سرگذشت حاجی با با اصفهانی
نوشته ی جيمز موريه، ترجمه ی ميرزا حبيب اصفهانی
ميرزا حبيب ايرانی از دانشمندان و روشنگران برجسته ی قرون سيزدهم و چهاردهم
هجری است که اورا در سال 1283 هجری قمری به جرم دهری بودن از تهران تبعيد کردند
واو از ترس جان ناچار شد به ا ستامبول فرار کند. او که در زبانهای فارسی، ترکی،
عربی و فرانسه تبحر داشته است، کتاب "سرگذ شت حا جی بابای اصفهانی" اثر
جيمز موريه را از زبان فرانسه به فارسی برگردان کرده است. جيمز موريه طی مدت شش
سالی که به عنوان منشی سفارت انگليس در ايران فعاليت داشته است باآداب و رسوم
ايرانيان و زبانهای فارسی و ترکی آشنا می شود. او در کتاب بالا که آميزه ای است از
سفرنامه و داستان آدم های فاسق وبی مرام، سعی دارد فساد دربار فتحعلی شاه، سنت های
ناپسند دين اسلام (مخصوصأ مذهب شيعه) و اوهام وخرافات عامه ی مردم را از زبان حاجی
با با، درويش صفر و ديگران به باد انتقاد
بگيرد. برخی از ادبا ومنتقدين ايرانی کتا ب جيمز موريه را ضد ايرانی می
دانند و بر غرض ورزی مؤلف تاکيد می ورزند. گرچه نمی توان جيمز موريه را در نگارش
اين کتاب فردی بی غرض دانست، بنطر نويسنده ی اين سطور افشای فساد در بار، پوسيد گی
اشراف و جهالت عوام را نبايد يک اقدام ضد ايران و ايرانی تلقی کرد. کسانی که بر ضد
ايرانی بودن کتاب سرگذشت حاجی بابای اصفهانی تاکيد کرده اند اگردر ايران امروز
زندگی می کردند احتمالأ در ديدگاه خود تجديد نظر می نمودند.
اگر کسی متن فرانسه يا انگليسی کتا ب رابخواند آنقدر ها تحت تاثير قرار نمی
گيرد که ترجمه ميرزا حبيب اصفهانی را. ميرزا حبيب ـ که به بيداری و روشنگری جامعه
ی خود کمر بسته است ـ بمراتب از ترجمه ی يک اثر فراتر می رود. او با ترجمه ی آزاد،
ساختن و پرداختن متن اصلی يک اثر الحادی را ارائه می دهد که بجای برابری با اصل،
با روحيه ی ايرانی سازگار است. ميرزا حبيب اصفهانی تغييراتی را در ا صل اثر بوجود
آورده و مطالبی را بر آن افزوده که
ترجمه کتاب را بر خلاف اصل آن که کمتر جنبه ی روشنگرانه دارد، بصورت منشور
بيداری و روشنگری ايرانيان در آورده است.
در رابطه با زوّار امام رضا در ترجمه ی ميرزا حبيب چنين می خوانيم: "
ببين با آنهمه ترس و تشويشی که از ترکمن ها دارند، از ديار های دور دست با خرج ها
ی گزاف و مرارت های بيشمار به زيارت می آيند. با چنين مردمی چکار نمی توان کرد. به
آسانی می توان همه را فريفت و جيب شان را خالی کرد. عقل شان در چشمانشان است و
چشمانشان را پرده ی نفهمی تنگ پوشانيده است.... هرچه می گوئی به اسم خدا و پيغمبر
بگو ديگر کار نداشته باش (صفحات 46 و 47). جالب اين است که اين حرفها را جيمز
موريه نگفته ا ست بلکه در واقع پيام ميرزا حبيب است به هموطنا نش که از زبان
نويسنده ی کتاب بيان داشته تا از آزار در امان باشد.
در رابطه با خرافات ايّام سوگواری محرم در ترجمه می خوانيم: " دهه ی
عاشورا... ايرانيان را يکباره ديوانه ی مصيبت و عزا و بجنون بدعتهای بيجا گرفتار
می سازد" (صفحه ی 48). مقايسه با متن اصلی معلوم ساخت که اين مطلب نيز در متن
اصلی نبود و اين انعکاسی ا ست از رنجی که ميرزا حبيب از خرافات زدگی هموطنانش
کشيده ا ست.
در جای ديگر ميرزا حبيب پته ی ا ربابان خرافات را روی آب می ريزد. او ابتدا
به اربابان شريعت می تازد: " ... از دريوزه عارم آمد. خواستم روضه خوان و
تعزيه گردان شوم، د يدم در اين کار بی حيائی وبی چشم وروئی بيشتری لازم است.
خواستم واعظ شوم ديدم بايد احاد يث واخبار جعل کنم و عربی لازم است و عربی نمی
دانستم. خواستم فالگير شوم ديدم در مشهد تو سر سگ بزنيد فالگير و رمّال بالا می
آورد و فالگير و رمال همان چيزی را می خورند که مرغ خانگی می خورد" (ص 50).
بعد از آن ميرزا حبيب اصحاب طريقت را رسوا می سازد و از قول درويش صفر که
عمری را در طريقت سپری سا خته است می نويسد: " راست ا ست که لباس درويشی در
ظاهر چرکين وکم بهاست وروزی درويشان از راه دريوزه وريزه خواری ديگران می
رســــــد. اما بدان که لقمه ای است بس رنگين که بکد يمين وعرق جبين (لازم) ندارد.
زندگی ما طايفه (درويشان) تنبلی و بيکاری و بيعاری و تن آسائی است.... خلاصه آنکه
مردم زمانه بازيچه ی دست درويشانند و ما در سايه ی ضعف وسستی اعتقاد و نادانی وساده
لوحی آنها زندگی می کنيم و نانشان را می خوريم و به ريششان می خنديم.... مايه ی
اصلی درويشـــــی که ما به آن دست يافته ايم گستاخی وبی شرمی و وقاحت است.... من
خود با گستاخی وبی شرمی چها که نکردم. نبوت کردم. معجزه کردم. مرده زنده کردم. از
لذايذ دنيا چيزی باقی نگذاشتم...." (صفحات 52 و 53). اصل اين مطلب که در صفحه
46 نسخه انگيسی کتاب جيمز موريه آمده چنين است " ما به ريش مردم می خنديم.
گرچه زندگی ما ثبات ندارد ولی با تنوع زياد وتنبلی فراوان همراه است. ما به بشريت
به عنوان بازيچه می نگريم و از ضعف و خوش باوری آنها زندگی می کنيم." موضوع
در صفحه ی 47 چنين ادامه می يابد " اتکاء به نفس مايه ی آن است."
ميرزا حبيب در ترجمه ی آزاد خود با جزم ها و مقد س ها به نبرد بر می خيزد.
او در رابطه با مشهد مقدّس از قول حاجی بابا چنين می نويسد: " همينکه پا از
دروازه بيرون گذاشتم خطاب به مشهد رضا گفتم برو ای مشهد، ای کوفه ی ثانی الهی مثل
شهر قوم لوط زير ورو شوی. اما از ترس ا ينکه مبا دا يکی از مقدّسين اين سخنان کفر
آميز را بشنود مدام بدين سو و بدان سو نگران بودم." (ص 72)
در کتاب "سرگذ شت حاجی بابا ی اصفهانی" آنجا که از تفاوت بين
ايرانيان و فرنگی ها سخن گفته می شود، خواننده بی اختيار بياد تفاوت بين سنت های
قرون وسطائی و مدرنيسم می افتد. طنزی که در نشان دادن اين تفاوت ها بکار برده شده
است امروز که حاکميت جمهوری اسلامی جامعه را به عقب کشانيده است بيش از پيش معنا و
مفهوم می يابد: " ميرزا احمق گفت.... فرنگی ها روی چوب و تخته می نشينند در
صورتيکه ما روی زمين می نشينيم. فرنگی ها با کارد وچنگال غذا می خورند، ما با دست
و پنجه می خوريم. آنها هميشه متحرکند و ما هميشه ساکنيم. آنها لباس تنگ می پوشند و
ما لباس گشاد می پوشيم. آنها نماز نمی کنند، ما روزی پنج وقت نماز می کنيم. در نزد
آنها اختيار با زن است در نزد ما اختيار با مرد است. زنهای آنها
يک وری بر اسب می نشينند، زنهای ما راست سوار می شوند. آنها ايستاده قضای حاجت می
کنند، ما نشسته. آنها شراب را حلال می دانند و کم می خورند، ما حرام می دانيم و
زياد می خوريم. اينها پاره ای از تفاوتها بود. اما آنچه مسلم و محقق است و هيچ جای
ا نکار نيست اين است که فرنگی ها نجس ترين وکثيف ترين مخلوق روی زمينند. چرا که
همه چيز را حلال می دانند و همه جور جانور و حيوانی می خورند حتی خوک وسنگ پشت و
قورباغه، بی آنکه دلشان بهم بخورد و حال قی و تهوع به آنها دست بدهد. مرده را با
دست تشريح می کنند بدون آنکه بعد از آن غسل ميّت بجا آورند. نه غسل جنا بت سرشان
می شود ونه تيمم بدل از غسل. لعنة الله عليهم اجمعين" ( ص 97).
کتاب نه تنها از فساد و خاصيت انگلی در باريان برهبری شخص پادشاه پرده بر
می دارد، بلکه رابطه ی تنگاتنگ بين شاه و شيخ را ا فشا می سازدش: " سياست شاه
همواره مبتنی بر خوشرفتاری با ملايان کشورش بود زيرا می دانست که نفوذ فوق العاده
ای که آنان در اذهان مردم دارند، تنها سد بين او و قدرت نا محدودش است" (ص
234). ميرزا حبيب در افشای چهره ی دو گانه ی آخوند ها بمراتب از مؤلف کتاب فراتر
می رود. در ترجمه ی ميرزا حبيب می خوانيم: " گفت اگر آنقدر حيله و تزوير
نداشته باشی که مجتهد ی را خر کنی حقا که حاجی واصفهانی نيستی" (ص 225) در
حالی که در اصل کتا ب بجای "خر کنی"، "فريب دهی" بکار رفته است.در
جای ديگر در رابطه با آخوند ها ( صفحه ی 73 ترجمه ی ميرزا حبيب) در متن فارسی کتاب
چنين می خوانيم "اما می بينی که ماه رمضان مبارک در پيش است و در اين ماه ملا
ها و عمامه بسرها هار می شوند. من هم مرد روزه نيستم و خدا نکند که بشوم." در
متن انگيسی کتاب جمله ی بالا بصورت ذ يل آمده است:" ماه رمضان نزديک است و در
اين ماه بيش از گذشته مواظب من خواهند بود و من نمی توانم و نمی خواهم روزه
بگيرم" (ص 64).
ميرزا جبيب اصفهانی بيچارگی و عقب افتاد گی جامعه ی ايران را نه تنها در
وجود انگلی آخوندذ ها بلکه در کلّ شريعت اسلامی وبه بيان دقيق تر در اعتقاد
انسانها به جزم های دينی می داند. بهمين دليل است که او ريشه دار ترين و بی چون و
چرا ترين جزم ها را با شلاق طنز فرو می کوبد. مثلأ وقتی در استامبول از اصل ونسب
حاجی می پرسند او می گويد ".... نياکان ديرينم استر بن خر بن ماديان از قبيله
ی قريش و بنی قحطان بلا واسطه به سلسله ی بنی هاشم می پيوندند و بخط مستقيم بذ ريه
نبوت اتصال می يابند و خلاصه آنکه با مبارکترين خون اسلام همد م و با قديميترين
سلسله همقد ميم" (صفحات 230 و 231).
ميرزا حبيب اصفهانی بعنوان يک ا نسان آزاده و روشنگر از عقب ا فتادگی،
خرافه گرائی و ماتم زدگی جامعه خود در رنج است و زمانی که شرايط ايران را با کشور
همسايه اش ترکيه مقايسه می کند آه سرد از سينه بيرون می دهد. در اين رابطه جيمز
موريه تنها يک اشاره ی گذرا دارد: "استامبول با آن جلاه و شکوهش و ايران با
آن فقر و فاقه اش" (ص 244 نسخه ی انگليسی کتاب). ميرزا حبيب جمله ی بالا را
با شور انگيزی و افسوس چنين بسط داده است: "ای بابا ما کجا واينها کجا. اگر
اينجا جاست پس ايران کجاســـــــــت. ا ينجا دار النعيم است و آنجا دار الجحيم.
اينجا دار الصفا و آنجا دار العزا. اينجا عزت ا ست و گنج و آنحا ذلت و رنج. ا ينجا
نعمت است ونظا فت آنجا فقر وفاقه وکثافت. اينجا تما شا خانه، آنجا تکيه و روضه
خوانی. اينجا تفريح و بازی و آنجا شبيه و گريه وحقه بازی. اينجا عيش، آنجا تعزيه.
اينجا آواز، آنجا آه و زاری. خوش
گذرانی و عيش و نوش ترکان را با آن عزا داری و ماتم سرائی خودمان بخاطر آوردم و بر
بخت واژگون گريستم" (صفحات 324 و 325).
اينها بودند رؤيا های روشنگرانه ميرزا جبيب اصفهانی
برای جامعه آيند ه ايران. بيخود نيست که ملک الشعرای بهار در رابطه با او و کارهای
روشنگرانه اش گفته است که نبوغ
قاعده نمــــــی شنا ســـــد. افسوس که رؤيای ميرزا حبيب اصفهان، متجاوز از
يک قرن پس از مرگ اين انسان شريف و آزاده، در ايران اسلامی امروز به کا بو س تبد
يل شده است.