خانقاه های دوردان بربريت درعصرفضا

 

 دلم زصومعه بگرفت وخرقه ی سالوس

کجاست پيرمغان وشراب ناب کجاست

حافظ

 

من ازکاليفرنيا اين نامه راخدمتتان می نويسم. انگيزه من ازنگارش اين نامه افشای سرگذشت دردناک، جمشيد، جوانی ازبستگان ماست که دانش وشورجوانی را بهم پيوسته، درآستانه ی ورود به دانشگاه بود ومی رفت که راه خود را درزندگی پيدا کند. ازبخت بد ازطريق عمه جانش که به سبب سرخوردگی ازآخوندها ورژيم آخوندی به خانقاه کشانده شده بود، پايش به خانقاه بازشد. می دانيم که درطول تاريخ هرزمان که جنبشی اجتماعی به شکست انجاميده، عده ی زيادی، ازجمله پيشتازان جنبش های اجتماعی، به انواع واقسام جانشين های تخديری روی برده اند. ازجمله ی اين مخدرات روی بردن به زهد وديدگاه های صوفی گرايانه بوده است.

 

من عمه جان جمشيد را سالهاست که می شناسم. زمانی که درتهران بوديم اوازپيشگامان دامن های کوتاه (مينی ژوپ) بود. زمانی درکاخ جوانان به عنوان مشوق آخرين مدهای غربی عمل می کرد. او که انگيسی وفرانسه راخوب می دانست ودربلژيک تخصيل کرده بود می توانست دريچه ای ازخردورزی را بروی خود وجوانان جامعه بازکند، ليکن عمه خانم راه پول ومقام وبوتيک وته دانسان بولواراليزابت را درپيش گرفت وديگرهيچ. حتی شوهرکردنش روی حساب وکتاب دقيق بود. درآغازاستقرارجمهوری اسلامی، عمه خانم طرفدارآزادی زنان شد وحتی درتظاهرات ضد حجاب نيزشرکت کرد، ليکن زمانی که ديد سُمبه پرزوراست حسابی مسلمان شد، چادر پوشيد وروسری به سرکرد وبه اميد کسب پول ومقام دردستگاه آخوندی به هردری زد. آنگاه که ازتمام درها رانده شد با خانواده ی محترم راه مهاجرت را درپيش گرفت وبتدريج بستگان درجه ی دوم خود، ازجمله جمشيد، را نيزبه کاليفرنيا آورد. عمه خانم که نخواست ونتوانست دردريای انديشه ژرف پيمايی کند هرگز ازدين نبريد ـ اگرچه درآمريکا هميشه سنگ مدرنيسم را به سينه می زد. او ابتدا مسيحی شد وبعد به آيين زرتشت وطرفداری ازاحيای شکوه وعظمت ايران باستان روی برد ودرنهايت سرازخانقاه اويسی درآورد وازنزديکان پيرطريقت اويسی شد.

 

من واين خانم محترم ازايران همواره کارد وپنيربوديم. اومرا هــُرهــُری مذهب می خواند ومن به اومی گفتم که راه خود را درزندگی گم کرده ومثل اسب عصّاربه دورخود می چرخد. زمانی که عمه خانم درشمارخانقاهيان درآمد، هرجا که می نشست ازفقرسخن می گفت وطوطی وارتکرارمی کرد که "الفقرُ فخری". او همه را فقيرصدا می زد، های می کرد، هو می زد ومرتباً واغلب الکی می گفت "حضرت حقّ!" جالب اين بود که او نه ازفلسفه ی عرفان چيزی می دانست، نه ازتاريخ تصوف ونه حتی تاريخچه ی خانقاه خودشان. تنها چيزی که بلد بود اين بود که مرتباً ازپيرخانقاه سخن بگويد وخصايل خدای گونه ی اورا به رخ اين وآن بکشد. البته پيرخانقاه ازلحاظ سنی به مراتب جوان ترازاو بود. "حضرت پير" پسرسيد صادق عنقا بود که پس ازمرگ پدربه رسم ائمه ی اطهارکرسی اورا اشغال کرده بود. عمه خانم به عارف وعامی خاطرنشان می کرد که:

ـ "حضرت پيرکشف وکرامت داره؛ نفس اش حقّه؛ اگه اراده بفرمايه کوه روکاه وکاه را کوه می فرمايه."

 

او که معتقد شده بود که "روضه ی خلد برين خلوت درويشانست" بتدريج تمام اعضای خانواده ی خودرا درويش کرد به غيراز جمشيد که هميشه سربه سرعمه خانم می گذاشت واصرار می کرد که اورا به خانقاه ببرد تا روی حضرت شيخ را کم کند. عمه خانم هم با چند بيتی که ازمولوی برای خالی نبودن عريضه ياد گرفته بود ازاين کارسرباز می زد ومی گفت:

راز جزبا رازدان انبازنيست

رازاندرگوش منکررازنيست

 

شکست درعشق وازدست دادن شغل سرانجام جمشيد را به دامان عمه خانم انداخت وعمه ی دلسوزاورا باخانقاهيان آشنا کرد. جمشيد درخانقاه پناهگاهی آرامش بخش يافت: همه درو وبرش را گرفتند وحضرت شيخ شخصاً برايش دعا کرد. چه افتخاری بالاترازاين! عمه خانم ازشادی درپوست نمی گنجيد. من که خطررا احساس کرده بودم، ازابتدا تلاش کردم جمشيد را با جريانات اصلی زندگی پيوند بدهم، ليکن گوش وی به اين حرف ها بدهکارنبود. سعی کردم با اووارد خانقاه شوم، ليکن به عنوان منکرراهم ندادند. با اصرارجمشيد، تعهد خودم دايربراينکه درراه سيروسلوک گام بنهم وبا پادرميانی عمه خانم استثنائاً به عنوان ميهمان پايم به خانقاه بازشد.

 

درهمان شب اول محيط خانقاه را ازديد پرورش شخصيت وانديشه ی انسانی اسفناک يافتم. نخستين اصل خانقاه بر بندگی واسارت فکری استواربود. شعارخانقاهيان اين شعرمولوی بود که بارها وبارها تکرارمی کردند:

گربخواهی حــُرّی وسرزندگی

بندگی کن بندگی کن بندگی

درخانقاه فکرکردن گناهی است نابخشودنی. همه چيزازحضرت پيرشروع وبه اوختم می شود. او برای همه وبجای همه فکرمی کند وتصميم می گيرد. اطاعت ازاو برهمگان واجب است واو دراطراف خود تعداد زيادی حواری جان برکف دارد که درراه او حاضرند هرکاری بکنند حتی اگرلازم شد مخالفين را سربه نيست نمايند. خانقاه ازتشکيلات ومنابع مالی قابل توجهی برخوردار است که همه درکنترل حضرت شيخ واطرافيان اوست. خانقاه درواقع دکان دروغ ورياست. درهمان حال که حضرات ازفقروفاقه ورياضت وانابت سخن می گويند، درهمان حال ماشين های گران قيمت وآخرين مدل سوارمی شوند ودرمجلل ترين خانه ها زندگی می کنند. اگرکسی لب به مخالفت بگشايد حسابش با کرام الکاتبين خواهد بود.

 

من تمام اين تضادها را با جمشيد درميان می گذاشتم، ليکن او که شديداً سرخورده شده بود قادربه فکرکردن وتجزيه وتحليل نبود. عمه خانم وديگران نيزحسابی دور وبرش را گرفته بودند وتلاش می کردند به او تلقين کنند که بايد عشق عرفانی را جای گزين عشق مجازی کند. تلاش فردی من برای نجات جمشيد بجايی نرسيد. کاری بجايی رسيد که احساس کردم جمشيد را سيل می برد ومی رود که مرا هم با خود غرق کند. هيچ راهی برايم باقی نماند جزآنکه خودم را ازمهلکه بيرون بکشم. با عوض کردن شهرخود سعی کردم باگذشته مرزبندی کنم.

 

***

 

سالها بود که ازجمشيد خبری نداشتم تا شبی درمجلسی عمه خانم را ديدم که زده بود به سيم آخر. او شراب می خورد ولطيفه می پراند وتا دلتان بخواهد به خانقاه وخانقاهيان دشنام می داد. وقتی ازجمشيد پرسيدم زد زيرگريه وگفت:

ـ "جمشيد ازدست رفت. خانقاه جمشيد مارا بلعيد."

او برايم تعريف کرد که چگونه خانقاهيان ازهرلحاظ ازجمشيد سوء استفاده کردند وبعد هم مثل اناری که آنرا مکيده باشند به دورانداختند. طبق روايت عمه خانم، جمشيد را قبل ازهرچيزشستشوی مغزی می دهند وآنقدربه او درمورد ضرورت فقر، امساک، رياضت وايثارسخن می گويند که جمشيد همه وابستگی های انسانی را کنار می نهد؛ ابتدا سبزی خوارمی شود، بعد سبزی خواری را باگرسنگی درهم می آميزد وآنگاه شروع می کند به روزه های طولانی مدت گرفتن. چيزی نگذشت که جمشيد به پيروی ازشيوخ خرقه پوش کهن، تلاش کرد که باگدايی نفس اماره را بکشد ومنيـت را ازخود دورکند. هم اکنون او، به تقليد ازبشرحافی (پابرهنه)، صوفی قرن سوم هجری که بيست سال خرقه راازتن بيرون نياورد، پابرهنه راه می رود، برسرچهارراه های مهم می ايستد وگدايی می کند:

ـ "طفلک بيچاره ی من پاک خــُل شده است. تو اگرامروزاورا ببينی محال است که باآن موهای ژوليده وريش بلند گردگرفته ولباس پاره پاره وبد بو اورا بجا بياوری."

 

آن شب عمه ومن وچند تن ازمجلسيان که ازخانقاه های مختلف بريده بودند برسرنوشت جمشيد وجمشيدها افسوس ها خورديم. عمه خانم می گفت:

ـ "به محض آنکه متوجه شدم جمشيد درراه فقروفنا آنقدرتند می رود که ممکن است ازلحاظ روحی وجسمی به خودش صدمه ی جبران ناپذيروارد کند، به بزرگان خانقاه متوسل شدم والتماس کردم که اين بچه را نصيحت کنند. ليکن حضرات مرتباً طفل بيچاره ی مرا بطرف بدبختی بيشترهل دادند. اين درحالی بود که سردمداران خانقاه خود درنازونعمت غوطه می خوردند. بزودی ماهيت خانقاه برمن روشن شد. به يک کارتوضيحی دربين خانقاهيان دست زدم، معدودی را با خود يارکردم وقبل ازآنکه خانقاه را ترک گوييم همه با هم طرد شديم."

 

ازآدرس جمشيد جويا شدم که بلکه قدمی درراه بازگردانيدن او به زندگی عادی بردارم. عمه خانم وبرخی ازاهل مجلس که جمشيد را می شناختند آب پاکی روی دستم ريختند:

ـ "تلاش تو بی فايده است. جمشيد جا ومسکن معينی ندارد. شايد بتوانی اورا بطوراتفاقی درخيابان، بيابان ويا جنگل زارها پيدا کنی."

 

بزودی سردرد دل خانقاهيان سابق بازشد. برخی ازاويسی ها بريده بودند وبعضی ازنعمت اللهی ها. شنيدم که نعمت اللهی ها درلندن انگليس تشکيلات مرکزی خودشان را دارند که شخصی بنام دکترجواد نوربخش آنرا رهبری می کند. درکشورهای ديگرنيزتشکيلات خانقاهی وابسته ايجاد کرده اند که هرتشکيلاتی پيرطريقت مخصوص خود را دارد که ازدست دکترنوربخش خرقه ی پيرطريقت را به تن کرده است. آن شب، خانقاهيان سابق همه هم رأی بودند که خانقاه ها محيط های بسته ای هستند که بجای آنکه انسان ها را به پروازانديشه وخلاقيت فکروادارند، فرد را دچارجمود وتاريک انديشی می کنند. نخستين مسئله ای که مطرح شد نقش "پير"، "مرشد" يا "حضرت شيخ" بود. آقای ميانسالی می گفت:

 

"هيچ کس نمی داند حضرت پيرکجاست، چکاره است وچطورزندگی می کند. اگرپس ازماهی، سالی ازمرکزمحل سکنی خود وارد شهرمحل اقامت ما شود، اين يک واقعه ی بزرگ محسوب می شود. همه ازاطراف واکناف به زيارت ايشان می روند وحضرت پيردرباره ی عشق يا چيزی شبيه ان سخنرانی می فرمايند. پرسش، بحث و گفتگوی مستقيم وجود خارجی ندارد. اگر کسی سؤالی دارد روی يک تکه کاغذ می نويسد. حضرت پير سؤالات را می خوانند، دو يا سه سؤال را که دوست دارند انتخاب می کنند. ازسؤال کنندگان خواسته می شود که پس ازپايان جلسه بمانند وحضرت بطورخصوصی به فرد فرد آنان پاسخ می فرمايند."

 

خانم جوانی می گفت:

 

"ما فکرمی کرديم که حضرت پيرازگذشته وآينده خبردارد وعالم سرّ والخفيات است. ليکن به تازگی خبردارشديم که پيرما زنش را طلاق داده وبا دختری جوان زندگی می کند. سؤالی که برای ما مطرح شد اين بود که اگرحضرت پير ازآينده خبرداشت چطورقبل ازازدواج نتوانست بفهمد که با همسرآينده ی خود سازگاری نخواهد داشت؟ وقتی اين سؤال را درگوشی درخانقاه مطرح کرديم با توپ وتشروتهديد به اخراج ازطرف مسئولين بالا روبرو شديم."

 

مرد جا افتاده ای لب به شکايت گشود که:

 

"درهمه ی خانقاه ها اعضا عليه يکديگرجاسوسی می کنند. يک روز من يکی ازمسئولين درجه ی سوم ودونفرديگرازفقرا را با ماشين می بردم برای جلسه ی خانقاه. دربين راه يکی ازفقرا ازمسئول ذيربط پرسيد که آيا ساختمان خانقاه اجاره ای است يا درتملک خانقاه است. مسئول مربوطه درجواب اين سؤال لام ازکام تکان نداد. من که خود معامله را برای خانقاه جورکرده بودم برای آنکه فرد سؤال کنند احساس کوچکی نکند جواب لازم را به او دادم. آن شب ازمن خواسته شد که پس ازاتمام جلسه درخانقاه بمانم. مسئول کلّ شخصاً وبصورت جدی به من تذکرداد که ازآن پس به هيچ سؤالی درمورد خانقاه پاسخ نگويم وهيچ پرسشی را مطرح نسازم."

 

با شنيدن اين سخن يکی ديگرازافراد حاضر با عصبانيت فرياد کشيد:

 

"کاش موضوع به همين جا خاتمه پيدا می کرد. درخانقاه ما فقرا حق ندارند که درخارج ازخانقاه با هم بحث وفحص ومراوده داشته باشند."

 

زن نسبتاً مسنی توضيح داد:

 

"البته اين شامل جلسات ذکر که بصورت تکميلی وبا حضورمرشد هرخانقاه درمنازل افراد قابل اعتماد تشکيل می شود نمی شود. به عنوان نمونه، برای مدت طولانی جلسات ذکرپس ازپايان جلسات رسمی خانقاه درخانه ی من تشکيل می شد. فقرا ازسرشب تا دم دمای صبح ذکرمی گفتند ومن گرچه خودم اهل نمازودعا هستم وبه مکه ی معظمه ومدينه ی منوره مشرف شده ام، معنی اذکارآنها را نمی فهميدم."

 

معمای ديگری که برای همگان مطرح بود، منابع مالی لازم برای اداره ی خانقاه ها وهزينه ی سنگين مسافرت زعمای دراويش به شهرها وکشورهای مختلف غربی بود. گفته می شد درحالی که اعضا حق عضويت قابل توجهی نمی پردازند، تنها هزينه ی مسافرت نيمچه پيرانی که مرتباً برای "شستشوی مغزی" فقرا فرستاده می شوند، سربه هزاران دلار می زند. آن شب درمورد تأمين مالی بودجه ی خانقاه ها سه نظريه ی مختلف ابرازشد:

 

1ـ با توجه به اينکه هيچ اختلاف ماهيتی بين جمهوری اسلامی ودراويش خانقاهی وجود ندارد، بودجه خانقاه هارا دولت جمهوری اسلامی ايران ازپول ملت ايران تأمين می کند. جالب توجه است که کليه ی فرق دارويش خود را مسلمان وشيعه ی اثنی عشری می دانند. مخالفين اين نظر، برماهيت انحصارطلبانه ی نظام ولايت فقيه تأکيد می کردند وموافقين آن بررفت وآمد مکرراعضای خانقاه ها به "ايران اسلامی."

 

2ـ خانقاه ها ابزارهايی هستند دردست سازمان ها ی جاسوسی غرب بخصوص سيا، موساد و انتليجنس سرويس. موافقين اين نظريه برسابقه ی قبلی اين ارتباطات پنهانی وحضورپيران طريقت فقرا درآمريکا، انگيس (ونه مثلاً درکشورفقيری مثل هند) تأکيد می کردند. مخالفين اين ديدگاه، براستقلال عمل نسبی زعمای خانقاه ها وعدم نياز سازمان های جاسوسی به اين گونه نهادها اصرار می ورزيدند.

 

3ـ بودجه خانقاه ها ازطريق حق عضويت وکمک های داوطلبانه  ی هنگفت اعضای ثروتمند آن تأمين می شود. مخالفين اين نظريه روی عدم امکان عملی اين موضوع انگشت می گذاشتند وموافقين ازوجود اعضای ثروتمند ومعتقد درخانقاه ها سخن می گفتند.

 

بحث بعدی آن شب نقش تاريخی عرفان وتصوف بود. برخی برآن بودند که تصوف وعرفان همواره در زندگی فردی واجتماعی جوامع بشری نقش منفی داشته وتاريخاً به عنوان يکی ازعوامل مهم عقب افتادگی جوامع شرقی عمل کرده است. آنان اصرارداشتند که خانقاه ها درتمام ادوارتاريخ محل اجتماع تنبل ها، بيکاره ها وانسان های انگل وانگل پروربوده است. گروه ديگر، برنقش متضاد خانقاه ها دردرازنای تاريخ تأکيد داشتند واصرارمی کردند که طريقت يا عرفان، با تأکيد براين همانی خدا وطبيعت وعدم پای بندی به مذهبی خاص،  دربرهه هايی اززمان عليه خشکه انديشی مذهبی عمل کرده است. اينان می گفتند که مواردی وجود داشته که عرفان لفافه ی مرامی انقلابات اجتماعی بوده وخانقاه بعنوان سنگرانقلابات اجتماعی ومجمع انسان های خرد ورز به بشريت خدمت کرده است.

 

عمه خانم که به دقت اين بحث را دنبال کرده بود آهی کشيد و گفت:

 

"افسوس که آن ممه را لولو برد. امروزخانقاه ها شده اند دکان های دو نبش. يکی زهد می فروشد وديگری معلومات نداشته اش را به رخ ديگران می کشد؛ زعمای خانقاه پول پارو می کنند وپيران طريقت ليموزين سوارمی شوند وبا بليط درجه يک هواپيما مسافرت می کنند. بقيه هم مثل بره به دنبال حضرات راه می افتند ومثل گاو شيرمی دهند."

 

من که تا اين لحظه ساکت مانده بودم، تصميم گرفتم که لج عمه خانم را، که همه ی اين آتش ها ازگورخودش بلند می شد، دربياورم. با اين ديد بود که گفتم:

 

"من نمی گويم خانقاه ها بی عيب ونقص اند ولی دراين دوران که ايرانی های خارج ازکشورمثل ابرهای تابستانی ازهم پراکنده هستند، بازهم دَم چهارتا آدم با همت گرم که محلی برای گرد هم آيی زنان ومردان بی پناه فراهم می آوردند."

 

عمه خانم، که گويا احساس کرده بود اورا دست انداخته ام، لحظاتی چند سکوت کرد وبعد با وقارچنين گفت:

 

"بنظرمن اگرچند نفرآدم با غيرت پيدا بشوند ودرشهرهای محل زندگی ايرانيان چند شيره کش خانه ی درست وحسابی راه بيندازند، خدمتشان به جامعه ی برون مرزی ايرانی هزاربرابربيشترازهمه ی اهل خانقاه است."

 

رشيد نوروزی