بهادر –
ك
رشيد و زينب ، زوج جواني بودند كه چيزي از ازدواج
آنها نمي گذشت ، زندگي خوبي داشتند ؛ و همديگر را دوست داشتند .
زينب يك خداپرست و مسيحي بود و رشيد يك خدا ناباور
. گاهي اوقات بر سر موضوعات اعتقادي با يكديگر بحث مي كردند ، اما هيچكدام به
نتيجه ي جديدي نمي رسيدند .
آنها در شهر ناصره زندگي مي كردند . در آن زمان در ناصره عده اي
مانند رشيد خدا ناباور ، عده اي بت پرست ، عده اي يهودي و بالاخره عده اي هم ، هم
آيين زينب يعني مسيحي بودند .
مدتي گذشت و مردي به نام عاقب به شهرشان آمد و خود
را پيامبر خدا ناميد ، رشيد به همسرش مي گفت : به تو قول مي دهم كه خيلي از هم
كيشان تو هم پيرو اين پيامبر دروغين شوند ، اتفاقا همينطور هم شد . در ناصره خيلي
مردم نادان پيرو اين پيامبر شدند ، بسياري از مسيحيان فكر مي كردند ، اين همان
منجي وعده داده شده است و به او ايمان آوردند . بقيه هم با استدلال هاي به ظاهر
منطقي عاقب مومن شدند .
رشيد يكي از مخالفان عاقب بود . او در مجالسي كه
عاقب موعظه مي كرد ، حاضر مي شد و به نقد و مسخره كردن سخنانش مي پرداخت و موجبات
خنده ي كفار و سردي مؤمنان را فراهم مي كرد . او مي دانست كه عاقب دروغگويي بيش
نيست و از اينكه مي ديد ، فردي با احساسات مردم اين چنين بازي مي كند ، ناراحت مي
شد و سعي در ارشاد مردم داشت . اما عاقب در سياست خود دفاع از ستمديدگان و
مستمندان را قرار داده بود و باعث شده بود ، آنها به اميد اينكه روزي به نان و نوايي
برسند ، چاپلوسي عاقب را كنند و اجازه صحبت به رشيد را ندهند .
عاقب وقتي كه فكر اين عوام فريبي يعني ادعاي
پيامبري به سرش رسيده بود ، هيچ گاه فكر نمي كرد ، در بين عوام به ظاهر وحشي و
احمق اشخاصي مثل رشيد هم پيدا شوند . عاقب رشيد را جزء بزرگترين دشمنان خود مي
پنداشت . رشيد در ناصره مرد سرشناسي بود و عاقب مي دانست كه اگر توطئه ي قتل او را
ترتيب ببيند ، براي خودش بد خواهد شد . از طرفي هم مي دانست كه اگر كشته شود ،
ممكن است همه فكر كنند ، عاقب چون كم آورده و مي دانسته كه اگر رشيد به كار خود
ادامه دهد رسوا ميشود او را كشته . نمي خواست بي گدار به آب بزند . بايد فكر چاره
اي مي كرد .
چندي بعد ، زينب همسر رشيد ، بيمار شد . بيماري او
ابتدا با سردردي معمولي شروع شد و سپس شدت گرفت . كم كم آثار رنگ پريدگي در او
پديدار شد . رشيد او را پيش حكيم برد ، اما حتي حكيم هم نتوانست بيماري او را
تشخيص دهد ؛ فقط با گفتن : جمله ي « عمر همه دست خداست »جواب رشيد را داد .بعضي
مؤمنان كه از بيماري زينب با خبر بودند به او مي گفتند : همسرت را پيش پيامبر ببر
، شايد او شفايش دهد . چرا كه عيسي نيز قبل از او بيماران را شفا مي داد . اما او
اعتنايي نمي كرد . مي گفت : حتي حكيم هم نتوانست معالجه اش كند . عاقب چه از طبابت
مي داند …
اما با اين حرفها زينب خوب نمي شد . حالش روز به
روز بدتر مي شد . ساعتها به خود مي پيچيد و از درد فرياد مي زد . روزي دردش به حدي
شدت يافت ، كه از رشيد حلاليت مي طلبيد و به رشيد مي گفت : با تو زندگي خوبي داشتم
. اگر بدي در حق تو كردم مرا ببخش ……
رشيد نتوانست ، تحمل كند و سراسيمه پيش عاقب آمد ، به او گفت :
-
آيا تو طبيبي ؟
عاقب گفت : طبيب واقعي خداست .
-
آيا خداي تو مي تواند ، زينب مرا درمان كند ؟
-
خدايم براي مداوايش شرطي دارد .
-
هر شرطي باشد مي پذيرم
-
شرط خداي من اين است كه او را بپرستي و به خدمت
پيامبرش در آيي
چه شرطي ، او بايد به خاطر همسرش عقايدش را فراموش
مي كرد ، چاره اي نداشت ، براي او سلامتي زينب از همه چيز مهمتر بود . با اكراه
قبول كرد .
عاقب و رشيد با هم به راه افتادند . در راه مردم
هم آنها را همراهي مي كردند . به خانه رسيدند . وارد شدند . پيامبر زينب را ديد ،
آنگاه رو به آسمان كرد و دعايي خواند . سپس دستش را روي سر زينب گذاشت و به زينب
گفت : حال خود را وصف كن .
زينب گفت : هيچ دردي احساس نمي كنم .
براي هيچ كس باور كردني نبود .هر كسي چيزي مي گفت
، مؤمنان سرشان بالا بود و با افتخار مي گفتند : حال ديديد ،كلام عاقب دروغ نيست .
حال ديديد . عاقب رسول خداست و مي خنديدند . كفار دچار شك و شبهه شده بودند. بعضي
مي گفتند : شايد عاقب راست مي گويد و گاهي مي گفتند : شايد اين هم يك دروغ ديگر باشد
. يكي مي گفت : اما رشيد دشمن عاقب بود . خلاصه هر كس نظري مي داد . عاقب و يارانش
رفتند ، مردم هم پراكنده شدند .
رشيد كنار زينب آمد ، دست او را گرفت و با مهرباني
به او گفت : زينب عزيزم ، آيا واقعا دردي نداري ؟
زينب كه چند روزي در بستر بيماري بود . اينك برخواست
و با خنده اي شيرين به شوهرش گفت : آري …آري .حال متوجه شدي ، كه
ادعاي عاقب دروغ نبود ؟ متوجه شدي ، كه خدا وجود دارد ؟
رشيد ، نمي دانست ، چه بگويد ، فقط مي دانست ، كه
با عاقب عهد بسته بود كه اگر همسرش شفا يافت ؛ خادمش باشد . چند روزي گذشت ، رشيد
متوجه شد ، كه ديگر از آثار بيماري در وجود زينب چيزي نمانده ، عزمش را جزم كرد و
براي تشكر و اداي احترام به سوي عاقب شتافت . به زودي رشيد جزء يكي از ياران نزديك
عاقب گرديد . عقايدش را فراموش كرده بود . حتي نمي توانست ، ببيند كسي راجع به
پيامبر خدا ! بد بگويد . خود نيز در تعريف از او هر جا مي رفت ، سخن مي راند .
سالي گذشت ، جنگ سختي در پيش بود . رشيد به زينب گفت : شايد من در اين جنگ يكي از
فرمانده هاي سپاه مومنان باشم . ممكن است در راه خدا كشته شوم . شهادت براي من يك آرزوست . حضرت عاقب
گفت : يك مؤمن بايد تشنه ي شهادت باشد . زينب گفت : اما تو خارج از جنگ هم مي
تواني در خدمت خدا و پيامبرش باشي . رشيد گفت : من هنگامي كه با عاقب پيمان ياري
بستم فكر چنين روزي هم بودم ، اما شهادت برا من افتخار است .
زينب سعي مي كرد ، رشيد را از اين كار منصرف كند ،
اما موفق نمي شد . رشيد تشنه ي شهادت بود .
دو روز بعد ، زينب رشيد را در لباس جنگي ديد ،
رشيد براي خداحافظي نزد زينب آمده بود . زينب تا او را در اين حال ديد ، به پاي او
افتاد و گفت : به خاطر من ، به خاطر من … نرو و به گريه افتاد . اما انگار رشيد احساسش را از دست داده بود
. گريه هاي زينب هيچ تاثيري روي او نمي گذاشت . رشيد به طرف در رفت تا در را باز
كند ، كه ناگهان زينب فرياد زد : آخه مردن به خاطر چه كسي ؟ به خاطر خدايي كه وجود
ندارد ؟ به خاطر پيامبري كه دروغگويي بيش نيست ؟ به خاطر يك قاتل ……… و به گريه افتاد.
رشيد از راه خود برگشت و رو به زينب گفت : زينب ،
تو حالت خوبه ؟ مي فهمي چه مي گويي ؟ مي فهمي به كي داري بي احترامي مي كني ؟
زينب با گريه ادامه داد : آره من يك دروغگو ام ،
من باعث شدم تو مؤمن بشي ، فقط به خاطر اينكه تو را نكشند ، حالا خودت داري خودت
را به كشتن مي دهي ؟
رشيد به طرف زينب آمد ، با عصبانيت گفت : چه مي
خواهي بگويي . حرف بزن .
زينب گفت : من مؤمن شده بودم و پاي سخنراني هاي
عاقب مي رفتم ، روزي يكي از ياران او به من گفت : رسول خدا با شما كار دارند ، پس از اتمام مجلس شما
بمانيد . من خوشحال از اينكه پيامبر
مرا خواسته پس از اتمام مجلس پيش او رفتم . عاقب به من گفت : تو بايد همسرت
را به پرستش خداي يگانه دعوت كني ، من گفتم : اي پيامبر خدا ، هدف من هم همين است
، اما او به خرجش ، نمي رود . عاقب گفت : پس بايد كاري كني ، كه او به اجبار مؤمن
شود . پرسيدم : چه كاري ؟ كه عاقب نقشه ي بيماري را به من گفت .
ياد آوردم در ابتداي زندگي به هم قول داده بوديم ،
كه هيچگاه به يكديگر دروغ نگوييم و چه دروغي بيشتر از اين ، پس گفتم : من چنين
كاري نخواهم كرد .عاقب خشمگين شد و گفت : پس مجبوريم او را از سر راه خود برداريم
.و سپس رفت .
منظور عاقب را نفهميده بودم ، كه يكي از اصحابش به
نزد من آمد و گفت : پيامبر به خاطر تو اين نقشه را كشيده و گرنه براي ما كشتن
كافراني مثل شوهر تو كاري ندارد . به خانه برگشتم . چند روزي به اين مسئله فكر
كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اگر اين دروغ را به تو نگويم ، تو را از دست خواهم
داد . پس ناچار به نقشه ي عاقب عمل كردم . در حالي كه هيچ سردردي نداشتم ، خود را
به مريضي زدم و به تو دروغ گفتم . مدتي غذاي كمي مي خوردم و اين باعث لاغري و رنگ
پريده گيم شده بود .
آره رشيد ، تمام اينها دروغ بود . حالا باز هم
خيال رفتن به جنگ را داري . رشيد من فقط به خاطر اينكه تو را از دست ندهم اين كار
را كردم . اما تو خودت خيال داري مرا تنها بگذاري ؟ …… گريه امانش نداد
رشيد در حالي كه آنچه گذشته بود ، باورش نشده بود
، از زينب قسم مي گرفت ، اما زينب اين بار راست گفته بود .
رشيد به فردا فكر مي كرد . فردايي كه ديگر جايش در آن شهر نبود
. همسرش را در آغوش گرفت و گفت : ديگر هيچ چيز ما را از هم جدا نخواهد كرد .