نی تيا1

داستان ذ يل از کتاب "در زير درخت بانيان و ديگر داستانها"2 اثر "آر. کی. نارايان3 نويسنده ی شهير هندی ترجمه شده است. آر. کی. نا رايان در سال 1906 در شهر جنوبی هند مدرس متولد شد و تا آخر عمر در ميسور زندگی کرد. او علاوه بر خاطرات شخصی و باز گوئی حما سه های هندی، بيش از دويست داستان کوتاه و 12 قصه ی بلند نوشته ا ست.

 

**

 

 

 پدرش مصمما نه گفت: "نی تيا جمعه ساعت شش بااتوبوس حرکت می کنيم." نی تيا متوجه تدارک اين سفر در خانه شده بود. مادر يک بسته ی ناهار برای سه نفر درست کرده و زنبيلی از نارگيل، گل و عود و کندر وساير مواد معطر جهت نيايش در معبد پُر کرده بود. نی تيا خوب می دانست که تا چه حد در برنامه ی آنها درگير است. مادرش هرزمان که برای قهوه وارد آشپزخانه شده بود از چيز ديگری جز آن سخن نگفته بود. او مکررأ گفته بود که:

ـ "در هر صورت نذ ر بايد ادا شود."

نی تيا سعی کرده بود موضوع صحبت را تغيير دهد، در باره اش متلک بگويد، مسخره کند و بگريزد. آنهادر يک تپه ی دوردست به درگاه خدا نذر کرده بودند که اگر زندگی نی تيا نجات پيدا کند، سرش را از ته بتراشند و موها يش را همراه با مراسم مذهبی لازم به درگاه خدا اهدا کنی تياد. اين مربوط به زمانی می شد که نی تيا دو ساله بود و از سياه سرفه وتشنج رنج می برد. هم اکنون نی تيا بيست ساله بود وگرچه از زمان ادای نذر گذشته بود ولی آنها احساس می کردند که اگر ادای نذر را بيشتر به عقب بيندازند و نه درست است و نه برای نی تيا امن. پدر زمانی که بطور اتفاقی اوراق يک دفتر يادداشت قديمی را ورق می زد، سابقه ی وعده شان را به خدا کشف کرد. مادر نيز به ياد آورد که به عنوان ياد آوری سکه ی کوچکی را به پارچه ی دوخته بود، گرچه هم اکنون نمی توانست آنرا رد يابی کند. در سالهائی که نی تيا دوران رشد خود را می گذرانيد هم نذ ر فراموش شد و هم دفتر يادداشت چرا که خانواده در يک دعوای حقوقی در رابطه با املاک خود درگير بود. رسيدگی به پرونده با توجه به تلاش وکيل مبرز طرف مقابل سا لها پشت سر هم به تعويق افتاد. او هر زمان که با يک قاضی سخت گير روبرو می شد با زبردستی مانور می داد  و رسيدگی به دعوی را به عهده ی تعويق می انداخت به اميد اينکه در زمان مناسب رسيد گی به آنرا در برابر يک قاضی جديد آغاز کند. پدر مصمم بود که تا آخر بجنگد چرا که وصيتنامه بطور ابهام نا پذيری به نفع او بود و وی را تنها وارث ملک قلمداد می کرد. تا زمانی که تصميم نهائی اتخاذ شد، دارائی وی کاهش يافته بود. وکيلش خود از يک جوان دو آتشه ی اهل وعده و وعيد به جرگه ی اشخا ص بی دندان که با جامه ی بلند نخ نما در سالن ها ی دادگاه مدنی دررفت وآمدند پيوسته بود.

 

امروز، وقتی که پدر به تاريخ مشخصی برای سفر ا شاره کرد، نی تيا اعتراض کرد:

ـ " نذربيست سال پيش تو به من مربوط نيست. تو حق نداشتی که بدون مشورت با من کاکلم را به گرو بگذاری."

ـ " تو فقط دو سال داشتی."

ـ " تو بايد وقتی اين کا ر را انجام می دادی که می توانستی هر طور دلت می خواست با کله ی من ور بروی."

ـ " ولی تو مريض بودی و آنهم برای مدتی طولانی."

ـ " من زنده ماند م. اين ثابت می کند که بيماری مُرد تا من. حالا تو به من بگو اگر خدائی وجود دارد و اگر خدا به موهای من علاقمند است، خدا در اين واقعه چه دستی داشته است؟"

 

پدر و مادر از اين شيوه سخن گفتن نی تيا وحشت می کردند. مادر التما س می کردک

ـ " هر کار می خواهی بکن ، ولی اينطور حرف نزن."

پدرهشدار می داد:

ـ " نی تيا تو نبايد کفر بگوئی. اگر خدا دعای ما را اجابت نکرده بود وزندگی ترا نجات نداده ..."

او نتوانست جمله خود را به پايان برساند چرا که نی تيا با پرسشی تحقير آميز حرف او را قطع کرد:

ـ " آيا اين يک معا مله بود؟"

پدر پاسخ داد:

ـ " بله. در واقع اين يک معامله بود و راه برگشت از معامله وجود ندارد."

ـ " بسيار خوب، ولی سری که برای تراشيده شدن به معا مله گذاشته شده است مال تو نيست. توهم اکنون در مورد کالائی مذا کره می کنی که از اول به تو تعلق نداشت."

ـ " اين بخاطر رفاه حال تو بود."

نی تيا با لحن شيطنت باری پرسيد:

ـ " آيا من اينرا خوا ستم؟"

مادر هق هق گريه را سر داد. پد ر با عصبانيت ابروها را با لا اند اخت و گفت:

ـ " تو مثل آدمهای گناهکار، بی رگ و بی خدا حرف می زنی. نميدانم اين را از چه کسی به ارث برده ای؟"

 

در اين مرحله از بحث همسايه شان مثل برق از خيابان فرا رسيد. او يک آدم ا لکلی بود که روبروی خانه ی آنها را پا توق خود کرده بود. او که به گفتگوی آنها گوش فرا داده بود گفت:

ـ " سا کت! من زن ندارم. ديگران دو تا يا سه تا دارند. حرومزاده های خود خواه!" او زمانی به عنوان يک سر مهند س در خدمت دولت بود ولی اورا به علت مصرف بيش از حد الکل اخراج کرده بودند. بعدأ نيز خانواده اش او را ترک گفتند. نی تيا اصطلاحات اوراکه در قوطی هيچ عطاری پيدا نمی شد، دوست دا شت. او بعد از آنکه از ميخانه ی با زار بيرون می آمد، بالا و پائين خيابان را گز می کرد و با فرياد سخنان خلاف عفت عمومی را بر زبان جاری می ساخت. نی تيا در مورد او در دفتر ياد داشت شخصی اش چنين نوشته بود: " مهندس خوشحال آ شپزخانه را با مستراح عوضی گرفت و اين برای نيمه ی برترش بسيار سنگين تمام شد." در اينجا نی تيا به بها نه ی دست به سرکردن مهند س مست، از پله ها پائين رفت و از دست پدر و مادرش فرار کرد. ليکن بعد ها پدرش از نزد يک زاغ سياه او را چوب زد و آنقدر اصرار کرد تا بالاخره او را جمعه با خود به ايستگاه اتوبوس های زرد در دروازه ی بازار برد و نزد خود در صندلی اتوبوس نشاند.

 

پدر که هم اکنون نی تيا امن و آرام در کنارش نشسته بود احساس پيروزی می کرد و لذا اورا در يک گفتگوی کوتاه در گير ساخت. مادر دور از آنها در رديف عقب اتوبوس نشسته بود واو هم صحبتی با زنانی که به روستا های خود باز می کشتند لذت می برد. اتوبوس از وسط "الامان"4 گذشت و "بيشه ی نالاپا5 را رد کرد واز سر بالائی آن سوی ساحل رودخانه بالا رفت و آب را به بالا پراند. رانی تياده اتکاء به نفس خارق العاده ی خود را به معرض نمايش گذاشت و اتوبوس خود را با بی باکی وبسرعت به پيش می راند. مسا فران به اينطرف و انطرف می غلتيدند و پائين و بالا می افتا د ند، ليکن هيچ کس جز نی تيا به اين موضوع اهميت نمی داد:

ـ " اين ديگر چه نوع مسافرتی است؟"

ـ " پسرم ما بايد ياد بگيريم که صبور با شيم. منطفه ی ما يم منطقه ی فقير است. ما نمی توانيم از عهده ی تجملاتی که در بمبئی يا مدرس وجود دارند بر آئيم."

 

مسا فرين که اغلب روستائی بودند، شاد و خرسند گپ می زدند و می خند يد ند و هر از چند گاهی با شاگرد رانی تياده شوخی و متلک رد وبدل می کردند. مسافران درمسير راه هر جا که اتوبوس با جيغ شد يد چرخ ها وفرستادن گرد و خاک به هوا می ايستاد، از اتوبوس پياده وسوار می شدند. در نقاط مشخصی اتوبوس تقريبأ خالی و در نقطه ی ديگر چنان پرمی شد که شاگرد رانی تياده فرياد می زد "جا بده، جا بده." مردم به نوعی سوار می شدند و بهر صورتی که بود خود را در اتوبوس جا می دادند و تا نزديک در در هم می لوليد ند. هيچکس اعتراض نمی کرد و شادان با سکه های خود وداع می گفت. شاگرد رانی تياده که پا در رکاب خود را بصورت نا متعادلی به جائی آويزان کرده بود، پول ها را جمع می کرد و در جيب می گذاشت. آين موضوع نی تيا را الهام بخشيد که در دفتر ياد داشت خود بنويسد: " اتوبوس به سنگ می خورد و اين سو و آن سو کژ ومَژ می شود و با بار سنگينی که با خود حمل می کند آه از سينه برون می دهد ولی هنوز نترکيده است. شايد بزودی آخرين تلنگر وارد شود. ليکن پرسش اصلی اين ا ست که براستی چه کسی صاحب اين اتوبوس است؟ مسلمأ اين شاگرد رانی تياده مالک اين ماشين نيست ولی او با پولی که دقيقه به دقيقه مثل مائده ی بهشتی به جيبش سرا زير می شود سنگين تر و سنگين تر می شود."

 

با لا خره به ا يستگاهی رسيد ند که شاگرد رانی تياده به آنها گفت:

ـ " اينجا با يد پياده بشويد و از تپه بالا برويد. اتوبوس نمی تواند شما را آنجا ببرد."

آنها بزحمت راه خود را ازميان مسافران اتوبوس باز کردند. مادر بقچه ی حاوی غذا و صدقاتش را با ظرافت حمل می کرد تا از له شدن آنها جلوگيری به عمل آورد. همينکه اتوبوس خواست به راه خود ادامه دهد، پدر از رانی تياده پرسيد:

ـ " کی بر می گردی؟"

ـ " ساعت پنج، شش يا هفت. اگر اتوبوس را از دست دادی فردا صبح."

 

معبد که بر فراز تپه ای بنا شده بود از ميان کشتزار قا بل ديد ن بود، ليکن امکان نداشت که بتوان دوری و نزديکی آنرا ارزيابی کرد.از جای پای کسانی که به تکرار از ميان مزرعه عبور کرده بودند، باريکه راهی ايجاد شده بود. آنها مجبور بودند پشت سر هم راه بروند در حالی که پدر در جلو، نی تيا در وسط و مادر از عقب حرکت می کرد. نی تيا با خود فکر کرد:

ـ " می ترسند فرار کنم که مرا دروسط قرار داده اند. ولی دراين جاده ی باريک که يک طرفش گل و لای است و طرف ديگرش گل وگياه من چه شانسی برای گريختن دارم."

پس ا ز يکساعت راه پيمائی به کلبه ای رسيدند که دردامنه ی تپه قرار داشت. نی تيا نزديک بود بپرسد:

ـ "اگر خدا همه جا حاضر است، چرا اين راه دور و دراز را طی کرديم؟ تازه من می توانستم موی خودم را به دلاک خيابان وينياک 6 که در آستانه ی در صورتت را اصلاح می کند تسليم کنم."

پدر مثل اينکه فکر او را خوانده باشد، بر او پشدستی کرد و گفت:

ـ " اين معبد بيش از پا نصد سال پيش توسط اجداد ما بنا شده است. در همين تپه بود که کومارا7 ديوی را که هم اکنون اسمش بخاطرم نيست از پا در آورد."

 

مرد جوان گفت:

ـ " ديو، ديو ا ست. اسمش هرچه که می خواهد با شد."

پدر متلک او را نا ديده گرفت و به سخنان خود چنين ادامه داد:

ـ " اين معبد توسط پادشاهی از سلسله ی چولا 8 که بر اين مناطق حکمفرمائی می کرد ساخته شد و در طول زمان تحت توليت اجداد ما در آمد."

نی تيا پرسيد:

ـ " چطور تو مطمئن هستی؟"

ـ " تو عادت کرده ای که هر چيزی را مورد چون و چرا قرار دهی."

ـ " من فقط می خواهم بدانم، همين."

ـ " خيلی خوب، همه ی ا ينها در لوح مسی، در ستون ها ی سنگی و روی برگ درخت نخل ثبت شده است. دانشمندان همه ی اينها را استخراج کرده اند. خيال نکن که تو تنها آدم عاقل هستی.در اين معبد مدرکی هست که روی برگ نخل نوشته شده و از جدّ بزرگ من به اسم نام می برد و خانواده ی مارا به پرداخت هزينه ی ساليانه ی جشن ارابه 9 متعهد می سازد. من هر سال در روز معين دويست روپيه همراه با بيست پيمانه ی برنج به آنها می پردازم. آ نها ده روز قبل از جشن، در ماه دسامبر به شهر می آيند و پول وبرنج را تحويل می گيرند. خوشبختانه نسخه ای از اين مدرک همراه با رسيد پرداخت های سالانه در اختيار من است. همين رسيدها بودند که در دادگاه در مرحله ی استينا ف دعوی را به نفع ما پايان داد."

نی تيا بعد ها در دفترچه ی ياد داشت خود نوشت:

ـ " حتی در محل دور دست و در اين مکان مقد س پدرم قا در نيست ذهن خود را از داد گاه مدنی دور نگه دارد، درست مثل آن مهندس بی زن."

زمانی که به مرز دهکده رسيدند، پدر قدم ها را کند کرد و با اند کی بد خلقی پرسش ذيل را در فضا طنين انداخت:

ـ " اهالی کجا هستند؟"

گوئی کميته ی استقبال از ادای وظيفه در برابر او کوتاهی کرده بود.

 

او در گوشه ای ايستاد و فرياد کشيد:

ـ " آهای راما."

با ديدن او عده ای زن و پسر از گوشه ای ظاهر شدند وبه شوی او دويدند. آنها او را به خانه های خود دعوت کردند. پدر با بی صبری گفت:

ـ " باشد برای بعد. اوّل معبد. کدخدا را صدا بزنيد."

يکی از زنان گفت:

ـ " آنها همگی رفته اند وجين."

آن زن سپس به سوی جوانکی برگشت، با انگشت سبابه خود به چانه ی او نواخت و گفت:

ـ " بدو بالا وبه راما بگو که ارباب آمده."

پسرک مثل تير از جا پريد. زنان از خانه ها ی خود چيزی شبيه ميز وصندلی بيرون کشيدند و آنها را در سايه ی يک درخت قرار دادند . آنان سپس اينطرف و آ نطرف دويدند و يک دسته موز با يک تنگ پر از شير جور کردند و همه را برای مهمانان روی يک کرسی چوبی نهادند. نی تيا از شوق فرياد زد:

ـ " اين درست همان چيزی ا ست که من به آن احتياج دارم"

و سعی کرد ميوه ای بر دارد که پدر گفت:

ـ " نه حا لا، بعد از ادای نذر."

نی تيا در دفترچه ی ياد داشت خود نوشت:

ـ " نه حالا پس از ادای نذر، خدا از زبان پدرم با يک آهنگ کامل ترنم می کند.واين در حالی است  که موز در سينی چشمک می زند وشير بصورت جبران نا پذ يری تبا ه می شود."

کدخدا وارد شد. پس از ادای احترام اوليه گفتگوی مربوط به کار شروع شد، در حالی که جمعيت در اطراف و اکناف ايستاده و به دقت مطالب را گوش می کردند. پدر آمرانه پرسيد:

ـ " کاهن کجاست؟ در معبد با يد باز شود. ما بايد با اتوبوس عصر برگرديم."

کدخدا برای رعايت نزاکت گفت:

ـ " حضرت آقا حتما با يد تشريف ببريد؟ می توا نيد شب را در آ سايشگاه استراحت بفرمائيد؟ شما پس از مدتی طولانی به اينجا تشريف فرما شده ايد."

نی تيا بلا درنگ اعتراض کرد:

ـ " شما اگر دلتان خواست هردو تا تان اينجا بمانيد. ولی من می خواهم به اتوبوس برسم."

او دلش در هوای جلسا ت شبا نه ی دا نشجويان در انجمن دانشکده شان پر پر می زد. ما در گفت:

ـ " صبور با ش."

ولی نی تيا پاسخ داد:

ـ  " من امشب خيلی کارها دارم انجام بدهم."

پدر گفت:

ـ " چه کاری مهمتر از ادای وظيفه نسبت به خدا. تو که اينهمه راه آمده ای صبور باش."

 

کاهن معبد در حالی که پيشانی اش بخاطر ماليدن خاکستر مقدس و شنگرف برق می زد و شالی قرمز به دور شانه اش پيچيده بود وارد شد. او يک آدم بلند وباريک بود که صدای بمی داشت و کليد بزرگی به حلقه ای آهنين آويزان کرده بود. پس از اينکه به شيوه ای مناسب با ارباب سلام وا حوالپرسی کرد مستقيم وارد کار شد و خواسته های خود را يکی پس از ديگری مطرح ساخت:

ـ " چاه معبد بايد تعميق شود. قفل معبد بايد عوض شود. آقا، اين قفل زنگ زده است. اين روزها روزهای خيلی بدی هستند. گل برای انجام مراسم مذهبی سخت پيدا می شود. ما گلهای مورد نياز را از ده مجاور تهيه می کرديم. ولی آنها هر بار قيمت ها را بالاتر بردند و خيلی هم نامرتب هستند. آنها با يد ازآن سوی تپه می آمدند و اين کار را دوست نداشتند. از اين بود که  شايعه پخش کردند که يک گرگ يا يک پلنگ ا ين اطراف پرسه می زند و با اين بهانه ديگر با لکل اين طرف ها پيداشان نشد."

پد ر داد کشيد:

ـ " مزخرف، فقط بهانه است. در اين نا حيه نه گرگ است ونه ببر. به عمرم چنين چرندياتی را نشنيده بودم."

نی تيا حرف پدر را اصلا ح کرد:

ـ " او گفت گرگ نه ببر."

پدر که از اند يشه ی وجود جانوران وحشی در حول و حوش معبد آباء و اجدادی خود به خشم آمده بود، نعره کشيد:

ـ " که چی؟ ا ين فقط شايعه هست و مزخرف ـ شايعه پرداز ها!"

او موضوع را بصورت غير قابل ا نکاری رد کرد و فرمان داد:

ـ " دلاک را اينجا حاضر کنيد. امروز روز سر تراشی پسرم است. هر ا تفاقی که می خواهد بيفتد."

با اين حرف جمعيت با علا قه ای جديد به سر نی تيا نگا ه کرد واو موها ی خود را لوله کرد و انگشتان خود را در آن فروکرد. کاهن بسوی پسر بچه ای با ز گشت و گفت:

ـ " بی شعور ناخن ها يت را نجو. بدو برو مخزن سدّ، به با گوان 10 بگو فورأ با جعبه ی حلبی اش بيايد بالا، همين لحظه، بدو، بدو."

پيک کوچولو دو باره مثل تيراز جا پريد.

 

آنها در حالی که کاهن از جلو می رفت و جمعيت بدنبال شروع به بالا رفتن از تپه کردند. اين يک صعود کو تاه مدت بود ولی مادر نی تيا شروع به نفس زدن کرد و در سه نقطه به استراحت پرداخت در حالی که پدر دور و بر او می پلکيد و مرتبأ بی تابی می کرد. صعود در آستانه ی در معبد، که قفل آنرا باز کرده بودند، به پايان رسيد. هر دو در بزرگ معبد چهار طاق با ز شدند. اين معبد در واقع زيارتگاه کوچکی بود با تا لار و ستون هائی از سنگ خارا وراهروی مفروش در پيرامون محل مخصوص پرستش که تمثالی را در خود جای می داد که بر پآيگاهی استوار بود. پدر حالت جدی بخود گرفت و مؤمن شد. مادر ديدگان خود را بست و دعا خواند. کاهن فتيله ها را در محل مخصوص نيا يش روشن کرد و تمثال با توجه به روغنی که به آن ماليده بودند و بتدريج شکل می گرفت شروع کرد به درخشيدن. کاهن غر و لند را آغاز کرد:

ـ " اين روزها حتی اين روغن تقلبی است."

او توانسته بود چند تائی گل هميشه بهار تدارک ببيند و آنها را به تمثال بچسباند. زمانی که همه در حالت شور و حال بودند، پيک کوچولو از ماموريت خود برگشت و از پائين در فرياد زد:

ـ " خانه ی دلاک قفل است. تنا بنده ای آنجا نيست."

ـ " از همسايه ها پرسيدی؟"

ـ " آنها نمی دانی تياد. آنها فقط همه ی خانواده را ديدند که با چمدان هايشان برای گرفتن اتوبوس بيرون رفتند."

نی تيا با صدای بلندی فرياد کشيد:

" خدا بزرگ است، واقعأ."

پدر، در حالی که نمی توانست خود ش را کنترل کند، چنين اظهار نظر کرد:

ـ " از اين بد تر ديگر نمی تواند بشود اينکه فقط يک دلا ک با شد و همه ی منطقه. او گمان می کند که هر کاری دلش بخواهد می تواند بکند. بقول معروف يک پاد ما واتی11 وهمه ی شهر."

زنش گفت:

ـ " هيس! عجب کلمات وحشتناکی که در اين محل بر زبان جاری می سازی."

(پاگماواتی کنايه ای بود از يک زن روسپی). پدر امر ونهی زنش را دوست نداشت به او چشم غره رفت. ليکن آنها همه در برابر خدا جمع شده بودند و جايز نبود که با هم جنگ و دعواکنی تياد. نی تيا خنده را سر داد ولی وقتيکه پدرش به او نگريست جلو خنده ی خود را گرفت. کد خدا با نجوائی احترام آميز گفت:

ـ " با گوان نمی تواند امرارمعاش کند مگر اينکه مزدی که از زدن فلوت در عروسی ها را بدست می آورد نيز به در آمد خود بيفزايد. اين سنت خانوادگی اوست."

پدر به سوی مادر خم شد و آهسته در گوش او گفت:

ـ " دلا ک ها طی هزاران سال فلوت زنان برجسته ای بوده اند و پاسداران موسيقی ناب کلاسيک."

در حالی که اين گفتگو جريان داشت، کاهن زنگی را به صدا در آورد و مشعلی را که با سوختن کافور شعله ور شده بود به دور تمثال چرخاند. همه سخن گفتن را قطع کردند و غرق در عالم خلسه شدند.

 

آنگاه که کشيش با سينی محتوی شمع کافوری از جايگاه نيا يش بيرون آمد، بحث شروع شد که زمانی که دلاک ا صلی از صحنه غايب ا ست کتاب مقدس چه راه حلی را پيشنهاد می کند. پدر به صورت يکنوا خت مرتبأ تکرار می کرد:

ـ " ما در دست يک آدم تک اسيريم."

ا و به سختی جلو خودش را می گرفت که نام "پاگما وا تی" را مرتبأ به نوک زبا نش می آمد بر زبان جاری نسازد. کاهن سينی را در جايگاه نيا يش گذاشت، از آنجا بيرون آمد و به بحث پيوست. او در حالی که به موهای نی تيا، که موضوع اصلی بحث و مقصود مسافرت بود، خيره شده بود گفت:

ـ " گاهی نذر با را انجام جزئی آن می توان ادا کرد بشرط آنکه بشرطی که پرداخت کفــّاره نيز به آن اضافه شود. اين روزها جوانان به دلاک ها اجازه نمی دهند حتی به آنان نزديک شوند."

پدر به حرف کاهن افزود:

ـ " آنها نمی گذارند به سبيل های ترسناک شان دست بزند."

کاهن گفت:

ـ " سر تراشی غير ممکن است مگر آ نکه در کودکی انجام بشود."

نی تيا که از روند گفتگو خشنود بود گفت:

ـ " صد در صد درست است. گل گفتی."

او سپس پيشنهاد کرد:

ـ " يک جفت قيچی بياوريد و من چهار اينچ از موی کا کلم را به شما می دهم. همين و بس، و خدا راضی خواهد شد. با لاخره خدا با اينهمه صدقه همه ی ا ينها را کجا جا می دهد؟"

کاهن گفت:

ـ " ميوه ها و موزهائی که آورده ايد کفايت می کنی تياد. آ نها را آن پشت بگذاريد و هر چقدر که می توانيد پول نقد به آن اضافه کنيد."

 

پدر و مادر ما يوس شده و به نگاه های طمعکارانه به سر نی تيا می انداختند. نی تيا نخست نفس راحتی کشيد ولی ا ين آسودگی ديری نپائيد. بزودی شلوغ شد. کسی از آستانه ی در با هيجان اعلام داشت:

ـ " باگوان دارد می آ يد بالا."

بدنبال ا ين حرف، يک دلاک چاق در حالی که جعبه ی حلبی کوچکی را در دست داشت در آستانه ی در ظاهر شد. او به جمعيتی که نزديم در جمع شده بود خيره شد و بدوا ادای کلمه ای بسوی چاهی که در حياط معبد قرار داشت رفت. در آنجا او لبا س های خود را بيرون آورد. ظرفی از آب پر کرد و آنرا روی سر خود ريخت و در حالی که قطرات آب از بدنش می چکيد، قبراق و آماده به وسط جمعيت بر گشت. کاهن با لحنی تحسين گرانه توضيح داد:

ـ " او هر وقت که بخواهد مراسم سر تراشی را انجام دهد، بدون آنکه غسل کند جعبه ی تيغ خود را باز نمی کند."

دلاک گفت:

ـ " من فقط برای اولين اصلا ح يک بچه به مزرعه ی همسا يه رفته بود. فقط همين."

يکی از افراد حاضر پرسيد:

ـ " نه برای زدن فلوت در عروسی؟"

ـ " آه نه. من همسايه های حسود دارم که بخاطر اينکه کاسبی مرا خراب بکنی تياد شايعه های بی اساس بهم می با فند. اگر می دانستم  که ارباب می آيد هزار سکه ی طلا را از جای ديگر قبول نمی کردم. وقتی که پسرک سوار بر دوچرخه اش آمد و موضوع را به من گفت، دو چرخه را از دستش قاپيدم وبلا فاصله سوار شدم و  تا اينجا کوبيدم. حالا ارباب خودم من حاضرم."

نی تيا با تصور کردن يک دلاک چاق بر روی دوچرخه پسرک به خنده افتاد. پدر دست نی تيا را گرفت و گفت:

ـ " بيا برويم در راهرو روی سکوی سنگی بنشينيم. آنجا ست که او سر می تراشد."

نی تيا با يک تکان خود را از دست پدر آزاد کرد و گفت:

ـ من موافقت کردم  که چهار اينچ مو به شما بدهم. اين بستگی به شما داشت که آنرا ازمن بگيريد. حالا ديگر فرصت را از دست داده ايد. بايد اين مو را از کاکل من می گرفتيد."

مادر گفت:

ـ " حال که اين آقا اينجا ست ما بايد نذر بشکلی که از ابتدای امر وعده کرده ايم ادا کنيم."

ـ " من به اين کار علا قه ای ندارم. اجازه بده پدر هرطور که دلش خواست از سلمانی استفاده کند."

 

دلاک شروع کرد به التماس کردن و چانه زدن. کاهن خواهشمندانه بطرف نی تيا رفت و با خود شيرينی گفت:

ـ " شما نبايد احسا سات پدر و مادر خودتان را جريحه دار سازيد. لطفأ بفرما روی آن سکو. دلاک حاضر است."

ـ " ولی سر من حاضر نيست. تو به من قول دادی که چهار اينچ از موهای من را قبول کنی. حالا تمام سرم را می خواهی. آيا شما هيچ منطق و استد لالی نداری؟ آيا نه به حق خودت قانع هستی و نه در کارت استواری داری؟ چطور خدا آدمهای دمدمی مزاج مثل ترا تحمل می کند! حالا ديگر من نظرم را تغيير داده ام و حتی اينچ اش هم به تو نمی دهم..."

 

پدر و مادر در آن واحد هردو با هم گريستند:

ـ " با يک کاهن درمعبد ش اينطور صحبت مکن."

نی تيا هم عصبا نی بود و هم گرسنه. آنها به او اجازه نداده بودند که از ده ها موزی که توسط روستائيان، برسم پيشکش، زير درخت گذاشته شده بودند، حتی به يک موز دست بزند. نی تيا در حالی که پدر و مادرش بپای  خاسته و با بيچارگی به او خيره شده بودند، ناگهان روی پاشنه ی پاهای خود چرخيد، پا به دو گذاشت و بسرعت از تپه سرازيرشد در حالی که می گفت:

ـ " ما برای هردو تا تان در ايستگاه اتوبوس منتظر می مانم، ولی فقط تا زمانی که اتوبوس سر برسد...."

مترجم سروش مهباد يزدی

28 مارس 2002         

 

پا نويس

 

1.    Nitya

2.    Under the Banyan Tree & Other Stories

3.    R. K. Narayan

4.    Ellaman

5.    Nallapa’s Grove

6.    Vinayak Street

7.    Kumara

8.    Chola

9.    Chariot Festival

10.      Baghavan

11.      Padmavathi