رشـيـد  و  زيـنـب

 

بهادر ك

 

رشيد و زينب ، زوج جواني بودند كه چيزي از ازدواج آنها نمي گذشت ، زندگي خوبي داشتند ؛ و همديگر را دوست داشتند .

زينب يك خداپرست و مسيحي بود و رشيد يك خدا ناباور . گاهي اوقات بر سر موضوعات اعتقادي با يكديگر بحث مي كردند ، اما هيچكدام به نتيجه ي جديدي نمي رسيدند .

آنها در شهر ناصره زندگي مي كردند . در آن زمان در ناصره عده اي مانند رشيد خدا ناباور ، عده اي بت پرست ، عده اي يهودي و بالاخره عده اي هم ، هم آيين زينب يعني مسيحي بودند .

مدتي گذشت و مردي به نام عاقب به شهرشان آمد و خود را پيامبر خدا ناميد ، رشيد به همسرش مي گفت : به تو قول مي دهم كه خيلي از هم كيشان تو هم پيرو اين پيامبر دروغين شوند ، اتفاقا همينطور هم شد . در ناصره خيلي مردم نادان پيرو اين پيامبر شدند ، بسياري از مسيحيان فكر مي كردند ، اين همان منجي وعده داده شده است و به او ايمان آوردند . بقيه هم با استدلال هاي به ظاهر منطقي عاقب مومن شدند .

رشيد يكي از مخالفان عاقب بود . او در مجالسي كه عاقب موعظه مي كرد ، حاضر مي شد و به نقد و مسخره كردن سخنانش مي پرداخت و موجبات خنده ي كفار و سردي مؤمنان را فراهم مي كرد . او مي دانست كه عاقب دروغگويي بيش نيست و از اينكه مي ديد ، فردي با احساسات مردم اين چنين بازي مي كند ، ناراحت مي شد و سعي در ارشاد مردم داشت . اما عاقب در سياست خود دفاع از ستمديدگان و مستمندان را قرار داده بود و باعث شده بود ، آنها به اميد اينكه روزي به نان و نوايي برسند ، چاپلوسي عاقب را كنند و اجازه صحبت به رشيد را ندهند .

عاقب وقتي كه فكر اين عوام فريبي يعني ادعاي پيامبري به سرش رسيده بود ، هيچ گاه فكر نمي كرد ، در بين عوام به ظاهر وحشي و احمق اشخاصي مثل رشيد هم پيدا شوند . عاقب رشيد را جزء بزرگترين دشمنان خود مي پنداشت . رشيد در ناصره مرد سرشناسي بود و عاقب مي دانست كه اگر توطئه ي قتل او را ترتيب ببيند ، براي خودش بد خواهد شد . از طرفي هم مي دانست كه اگر كشته شود ، ممكن است همه فكر كنند ، عاقب چون كم آورده و مي دانسته كه اگر رشيد به كار خود ادامه دهد رسوا ميشود او را كشته . نمي خواست بي گدار به آب بزند . بايد فكر چاره اي مي كرد .

چندي بعد ، زينب همسر رشيد ، بيمار شد . بيماري او ابتدا با سردردي معمولي شروع شد و سپس شدت گرفت . كم كم آثار رنگ پريدگي در او پديدار شد . رشيد او را پيش حكيم برد ، اما حتي حكيم هم نتوانست بيماري او را تشخيص دهد ؛ فقط با گفتن : جمله ي « عمر همه دست خداست »جواب رشيد را داد .بعضي مؤمنان كه از بيماري زينب با خبر بودند به او مي گفتند : همسرت را پيش پيامبر ببر ، شايد او شفايش دهد . چرا كه عيسي نيز قبل از او بيماران را شفا مي داد . اما او اعتنايي نمي كرد . مي گفت : حتي حكيم هم نتوانست معالجه اش كند . عاقب چه از طبابت مي داند

اما با اين حرفها زينب خوب نمي شد . حالش روز به روز بدتر مي شد . ساعتها به خود مي پيچيد و از درد فرياد مي زد . روزي دردش به حدي شدت يافت ، كه از رشيد حلاليت مي طلبيد و به رشيد مي گفت : با تو زندگي خوبي داشتم . اگر بدي در حق تو كردم مرا ببخش …… رشيد نتوانست ، تحمل كند و سراسيمه پيش عاقب آمد ، به او گفت :

-         آيا تو طبيبي ؟

عاقب گفت : طبيب واقعي خداست .

-         آيا خداي تو مي تواند ، زينب مرا درمان كند ؟

-         خدايم براي مداوايش شرطي دارد .

-         هر شرطي باشد مي پذيرم

-         شرط خداي من اين است كه او را بپرستي و به خدمت پيامبرش در آيي

چه شرطي ، او بايد به خاطر همسرش عقايدش را فراموش مي كرد ، چاره اي نداشت ، براي او سلامتي زينب از همه چيز مهمتر بود . با اكراه قبول كرد .

عاقب و رشيد با هم به راه افتادند . در راه مردم هم آنها را همراهي مي كردند . به خانه رسيدند . وارد شدند . پيامبر زينب را ديد ، آنگاه رو به آسمان كرد و دعايي خواند . سپس دستش را روي سر زينب گذاشت و به زينب گفت : حال خود را وصف كن .

زينب گفت : هيچ دردي احساس نمي كنم .

براي هيچ كس باور كردني نبود .هر كسي چيزي مي گفت ، مؤمنان سرشان بالا بود و با افتخار مي گفتند : حال ديديد ،كلام عاقب دروغ نيست . حال ديديد . عاقب رسول خداست و مي خنديدند . كفار دچار شك و شبهه شده بودند. بعضي مي گفتند : شايد عاقب راست مي گويد و گاهي مي گفتند : شايد اين هم يك دروغ ديگر باشد . يكي مي گفت : اما رشيد دشمن عاقب بود . خلاصه هر كس نظري مي داد . عاقب و يارانش رفتند ، مردم هم پراكنده شدند .

رشيد كنار زينب آمد ، دست او را گرفت و با مهرباني به او گفت : زينب عزيزم ، آيا واقعا دردي نداري ؟

زينب كه چند روزي در بستر بيماري بود . اينك برخواست و با خنده اي شيرين به شوهرش گفت : آري آري .حال متوجه شدي ، كه ادعاي عاقب دروغ نبود ؟ متوجه شدي ، كه خدا وجود دارد ؟

رشيد ، نمي دانست ، چه بگويد ، فقط مي دانست ، كه با عاقب عهد بسته بود كه اگر همسرش شفا يافت ؛ خادمش باشد . چند روزي گذشت ، رشيد متوجه شد ، كه ديگر از آثار بيماري در وجود زينب چيزي نمانده ، عزمش را جزم كرد و براي تشكر و اداي احترام به سوي عاقب شتافت . به زودي رشيد جزء يكي از ياران نزديك عاقب گرديد . عقايدش را فراموش كرده بود . حتي نمي توانست ، ببيند كسي راجع به پيامبر خدا ! بد بگويد . خود نيز در تعريف از او هر جا مي رفت ، سخن مي راند .

سالي گذشت ، جنگ سختي در پيش بود . رشيد  به زينب گفت : شايد من در اين جنگ يكي از فرمانده هاي سپاه مومنان باشم . ممكن است در راه خدا كشته شوم  . شهادت براي من يك آرزوست . حضرت عاقب گفت : يك مؤمن بايد تشنه ي شهادت باشد . زينب گفت : اما تو خارج از جنگ هم مي تواني در خدمت خدا و پيامبرش باشي . رشيد گفت : من هنگامي كه با عاقب پيمان ياري بستم فكر چنين روزي هم بودم ، اما شهادت برا من افتخار است .

زينب سعي مي كرد ، رشيد را از اين كار منصرف كند ، اما موفق نمي شد . رشيد تشنه ي شهادت بود .

دو روز بعد ، زينب رشيد را در لباس جنگي ديد ، رشيد براي خداحافظي نزد زينب آمده بود . زينب تا او را در اين حال ديد ، به پاي او افتاد و گفت : به خاطر من ، به خاطر من نرو و به گريه افتاد . اما انگار رشيد احساسش را از دست داده بود . گريه هاي زينب هيچ تاثيري روي او نمي گذاشت . رشيد به طرف در رفت تا در را باز كند ، كه ناگهان زينب فرياد زد : آخه مردن به خاطر چه كسي ؟ به خاطر خدايي كه وجود ندارد ؟ به خاطر پيامبري كه دروغگويي بيش نيست ؟ به خاطر يك قاتل ……… و به گريه افتاد.

رشيد از راه خود برگشت و رو به زينب گفت : زينب ، تو حالت خوبه ؟ مي فهمي چه مي گويي ؟ مي فهمي به كي داري بي احترامي مي كني ؟

زينب با گريه ادامه داد : آره من يك دروغگو ام ، من باعث شدم تو مؤمن بشي ، فقط به خاطر اينكه تو را نكشند ، حالا خودت داري خودت را به كشتن مي دهي ؟

رشيد به طرف زينب آمد ، با عصبانيت گفت : چه مي خواهي بگويي . حرف بزن .

زينب گفت : من مؤمن شده بودم و پاي سخنراني هاي عاقب مي رفتم ، روزي يكي از ياران او به من گفت : رسول خدا  با شما كار دارند ، پس از اتمام مجلس شما بمانيد . من خوشحال از اينكه پيامبر  مرا خواسته پس از اتمام مجلس پيش او رفتم . عاقب به من گفت : تو بايد همسرت را به پرستش خداي يگانه دعوت كني ، من گفتم : اي پيامبر خدا ، هدف من هم همين است ، اما او به خرجش ، نمي رود . عاقب گفت : پس بايد كاري كني ، كه او به اجبار مؤمن شود . پرسيدم : چه كاري ؟ كه عاقب نقشه ي بيماري را به من گفت .

ياد آوردم در ابتداي زندگي به هم قول داده بوديم ، كه هيچگاه به يكديگر دروغ نگوييم و چه دروغي بيشتر از اين ، پس گفتم : من چنين كاري نخواهم كرد .عاقب خشمگين شد و گفت : پس مجبوريم او را از سر راه خود برداريم .و سپس رفت .

منظور عاقب را نفهميده بودم ، كه يكي از اصحابش به نزد من آمد و گفت : پيامبر به خاطر تو اين نقشه را كشيده و گرنه براي ما كشتن كافراني مثل شوهر تو كاري ندارد . به خانه برگشتم . چند روزي به اين مسئله فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اگر اين دروغ را به تو نگويم ، تو را از دست خواهم داد . پس ناچار به نقشه ي عاقب عمل كردم . در حالي كه هيچ سردردي نداشتم ، خود را به مريضي زدم و به تو دروغ گفتم . مدتي غذاي كمي مي خوردم و اين باعث لاغري و رنگ پريده گيم شده بود .

آره رشيد ، تمام اينها دروغ بود . حالا باز هم خيال رفتن به جنگ را داري . رشيد من فقط به خاطر اينكه تو را از دست ندهم اين كار را كردم . اما تو خودت خيال داري مرا تنها بگذاري ؟ …… گريه امانش نداد

رشيد در حالي كه آنچه گذشته بود ، باورش نشده بود ، از زينب قسم مي گرفت ، اما زينب اين بار راست گفته بود .

 رشيد به فردا فكر مي كرد . فردايي كه ديگر جايش در آن شهر نبود . همسرش را در آغوش گرفت و گفت : ديگر هيچ چيز ما را از هم جدا نخواهد كرد .