صادق هدايت

ترانه هاي اصيل خيام

 

 

 

 

 

 

 

 

جاي يك تابلو نقاشي

 

 

 

 

 

 

 

 

گرد آوري و  ويراستاري: دكتر گلمراد مرادي

 

 

(به مناسبت صدمين سال تولد صادق هدايت)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جاي تصوير صادق هدايت

 

 

 

 

 

 

 

 

ترانه هاي اصيل خيام

 

با پيش سخن و تنظيم

 

صادق هدايت

 

تصاويري از درويش نقاش و ديگران

 

 

 

 

 

1382 خورشيدي - 2003 ميلادي

 

چاپ چهارم

 

گرد آوري و ويراستاري اين نسخه

 

از

 

دكتر گلمراد مرادي

 

 

 

فهرست

Inhaltsverzeichnis

 

 

كوتاه سخني بر اين چاپ ................. صفحه 5

Kurzer Beschreibung όber diesen Auflage ............ 5

مقدمه ........................................ صفحه 8

Einleitung ....................................................... 8

خيام فيلسوف .............................. صفحه

Khayyam als Philosoph ......................................

خيام شاعر .................................. صفحه

Khayyam als Dichter ..........................................

ترانه هاي خيام ............................. صفحه

Taraneh (Weise) des Khayyam ...........................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جاي يك تابلو نقاشي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كوتاه سخني بر اين چاپ:

بدون شك دهها تصحيح و مجموعه از ترانه هاي خيام در همين هفتاد سال اخير توسط اديبان و فرهنگ دوستان و عاشقان شعر و فلسفه خيام و نيز بازاريان سودجو بطبع رسيده است، ولي دور از اغراق هيچ كدام از آنها مستند تر و دقيق تر از اين مجموعه صادق هدايت كه در مهر ماه سال 1313 با پيش گفتار دراز و بسيار با ارزشش، بچاپ رسيده، نبوده و نيستند. هيچ دليلي براي اثبات اين ادعا بهتر و بالاتر از نظرات خود مردم و بويژه روشن فكران جامعه ما نميتواند باشد. زيرا فقط در خلال 34 سال گذشته كه نگارنده اين سطور كوشش نموده، كم و بيش، با محتواي ترانه ها و فلسفه خيام آشنا شود، شخصا گواه بوده است كه بويژه در محفلهاي شعر خواني، بحثهاي ادبي و سيمينارهاي فرهنگي و غيره، هنگامي صحبت از اين آثار بس كوچك ولي جهاني از معنا و پر مغز بميان مي آمد، بدون استثنا همه از ترانه هاي خيام با مقدمه صادق هدايت سخن مي راندند و آنرا بهترين و اصيل ترين نسخه دانسته و كما كان ميدانند. اكنون نيز  اكثر جوانان، كنجكاوانه بدنبال يافتن نسخه اي ازاين ترانه ها باهمين پيش سخن صادق هدايت هستند. قابل ذكر است كه در اينجا قصد نگارنده اين سطور مقدمه نويسي مجدد نيست، زيرا آنچه كه بايد درباره خيام گفته شود، داستانسرا و نويسنده نامدار ايران، زنده ياد صادق هدايت، حدودا هفتادسال قبل در پيش گفتارش بطور روشن بيان داشته است. در اينجا فقط توضيح مختصري براي انگيزه تجديد چاپ اين اثر پر محتوا بيان ميشود.     

در سالهاي 1985 تا 1993 كه در دانشگاه هايدلبرگ، دانشكده خاور شناسي جنوب آسيا، مشغول به كار بودم، روزي يكي از دانشجويان آلماني رشته ي ملت شناسي كه در كلاسهاي درس زبان فارسي نيز شركت ميكرد و من مضافا به او كمك درسي مي نمودم، قطعه رباعي معروف “ابريق مي مرا شكستي ربي“ كه جز درسش هم نبود، نزد من آورد كه برايش ترجمه كنم. من مفهوم آنرا به آلماني براي او توضيح دادم و اضافه كردم كه اين رباعي طنز آميز و اعتقادي، گويا متعلق به عمر خيام هم نيست و احتمالا ديگران آنرا به مجموعه رباعيات خيام افزوده اند كه فيلسوف و شاعر بزرگ را از گزند افراطيون مذهبي حفظ كنند. صادق هدايت هم بدرستي در پيش سخنش به ترانه هاي اصيل خيام،  تعلق آنرا به عمر خيام رد كرده است. متاسفانه، من در آن موقع نسخه تصحيح شده صادق هدايت را نداشتم كه دليل ردش را براي آن دانشجو بيشتر توضيح بدهم. تصادفا همكار دانشگاهي من، دكتر مانول سيوروگيان، نوه ي آقاي سيوروگيان ارمني، عكاس دربار ناصرالدين شاه، و فرزند درويش نقاش (تخلص هنري)، دوست صميمي صادق هدايت و نقاش تابلو هاي ترانه هاي خيام (شش تابلو) براي چاپ سال 1313، نيز يك نسخه از اين رباعيات را كه هديه ي صادق هدايت به پدرش بود، به من نشان داد و خواهش كرد كه عنوانها يا سرتيترها را برايش به آلماني برگردانم، چون خودش فارسي روان نمي دانست. من هم ضمن ترجمه آنها، از ايشان خواهش كردم كه اجازه دهند يك كپي از اين نسخه براي خودم بر دارم. اين نسخه كپي شده، در هفده سال گذشته، مورد استفاده صدها علاقمند قرار گرفته است، ولي اكنون به مرور زمان دارد رنگ و رخ خود را از دست مي دهد. بنا بر اين تصميم گرفته شد تا قبل از ناخوانا شدن، آنرا از نو با كامپيوتر تايپ كنيم و در صورت امكان براي علاقمندان و شيفتگان به شعر و ادب فارسي و فلسفه خيام، تجديد چاپ نمائيم. اكنون اين نسخه كه در اختيار داريد، آنست كه بعنوان چاپ چهارم در خارج از ايران انجام گرفته و با نسخه هاي چاپ اول سال 1313 و چاپ سوم سال 1339 خورشيدي “صادق هدايت“ مقايسه گرديده است.

هايدلبرگ اول ماه مه 2003            دكتر گلمراد مرادي

پيش سخن صادق هدايت بر ترانه هاي

خيام نيشابوري

 

    شايد كمتر كتابى در دنيا مانند مجموعه ترانه هاى خيام تحسين شده، مردود و منفور بوده، تحريف شده، بهتان خورده، محكوم گرديده، حلاجى شده، شهرت عمومى و دنيا گير پيدا كرده و بالاخره ناشناس مانده.      اگر همه كتابهائى كه راجع به خيام و رباعياتش نوشته شده جمع آورى شود تشكيل كتابخانه بزرگى را خواهد داد. ولى كتاب رباعياتى كه به اسم خيام معروف است و در دسترس همه مى باشد مجموعه اى است كه عموما از هشتاد الى هزار و دويست رباعى كم وبيش دربر دارد‌؛ اما همه ى آنها تقريبا جنگ مغلوطى از افكار مختلف را تشكيل ميدهند. حالا اگر يكى از اين نسخه هاى رباعيات را از روى تفريح ورق بزنيم و بخوانيم درآن به افكار متضاد، به مضمونهاى گوناگون و به موضوعهاى قديم و جديد بر مى خوريم؛ بطوريكه اگر يك نفر صد سال عمر كرده باشد و روزى دومرتبه كيش و مسلك و عقيده ى خودرا عوض كرده باشد قادر به گفتن چنين افكارى نخواهد بود. مضمون اين رباعيات روى فلسفه و عقايد مختلف است از قبيل:الهى، طبيعى، دهرى، صوفى، خوشبينى، بدبينى، تناسخى، افيونى، بنگى، شهوتپرستى، مادى، مرتاضى، لامذهبى، رندى و قلاشى، خدائى، وافورى . . . .           آيا ممكن است يك نفر اين همه مراحل و حالات مختلف را پيموده باشد و بالاخره فيلسوف و رياضى دان و منجم هم باشد؟ پس تكليف ما در مقابل اين آش در هم جوش (شله قلمكار) چيست؟ اگر بشرح حال خيام در كتب قدما هم رجوع بكنيم بهمين اختلاف نظر بر مى خوريم.           اين اختلافى است كه هميشه در اطراف افكار بزرگ روى ميدهد. ولى اشتباه مهم از آنجا ناشى شده كه چنانكه بايد خيام شناخته نشده و افسانه هائى كه راجع به او شايع كرده اند اين اشكال را در انتخاب رباعيات او توليد كرده است.                                                         

در اينجا ما نمى خواهيم بشرح زندگى خيام بپردازيم و يا حدسيات و گفته هاى ديگران را راجع باو تكرار بكنيم. چون صفحات اين كتاب خيلى محدود است. اساس كتاب ما روى يك مشت رباعى فلسفى قرار گرفته است كه به اسم خيام، همان منجم و رياضى دان بزرگ مشهوراست و يابخطا باو نسبت ميدهند. اما چيزيكه انكار ناپذير است، اين رباعيات فلسفى در حدود (قرون) 5 و 6 هجرى بزبان فارسى گفته شده.                                               

     تا كنون قديمترين مجموعه ى اصيل از رباعياتى كه به خيام منسوب است، نسخه ى "بودليَن" اكسفورد ميباشد كه در سنه ى 865 (هجرى) در شيراز كتابت شده. يعنى سه قرن بعداز خيام و داراى 158 رباعى است، ولى همان ايراد سابق كم و بيش به اين نسخه وارد است. زيرا رباعيات بيگانه نيز در اين مجموعه ديده ميشود.                                                              

     فيتز جرالد كه نه تنها مترجم رباعيات خيام بوده، بلكه از روح فيلسوف بزرگ نيز ملهم بوده است، درمجموعه ى خود بعضى رباعياتى آورده كه نسبت آنها به خيام جايز نيست. قضاوت فيتز جرالد مهم تر از اغلب شرح حالاتى است كه راجع به خيام در كتب قديم ديده ميشود؛ چون با ذوق و شامه ى خودش بهتر رباعيات اصلى خيام را تشخيص داده تا نيكلا مترجم فرانسوي رباعيات خيام كه اورا بنظر يك شاعر صوفى ديده و معتقد است كه خيام عشق و الوهيت را بلباس شراب و ساقى نشان ميدهد، چنانكه از همان ترجمه ى مغلوط او شخص با ذوق ديگرى مانند رنان خيام حقيقى را شناخته است. قديمترين كتابى كه از خيام اسمى بميان آورده و نويسنده ى آن هم عصر خيام بوده و خودش را شاگرد و يكى از دوستان ارادتمندخيام معرفى ميكند و با احترام هرچه تمامتر اسم اورا ميبرد، نظامى عروضى مولف "چهارمقاله" است. ولى او خيام را در رديف منجمين ذكر ميكند و اسمى از رباعيات او نمى آورد. كتاب ديگرى كه مولف آن ادعا دارد در ايام طفوليت (507 هجري) در مجلس درس خيام مشرف شده "تاريخ بيهقى" و "تتمه صوان الحكمة" نگارش ابوالحسن بيهقى ميباشد كه تقريبا درسنه 562 (هچري) تاليف شده. او نيز از خيام چيز مهمى بدست نميدهد. فقط عنوان اورا ميگويد كه: "دستور، فيلسوف و حجة الحق" ناميده ميشده! پدران او همه نيشابورى بوده اند، درعلوم و حكمت تالى ابوعلى بوده ولى شخصا آدمى خشك، و بد خلق و كم حوصله بوده. چند كتاب از آثار او ذكر ميكند و فقط معلوم ميشود كه خيام علاوه بر رياضيات و نجوم در طب و لغت و فقه و تاريخ نيز دست داشته و معروف بوده است. ولى درآنجا هم اسمى ازاشعار خيام نمى آيد گويا ترانه هاى خيام در زمان حياتش بواسطه ى تعصب مردم مخفى بوده و تدوين نشده و تنها بين يكدسته از دوستان همرنگ و صميمى او شهرت داشته و يا در حاشيه جنگها (دفاتر بزرگ) و كتب اشخاص با ذوق بطور قلم انداز چند رباعى از او ضبط شده، و پس ازمرگش منتشر گرديده كه داغ لا مذهبى و گمراهى رويش گذاشته اند و بعدها با اضافات مقلدين و دشمنان او جمع آورى شده. انعكاس رباعيات اورا در كتاب "مرصادالعباد" خواهيم ديد.                      

"خريدالفصر" تاليف عمادالدين كاتب اصفهانى بزبان عربى است كه در 572 (هجرى) يعنى قريب 50 سال بعد از مرگ خيام نوشته شده و مولف آن خيام را در زمره ى شعراى خراسان نام برده و ترجمه حال اورا آورده است. 

كتاب ديگرى كه خيام شاعر را تحت مطالعه آورده "مرصاد العباد" تاليف نجم الدين رازى ميباشد كه در سنه 610 - 621 (هجرى) تاليف شده. اين كتاب وثيقه ى بزرگى است زيرا نويسنده ى آن صوفى متعصبى بوده و از اين لحاظ  بعقايد خيام بنظر بطلان نگريسته و نسبت فلسفى و دهرى و طبيعى باو ميدهد و ميگويد: (ص 18) "... كه ثمره ى نظر ايمانست و ثمره ى قدم عرفان فلسفى و دهرى و طبايعى از اين دو مقام محرومند و سر گشته و گم گشته اند. يكى از فضلا كه بنزد نابينايان بفضل و حكمت و كياست معروف و مشهور است و آن عمر خيام است، از غايت حيرت و ضلالت اين بيت را ميگويد:       

رباعى:       در دايره ى كامدن و رفتن ماست.            

        آن را نه بدايت، نه نهايت پيداست؛

            كس مى نزند دمى درين عالم راست،

          كين آمدن از كجا و رفتن بكجاست!

رباعى:       دارنده تركيب طبايع آراست.

               باز ازچه سبب فكندش اندر كم و كاست؟

            گر زشت آمد اين صور، عيب كراست؟

                ور نيك آمد، خرابى از بهر چه خواست؟“

 

(ص 227) “... اما آنچه حكمت در ميرانيدن بعد از حيات و در زنده كردن بعد از ممات چه بود، تا جواب به آن سر گشته ي غافل و گم كشته ي عاطل ميگويد:

“دارنده چو تركيب طبايع آراست ... “

 

قضاوت اين شخص ارزش مخصوصي در شناسانيدن فكر و فلسفه ي خيام دارد. مولف صوفي مشرب از نيش زبان و فحش نسبت به خيام خود داري نكرده است. البته بواسطه ي نزديك بودن زمان، از هر جهت مولف مزبور آشنا تر به زندگي و افكار و آثار خيام بوده، و عقيده ي خودرا در باره ي او ابراز ميكند. آيا اين خود دليل كافي نيست كه خيام نه تنها صوفي و مذهبي نبوده، بلكه بر عكس يكي ازدشمنان ترسناك اين فرقه بشمار ميآمده؟ 

اسناد ديگر در بعضي از كتب قدما مانند، نزهه الارواح، تاريخ الحكاما‘ آثار البلاد، فردوس التواريخ و غيره درباره خيام وجود دارد كه اغلب اشتباه آلود و ساختگي است‘ و از روي تعصب و يا افسانه هاي مجعول نوشته شده و رابطه ي خيلي دور با خيام حقيقي دارد. ما در اينجا مجال انتقاد آنهارا نداريم. تنها سند مهمي كه از  رباعيات اصلي خيام در دست ميباشد‘ عبارتست از رباعيات سيزده گانه “مونس الاحرار“ كه در سنه ي 741 هجري نوشته شده، در خاتمه ي كتاب رباعيات روزن استنساخ و دربرلين چاپ شده(رجوع شود به نمرات: 8، 10، 27، 29، 41، 45، 59، 62، 64، 67، 93، 115، 127) رباعيات مزبور علاوه بر قدمت تاريخي، روح و فلسفه و طرز نگارش خيام درست جور ميآيند و انتقاد مولف “مرصاد العباد“ به آنها نيز وارد است. پس دراصالت اين سيزده رباعي ودو رباعي “مرصاد العباد“ كه يكي از آنها در هر دو تكرار شده (نمره  10) شكي باقي نميماند و ضمنا معلوم ميشود كه گوينده ي آنها يك فلسفه مستقل و طرزفكر و اسلوب معين داشته، و نشان ميدهد كه ما با فيلسوفي مادي و طبيعي سر و كار داريم. از اين رو با كمال اطمينان ميتوانيم اين رباعيات چهارده گانه را از خود شاعر بدانيم و آنها را كليد و محك شناسائي رباعيات ديگر خيام قرار بدهيم.                                                               

از اين قرار چهارده رباعي مذكور سند اساسي اين كتاب خواهد بود، و در اين صورت هر رباعي كه يك كلمه و يا كنايه مشكوك و صوفي مشرب داشت نسبت آن بخيام جايز نيست. ولي مشكل ديگري كه بايد حل بشود اين است كه ميگويند خيام به اقتضاي سن، چندين بار افكار و عقايدش عوض شده، در ابتدا لاابالي و شرابخوار و كافر و مرتد بوده و آخر عمر سعادت رفيق او شده راهي بسوي خدا پيدا كرده و شبي روي مهتابي مشغول باده گساري بوده؛ ناگاه باد تندي وزيدن ميگيرد و كوزه ي شراب روي زمين ميافتد و ميشكند. خيام برآشفته بخدا ميگويد:      

 

ابريق مي مرا شكستي ربي،

بر من در عيش را به بستي ربي،

من مي خورم و تو ميكني بد مستي ؟

خاكم بدهن مگر تو مستي ربي ؟

خدا اورا غضب ميكند، فورا صورت خيام سياه ميشود و خيام دوباره ميگويد:

ناكرده گناه در جهان كيست؟ بگو ؛

آنكس كه گنه نكرده چون زيست؟ بگو ؛

من بد كنم و تو بد مكافات دهي!

پس فرق ميان من و تو چيست؟ بگو . 

خدا هم اورا مي بخشد و رويش درخشيدن ميگيرد، و قلبش روشن ميشود. بعد ميگويد: “خدايا مرا بسوي خودت بخوان!“ آنوقت مرغ روح از بدنش پرواز ميكند! اين حكايت معجز آساي مضحك بدتر از فحشهاي نجم الدين رازي بمقام خيام توهين ميكند، و افسانه ي بچگانه اي است كه از روي ناشيگري بهم بافته اند. آيا ميتوانيم بگوئيم گوينده ي آن چهارده رباعي محكم فلسفي كه با هزار زخم زبان و نيش خندهاي تمسخر آميزش دنيا و مافيهايش را دست انداخته، در آخر عمر اشك ميريزد و از همان خدائي كه محكوم كرده بزبان لغات آخوندي استغاثه ميطلبد؟                                                   

 شايد يكنفر از پيروان و دوستان شاعر براي نگهداري اين گنج گرانبها، اين حكايت را ساخته تا اگر كسي برباعيات تند او بر خورد بنظر عفو و بخشايش بگوينده ي آن نگاه كند و برايش آمرزش بخواهد!                                   

افسانه ديگري شهرت دارد كه بعد از مرگ خيام مادرش دايم براي او از درگاه خدا طلب آمرزش ميكرده و عجز و لابه مينموده، روح خيام در خواب باو ظاهر مي شود و اين رباعي را ميگويد:                                                  

اي سوخته ي سوخته ي سوختني ؛

اي آتش دوزخ از تو افروختني ؛

تاكي گوئي كه بر عمر رحمت كن ؟

حق را تو كجا برحمت آموختني ؟

بايد اقرار كرد كه طبع خيام در دنيا خيلي پس رفته كه اين رباعي آخوندي مزخرف را بگويد. از اين قبيل افسانه ها در باره ي خيام زياد است كه قابل ذكر نيست، و اگر آنها جمع آوري بشود كتاب مضحكي خواهد شد. فقط چيزيكه مهم است باين نكته بر ميخوريم كه تاثير فكر عالي خيام در يك محيط پست و متعصب خرافات پرست چه بوده، و ما را در شناسائي او بهتر راهنمائي ميكند. زيرا قضاوت عوام و متصوفين و شعراي درجه سوم و چهارم كه باو حمله كرده اند از زمان خيلي قديم شروع شده، و همين علت مخلوط شدن رباعيات اورا با افكار متضاد بدست مي دهد كسانيكه منافع خودرا ازافكار خيام درخطر ميديده اند تا چه اندازه در خراب كردن فكر او كوشيده اند.                   ولي ما از روي رباعيات خود خيام نشان خواهيم داد كه فكر و مسلك او تقريبا هميشه يكجور بوده و از جواني تا پيري شاعر پيرو يك فلسفه ي معين و مشخص بوده و در افكار او كمترين تزلزل رخ نداده. و كمترين فكر ندامت و پشيماني يا توبه از خاطرش نگذشته است. در جواني شاعر با تعجب از خودش ميپرسد كه چهره پرداز ازل براي چه اورا درست كرده. طرز سئوال آنقدر طبيعي كه فكر عميقي را برساند مخصوص خيام است:                     

 

  هرچند كه رنگ و روي زيباست مرا ،

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا ؛

معلوم نشد كه در طربخانه ي خاك ،

نقاش ازل بهر چه آراست مرا !

از ابتداي جواني زندگي را تلخ و ناگوار ميديده و داروي دردهاي خودرا در شراب تلخ ميجسته:

امروز كه نوبت جواني من است ،

مي نوشم از آن كه كامراني من است ؛

عيبم مكنيد، گرچه تلخ است خوش است.

تلخ است، چرا كه زندگاني من است.

در اين رباعي افسوس رفتن جواني را ميخورد:

افسوس كه نامه ي جواني طي شد!

وان تازه بهار زندگاني دي شد!

حالي كه ورا نام جواني گفتند،

معلوم نشد او كه كي آمد و كي شد!

 

شاعر با دست لرزان و موي سپيد قصد باده ميكند. اگر او معتقد بزندگي بهتري دردنياي ديگر بود، البته اطهارندامت ميكرد تا بقيه ي عيش و نوشهاي خودرا بجهان ديگرمحول بكند. اين رباعي كاملا تاسف يك فيلسوف مادي را نشان ميدهد كه در آخرين دقايق زندگي سايه ي مرگ را دركنار خود مي بيند و ميخواهد بخودش تسليت بدهد ولي نه با افسانه هاي مذهبي، و تسليت خودرا در جام شراب جستجو ميكند:                                                    

 

من دامن زهد و توبه طي خواهم كرد،

با موي سپيد، قصد مي خواهم كرد،

پيمانه ي عمر من به هفتاد رسيد،

اين دم نكنم نشاط كي خواهم كرد؟

اگر درست دقت بكنيم خواهيم ديد ك