شهريارشيرازی،
پيامبران
خرد
درپيکاربا
تاريکی هزاره
ها، به کوشش
هوشنگ معين
زاده،
انتشارات
آذرخش، آلمان،
آذرماه 1380.
"ييامبران
خرد" شرح
مبسوطی
ازسيروسفرفکری
وعملی "مرد
بیقراری است
که قرارگاه
آزادگان را می
جويد."
(ص 401) قهرمان
داستان درجريان
مبارزات
مشروطه
خواهانه اش به
آگاهی سياسی
دست يافته
ودردوران
زندان آبديده
شده است، درپی
شکستن بن بست
کنونی جامعه ی
ايران با
اشتياقی وصف
ناپذيربه
دنبال "او" می
رود. ابتدا
همراه با آقای
"پوريا" يک
شخصيت
دانشگاهی
درجلسه ای به
سخنان "او"
گوش می دهد
وشيفته ی وی
بخاطرتلاشش
در"کالبد
شکافی فرهنگ
وتمدن معاصر"
درراه ايجاد
يک شورش عقلی
وضد خرافی می
شود. درادامه
ی اين کنکاش،
قهرمان
داستان
ازدوست ديرين
خود "کلب علی"
می خواهد که
از"او" برايش
بيشترسخن
بگويد. کلبعلی
ازجمله عوام
است که گرچه
با حزب الله
ونظام ولايت
فقيه
سرستيزدارد
و"او" را
بخاطر رُک
گويی وصداقتش
دوست دارد،
ليکن از دين
وعوامی گری
نبريده است.
قهرمان
داستان
ازطريق
کلبعلی، دوست
مشترکشان
صالح وسعيد
پسرکلبعلی
تاحدودی با
"او" وخرد
نقّادش آشنا
می شود:
ـ" دين دنيای
مان را برباد
خواهد داد
ومارا بنده ی
انسان ديگری
خواهد ساخت" (ص
15)
ـ "بايد
خودمان به داد
خودمان
برسيم" (ص 18)
"او" می داند
چه می خواهد.
انديشه های
"او" مانند
تبراست که که
هنجارهای بی
بروباررا
ازبن برکند.
"او"
متنفرازعوام
زدگی وتجسم
"خرد وخردمندان
پرخاشجو" ست (ص
20). قهرمان کتاب
دريک کتابفروشی
با آقای بشارت
آشنا می شود
که وی را با
تشکيلات "او"
، که تشکيلاتی
مخفی وبی
اندازه
سازمان يافته
است، آشنا می
سازد وبه يک
سفردورودراز
آموزشی وخردجويانه
می فرستد. وی
درجريان اين
سفر(که درچند
مورد آن آقای
بشارت نيزبا
او همراه است)
با بسان کسان
وقرارگاه های
مخفی آشنا می
شود وبا افراد
بسيارزيادی
درباره
موضوعات مختلف
مربوط به دين
وخرافات وراه
برون رفت ازبن
بست کنونی بحث
وتبادل نظرمی
کند. هريک
ازاين افراد
درباره ی
مقوله ای بحث
می کنند که
بنظرمی رسد
مؤلف با
استفاده
ازاين شيوه
قصد آموزش درباره
ی اين مقولات
را داشته است.
مثلأ اقای
تازی تبار (يا
غربتی) ماهيت
آخوند ونقش روحانيون
دراستمرار
باروهای دينی
وخرافی را برای
او روشن می
سازد؛ آقای
بشارت
ازاسلام ومحمد
وبنيادهای
خرد ستيزانه
شان پرده برمی
دارد؛
اردشير(دوست
سابق قهرمان
داستان)
ازمحدوديت
های ديدگاه
مارکسيستی
وبرخوردهای
طبقاتی به
مسئله ی خرد
گرائی سخن می
گويد. دراين
سيرآفاق
وانفس، او
نوشته ها
ويادداشت
هائی از"او" می
خواند که اغلب
بصورت لاک
ومهرشده
بدستش رسيده
است ودريک
مورد درکلاس
های آموزشی
گروه شرکت می
کند.
درپايان اين
سفردورودراز
قهرمان
داستان به نقطه
ی عزيمت خويش
بازمی گردد و
درکنگره
عمومی گروه
"او"، که
بصورت مخفی تشکيل
شده است، شرکت
می جويد.
دراين کنگره
مشخص می شود
که آقای
بشارت، به
عنوان
دبيرهيئت اجرايی،
درراس گروه
"او"
قراردارد
وحرکت "او" پس
ازگذشت هفت
سال، به کمک
سه هزارعضو،
هزاروسيصد
نفرداوطلب
عضويت
وهزاران
هواخواه درسرتاسرايران
وهمچنين
درخارح
ازايران
فعاليت می کند
(ص 415). اگرچه
قهرمان
داستان، به
سبب ماهيت مخفی
تشکيلات، به
آرزوی خود
برای
ديدارشخصی ورودررو
با او دست نمی
يابد، ليکن
درپايان کنگره
احساس می کند
که با "او" گره
خورده است. او درمی
يابد که
"اوتبلورخرد
زمانه ی ماست.
تجسم خردآزاد
ونقّاد جامعه
ی ماست" (ص 417).
دراين
کنگره،آقای
بشارت اعلام
می دارد که درپايان
هفت سال
فعاليت پی
گيرومتمرکزتشکيلات
"او" به اين
نتيجه رسيده
که بصورت
غيرمتمرکز
وبا تشکيل
دادن "هسته
های هفت نفری
حرکت های نوينی
برپا" کند و
مبارزه ی
فرهنگی را درده
ها وصدها
سازمان وگروه
مستقل ودرعين
حال مرتبط با
يکديگر"
ادامه دهد.
آقای بشارت
عنصرسياسی را
نيزوارد
جريان فرهنگی
می کند: "مبارزه
ی استراتژيک
با عوام فريبی
وعوامی گری
ونيزمقابله
با
کشتارهموطنان
وغارت ثروت
ملـــــی" (ص 418).
درپايان،
آقای بشارت
قصد خود را
برای آغازيدن
فعاليت علنی
با استفاده
از"وسايل
مدرن
الکترونيکی"
را با قهرمان
کتاب درميان
می گذارد.
کتاب با يادی
احترام
آميزازشيخ
فريدالدين عطارنيشابوری
ومنطق
الطيراو وطرح
پرسشی ژرف وعالمانه
به پايان می
رسد: "راستی
آيا رازسربه
مــُهرآقای
بشارت درقصه ی
"سيمرغ" يا
"سی مرغ"
عطارمستترنيست؟"
(ص 424) می دانيم که
عطاردرمنطق
الطيرخود
سيروسفردشوار
پرندگان
جويای حقيقت
راشرح می دهد
که درجستجوی خود
برای دست
يافتن به
"سيمرغ"
(حقيقت
جاودانه) به
"سی مرغ"
(خويشتن خويش)
می رسند.
بااين مقدمه
اجازه می
خواهم ضمن ژرف
پيمائی درکتاب،
به سنجش
وتحليل
محتوای کتاب
وداوری درمورد
تاثيرآن
برجنبش
خردگرايی
وروشنگری نوين
درايران، که
بنظرحقيرنيز
مدت هاست که
دراين جامعه
شروع شده است،
بيندازم:
زبان کتاب،
درمجموع روان
وسليس است.
درکتاب اشتباه
چاپی،
دستوری
يا املائی
بندرت مشاهده
می شود واين
خود نشانه ی
دقت
ناشروويراستکارو
تسلط نويسنده
برزبان فارسی
است. زبان
کتاب گاهی که
به بيان مسائل
فلسفی می رسد
مغلق وپيچيده
می شود درحالی
که نويسنده با
اندکی دقت
وصرف وقت می
توانست
مفاهيم را
درجملات
کوتاه تروقابل
فهم تربيان
دارد.
اشکال
اصلی کارنويسنده
اين است
نتوانسته است
بين شکل
ومحتوای اثرش
يک رابطه ی
متقابل،
منطقی وطبيعی
برقرارسازد.
نويسنده پيام
فلسفی خود را
درقالب يک داستان
بيان داشته
است. اين
کارهيچ
اشکالی نداشت،
بشرطی که او
اصول داستان
پردازی را
رعايت می کرد.
گاهی سه يا
چهارفصل کتاب
را مقاله ای
تشکيل می دهد
درمورد دين،
اخلاق، عاطفه
ونظايراينها
که بصورت شرح
يک سخنرانی،
يا نقل يادداشتهای
"او" ويا
گفتارآقای
بشارت وديگران
بيان شده است.
اين موضوع
باعث می شود
که خواننده
سررشته ی
داستانی را که
برای
بيان مقصود
برگزيده است
ازدست بدهد.
داستان فاقد کشش
وهيجان است
وخواننده را
درانتظارنتيجه
ی رويدادها
باقی نمی
گذارد و دريک
نگاه کلی به
اومی فهماند
که نويسنده
ازداستان
بعنوان يک قالب
مصنوعی مدد
جسته که
انديشه های
خود را درآن بريزد.
مشکل ديگر
کتاب
درازگوئی
وتکرارمکررات
است به نوعی
که
بنظراينجانب
نويسنده می توانست
پيام های خود
را بتمامی
درسه چهارم
کتاب بگنجاند.
گرچه کتاب
مدعی تحليل
وتحقيق نيست،
ليکن گاهاً
نويسنده
مطلبی را
بعنوان واقعيت
ارائه داده
است که آنرا
با هيج منبعی
پشتيبانی
نکرده است.
نويسنده که
مخالف کلی
بافی است، خود
دربسياری
ازموارد به
کلی گوئی دست
زده است.
درجريان
مطالعه ی
"پيامبران
خرد" خواننده
به قله هايی
دست می يابد
که چشم انداز
زيبايی از
فرهنگ خرد
ورزی
وروشنگری را
دربرابرش
قرار می دهد.
هوشنگ معين
فر، که درخارج
ازايران بسرمی
برد وبه همت،
پشتکاروپشتيبانی
او کتاب به زيورطبع
آراسته می
شود،
درپيشگفتاری
که برکتاب
نوشته است خاطرنشان
می سازد که
پيامبران خرد
درايران برشته
ی
تحريردرآمده
واو ناشر
"پيام يک حرکت
فرهنگی است که
توسط گروهی
ازخردمندان
دردرون کشوربراه
افتاده" است (ص
7). اين همکاری
فرهنگی بين
روشنگران
درون وبرون
مرزی که سابقه
اش به دروان
قبل
ازمشروطيت می
رسد روزنه ای
ازاميد را
درچشم
اندازقرار می
دهد. اين خود
آغازگرراهی
است که بايد
به پگاه
روشنگری
بينانجامد.
نويسنده ی
"پيامبران
خرد"،
شهريارشيرازی،
درآغازسخن
خود ازقول
جهانگردی
انگليسی (گويا سرجان
ملکم) به ما
هشدار می دهد
که "ايرانيان
دربيان کنايه
آميزمکنونات
خود هنرمندند"
(ص 7). بنظرمن
اودرست می
گويد. به علت
جبّاريت ريشه
دارتاريخی
وترس ازتعقيب
وتکفير،نه
تنها فرهنگ
ايرانی بلکه
فرهنگ کل
خاورميانه،
برخلاف فرهنگ
غربی، همواره
با نوعی
رمزوراز وکنايه
همراه بوده
است. درچنين
فرهنگی
فردحتی اگرعاشق
باشد، عشق خود
را برزبان نمی
آورد وبا نازوکرشمه
وبقول نظامی
گنجوی "غمزه
پنهانی" ادای
مقصود می کند.
کلمه ی "ناز"،
که اينقدردرادبيات
فارسی
تکرارشده
است، شايد به
هيچ يک اززبان
های دنيا قابل
ترجمه نباشد.
درچنين جـوّی
نويسنده ی
"پيامبران
خرد" به درستی
از ما می پرسد
که آيا "نگفتن
آنچه بايد گفت
مصلحت است يا
خيانت؟" (ص 15) او
درسرتاسرکتاب
تلاش می ورزد
که افشا کند و
بگويد آنچه را
که می داند واحساس
می کند. بقول
اقبال لاهوری:
سحردرشاخساربوستانی
چنين می گفت
مرغ نغمه
خوانی
سرودی، ناله
ای، آهی،
فغانی
مؤلف تلاش می
ورزد که تکليف
خودرا با خدا(
که بنظرمن
بزرگترين جزم
همه ی مذاهب
جهان است) يکسره
سازد. گروه
"او"
برسردرقرارگاه
خود نوشته است:
"وآن خدا جهان
وآفتاب را
بوجود نياورد.
آدم را
نيافريد. معنا
را وضع ننمود
وحق را تعريف نکرد."
او به هيچ
چيزمقدس که
نتوان به آن
نزديک شد
وآنرا مورد
آزمايش،
تحليل
وانتقاد
قرارداد
باورندارد:
"کلان واقعيت
همانقدر به
قدر ومنزلت
اورشليـــــــــم
بی اعتناست که
به حرمت مکّه
وغيره" (ص 53). "پيامبران
خرد" برآن است
که رابطه دين
وعقل وعلم
وخرافات را
بازيابد: "دين
وخرافات دوروی
يک سکه اند" و
"عقل مسئول
افشای حماقت
های بشری است"
(ص 24) واين عقل با
دين بعنوان
مسئول حماقت
وفلاکت
بشرسرناسازگاری
دارد: "ناسازگاری
دين با عقل،
اديان را
عمومأ بسوی
اسطوره سازی
وتفسيرآنها
هدايت می کند"
(ص 25). "عقل ودين درتحليل
نهايی
ازيکديگربيزارند.
ازهم می ترسند
وفاصله می
گيرند وبرهم
می تازند" (ص 84).
نويسنده عقل
را می شناسد:
"عقل ماهيتأ
هم گوهروهم
سوی منطق علمی
با استدلال
اثباتی
وغيرتخيلی
وغيرکلامی،
درمشاهده ی
اموراست
وهدفش پی بردن
به روابط
اجزاء وپديده
های طبيعت
ودنيا می
باشد" (ص 61).
نويسنده بين عقل
فلسفی وعقل
محدود وتنگ
نظرانه عوام
قائل به تفاوت
است: "مقصود
نهائی مان عقل
نقـــّاد وآزاد
است، نه عقلی
که به بردگی
اميال وقيد
وبند عقايد
ودگمهای
مکتبی
وموهومات
دينی کشيده شده
باشد" (ص 62). او
برای خواننده
اش روشن می
سازد که
"رهروان راه
خردآزاد،
دشمن آشتی
ناپذيرعوام
فريبان ودشمن
عوامی گری
عوامند، نه
خود آنها" (ص 65).
بحث جالبی که
دربسياری
ازفصول کتاب
مشاهده می شود
تفکيک دين
ازاخلاق است:
"آدم فاسد،
فاسد است، چه
متظاهربه دين
باشد وچه
بناشد... کسی که ازترس
تنبيه شدن
وباصطلاح جزا
ديدن به دست
ماموران خدا،
تن به رعايت
برخی
ازموازين
اخلاقی می
دهد، نه دين
دارد ونه
اخلاق...." (ص 93)
گرچه اخلاق
ربطی به دين ندارد،
ليکن آنرا با
مقوله ی علم
نيزنبايد عوضی
گرفت: "علم
عبارت
ازشناختن
پديده ها
وروابط
آنهاست نه
رفتارمطابق
با هنجارهای
شناخته شده
برای فرد، کنش
وواکنش های
عاطفی
دربرابرمحرک
های بيرونی
علم نيست" (ص 96).
نويسنده
وجدان را
"حضورعقل
درجريان
عاطفه وانعکاس
اجتماعی" آن
تعريف می کند
(ص 98).
يکی
ازجالبترين
فصول کتاب
عنوان "حق
وقدرت" را
برخود دارد:
"روز و
روزگاری
"قدرت"
و"اخلاق"
و"حق" ... "دين
باوری"
و"عقل"
و"اراده ... درهمسايگی
يکديگر زندگی
می کردند" (324). حق
ضعيف ومُردنی
برای نجات
خويش به
درخانه قدرت
می رود، قدرت
به او توصيه
می کند که
بميرد. اوبه
زحمت و به
ياری قهرمان
کتاب به
ديدار"دين
باوری" می رود
که اونيز تلاش
می سازد حق را
به نوکری خود درآورد.
سرانجام حق
درکلبه ی کوچک
ودرخشان عقل
را می کوبد.
عقل تنها راه
زنده ماندن
وشکوفا شدن حق
را اتحاد وی
با خويش وبا نيروی
اراده می
داند.
بخش "آخوند
فکلی" نيزيکی
ازاوج های
کتاب است. اين
بخش هم جنبه ی
جدلی دارد وبه
کتاب روح می دهد
وهم شخصيت يک
روشنفکرخود
فروخته را که
درگذشته وحال
(که مسئول
بسياری از
تيره روزی های
جامعه ی ماست) عريان
می سازد.
آخوند فکلی ـ
اين دزد با
چراغ ـ هم
ازتوهم عوام
تغذيه می کند
وهم به آن
دامن می زند.
او خرافات را
درزر ورقِ
زرين می پوشد
وبا توجيهات
عامه پسند
علمی مثل نقل
ونبات به خورد
مردم ـ بخصوص
نوجوانان
ساده دل ـ می
دهد. اين فصل
خواننده را
بفکروا
میدارد که
آخوندهای
فکلی جامعه ما
چه کسانی
بودند وچه کسانی
هستند: آل
احمد؟
بازرگان؟
شريعتی؟ سروش؟
عناصرباصطلاح
"ملی ـ مذهبی؟
وآيا ضرورت ندارد
که جنبش
روشنگرانه
درجامعه ی
ايران انديشه
های اين
آخوندهای
فکلی را تحليل
وبنيادهای
سست شبه علمی
وبه
ظاهرمنطقی آن
را برهمگان
روشن سازد؟
مطالعه ی
دقيق کتاب
نشان می دهد
که نويسنده گفتگو
درمورد برخی
از مقولاتی را
که شکافتن شان
برای جنبش
روشنگری
ازضرورت تام
وتمام برخوردار
است نيمه تمام
گذاشته
ودررابطه با
ديگرمقولات مهرسکوت
برلب زده است.
اهم اين
مقولات به
قرارذيل اند:
"پيامبران
خرد" دشمن
آشتی ناپذير
خدای عوام است:
"خدای عوام
خالق عالم
وآدم نيست،
بلکه مخلوق
است" (ص 117).
نويسنده،
"خدای عوام"
که اورا "نه
خدای عالم که
مخلوق
يهوديان" می
داند، جنين توصيف
می کند: "چه
خدای معرکه ای
است اين خدای
عوامی.
سرشارازتناقض،
توانای
ناتوان،
بينای کور،
دانای نادان،
مهربان
جنايتکار،
جدی اما ولنگار،
بنده نوازاما
مستبدو ظالم
ورحمان ورحيم
اما ضعيف کش
وقلدرنواز" (ص
143). پرسش بی پاسخی
که به ذهن
خواننده می
آيد اين است
که "آيا بين
خدای عوام
وخدای خواص
فرق وجود دارد؟"
نويسنده
متاسفانه
ازتحليل
مقوله ی خدا
به نوعی که
برای عوام
مسلمان مطرح
است فراترنمی رود.
می دانيم که
مفهوم خدا
دراديان غربی
(زرتشتيگری،
دين يهود،
مسيحيت
واسلام) با
اين مفهوم
درمذاهب شرقی
(هندوئيسم،
دين بودا، جينيسم،
آئين
کنفوسيوس
وغيره) تفاوت
اساسی دارد.
محدوديت
بالا اين
تصوررا برای
خواننده ايجاد
می کند که
نکند نويسنده
ی کتاب،
عليرغم انکارجهان
غيرمادی، به
خدا ونيروئی
ماوراء طبيعی
اعتقاد داشته
باشد.
متاسفانه
خواننده ی دقيق
دربرخی
اززوايای
کتاب ديدگاه
های پندارگرايانه
ورسوب انديشه
های دينی را
مشاهده می کند.
بعنوان مثال
دربخش "حق
وقدرت" پس از
آنکه زمينه ی
وحدت عقل
وقدرت واراده
فراهم می آيد،
عقل دستها را
بطرف بالا می
گيرد وبا صدای
رعد آسايی
نيايش می کند:
"ای عطا کننده
ی جان وجاودانگی
به عقل، ای
خوارگرداننده
ی اسيران جهل...
ای پشتيبان
اهل خرد...." (ص 336)
ضروری است که
نويسنده اين
ابهام را رفع
کند که اگربه
نيروی ماوراء
عقل اعتقاد
ندارد، چرا
عقل را به
نيايش وا می
دارد
وازنظريک
انسان خرد گرا
چه نيازی به نيايش
است؟ ماجرای
تاکيد
بريافتن جسد
يکی ازاعضای
گروه ودفن آن
بنا به وصيت
صاحب جسد
ورفتن قهرمان
داستان
برمزار آن
عضو(غربتی)
نيزازيک فرد
خرد گرا که به
کفن ودفن
ومرده پرستی
اعتقادی
ندارد بعيد
است. درجای
ديگربنظرمی
رسد که سردسته
ی خردگرايان
به "دعای
شبانه"
اعتقاد پيدا
کرده است (ص 416).
نويسنده
درچند جای
کتاب طرفداری
خود را از
رهائی زنان
وشرکت بی قيد
وشرط آنان
درشورش عقلی
به صراحت
اعلام داشته
است. با وجود
اين وقتی کتاب
را به دقت می خوانيم
متوجه می شويم
که او به شرکت
نيمی ازجامعه
ی بشری دراين
جنبش آنچنان
که بايد وشايد
توجه نکرده
است.
در"پيامبران
خرد" گرچه
گاهی زنان نيز
حضوردارند،
ليکن منشاء فعاليت
مستقل ومؤثری
نيستند
وجزدوتن (خانم
ها گودرزی
وخوش کيش)
بقيه حتی
ازخود هويتی
نيزندارند.
بعنوان مثال
نويسنده دربخش
"هيچ کس رسول
نيست"،
درخانه ی
دوستش
اردشيراززبان
مادروی
ازتبعيض عليه
زنان وحقوق
آنان سخن می
گويد، ليکن به
توانمندی
آنان بها نمی
دهد. اوحتی ازتنها
زنی که درخانه
حضوردارد با
نام "مادراردشير"
ياد می کند.
بنظرمی رسد
که نويسنده
ازمردان
خردگرا توقع دارد
که قوانين ضد
زن را تغيير
دهند. درحالی
که رهائی زنان
دراصل کارخود
زنان است.
نويسنده ازنقش
زن به عنوان
مادرستايش می
کند وچنين
بنظرمی آيد که
شرکت وی درجنبش
خرد گرايانه
را بطورضمنی
فرع براين وظيفه
می شمارد. او
ازقول
مادر"خرم
دين" می گويد: "زن
قطع نظرازحقی
که برای دفاع
ازخود دربرابراجحافات
مرد داراست،
هرگزحق آن را
ندارد که به
وسايل
غيرشرافتمندانه
متوسل گشته
وراه فساد
درپيش گيرد.
حتی اگرخود را
با نامردانه ترين
رفتارهای
مردان
روبروببيند.
چرا که زن يا
مادراست يا
مادرخواهد شد
ومادر فاسد می
تواند همه را
فاسد وزندگی
را آلوده
وفضای اجتماعی
را آلوده
سازد." تاکيد
بيش ازحد
بروظيفه ی مادری
زن همواره
بعنوان
دستاويزی
برای عدم شرکت
او درزندگی
اجتماعی
وسياسی جامعه
عمل کرده است.
پرسش من
ازنويسنده ی
محترم اين است
که مگر مرد
پدرنيست
ومگرپدرفاسد
همين کارها را
انجام نمی
دهد؟
ازديد من،
بدون شرکت همه
جانبه وکليدی
زنان درجنبش
خرد گرايانه،
اين جنبش
درنظفه خفه
خواهد شد.
درجنبش های
روشنگرانه
جوامعی که راه
ترقی را
پيمودند،
زنان نقش
فعالی را ايفا
نموده اند.
دريونان
باستان (همانطوردراين
سايت دربخش
چهره ها نشان
داده ايم) زنی
بنام اسپاشيا
نقش اساسی
درراه تعالی فلسفه
ودموکراسی
ايفا کرد.
درفرانسه ی
دوران روشنگری
خانه ی زنانی
مانند مادام
دوشاتل ومادام
دوپمپيدور
محل ملاقات
فيلسوفان
روشنگر
وتدوين دايرة
المعارف
فرانسه بود.
بيش ازهزارسال
پيش درايران
رابعه
دخترکعب
قـُزداری
روشنگری وسنت
شکنی را درهم
آميخت ودرراه
عشقی مادی جان
داد. ((1)) مهستی
گنجوی را (که
دراين سايت
ازاوبه تفصيل
يادکرده ايم)
رابايد ازپيشگامان
الحاد ادبی
درايران
دانست. در
دوران قاجار
بی بی خانم،
با نگارش کتاب
"معايب الرجال"
نظفه های جنبش
های بعدی زنان
را ريخت. ((2)) کتاب
سه جلدی زنان
سخنوررا
بخوانيد
وببينيد که عليرغم
محدوديت های
يک جامعه ی
سنتی، چه
نيروی عظيمی
درزنان
ايرانی نهفته
است. ((3)) درست است
که استبداد
وکوردلی
مذهبی حاکم زنان
را خانه نشين
کرده است،
ليکن جنبش
روشنگری وخرد
ورزی زنان
درايران
هرگزقطع نشده
است وحق بود
نويسنده ای که
روبه سوی افق
های آينده دارد
به شرکت زنان
بهای بيشتری
می داد.
شهريارشيرازی
در"پيامبران
خرد" ديد روشنی
ازتاثيرعشق
درتحولات دوران
ساز خردورزانه
بدست نداده
است. او
درجايی ازقول
رهروی پير می
نويسد: "عشق يک
عنصرتبهکاردرتصميم
گيری های
انسانی است،
ارمغان عشق
وشيدايی، شوريدگی
ورنج جانکاه
برای شخص
وکشمکش بيهوده
وبی سرانجام
برای محيط
اجتماعی اش می
باشد." بنظراينجانب،
خردورزان
بايد تحقيق
عميق وهمه
جانبه راجع به
رابطه ی عقل
واحساس به عمل
آورند بايد
ديد عشق نقش
مخرب درتحول
روشنگرانه
دارد يا عشق
خردستيزانه؟
وآيا می توان
ازپديده ای بنام
عشق
خردمندانه
بعنوان
انگيزه ی
نيرومندی در
دوران سازی وهستی
آفرينی
بشرسخن گفت؟ ((4))
زنده نام
دکترمصطفی
رحيمی ـ
خردورزفرزانه
ای که يادش
بخيرباد ـ
درنقدی
کوتاهی که بر
نبرد رستم
واسفيديار
شاهنامه ی
فردوسی نوشته
است، کمال
هرانسان را
درانطباق خرد
نقــّاد وی با
عشق انسانی او
می داند.
ازنظرايشان
ديگرانسانی
درروند کمال
است که تنها
به چيزهايی
عشق بورزد که
انسانی
وخردمندانه
اند. درکتاب "پيامبران
خرد" نيزما به
کرّات
دررابطه باشورانسانی
و ضرورت
انطباق احساس
با خرد برخورد
می کنيم. به
جملات ذيل
ازکتاب توجه
فرمائيد:
ـ "آنکس که
فشارهای
بيرونی را حس
نمی کند وغوغايی
دردرون خويش
نمی بيند،
پشيزی هم نمی ارزد"
(ص 26)
ـ "هنگامی که
دوعامل
مهروعاطفه ی
معقول وعقل ودانش
متعهد دريک جا
جمع شونديا
دريک رابطه قرارگيرند،
ديگردليلی
برای نگرانی
باقی نمی ماند"
(صفحات 178 و179).
بنظراينجانب
دراين رابطه
حق بود که
مؤلف باکاربيشترخود
ناپی گيری ها
وابهام ها را
رفع می نمود.
چه خوب بود
اگرشهريارشيرازی
بجای
تکراروحاشيه
پردازی ها ی
فراوان، با
ژرف نگری
پديده ها را
ريشه يابی می
کرد وجنبه های
مختلف شان را
نشان می داد.
اوخود را به
بررسی جنبه
های ويرانگر
دين درايران
بسنده می کند.
درحالی که می
توانست اين
کاررا
درچهارچوبی
جهانی ومقايسه
ای صورت دهد
يا لااقل چشم
اندازی جهانی
را
دربرابرخواننده
قراردهد.
خردورزان را
شعاری است
معروف که
"جهانی می
انديشم؛ محلی
عمل می کنم."
"پيامبران
خرد" خرافات
را حاصل جهل
آدمی می داند
واعلام می
دارد که "دين
فلسفه ی عوام
است" (ص 129). توجه
مؤلف به جنبه
های فرهنگی دين
درايران قابل
تقديراست.
ليکن او به
ريشه های چند
جانبه
وپيچيدگی های
کارکردی دين
درجوامع بشری
آنچنان که
بايد توجه
نکرده است.
مثلأ اوازياد
می برد که
خرافات خود
ريشه درهستی
اجتماعی
انسان ها دارد
ودين نه تنها فلسفه
ی عوام بلکه
به ظاهرفلسفه
خواص نيزهست وازآنجا
که خواص منافع
مستقيم
دراستمراردين
بعنوان توجيه
گربدبختی های
اين جهانی
عوام دارند،
ازدين به
عنوان يک جهان
بينی واژگونه برای
تحميق توده
های عوام
استفاده می
کنند. جالب
است که ما حتی
درتاريخ
فلسفه ما
فيلسوفان صاحب
دين مدافع
مذهب کم
نداشته ايم.
شهريار
شيرازی
درنوشته ی خود
خدا را کامل
شده ی انسان
و"شعورناخود
آگاه" آدمی می
داند وبراين
نکته تأکيد می
کند که اين
خدا نيست که
انسان را
آفريده، اين
انسان است که
خدا را به شکل وشمايل
خود، بصورت
کامل شده ی
خويش می
آفريند،
آسمانی می کند
وخود را
دربرابرآن
بيگانه وازخود
بيگانه می
سازد.
بنظرحقيراين
تحليلی است درست،
ليکن ناکافی.
تحليل گردين
نبايد ريشه های
اقتصادی
(فقروفلاکت
توده ای)
وريشه های اجتماعی
(منافع طبقات
وگروهای
حاکم، دولت،
روحانيون
وخرافه
فروشان) را
بدست فراموشی
بسپارد. درست
است که دين
جهان بينی
انسان گم کرده خويش
است. ليکن
انسان، چه
بخواهد وچه نخواهد،
تحت
تأثيرمحيط
فرهنگی
وسياست دولت وقدرتهای
سياسی ـ
اجتماعی مسلط
قرار می گيرد.
درشرايطی که
دولت وجامعه
دين را
مرتباًبعنوان
يک جهان بينی
واژگونه
بازسازی می
کنند، کمترکسی
است که بتواند
ازاسارت روحی
وخماری خرافی
دين خودرا
رهائی ببخشد.
درشرايط
فقراجتماعی،
اقتصادی
وفرهنگی، دين
به عنوان يک
داروی آرامش بخش
ودرواقع
توجيه گراين
دنيای وارونه
قدعلم می کند
وبه شيوه ای
خيال
پردازانه
خلاء حاصل
ازبيگانگی
انسانی که
جوهرخود را
ازدست داده است
پرمی کند.
بنابراين
مبارزه عليه
دين گرچه دروهله
ی نخست به
آموزش همگانی
درراه
خردورزی وروشنگری
نيازدارد،
پيروزی نهائی
آن درگروحمله
به ريشه های
ديرپای دين
است که
عبارتندازفلاکت
ها، ترس ها،
جهالت ها
وبيچارگی ها
ودرواقع
دريائــــــی
ازاشک
که دين هاله
ی روحانی
آنهاست.
بر پيچيدگی های بالا بايد پيچيدگی شناخت شناسانه نيزافزود. به اين معنی که انسان هرزمان نتواند بين اجزاء مختلف شناخت خود تعادل برقرارسازد وبعنوان مثال درروند شناخت به عوامل ذهنی بيشتربها دهد به غرقاب پندارگرايی ودين درخواهد غلتيد. نکته ای که مارکسيست ها ازآن غافل بوده اند نقش عاطفی دين وروانشناسی مذهبی توده های مردم است. به اين معنی که دين پس ازچندی بصورت جزئی ازعاطفه واحساس فرد درمی آيد واميد ها وآرزوهائی را (هرجند توهمی) برمی انگيزاند. فرد مؤمن آينده ی خود وزندگی ياران خويش را درآينده ی دين می داند ودرراه آن عقل ومنطق را زيرپا می نهد وحاضرمی شود ازهمه چيزخود مايه بگذارد وکسانی را که مانند او فکرنمی کنند نابود سازد. نه تنها اربابان دين، بلکه انسان های عادی (بقول مؤلف عوام) که درگروه های ونهادهای مذهبی (همچنين مرامی) گرد هم می آيند نيزازجنبه ی عاطفی واحساسی يکديگررا تقويت می کنند. هستند کسانی که درروند مطال