تا همين امروز، به صغارت خود در تقليد از مراجع فکري در غرب، صحه گذاشته و تن در داده اند. از اين رو، اگر عامه مقلد آخوند که تقليدش چه بسا از سر عادت و ناآگاهي و ساده دلي مي باشد و مي توان ريشه آن را، نشات گرفته از بسياري دلايل اجتماعي – سياسي – فرهنگي فهميد و توضيح داد، در عوض اين تقليد بيمار صفتانه و خوارمايه و سرافکنده گونه روشنفکر ايراني را از مراجع غربي هرگز نه مي توان بخشيد نه مي توان بدون سنجشگري تلخ از کنارش گذشت. روشنفکر ايراني – فرق نمي کند که چه گرايش عقيدتي داشته باشد – هنوز که هنوز است تاريخ و فرهنگ خود را از چارچوب غربيها مي نگرد و پيشاپيش پيداست که چنين روشنفکراني هرگز آفريننده و جوينده از آب در نخواهند آمد. زيرا آن چهره اي که در آيينه غربي از خود مي بينند، بسيار کريه و چندش آور است.  راز پاکباختگي و حقارت روشنفکران سترون ما در همين است. آقاي شفا يا شفاهاي ديگر بايستي به اين استدلال عنايت داشته باشند که ايرانيان، زماني از صغارت ملايان و مراجع بيگانه بيرون خواهند آمد که تک، تک به تن خويش، استقلال فکري داشته باشند و هيچ نيرويي يا آتوريته اي يا مقامي يا ايده اي را برتر از تجربيات و انديشه ها و کنکاشهاي خود به رسميت نشناسند و پيوسته گشوده فکري و هنر جويندگي و منش پرسشگر خود را در تمام دامنه هاي زندگي حفظ کنند و نشان دهند.

 

من جستار خود را در اينجا موقت کنار مي گذارم و نگاهي به ايرادهاي آقاي « غفور ميرزايي » و پاسخ آقاي شفا مي اندازم.

آقاي ميرزايي در ايرادهاي خود نشان داده اند که نه تنها  آگاهي و فهم فردي و مطالعات عميق و پرمايه اي ندارند؛ بلکه آن گوش شنوا را نيز ندارند که استدلالهاي منطقي و فکري را بشنوند. ايشان سر سخن خود را با گفتاوردي از متفکر نامدار « سر کارل ريموند پوپر{Sir Karl Raimund Popper { » آغاز کرده است. ناگفته نماند که آقاي شفا در داوري خود در باره اين متفکر نامدار راه خطا رفته است.  بحث بر سر نام اين متفکر، کاري بچگانه است. آدم اگر شک داشته باشد، مي تواند به زندگينامه او  يا دانشنامه اي مراجعه کند. گفتن اين حرف که « کارل ريموند پوپر » « هيچوقت نه فيلسوف نامدار قرن ما شناخته شده نه نظرهايش جدي گرفته شده است ص 58 – پنج نقد » سطحي نگري آقاي شفا را هويدا مي کند. حال بماند که آقاي ميرزايي نيز - چنانچه به راستي کتاب پوپر را خوانده باشد – يک کلمه از آن را نفهميده است.

من بر آن نيستم که اينجا در باره ديدگاههاي « پوپر » بحث کنم. ولي اگر « کارل ريموند پوپر » در سراسر عمر نود  و دو ساله خود فقط کتاب « جامعه باز و دشمنان آن » را نوشته بود، آن شايستگي را داشت که نامش در مقام متفکري تيز بين و سنجشگر در تاريخ تفکر ماندگار باشد. آقاي ميرزايي با آموخته هاي بسيار سطحي که از گوشه و کنار نشريه هاي صد تا يک غاز و روزنامه هاي ژورناليستي و قيل و قالهاي مجالس ايراني و رسانه هاي خبري خودي و بيگانه و کتابهاي بسيار مبتدي و آبکي گرد آورده است، خواسته است به آقاي شفا گوشزد کند که کتاب وي « با توهين به مردم و بي توجهي به اصل احترام به عقايد، که اولين فرآورده تمدن بشري پيشرفته است ص 10 – پنج نقد » نوشته شده است. خوب بود آقاي ميرزايي از توهين، تعريفي ارائه مي داد تا خوانندگان  بفهمند که کجاي حرفهاي آقاي شفا به توهين آلوده است. آقاي ميرزايي هنوز نفهميده اند که نخستين فرآورده تمدن بشري نامش سنجشگري است. بدون سنجشگري هيچ فرهنگي نباليد و هيچ تمدني نيز پا نگرفت. من در همينجا فرياد مي زنم که در سراسر کره زمين به تنها چيزي که نبايد احترام گذاشت، عقيده و مذهب و ايدئولوژي و امثالهم است. تنها انسان است که در حين اعتقاد داشتن به هر چيزي و پس از ترک اعتقاداتش شايسته احترام و ارجگزاريست. انسان است که مقام خدايي و شاهنشاهي دارد. به انسان بدون هيچ تبعيضي بايد ارج گذاشت. ولي هر گونه اعتقادي و مذهبي و مرامي و ديدگاهي و مسلکي و کتاب مقدسي و ايدئولوژيي بايد بي چون و چرا به گستره سنجشگري بدون خوشايند اين و آن کشيده شود. زيرا همين ايمان کور و تعصب خام و بدون انديشه به اعتقادات و مسالک و ايدئولوژيها و مذاهب است که فجايع اجتماعي را در جوامع برمي سببند.

 

 آن انساني که خودش را با عقيده اش يکسان مي پندارد و از سنجشگري عقيده اش به خشم مي آيد، انسان نيست؛ بلکه برده عقيده اش مي باشد. ما اگر آرزو مي کنيم که جامعه اي باز  و گشوده فکر داشته باشيم، راهي نداريم سواي آنکه دلاورانه و راستمنشانه با تمام مقدسات کذايي و آراء بدون انديشه ي پيشکسوتان امامزاده گونه و دانشهاي جزم آلود و عقايد مستبد چه حاکم بر اذهان مردم چه حاکم بر ذهنيت خود با راستمنشي تام مبارزه کنيم و خود را از آنها بگسلانيم تا انسانهايي جوينده و پرسنده بار آييم. با احترام گذاردن به عقايد مردم، ما همچنان در قعر باتلاق واپسگرايي دست و پا خواهيم زد. رعايت و احترام به عقايد و مذاهب و ايدئولوژيها، خيانت به رشد و شکوفايي خود از يک طرف و پايمالي ميراثهاي فکري فرهنگ و تمدن بشري از سوي ديگر است. با تمام عقايد و مذاهب و ايدئولوژيهاي الهي و زميني و ماوراالطبيعي و رنگارنگ بايستي با تمام نيرو مبارزه سرسختانه اي را به پيش برد و يک لحظه آرام و قرار نگرفت. ما براي زيستن در کنار يکديگر به هيچ کتاب مقدس و علمي و عقيده و مذهب و ايدئولوژي و رسول و منجي و رهبر نيازي نداريم. زيرا اگر باور داريم که انسانهايي با فهم و شعور هستيم و مي توانيم با يکديگر سخن بگوييم و از بهر رفع دشواريهاي زندگي اجتماهي و گيتايي خود با يکديگر رايزني کنيم. پس به هيچ مرجعي فراسوي فهم و شعور فردي خود نيز نبايد نيازي داشته باشيم. ما نبايد منجي بخواهيم؛ بلکه وجود انسانهايي را آرزو کنيم که الفباي زندگي را آموخته و تجربه کرده باشند. به همين دليل، هيچ عقيده اي به مستثنا شمردن خود از رفتن به دامنه سنجشگري حقانيت ندارد حتا اگر معتقدانش ادعا کنند که عقيده يا مذهب يا دانش يا ايدئولوژي آنها حقيقت محض است. درست با حقيقت شمردن چنين موانع مخرب است که قلم سنجشگر ما بايستي بي پرواتر و تند و تيزتر شود.

 

آقاي ميرزايي در اين مشق نويسي خود نوشته اند: « بحث در باره روايات و آيات کتابهاي ديني معمولا مستلزم دريافت معني آن در کل ساختار آن دين و آن کتاب است. براي چنين کاري بايستي دين شناس بود، نه فقيه يا کاردينال، و بي طرف بود، نه دشمن يا طرفدار. ص 11 – پنج نقد » در اينکه انسان در روند سنجشگري خود بايستي از موضوع سنجش خود، آگاهي درخور و ژرف و دامنه دار داشته باشد، شکي نيست. در اينکه سنجشگري خود را شايسته است بدون غرض و خصومتهاي فردي يا فرقه اي بنويسيم نيز شکي نيست. اما اينکه بررسي کتابهاي به اصطلاح ديني يا علمي يا الهي يا مقدس، وظيفه ي اشخاص خاصي مي باشد، حرف بسيار بي مغز و نينديشيده ايست. تاويل و تفسير و سنجشگري و بررسي هر مقوله اي که به انسان مربوط مي باشد کار هر فردي است. هر انساني محق است که ديدگاهها و برداشتهاي خود را حتا اگر بسيار سطحي ( مثل حرفهاي آقاي ميرزايي ) نيز هستند بر زبان براند و هيچکس مجاز نيست که ديگري را با اتهامات ناسزا يا برچسبهاي توهين آميز از اين مسئله ي بسيار اساسي منحرف کند. زيرا اگر بپذيريم که متون مقدس را فقط اشخاص برگزيده اي مي توانند بررسي و تفسير کنند، خود به خود به صغارت و نفهمي و فاقد نيروي انديشيدن و قوه تمييز و تشخيص فکري ديگران صحه گذاشته ايم. با اقرار به مرجعيت اشخاص برگزيده -  مثلا ملايان در تفسير قرآن – خود به خود، قدرت تفسير و تاويل از متن به آخوند انتقال داده مي شود و پايه قدرتورزي آخوند و ملا ريخته مي شود. اما اگر بپذيريم که هر کس اين حق را دارد که مي تواند در باره کتابهاي به اصطلاح مقدس  يا کتابهاي خارق العاده علمي نظر بدهد و آنها را بر شالوده فهم و شعور خود برسنجد، حقانيت و مصطفائي طبقه ي مفسر و تاويلگر را از رسميت انداخته ايم. هيچکس و هيچ ارگاني حق ندارد در يک جامعه اي که به سوي گشوده فکري و نهادينه کردن ارگانهاي گشوده انديشي گام برمي دارد، امر کند که در باره چه چيزي نظر داده شود يا نشود. اين کار، خصومت با آزادي است؛ نه گسترش و نگاهباني از آزادي.

 

 آقاي ميرزايي نه دين را مي شناسد نه شريعت را نه مذهب را. در  مقوله اي به نام « دين » هيچ انساني در سراسر کره زمين نيز نمي تواند متخصص شود. زيرا « دين » منطقه ي اسرار آميز گوهر انسان است و هيچکس راهي به شناخت آن ندارد؛ چه رسد به خبره شدن در چون و چرايي آن. ولي در شريعت و مذهب مي توان متخصص درجه يک شد؛ مانند ملايان و آخوندها که هر چيزي را قيراط وار در باره اش فتوا مي دهند.  آقاي ميرزايي در جايي ديگر نشان داده است که نه تنها معناي « هرمنوتيک » را نمي فهمند؛ بلکه براي دانش نيز شرطهاي دگماتيک قائل شده اند. ايشان نمي داند که آن دانشي که شرط و شروط بگذارد، دانش نيست؛ بلکه ايدئولوژي است. دانش بدون پيش شرط است. پذيرش شرط و شروط براي دانش، نابود کردن گوهر دانش است. پوسانيدن مايه هاي جوينده و انديشنده آن است. دانش، راهها و کژراهه ها و بيراهه ها و گمراهه ها و درهمراهه هاي رنگارنگ و ضد و نقيض زياد دارد. مقوله اي نيست که آقاي ميرزايي و امثال وي و علّامه هاي مدرّس در دانشگاههاي جورواجور دنيا بخواهند به ديگران چگونگي اش را تدريس کنند. هر انساني که به راستي جوينده و خويشانديش باشد، خودش به تن خويش مي تواند راه و روش کسب شناخت را بيافريند.

 

آقاي ميرزايي با آن ذهنيّت مغشوش خود که در اصطلاحات و کليشه هاي اسلامي – مارکسيستي اسير است در شناخت دلايل فروپاشي حکومت ساساني که در فاقد فرّ بودن سلاطين آن و پشت پا زدن به آرمانها و آرزوهاي مردم ايران و گلاويزي نابخردانه با فرهنگ جهانباني ريشه داشت، ناآگاهي خود را از سير دگرگشتها و برآيندهاي تاريخ اجتماعي ايران بيشتر هويدا کرده است. وي با اعتقاد به « کاست طبقاتي ( !) در ايران » پيش از حمله اعراب ادعا مي کند که هجوم مملو از خونريزي اعراب، رهايي طبقه پرولتر ايراني را به دنبال داشته است!. آقاي ميرزايي سپس در جايي ديگر از مشق نويسي خود به « دستورات اخلاقي امانوئل کانت که آنها را دليل بر وجود خدا مي گرفت  ص 15 – پنج نقد » استناد کرده و خواسته است که اعتقادات مردم را توجيه مثلا « علمي! » بکند. در اين شکي نيست که آقاي ميرزايي فقط نام « ايمانوئل کانت » را شنيده است و هرگز دو کلمه از آثار « کانت » را نخوانده است؛ چه رسد به فهميدن و دريافت آنها. زيرا اگر آقاي ميرزايي با آثار کانت، آشنايي درخور مي داشت و خردلي از تفکرات او را مي فهميد، نه تنها با برخي از نظرهاي تيز بين و مستدل آقاي شفا هماواز مي شد؛ بلکه خودش مي توانست در انگيخته شدن از انديشه هاي « کانت »، غول تفکر از آب درآيد؛ نه پاورقي نويس مطبوعات صد تا يه غاز.

 

در اين راستا، آقاي ميرزايي به اين نتيجه رسيده است که « کمونيسم در اوايل قرن با استدلال شبه علمي، دين را ترياق توده ها اعلام کرد ص 15 – پنج نقد ». نخست آنکه ترياک درست است؛ نه ترياق. ديگر آنکه اين سخن « کارل هاينريش مارکس » در جامعه روشنفکري ما از همان ورود ايدئولوژي مارکسيسم آنهم از نوع روسي اش تا امروز هرگز فهميده نشده است؛ چه رسد سنجيده شده باشد. « مارکس » هيچگاه بر اين انديشه نبوده است که « دين {Religion} افيون توده هاست ». « مارکس » بر آن بوده است که دين در مناسبات اجتماعي اسف انگيز، نقش تسلا دهنده اي را براي رنجبران و زحمتکشان ايفا مي کند و زماني نقش آرامبخش آن به پايان مي رسد که مناسبات اجتماعي به مرحله اي ارتقا يابند که شايسته انسان باشند. « مارکس » به هيچ وجه در باره گوهر دين و نيازها و باورهاي انسان به دين و نيز کارکرد گوهري موسسه هاي ديني کوچکترين کلامي در آثارش بر زبان نرانده است. زيرا براي « مارکس »، کليسا و مسيحيت و دين، هر سه به يک معنا مي بودند و با دادن فتوا در باره خاصيت تخديري و روبنايي بودن آنها، يکبار براي هميشه، هم خود را هم پيروان آينده اش را از رويارويي سنجشگرانه با هر ديني خلاص کرد.

 

آقاي ميرزايي در قلمفرسودگيهاي نينديشده و نامستدل خود، اظهار کرده است که « عقل حکم مي کند که تحقير نياکان و باورهاي آنها دليل بر رشد آگاهي نمي باشد ص 16 – پنج نقد » خوب بود آقاي ميرزايي منظور خود را از « رشد آگاهي » عبارت بندي مي کرد تا خواننده مي فهميد که موانع رشد چيستند و نسلهاي جوان در رويارويي با ميراثهاي فکري و فرهنگي و سنتي نياکان خود در روند تاريخ، چگونه بايد صف آرايي انتقادي کنند. وي به دليل ستروني فکري و طفره رفتن از سنجشگري معضلات مخرّب جامعه ايران، به جاي آنکه استدلال کند که در رويارويي با ميراثهاي فرهنگي نياکان خود بايد آن شعور و فهم را داشت که چه بنپارهايي را براي ساختن جامعه و انساني نو اخذ کرد و گسترش داد و فرابالانيد و چه موانع دست و پاگير و مخرب و پوسيده و خطرناک را آگاهانه برسنجيد و به کود براي « رشد آگاهي » تبديل کرد، کوشيده است به همان کلي گوييهايي موعظه وار خود اکتفا کند و سرسري از موضوع بگذرد و صد البته از انسانهايي همانند او که با تفکر سنجشگرانه هيچ رابطه اي ندارند، نمي توان انتظار ديگري داشت.

 

 روشنفکران خوداخته ايراني در اين صد و شصت سال اخير از صف آرايي فکري در برابر اسلام و ملايان با شدت تمام گريخته اند و بندرت تلاش کرده اند که با مباني عقيدتي اسلام و قرآن و سيره محمد ابن عبدالله و تاريخ نکبت بار اسلام آشنا شوند و پژوهشهاي روشنگر و نتيجه بخش خود را منتشر کنند. انساني که مي انديشد، به حقايق خود هرگز ارج و منزلتي نمي گزارد. شخصيت و نيرومندي فهم هر انساني در آنست که آگاهانه از حقايق مطلق خود بگسلد. حقايقي که مانع عظيم در برابر رشد فهم و شعور ما هستند. ما نبايستي برده و اسير حقايق خود يا نياکانمان بمانيم. براي « رشد آگاهي » بايستي تمام حقايق الهي و ايدئولوژيکي و ماوراالطبيعي و عقيدتي را در پيشگاه گوهر خدايانه و شاهنشاهانه انسان قرباني کرد. انسان است که خجسته منش و کهکشان بزرگواري است. هر کشف خودجوش و زايش هر انديشه نو فقط با دکترا و مهندسي گرفتن در رشته هاي دانشگاهي و دود چراغ خوردن و پشتکار داشتن و محصل درسخوان بودن و انبار محفوضات به دست نمي آيد. براي نوانديشي بايستي « گستاخ و بي پروا » بود تا بتوانيم ضخامت ديوار حقايق مقدس و انحصاري را درهم بشکنيم.  تا ديوار حقايق کذايي در هم فرونريزد، اخگر هيچ معرفتي به ذهن ما نخواهد تابيد. تا بتهاي الهي و زميني و فراطبيعي ما شکسته نشوند، هيچ شناختي کسب نخواهيم کرد. زيرا تاريخ کشف افکار نو و مايه دار، تاريخ فروريزي و شکستن بتهاي حقيقت است.

 

آقاي ميرزايي به آقاي شفا نصيحت کرده اند که: « چه خوب بود آقاي شفا، دين دار و بي دين را متوجه تبهکاران ظاهرفريب که در لباسهاي ديني بر خلاف ديني که توده مردم اعتقاد دارند، به دروغگويي و دزدي و آدمکشي و سواستفاده و ظلم و ستم و ... مشغولند ص 17 – پنج نقد » متوجه مي کرد. آقاي ميرزايي از يک طرف، خردلي آگاهي از مباني عقيدتي اسلام ندارد و از طرف ديگر دين مردم خود را هنوز نمي شناسد. وي به طور غريزي و اتفاقي نوشته است که رفتارهاي حاکمان وقت بر ضد « دين مردم ايران { دين سيمرغي |خرمديني } » است. اين حرف را اگر آقاي ميرزايي با آگاهي جستجوگرانه و استدلال فردي بر زبان رانده بود، جاي تحسين و آفرين داشت. ولي دريغا که وي نمي داند دين مردم ايران از هزاران سال پيش تا امروز با شريعت موبدان و آخوندها و سلاطين بي فرّ در ستيز بوده است. دين مردم ايران، دين مهرورزي و جهانباني است؛ نه شرايع گنديده و متعفن اسلام. بنابر اين، رفتارهاي حاکمان وقت با ايرانيان، رفتاري دربست، الهي و اسلاميست. اسلام، همين است که حاکمان وقت به تبعيت از آبا بي فرهنگ خود در ايران، اصول آن را مو به مو از بهر قدرتپرستي خود اجرا مي کنند.

 

 وظيفه پژوهشگران و متفکران و فيلسوفان يک ملت است که اين تفاوتهاي اساسي را به گستره سنجشگري بکشند؛ نه فقط به نق زنيهاي سياسي اکتفا کنند. درست با اکتفا به همين ناداني است که آقاي ميرزايي نوشته است: « دين نيست که آدم مي کشد؛ بلکه کسي است که از دين سواستفاده مي کند. ص 18 – پنج نقد » اگر آقاي ميرزايي آن فهم را داشتند که به استفراغات « محمد ابن عبدالله » در قرآن نگاهي بکند، هيچگاه اين جمله ابلهانه را بر زبان نمي راند. درست با استناد کردن به گفته هاي « محمد ابن عبدالله » است که مجريان حکومت اسلامي و مومنان به اسلام به خونريزيهاي جنون آميز و سرسام آور خود حقانيت مي بخشند. در قرآن از « قتل و مشتقات آن » مکرر سخن مي رود. آقاي ميرزايي بايد بداند که معناي « قتل و مشتقاتش » در زبان و اخلاق اسلامي هرگز به معناي « عشق ورزيدن و بوسيدن و شادخواري » نيست؛ بلکه ريختن خون دگرانديشان و باورمندان به مذاهب و عقايد ديگر را بر هر مومن، مکلف و واجب مي باشد. اسلام بر خلاف ادعاي تهي مغزانه آقاي ميرزايي همين « دستور شکستن قلم و بستن دهان و بريدن حلقوم مخالفان خود ص 19 – پنج نقد » را واجب مي داند و اجراي آن را شرط مسلمان بودن مومنان مي داند. از نادانيهاي آقاي ميرزايي همين بس که وي نه تنها با تاريخ ميهن خود و تفکر جوينده بيگانه اند؛ بلکه آناني را که با تلاشهاي جويشگرانه و پرسنده و انديشنده به کنکاش در تاريخ فرهنگ و تمدن ملت خود مي کوشند تا مسئولانه بتوانند آينده را پي بريزند با جهالت خاص خود به عنوان « سکه متروک تاريخ گذشته و متاع پوسيده و برگشت به غار تاريک تاريخ و سکوت ابدي. ص22 – پنج نقد» مي داند. زهي بلاهت محض!. 

 

آقاي ميرزايي در ارزيابي تحولات اخير ايران از زمان به قول معروف « دوم خرداد » تا امروز به شدت سرنا را از سر گشادش نواخته است. مبارزه اي که در ايران، روز به روز بر ضد حاکمان نالايق و زندگي – ستيز، شعله ورتر مي شود، ريشه هزاران ساله دارد. اين خيزشهاي برحق، گلاويزي فرهنگ سيمرغي ايرانيان با تمام مذاهب زندگي – ستيز و قدرتگراي برآمده از ايران و تحميل شده به آن است و هيچ ربطي به دست و دل بازي و ادا و اطوارهاي دمکرات منشانه حکام مستبد و قدرتپرست ندارد. فرهنگ خرمدين ايرانيان است که موتور جنبشهاي اجتماعي و اعتراضي است و حاکمان بي فرّ را به پذيرش اصلاحات وادار مي کند. شکست خفت بار ملايان در حکومت کردن بر کشور « دارا و جمشيد جم و ايرج و کورش »، حقانيت فرهنگ جهانباني و زندگي پروري مردم ايران را در گلاويزي با حاکمان و سلاطين بي فرّ براي ميلياردمين بار به محک مي زند. مبارزه مردم ايران بر ضد ملايان به اين دليل نيست که ملايان، عبا و عمامه و نعلين و ريش پر پشم دارند؛ بلکه به اين دليل است که رفتارهاي آنها از لحظه قدرتربايي در روند انقلاب 1357 تا امروز، خونريزي و اعدامها و کشتار هاي وحشتناک و خصومت کور و کينه توزي شتر مآبانه به آرمانها و فرهنگ و تاريخ و پايمالي آرزوها و خواستهاي مردم ايران است. کماکان که مبارزه مردم ايران بر ضد سلطنت پهلويها به دليل کراوات بستن و ادکلن زدن و سه تيغه ريش تراشيدن زمامداران آن نبود، بلکه بي فرّي و ناهمخواني سياستهاي آنها با فرهنگ جهانباني مردم ايران بود.

 

از ديگر نکاتي که آقاي ميرزايي مي گويند و انسان با شنيدنش از فرط خنده، روده بر مي شود، آنست که: « دين اسلام بيش از هر ديني توصيه به علم آموزي ( ! )، تلاش براي بهتر زيستن( ! )، تفکر کردن در کار جهان ( 1؟ ) و مشورت کردن در حل مسايل اجتماعي ( !؟ ) دارد. ص 26 – پنج نقد ». آن ديني که آقاي ميرزايي براي باتلاق اسلام مي تراشند، فقط شريعت است و بس. من در اينجا از توضيح مکرر خودداري مي کنم و آقاي ميرزايي را به مقاله « در آمدي گذرا بر سنجشگري اسلام در  تارنماي اينترنتي www.farhangshahr.com» ارجاع مي دهم. وي مي تواند پاسخ حرفهاي بي پايه و منطق خود را مفصل دريافت کند.

 

آقاي ميرزايي نوشته است: « مگر انقلاب سال 1358 بر ضد عرب يا به علت اصطکاک فرهنگي بود؟ مگر انقلاب سال 1357 براي نجات اسلام يا شعاير و مراسم مذهبي بود؟ اصلا مگر اسلام و شيعه در خطر قرار گرفته بودند؟ مي دانيم که چنين نبود و همه جا سخن از آزادي و استقلال و قانون بود. ص 33 – پنج نقد ». بي شک، قيام 1357 بر ضد اعراب نبود. براي استقرار شرايع اسلام و متوليان شمشير بدست آن نيز نبود. صد البته، قيام 1357 براي آزادي و استقلال و قانون بود. ولي درد آنجاست که آقاي ميرزايي به جاي انديشيدن در باره ي علت و شناخت ريشه ي خيزشهاي مردم به ظواهر مي چسبد و نتيجه گيريهاي بي اساس مي کند. مسئله قيام 1357، دقيقا مسئله اصطکاک فرهنگي و هويتي ايرانيان بود که همچنان ادامه دارد. آن شعارهايي که سر لوحه اعتراضات مردم بودند؛ با هجوم مليوني عوام در اقتدا کردن به فتاوي مراجع تقليد، مانع بروز خودآگاهي مردم از براي کسب آزادي و استقلال و قانون شد. زيرا آن تظاهرات مليوني عوام؛ انقلابي را ورشکست کردند که بايستي آن را حدود دويست هزار نفر در سراسر ايران به پا مي کردند. به دليل پيوستن عامه مقلد بود که قيام 1357 مجبور به سقط جنين آزادي شد و نوزاد انقلاب، مرده به دنيا آمد.

 

آقاي ميرزايي نوشته اند: « افسانه دو قرن سکوت در ايران بعد از حمله اعراب بي پايه است. ص 37 – پنج نقد ». آنچه که بي پايه است، همان ادعاي آقاي ميرزايي است که رسواگر بي دانشي اوست. مسئله « دو قرن سکوت »، مسئله خويشباشي ايراني بود. مسئله، گذر از صحراي هول افکن باتلاق اسلام بود. مسئله، گلاويزي خدايي بود که به زندگي و نگاهباني از آن مي کوشيد با خدايي که به کشتن و خونريزي و تحقير زندگي و انسان، امر و حکم مي داد. مسئله، بودن و دوام ايده آلهاي فرهنگ سيمرغي مردم ايران بود. مسئله، جستجو و انديشيدن و زندگي پروري و شادخواري و خنياگري بود. مسئله، يافتن گريزراههاي مطمئن و ماندن راستمنشانه، پنهان از ديد مهاجمان غارتگر بود. من در اينجا موقت به بررسي چيزنويسي آقاي ميرزايي خاتمه مي دهم و در بحثهاي آينده ام، دنباله قضيه را خواهم گرفت. آقاي ميرزايي با لاطائلات بافيهاي خود اثبات کرده است که در رسواکردن بي مايگي و ستروني خود، جاهلانه دلير است.

 

پاسخي که آقاي شفا به ايرادهاي آقاي ميرزايي داده است از لحاط اطلاعات تاريخي و مصمم بودن در استلال، تا اندازه اي رضايت بخش است؛ ولي تمام و کمال نيست. تمام آن منابع و ماخذي که آقاي شفا در پاسخ به آقاي ميرزايي برشمرده است، فقط يک صدم منابعي است که به احتمال زياد آقاي شفا به آنها دسترسي داشته است. بيش از نود و نه درصد منابعي که رفتارهاي خشن و بدوي و مملو از خونريزي و غارت و چپاول و ويرانگري و نابودي و کشتارهاي وحشتناک مهاجمان عرب را ثبت کرده اند، در پاسخ آقاي شفا نامي از آنها برده نشده است. بويژه منابعي که از زبان مورخين و شاعران مداح و نويسندگان عرب به رشته تحرير درآمده است و قفسه کتابخانه من در زير بار آنها دارد خورد و خمير مي شود. مورخين ايراني به دليل شرم و آزرم خود از ذکر چنان فجايعي خودداري کرده يا آنها را به عمد ناديده گرفته اند. البته با استدلالهاي آقاي شفا، خردمند را يک اشاره بس است.

 

در پاسخ آقاي شفا مسئله اي هست که مرا به توضيح مفصل واداشت و آن هم، تف سر بالايي است که آقاي شفا انداخته اند. ايشان در مسئله نامگذاري اختراعات و اکتشافات باختر زمينيان به راه خطا رفته است. هر چند آقاي ميرزايي با اطلاعات شنيداري خود از اينجا و آنجا چيزکي را بو برده است، ولي از فهم کنه مطلب به دليل ذهنيت بسته و کليشه اي خود وامانده است. آقاي شفا به سبب ناآشنايي و عدم مطالعه گسترده و جويشگرانه در باره مقوله اي به نام اسطوره، نوشته است: « در جمع ميليونها و ميليونها زن و مرد جهان غرب چه کسي را مي توان در دنياي امروزي ما يافت که بدين اسطوره ها و باورهاي پيشينيان خود ببالد و براي آنها ارزشي جز ارزش اسطوره اي و افسانه اي قائل باشد؟ اگر اروپا اين فانتزيهاي گذشته را در تاريخ فرهنگي خود جائي خاص داده است اين به معناي آن نيست که آنها را مبناي اين فرهنگ نيز شناخته است يا براي آنها در باورهاي ديني خود مقامي قائل شده است. در سراسر جهان غرب، چه مسيحي و چه خداناشناس، کدام يک نفر را مي توان يافت که به چنين اسطوره ها باور داشته باشد؟ آنچه در ارتباط با اين افسانه ها ارزشمند باقي مانده است شاهکارهاي هنري و ادبي و يا دراماتيکي است که بر شالوده آنها آفريده شده اند و نه خود آن اسطوره هايي که اکنون بيش از افسانه هاي هزار و يکشب اعتبار تاريخي يا مذهبي ندارند. اگر هم غرب نام سفينه هاي فضا پيماي خود، آپولون يا نام هواپيماهاي فوق مدرن خود را فانتوم مي گذارد، صرفا بخاطر اين است که بدانها نامي شاعرانه و خيال انگيز داده باشد، نه اينکه به خدايي بنام آپولون اظهار بندگي کرده باشد، همچنانکه در سالهاي پيش از انقلاب هواپيمايي کشوري ما « هما » و هواپيماهاي قاره پيماي آن « سيمرغ » نام مي گرفتند بي آنکه اين نامگذاريها مفهوم اعتقاد به وجود سيمرغ و هماي افسانه اي را داشته باشند. ص 94 – پنج نقد ».

 

سراسر آنچه را که آقاي شفا در انکار آن کوشيده اند، از عدم شناخت موضوع و استدلال نکردن و ژرفانديشي پرسنده و جوينده ريشه مي گيرد و دقيقا عکس گفته هاي آقاي شفا صادق است. حال بماند که آقاي شفا، « سيمرغ » و « هما » را دو تصوير جداگانه در نظر گرفته است. سيمرغ همان هماست. اکنون براي آنکه نينديشيدن آقاي شفا را در دريافت و فهم بنياني تصاوير اسطوره اي نشان دهم، راهي ندارم سواي توضيح چه بسا خسته کننده و طول و دراز.

در ابتدائي ترين جوامع انساني، در گذشته هاي سپري شده، انسانها از جهان و زيستبوم و جانوران و رويدادهاي طبيعي و زندگي اجتماعي و گروهي خود، تصوراتي را در ذهن داشته اند. تصورات آنها در ابتدا از ديدگاه امروز ما، چه بسا بسيار ساده به نظر آيند؛ ولي  تصاوير اسطوره اي، مملو از لايه هاي ضد و نقيض تجربيات مايه اي را بازتاب مي دهند. آن شناختهايي را که انسانها از راه تجربيات فردي و جمعي خود به دست مي آوردند، تلاش مي کردند که آنها را در تصاوير و متلها و افسانه ها و قصه ها و حکايتها عبارت بندي کنند و سينه به سينه و نسل به نسل انتقال دهند. زيرا تفکر فلسفي هنوز آغاز نشده بود تا مفاهيم راسيوناليستي توضيح جهان را حاضر و آماده در دسترس داشته باشد. رويکرد به تصاوير اسطوره اي و بازشکافي مايه هاي فکري آنها، سرآغاز انديشيدن فلسفي است.

 

انسانها در روند رشد و بازگستري و بالندگيهاي فکري و رواني و هنري و تکنيکي خود و فرهيختگي فهم خويش در طول تاريخ، کم کم به طرح پرسشهايي رو مي آورند که حس کنجکاوي انسان، آنها را سربار خرد انديشنده مي کند. انسانها از کهنترين ايام مي خواسته اند بدانند که اصل { پرنسيپ |Arche } اشيا و پديده ها چيست؟. درست در روند تاويل و گمانزني از تصاوير اسطوره ايست که متفکران و فيلسوفان يک ملت مي کوشند ميراث فکري و فرهنگي و ادبيات شفاهي و کتبي نياکان خود را، آگاهانه برسنجند. آن سمتگيري هوشمندانه و پرسنده و توام با دلاوري و انديشه که تلاش دارد با ميراث فرهنگي مردم خود صف آرايي فکري کند، منبع اصلي « تئوري دانش » است. با کسب چنين دانشي است که مي توان به کمک آن، معناي انديشيدن فلسفي را در پي ريزي پرنسيپهاي خردمندانه براي تمام ارگانهاي زندگي اجتماعي دريافت.

 

دانش اين نيست که ما حافظه خود را از گفتاوردهاي ديگران تلنبار کنيم. دانش، مسلط بودن به فنّ و تکنيک و ابزار نيست. دانش، خرخواني کتابها و فارغ التحصيل شدن در رشته اي دانشگاهي نيست؛ بلکه دانش، آگاهي داشتن از ناداني خود است. کسي که به آموخته هاي خود مشکوک باشد و آن گستاخي را داشته باشد که به بازشکافي و سنجش محتويات ذهنيّت خود بکوشد، بي گمان، آن گشوده فکري را خواهد داشت که براي به محک زدن ميزان آگاهي و معيارهاي خود با دگرانديشان، گفت و شنودهاي انگيزنده به فکر داشته باشد. ولي کسي که مالک و صاحب امتياز و مبلّغ حقيقتي است از « دانش »، هيچ نشانه اي در او نيست و ذهنيّتي سنگسان دارد. انسان بايستي فهم و شعور خود را آنقدر ارتقا دهد که بتواند با راستمنشي تام از خود بپرسد من چقدر مي دانم؟ و دانسته هايم از چه چيزي نشات گرفته اند؟.

 

وقتي صحبت از اساطير مي شود، بلافاصله ذهن دچار اين توهم مي شود که اساطير با توضيح دانشپژوهي جهان و پديده ها متضاد هستند. از ديد دانشگرايان، تصويري که دانش از جهان و پديده ها ارائه مي دهد، بي پايگي مثلا تصاوير اسطوره اي را نشان مي دهد. تنها دليل مخالفت و خصومت دانشگرايان با توضيح اساطيري جهان و رويدادها آنست که هر چيزي را نتوان از لحاظ تجربي و آزمايشي اثبات و تشريح کرد، آن چيز فاقد اعتبار پژوهشي و باورداشتي است. دانشگرايان متوجه نيستند که تصوير اسطوره اي در اصل، نوعي ارزشگذاري و اعتبار دهي است. اسطوره، آن چيزي است که تجربيات اصيل و بي واسطه ما را وامي تاباند. اينکه فيلسوفان در انديشيدن فلسفي و بازشکافي معناي واژگان هر زباني، اينقدر سختسري مي کنند، دقيقا از ارزشگذاري عالي به منحصر به فرد بودن « آنات و لحظات گريز پاي » تجربيات بشري ريشه مي گيرد که نامکرر و جوهر آنها در واژگان زبان، محفوظ مي مانند.  به همين دليل، سرانديشه راسيون ناب، يک فانتزي و توهم محض است. زيرا راسيون فقط واقعيتي تاريخي است.

 

مغزه ي پويا و جانبخش فرهنگ هر ملتي را مي توان فقط در تصاوير اسطوره اي آن ملت کشف کرد. در گوهر اساطير، گردآمد تجربيات و آگاهيهاي مسلّم و بي ميانجي انسانها نهفته شده است. گردآمد آگاهيها با سراسر زندگي انسانها و جانوران و کهکشان و رويدادها و زيستبوم و تحولات گوناگون اجتماعي پيوند ناگسستني دارند. در اصل، نگرش فکري – فلسفي يک ملت را انعکاس مي دهند. نگرشهاي فلسفي، گاه در يک تصوير اسطوره اي خود را بيان مي کنند، گاه در چندين تصوير بيان مي مي کنند که بايد در گستره اي از تقابل و ارتباط تنگاتنگ با يکديگر نگريسته و انديشيده شوند. تا آنجايي که اساطير، گردآمد آگاهيهاي مسلّم و بي ميانجي هستند، آنها در مقوله ي « تئوري » قرار مي گيرند. براي مثال: اساطير مربوط به آفرينش زمين و انسان و کائنات. تصاوير اسطوره اي با فلسفه ي زندگي اجتماعي پيوند دارند و از لحاظ رفتاري و منش مردم در شکل گيري فرمهاي گوناگون زندگي، نقش به سزايي را ايفا مي کنند. در تصاوير اسطوره اي، هر ملتي نه تنها سيماي اصيل خود را کشف مي کند؛ بلکه با تاسي جستن به آن تصاوير ايده آلي به زندگي خود، معنا و سمت و سو مي بخشد. بنمايه هر ايده اي و تئوريي در تصاوير اسطوره اي ريشه دارد.

 

اسطوره، آيينه تمام نماييست که انسان مي تواند خود را در آن بازشناسد. خود را در آيينه ي تصاوير اسطوره اي شناختن، مستلزم آنست که که آن پديده را در فروزه هايش بشناسيم و دريابيم؛ نه در رابطه اي بيگانه از او. در تار – و – پود اسطوره ها مي توان پيش – تاريخ « متافيزيک » را تشخيص داد. پيوندهايي را که اسطوره و متافيزيک با هم دارند، مي توان از محتويات بسيار غني و فکر برانگيز اسطوره ها استخراج کرد؛ زيرا نه تنها جهان را در معناي عام توضيح و تشريح مي کنند؛ بلکه در کلّ نيز تئوري شيوه هاي انديشيدن هستند. انسان در رويارويي با پديده هاي جهان و زيستن در آن توانسته است با در نظر گرفتن نيروهايي مرموز و فرانيرومند به استقامت و پايداري زندگي خود دوام بخشد. همزمان با ساختار مشترک اسطوره و تفکّر راسيوناليستي مي توان مغزه ي اصالت و سامانبندي زندگي را پي ريخت. پايداري و ثابت ماندن قالب و دگرگشت پذيري نظمها ( تغيير و ثبات |کون و فساد ) تنها تکيه گاههايي هستند که مي توان بر غناي لايه – لايه و در نظر اول، پريشيده و درهمپاشيده ( Chaos ) جهان چيره شد. چيرگي انسان، زاييده ي انديشيدن در باره ي رويدادهايي است که مي توان آنها را محاسبه و تابع خود کرد. تا جايي که اسطوره ها و متافيزيک از راه فرمهاي مقايسه اي ساخته مي شوند، انسانها مي توانند به کمک آنها يکديگر را از اهداف و آرزوها و ترسها و اميدها و دلهره ها و شاديهاي خود آگاه کنند. اسطوره ها در حقيقت، يکراست و بدون ميانجي، مقاصد و خواستها و نيازهاي انسانها را به زبان مي آورند. يعني مسائلي که خميرمايه ي انديشيدن هستند.

 

مسئله ي جاودانگي و کرانمند بودن امکانها و تواناييهاي انسان نيز در تصاوير اسطوره اي، تجربه ي نفي ( ترس، رنج، بيماري و .... ) را به همراه مي آورند. لازم به توضيح است که نفي هرگز به معناي عدم و  مطلق از بين بردن نمي باشد. نفي، صورت پذير کردن تجربه ايست که به سختي مي توان آن را تصوير کرد. در يونان باستان، مسئله ي تاويل اسطوره ها به عنوان پيش-تاريخ متافيزيک در دو رويکرد متفاوت ولي پيوسته خود را عرضه کرد: 1- فيلسوفان پيش – سقراطي که با انديشيدنهاي گام به گام و متوالي در باره ي اساطير يونان، تجربه هاي مايه اي مردم خود را در مقوله اي به نام « متافيزيک » بازانديشيدند. 2- قالب بندي تفکرّ متافيزيکي به شکلي کاملا پخته تر و تئوريزه شده در انديشه هاي سقراط و افلاطون و ارسطو.

 

اسطوره ها، رويدادهاي تاريخي – فرهنگي جوامع را در گوهر خود حمل مي کنند. بسياري از پژوهشگران رشته هايي مثل: زبانشناسي – ادبيّات – مذهب شناسي – انسانشناسي – قوم شناسي و رشته هاي همانند کوشيده اند که کارکرد و سنخيّت و پسزمينه ي اساطير را بررسي کنند. برغم اين تلاشها هنوز هيچ گفتار فلسفي يا انديشه هاي يک فيلسوف يا متفکّر نتوانسته است با تکيه بر دستمايه ي اينگونه پژوهشهاي جورواجور، چهره هاي رنگارنگ و مملوّ از تضادها و تناقضهاي انباشته در بطن اسطوره ها را در مفاهيم ناب و يکدست بازانديشد.

 

اسطوره در نگاه نخست به نظر مي رسد که پديده اي ديگرسان است، سواي آن تصوّرات و باورهايي که ما در باره ي جهان و انسانها و جوامع و زندگي داريم. اسطوره ها در اصل، فرمهاي نگرش انسان به جهان و زندگيست که در شکلهاي متفاوت زندگي امروزي ما خود را بازتابانده اند. مبارزه سرسختانه جنبش روشنگري در برابر نيروهاي مرموز و « اير – راسيوناليستي | irrational » [ اير – راسيونال هرگز به معناي غير عقلاني نيست که بلافاصله در ذهن، معني حماقت را متبادر مي کند. اينگونه معادل نويسيها، مثل هميشه، يکي از خطاهاي فاجعه بار مترجمان کم مايه ماست ] و اسطوره ها پيامدش پي ريزي اسطوره هاي تازه اي بود. اسطوره همواره، چيز ديگريست که در برابر اکنون و اينجا و مفاهيم خشک و سرد راسيون و نگرشهاي يکسويه سر برمي کشد. اسطوره ها، لايه هاي اساسي فرهنگ هر جامعه اي هستند که نقش کليدي در روابط اجتماعي ايفا مي کنند. رويکرد ما به شناخت شالوده اسطوره هايمان به ما کمک مي کند که دگرگشتها و لايه ها و زيرلايه هاي روان و ذهنيّت خود را بهتر بفهميم و به ريشه ها و بنپارهاي انديشه هاي خود آگاه شويم.

 

نياکانان ملّتها در آغاز زندگي خود در زيستبومشان، تصويري ايده آل از انسان و جهان بر شالوده ي تجربيات مستقيم خود ترسيم کردند.  سپس شاعران و نويسندگان، تصاوير ايده آلي مردم خود را در قصّه ها و متلها و داستانهاي پهلواني و اشعار حماسي بازسرايي کردند. در اين بازسراييها، سراسر خيالات انگيزنده به فکر و تجربيات مايه اي و آرزوها و خواستها و نيازها و اميدها و ترسها و شگفتيها و فتنه ها و ... انسانها، معمّاوار و بغرنج و تا اندازه اي راسيوناليستي و فهماگونه عبارت بندي شده اند. کرد – و – کار فهم فرهيخته در رويارويي با اسطوره ها توانسته است به کمک تجربه ها و آزمونهاي پيوسته، دلايل راسيوناليستي را براي توضيح و تشريح واقعيتها بيافريند. مقوله ي « راسيون » در اصل، گشودن دريچه ايست براي تاويل و تفسير مناسبات انسان با سراسر پديده هاي جهان. « راسيون » نه تنها به عنوان ابزار توضيح پديده ها تا اندازه اي روشنگر مي باشد؛ بلکه در کنار تصاوير اسطوره اي به عنوان قطب تعادل آفرين شناخت نيز به حساب مي آيد. از اين رو؛ شناخت بنمايه هاي تصاوير اسطوره اي و شناخت از راه مفاهيم راسيوناليستي امروزه به عنوان فرمهاي معتبر و بسيار با ارزش از بهر تفهيم و در يافت رويدادهاي زندگي و جهان به شمار مي آيند. رابطه اي را که راسيون با تصاوير اسطوره اي و بر عکس با هم دارند، نمي توان به کمک دلايل دانشگرايي ( Wissenschaft | scince ) توضيح داد. پديده ي روشنگري خودش از يک طرف، اسطوره آفريني است و از طرف ديگر، مبارزه اي است بر ضدّ اسطوره. روشنگري و اسطوره - شناخت، دو روي يک سکّه اند.

 

در نگرش به بازشکافي بنمايه هاي تصاوير اسطوره اي بايستي به رويداد تاريخي نظر افکند که در گستره ي فرهنگ مردم تبلور يافته است. در اين رويکرد نبايستي فقط به تئوريهايي نگريست که در باره ي اساطير نوشته شده اند؛ بلکه به خود اسطوره ها و همواره در نظر داشت که اسطوره ها، شيوه هاي انديشيدن انسانها در تصاوير بوده اند. زيرا مفاهيم هنوز ساخته و پرداخته نشده بودند. اسطوره، تصويريست که يادآورنده ي تجربيات مايه اي و بي ميانجي يک ملّت است. اينست که اسطوره شناسي، آشکارگري حقيقتي است که پوشيده و تحريف و مدفون شده است. فلسفه تلاش مي کند که روند آشکارگري را سرعت ببخشد تا به آن دانش بي ميانجي دست يابد که نياکان ما در آغاز کرده اند. يقيني که از راه انديشيدن در باره ي تصاوير اسطوره اي زاييده مي شود، راه را براي تفکر راسيوناليستي هموار مي کند. براي خردمندانه انديشيدن افراد يک جامعه فقط نق زدن کافي نيست؛ بلکه بايستي ذهنيت مردم را از انبوه تصاوير اسطوره اي آزاد کرد و لنگان – لنگان، مفاهيم را همچون بتونه در مابين تصاوير تزريق کرد. زايش فلسفه از زهدان تصاوير اسطوره اي به اين مشروط است که ما گلاويزي سنجشگرانه ي خود را با آنها پيوسته حفظ کنيم. آنچه را که امروزه، « عقلانيّت علمي » مي نامند يا به عبارت درستر و دقيق تر؛ « راسيوناليسم ناب » [ يعني چيزي که فانتزي و توهم محض مي باشد ]، در اصل، گسست ذهنيّت انسانها از تصاوير اسطوره اي است که در هيچ کجاي جهان از گذشته هاي دور تا امروز و فرداها، هرگز به واقعيت نخواهد پيوست. در تصاوير اسطوره اي، تمام رويدادهاي اجتماعي و مذهبي و سياسي و رواني و اقتصادي و طبيعي در يکديگر درهم تنيده و عجين شده اند. تفکر راسيوناليستي کوشش مي کند که گام به گام تک، تک مسائلي را که در تصاوير اسطوره اي به هم آغشته شده اند در رشته ها و رده هاي گوناگون، بازانديشي کند.

 

جنبشهاي نوزايي و نوانديشي و روشنگري در اروپا بر اين پايه پي ريخته شدند که متفکران و فيلسوفان موفق شدند به کمک بازشکافي محتويات فکري اساطير يونان، تجربيات بسيار غني و ژرفمايه اي را از خطر نيستي نجات دهند که قرنها به عنوان خرافات و اوهام و خيالبافيهاي احمقانه و تصورات ابتدايي و کودکانه و باورداشتهاي بي مغز، بدنام و منفور شده بودند. در اروپا هر کجا که سخن از « راسيون » مي شود، بايد متوجه بود که راسيونگرايي اروپائيان بر اساطير يونان پي ريزي شده است. به همين دليل، قبله ي « پيشرو و مترقي و متمدن » انگاشتن غرب از سوي روشنفکران خوداخته ايراني – فرقي نمي کند که چه گرايشهاي عقيدتي داشته باشند –  و پافشاري کورکورانه و ابلهانه بر تبعيت کردن و سرمشق قرار دادن آنها بدين معني است که « ما با دستهاي خود، قبر خود و ملت خود را با افتخار مي کنيم و در به خاک سپردن ژرفترين تجربيات و فکربرانگيزترين تصاويري تعجيل مي کنيم که در دامنه ي فرهنگ مردم خود بازتابيده شده اند و دوام و زيستن ملت ما در گرو ماندگاري اين تصاوير اسطوره ايست. » اگر روشنفکران « چيز نويس » جامعه ي ما – فرق نمي کند که چه گرايش عقيدتي داشته باشند – آن مايه ها ي فلسفي و دلاوري فردي را ندارند که در باره ي تصاوير اسطوره اي فرهنگ مردم خود بينديشند و از آن تصاوير  براي راست و ريس کردن معظلات اجتماعي، مايه هاي فکري بگيرند، اين را ديگر نمي توان به پاي اساطير ايران نوشت؛ بلکه بايد آن را به پاي ستروني و خودباختگي طيف رنگارنگ؛ ولي پرمدعاي روشنفکران ايراني گذاشت.

 

اسطوره را مي توان آن چيزي محسوب کرد که مقوله ي راسيون از آن مشتق شده است يا شالوده ي پايداري که راسيون با اتکا به آن، خود را در تمام دامنه هاي مسائل بشري گسترش مي دهد. اسطوره را بايستي به عنوان بُعد بنياني فلسفه به حساب آورد. رابطه ي پادروانه اسطوره و فلسفه تلاش مي کنند که جهان و رويدادها و پديده هايش را توضيح دهند. آنها از آغازه هايي ( Ursprung ) شروع مي کنند که تاويل و توضيح سراسر پديده ها را در برمي گيرد. آنها با توضيح و تفهيم واقعيّتها برآنند که براي انسانها، مسائل زندگي را معنا پذير جلوه دهند. اسطوره و فلسفه در بازشکافيهاي تصويري _ راسيوناليستي مي کوشند که همگام با يکديگر به مسائل عملي زندگي انسانها پاسخهاي درخور بدهند. آنها مي خواهند که انسان، سمتگيري خود را در زندگي سامان دهد. فلسفه در پاسخ به مسائل زندگي انسانها در واقع مايه هاي اسطوره اي را وامي تاباند و عبارت بندي فکري مي کند. در کشورهاي اروپايي، وقتي که روند استقلال فکر از تصاوير اسطوره ها در تفکر راسيوناليستي آغاز شد، انديشيدن فقط بخشهايي را برجسته کرد که در دسترس گاز انبر مفاهيم خرد ابزاري بودند و با اين کار، بسياري از رويه هاي تجربيات مايه اي را به تاريکخانه ي ناخودآگاهبود واپس راند. امروزه، جنبش فلسفيدن برآنست که آن بخش واپس رانده شده را از تاريکخانه روان و ذهن انسانها به آگاهبود آنها بياورد. زيرا بخش مهمي از هويت | خويشباشي انسانها مي باشد که بسيار غني و عالي هستند.

 

 جنبش روشنگري در اروپا از آغاز تا امروز در فضاي اساطيري، پروريده و باليده شده است و هيچگاه و هرگز از اين دامنه و فضا نخواهد توانست که خود را بگسلد و چيزي جداگانه شود. وقتي که ما امروزه در باره ي مقولاتي به نام حکومت – دولت – سياست – اقتصاد – آموزش و پرورش و ... مي انديشيم بايد در نظر داشته باشيم که موسسات و سازمانهايي که در اين راستا برپا و ساخته شدند و سپس مابين شيوه هاي اجرايي و کارکردي آنها در مناسبات انسانها با يکديگر تنشهايي ايجاد شد، براي توضيح تنشها فقط به « چرا » و به « چه دليل » و « چگونه » نمي توان اکتفا کرد؛ بلکه اسطوره ها به ما کمک مي کنند که بفهميم اين مقولات و سازمانهاي که بر اساس آنها شکل گرفتند، چه آرمانها و ايده آلها و اهدافي را بايستي در خود حمل و اجرا و انعکاس مي دادند.

 

در اين راستا، تاويل اسطوره اي با اين مقدمه آغاز مي کند که افقهاي فکري اسطوره ها به چه چشم اندازهايي اشاره مي کنند و چه مقولاتي در بطن آنها از بهر تاويل و بازشکافي،  ذخيره هستند. با رويکرد تفکر فلسفي به فهميدن و تاويل مغزه ي اساطير مي توان تمايزهاي آنها را با مفاهيم دانشگرايي و رابطه ي متقابل آنها را با يکديگر تمييز و تشخيص داد. گوهر اسطوره ايجاب مي کند که ما فرمهاي فکري  اساطير را دريابيم و تفاوت نوع و شيوه ي بياني را تمييز دهيم که در دامنه ي هنر و مذهب و دانش و فلسفه و زبان روزمره نيز عبارت بندي مي شود. در اين راستا، بازشکافي فلسفي واژگان؛ نه روشهاي فيلولوژيکي که فقط به اشتقاق و مباحث لغوي و دستوري مي پردازد در بازشکافي مايه هاي فکري اساطير، نقش به سزايي دارند. زيرا زبان، ابزار بي ميانجي و سرراستانه اي است که « آنات گريز پا »» را در خود، نهفته و محفوظ دارد.

 

مغزه ي اساطير را فهميدن به اين معناست که ما بتوانيم مناسبات و سببهايي را دريابيم که واقعيتهاي زندگي را فهم پذير مي کنند. برداشت اصيل از اساطير به ما مي گويد که اساطير از تاريخ نانوشته، حکايت مي کنند. اسطوره ها خبر از آغازه ها و دگرگشتها مي دهند؛ نه پديده هايي که فقط علت و معلول را توضيح مي دهند. اساسي ترين گرايش اسطوره اي به چهره آرايي شخصيتها و استثنايي بودن فرديّت انسانها توجه ادارد؛ نه هر آنچه که عمومي و روزمره است. مايه هاي اساطيري به رابطه ي  جز با تمام هستي مي انديشد. اسطوره از گذشته و آينده سخن مي گويد و هميشه، خصلت « اکنونبودگي و حضور در لحظات حال » را دارد.

 

اسطوره ها، بنمايه هاي فکري فرهنگ يک ملت را در خود نگاهداري مي کنند. در پوشش حفاظتي اسطوره ها که بسيار تاثير گذار نيز هستند،  شيوه هاي نگرش و محتواي تصاوير اسطوره اي، آنچنان با ساختار انديشيدن و سخن گفتن ما به هم آغشته و باليده اند که ما زيستن در بستر آنها را نمي توانيم باور کنيم. اسطوره فقط به اين معنا نيست که چيزي از لحاظ زمان قراردادي ( فيزيکي ) سپري شده است. اينگونه نگرش به اسطوره، بسيار  خام و ساده لوحانه و نشانگر جهالت است؛ گيرم که مدعياني در اين اعتقاد، استادترينها باشند. ( مثل اساتيد فاضل! دانشکده هاي ادبيات )  ما زماني مي توانيم اساطير را بفهميم که به بازشکافي رويه هاي گوناگون آنها رو بياوريم. بينديشيم که در باره چه چيزي سخن مي گويند. پيش پا افتاده ترين برداشت آنست که اساطير، مسئله يادآوري و دانش يافتن به آنچه که بوده است مي باشد. در حاليکه اساطير، آنچه را که به نظر مي رسد در گذشته بوده است، در اکنون مي بيند. رويداد اسطوره اي، پيش – گزارده ماست. از اين رو، کسي که بداند رگ و ريشه اش به کجا برمي گردد، هم اوست که مي داند کيست و هرگز بحران هويت / خويشباشي نخواهد داشت. اسطوره ها، رويدادها را در « بي چرايي »آنها به ما عرضه مي کنند. اسطوره به مسائل ما پاسخ مي دهد بدون آنکه پرسشي را طرح کند. بر عکس تراژدي که پرسش را بدون پاسخ يا مسائل را بدون راه چاره طرح مي کند. در اسطوره به جاي توضيح و تحليل دانشگرايانه، شيوه داستانسرايي به کار برده مي شود. اساطير، نه دلايل را؛ بلکه بنمايه ها را بيرون از مرزهاي زمان قراردادي ( فيزيکي ) به گستره پرسش مي کشانند. در اين راستاست که بيش از هر چيز ديگر به ريشه ها و ژرفاها تکيه مي شود. به اصلها ( ارکه ها ) و پرنسيپها چشم دوخته مي شود. در پس ظاهر چرايي پديده ها، مسئله « از کجا » مطرح مي شود.

 

مغزه ي تصاوير اسطوره اي، جويندگان خويشانديش را به اين فکر مي انگيزانند که چگونه مي توان از نو آغازيد. زاياندن چهره هاي ديگري از خود ( به قول آقاي شفا، تولّدي ديگر )، برگذشتن از کهنگشتگي به سوي زايشي تازه، چگونه امکانپذير است. مسئله تفکر فلسفي و رابطه ي آن با تصاوير اسطوره اي آنست که نيروهاي متضاد و درگير با هم را نمي توان از عرصه طبيعت و زندگي براي هميشه و ابد بيرون راند. اين نيروها، ديناميسم و گرايشهاي رنگارنگ زندگي را وامي تابانند. اين نيروهاي مرموز و ناشناخته، تار و پود اساطير را رنگ آميزي مي کنند. آنها را مي توان به عنوان اهرمهاي آفرينش جهان. به عنوان نقش فعال و نبرد نيروهاي اسرارآميز دانست. به عنوان قيام نيروهاي زيرزميني و پيروزي جانداران غول پيکر و غيره ارزيابي کرد. به همين دليل، به خود آمدن و آگاهانه رفتار کردن و خودگستري و فراخنگري انسان در يک کشاکش ريشه اي با اين نيروها به سر مي برد. هستي انسان و کيهان و نيروهاي مرموز را نمي توان در دو مقوله ساده و کليشه اي « هستي و نيستي » خلاصه کرد؛ بلکه مسئله بر سر يک گلاويزي پايه اي و متضاد  است که هرگز انتهايي ندارد. زيرا چنين درگيري بر سر محو کامل يک طرف بر ضد طرف ديگر مي کوشد.

 

فعلا بحثم را همين جا موقت، رها مي کنم. فقط تراژدي اينجاست که آقاي شفا برغم محکوم کردن ناآگاهانه  داوري نينديشيده و نسنجيده خود در باره ي اساطير مردم، مسئله ي « تولدي ديگر » را اينگونه هوشمندانه عبارت بندي مي کند: « ايران فرداي ما، يک خانه تکاني اصولي در مقياس هزاره اي و نه در مقياس سده ها و دهه ها و سالها دارد، نياز بدانکه همچون سمندر افسانه اي از درون خاکستر آتشي که در آن سوخته است ديگر باره جوان و پويا سر برآورد. ( تاکيد از من است ) ص 543 – تولدي ديگر »

 

آن تف سر بالا که گفتم، همين است. آقاي شفا ناخودآگاه به چيزي روي آورده است که با سرسختي تمام، آن را خواسته، انکار و پايمال کند. آن سمندر افسانه اي آقاي شفا، همان « سيمرغ گسترده پر » است که در گوهر تک، تک ايرانيان پنهان است و ما بايد همچون مرغان « عطار نيشابوري »، آن را بجوييم. زاييدن، روييدن و تکاپو داشتن است و هر زايشي با هزاران درد و بيقراري و اميد همپاست. به همين سبب، زاييدن خودي ديگر، کاشتن تخمه ي استقلال فکر و روييدن از تجربيات مايه اي فرهنگ مردم خود است. مردمي که هزاره هاست فقط موضوع قلمي کشمکشهاي قدرتپرستانه سلاطين و آخوندها و موبدان بي لياقت و فرّ بوده اند. دريغ و هزاران دريغ! که پس از اين همه فلاکتهاي خانمانسوز، طيف روشنفکر جامعه ما هنوز معناي « خويشزايي و زاييده شدن از گوهر تجربيات مايه اي »  را در نيافته است و دريوزه صفت، دور دنيا به دنبال جرجيسها و مدرنيته وارداتي مي گردد.....

 ( ادامه دارد )

 آريابرزن  زاگرسي ( آلمان )

تاريخ نگارش: 12 يولاي 2002 ميلادي

 

( توضيح: سنجشگري کتاب آقاي شفا، در تارنمهای اینترنتی باهماد ايرانيان خردگرا www.kaafar.com و فرهنگشهرwww.farhangshahr.com   آرشیو خواهد شد. )