کلاه چرکی
(سروش
مهباد يزدی)
مردم با خدای يزد که يک عمر ظهور امام
زمان را انتظار می کشيد ند، يک روز چشم ها را بازکردند وديدند "کلاه
چرکی" در شهرشان ظهور کرده است. کار کلاه چرکی چنان بالا گرفت که شهر ساکت و
صد در صد مذهبی يزد را به پشت سگ بست. حتی صمصام الملک حا کم مقتدر يزد از اين بچه
مقنی کافراشکذری حساب می برد. کلاه چرکی هروقت که کلنگش به صُل می خورد وسط محله
"چارمنار" يزد می ايستاد و درحالی که سی چهل تا لات آسمان جل اورا احاطه
کرده بودند، تا می توانست کفر خدا می گفت.
کلاه چرکی هميشه خودش را با طناب کلفت توی چاه می فرستاد به اين
معنی که کاری به کار طلبه جات وآخوندهای دست دوم وسوم ند اشت و يکراست می رفت سراغ
دست اول ها يش. مجتهد ين جامع الشرايط دارالعباده ودارالمؤمنين يزد، سيد بهاءالدين
عبد فاطر و ملا عبدالله نقيب، هر زمان با کلاه چرکی روبرو می شدند مثل کمان حلاجی
به خودشان می لرزيد ند. اسلوب کار او اين بود که وارد جلسه ی مسئله گوئی يک آخوند
کت وکلفت می شد و هروقت "آقا" گرم تفسير و حل مسئله می شد، کلاه مقنی
گری خودرا به زمين می زد و می گفت:
ـ "کلاه توی کلام مبارک...."
بعد از ادای اين جمله بود که او اعتراض
خود را مطرح می ساخت ومجتهد با آن جاه وجلال را می کرد توی قوطی.
يکی ازشبهای ماه رمضان او در کلام آقای فاطر کلاه انداخت و
مجتهد دارالعباده ی يزد را ازکوره بدر برد. آقای فاطر برای آنکه اورا کنف کند
ومردم را عليه او بشوراند با عصبا نيت فرياد زد:
ـ "ملعون در خلال تفسير کلام مقدّس
کسی کلاه چرکين نجس نمی اندازد"
مخاطب با ژشت يک رقص شتری خطاب به آقای
فاطر گفت:
"آقا حالا که ازکلاه دلخری، پس چرک
توی کلام مبارک."
مؤمنين که انتظار چنين گستاخی را نداشتند،
مات و مبهوت منتظر دستور آقا بر جای خود خشک شدند، ليکن شکيک خنده از قسمت زنانه ی
دارالعباده بلند شد. برخی از زنان که مدتها بود فرصتی برای تفريح وشادی بدست
نياورده بودند، فرياد شادی برکشيدند. آقای فاطر که کفری شده بود چنان فرياد کشيد
که گلوی خودرا پاره کرد:
ـ "زنها خجالت بکشين؛ مردای با غيرت
اين کلاه چرکی ملعون را ازدارالعباده ی مقدس يزد بيرون بيندازيد."
قبل ازا ينکه لات ولوت های کلاه چرکی و
مسلمانان سه آتشه يکديگر را لت وپار کنند، گروه کافران آن مکان مقدس را ترک گفتند.
از آن پس همه ازجمله خود کلاه چرکی لقب جديد را پذيرفتند.
طولی نکشيد که کلاه چرکی با تغيير مختصری
در اسم يکی ارآيات عظام وحجج اسلام، نه تنها جامعه ی روحانيت يزد بلکه حوزه ی
مدرسين قمشه ونائين واصفهان را به لرزه واداشت. او "سيد عبدالبهاء الد
ين" را به "سيد عبدالوبا" و "فاطر" را به
"قاطر" تغيير داد. گرچه ابتدا خيلی ها فکر می کردند که کلاه چرکی بزودی
سنگ خواهد شد ولی او نه تنها سنگ نشد بلکه لقب قاطر روی آقای فاطر ماند که ماند.
به مرورزمان حتی خود آخوند ملاها ـ گاهی از راه مزاح وزمانی بعلت اشتباه ـ از اسم
قاطر استفاد ه می کردند.
کلاه چرکی با بيست سی تا آدم يک لا قبای
آس وپاس ـ که هميشــــــــــه دور و بر خودش داشت ـ سرزده وارد مباحث جدی مذهبی دارالعباده يا دارالمؤمنين می شدند
و ساکت در گوشه ای می نشستند و تا زمانی که از خدا بحثی به ميان نمی آمد لام از
کام تکان نمی دادند. آنها فقط دشمن خدا بودند و با اولياء وانبياء الهی کاری
نداشتند. يکی ازشب های احياء بعد ازنماز مغرب وعشاء آقای قاطر بالای منبر رفت وبا
آب وتاب از خلقت عالم توسط ذات پروردگار سخن گفت:
ـ "زمانی بود که هيچ نبود؛ خداوند
تبارک تعالی فرمود کُن يعنی بشو همه چيز از نيستی به هستی آمد. ذات حقتعالی هرزمان
که اراده بفرمايد همه چيز را کن فيکون می فرمايد."
از يکی از گوشه های دارالعباده کلاهی به
هوا رفت و فريادی بلند شد:
ـ "آقا کلاه تو کلام مبارک، اگه هيچ
نبود خدا کوجا بود؟"
آقای قاطر سعی کرد با يک تشر کلاه چرکی را
ساکت کند:
ـ "بدبخت کورباطن خدا جا ومکان
ندارد. جای خدا در لامکان است."
ـ "آقا اين لامکان سگ مصب شما
کوجاس؟"
ـ "ای مخبط لامکان يعنی جائی که
نيست."
ـ "ا گه نيست پس خدا مُدائی هم درکار
نيس."
آقای قاطر چنان درمانده شد که بعد از لختی
گريستن، شروع کرد به نفرين کردن:
ـ "جوان بحقّ جدّم که خير از جوانی
ات نبينی! اميدوارم به پنج تن آل عبا که زبانت بچسبد به سق ا ت!"
کلاه چرکی رو به ياران کرد وگفت:
ـ " بچه ها هوا پسه."
يا ران کافر رقص کنان از مجلس خارج شدند.
يکبار ديگر آقای قاطر با دلايل وبراهين
قرآنی وجود خدا را ثابت می کرد:
ـ "پس برادر من نتيجه می گيريم که
اگر هر مصنوعی ر ا صانعی باشد، چگونه اين عالم بی انتها می تواند بدون وجود صانع
وپروردگار به وجود خود بند باشد؟"
بازهم "سرخر" پيدا شد: اين کلاه
چرکی بود که سؤال را با سؤال جواب می داد:
ـ " اقا ا گه دنيا رو خدا آفريده،
خدا رو چه کسی آفريده؟"
ـ" ای ابله خاک بر سر خداوند سرمدی
است و از روز ازل الاول وجودداشته است."
ـ" آقا چرا لقمه دورسرت می گردونی؛
بگو دنيا خودش از اول وجود داشته."
آقای قاطر هفت هشت بار استغفرالله گفت و
با خواندن چند آيه ی عربی که هيچکس معنای آنرا ندانست شيطان را از آن مکان مقدس
دور کرد و بعد با لحن تهديد آميزی به کلاه چرکی گفت:
ـ"بترس از آ تش جهنم که خدای محمد در
سوره ی مبارکه ی حج به تو وعده داده است. درجهنم الهی برا يت از نارجحيم جامه ای
خواهند سا خت؛ جويباری ازفلز گداخته برسرت فروخواهد باريد بدانسان که پوست وامعاء
واحشائت را ذوب خواهد ساخت وترا با گرز آتشين فروخواهند کوبيد."
تعدادی ازمؤمنين ومؤمنات با شنيدن وصف
جهنم شروع کردند به گريه کردن وبر سرکوبيدن. کلاه چرکی با دست راست کلاه خودرامحکم
به کف دست چپ کوبيد وگفت:
"آقا کلاه تو کلوم مبارکت...ميگه تو
از جهنم اومده ای که اينقده ازش ميدونی؟"
يکی از همراهان کلاه چرکی گفت:
ـ"نه جونم ؛ آقای قاطر خواب نما شده؛
بابا ش به خوا بش اومده."
آقای قاطر ديگر نتوانست طاقت بياورد.
عمامه رااز سربرداشت، چند بار بر سر خودش ز د وعليه کلاه چرکی ويارانش حکم
جهادداد:
ـ"الغوث! الغوث! خدايا تو نشنف! ای
مسلمــــــــــــــونا کمک کنين که دين وايمان از دست رفت. ان الله يقا تلون فی
سبيل الله ... بگيريد! ببنديد! بکشيد!"
کلاه چرکی وياران اگر بموقع فرارنکرده
بودند، تکه بزرگ بد نشان گوششان بود.
آ خرين باری که کلاه چرکی وارد مجلس آقای
قاطر شد زمانی بود که هنوز "آقا" وارد مجلس نشده بود. به محض اينکه
"آقا" وارد شد کلاه چرکی از گوشه ی مجلس با صدای بلند مؤمنين را به ختم
يک صلواة جلی فرا خواند:
ـ "به شيش گوشه ی قبر امام زمان
صلواة!"
جمعيت هيجان زده مؤمنين و مؤمنات صدای
صلواة را به آسمان فرستاد. کلاه چرکی که از هيجان جمعيت هيجان زده شد، حاضرين را
به ختم دوم وسپس سوم صلواة فرا خواند. جمعيت هربار از بار قبل بلند تر صلواة
فرستادند. آقای قاطر هنوز پايش بالای منبر نرسيده بود که هر چه فحش و بد وبيراه به
زبانهای فارسی وعربی بلد بود نثار جمعيت کرد. مردم هاج و واج ماندند و جرات نکردند
علت را بپرسند. عاقبت "آقا" بعد از اينکه اندکی آرام شد، دليل عصبانيت
خود را آشکار ساخت:
ـ "آخر حيوانات لابعلم امام زمان عجل
الله تعالی فرجه حی و حاضر است. لا شعور ها آدم زنده که قبر ندارد که با دعوت يک
کافر حربی پشت سر هم صلواة می فرستيد."
صدای پچ پچ وخنده ی مرد وزن نزديک بود که
مجلس را بهم بزند که آقای قاطر با يک تشر همه را ساکت کرد:
ـ "جرثومه های فساد مخصوصأ اين کلاه
چرکی ولد الزنا از مجلس بروند بيرون وديگر قدم های نحس ونجس شان را اينجا نگذارند
و الا هرچه بد ديدند از چشم خودشان ديده اند."
از آن پس آقای قاطر چند نفر مريد گردن
کلفت و مسلح را به در دارالعباده کماشت تا از ورود عناصر ناباب جلوگيری به عمل
آورند.
کلاه چرکی ودوروبری هايش که ديگر در
دارالعباده راه نداشتند دارالمؤمنين ملا عبدالله نقيب را بعنوان پاتوق خود انتخاب
و عزم را جزم کردند که ازآقای نقيب حال گيری کنند. ليکن ملا نقيب بادی نبود که از
اين بيد ها بلرزد. او از آن آخوند های هفت خط بود که با پنبه سر می بريد و آنقدر
ديده بود وخوانده بود ورانده بود که می توانست با "دلايل عقليه وبراهين
نقليه" در شبی تيره وتا ر ثابت کند که خورشيد در وسط آسمان می درخشد. اولين
بار که کلاه چرکی در وسط بحث او کلاه انداخت، ملا نقيب رو به حريف کرد وگفت:
ـ"فرزندم کلاه نقره ای حرفت را بزن
احتياج به کلاه انداختن در کلام مبارک ما نيست."
صدای قهقه از زن ومرد وحتی از کلاه چرکی
ويارانش برخاست. کلاه چرکی که تقريبأ بور شده بود، گفت:
ـ"ای ملای کلک که نقره ای يعنی همون
چرکی. آقا نمی ترسی که بگن تو هم کافر شده ای و کلاه چرکی ونجس يه آدم کافر رو
نقره می کنی."
ملا نقيب، که دوست نداشت کلاه چرکی مثل
آقای قاطر اسم رويش بگذارد، با خونسردی وضمن بکاربردن لحنی آرام وشمرده گفت:
ـ"فرزندم تو کافر نيستی؛ تو يک آدم
گمراه هستی که بايد براه راست هدايت بشوی."
ـ "آقا ما ترکه هائی هستيم که کج
رفته ايم؛ نمی خواهيم هم ما رو هدايت مدايت بکنی. اگه راس ميگی به مسئله های ما
جواب بده."
ـ"فرزند هروقت د لت کشيد بيا ا ينجا
وهرچه می خواهد دل تنگت بگو."
وبدينسان دوره ی تازه ای از خدا شناسی
وخدا ناشناسی در دار المؤمنين يزد بين ملا نقيب و کلاه چرکی آغار شد با اين تفاوت
که کلاه چرکی ديگر کلاه در کلام مبارک ملا نقيب نينداخت بلکه حتی در اوج مخالفت به
او می گفت:
ـ "شکر تو کلام مبارک."
دريکی ازجلسات مسئله گوئی که ملا نقيب از
خداوند قادر متعال صحبت می کرد، کلاه چرکی پريد وسط حرفش وپرسيد:
ـ "آقا خدا می تونه يه سنگی د رس کنه
که خودش نتونه بلند کنه؟"
ـ "بچه جان دهنت را آب بکش! مگر
خداوند قادرمنّان بلا تشبيه سنگ تراش ا ست؟"
ـ "آقا توی شياری مون ندوان. حرف
حساب دوکلومه. می تونه يا نمی تونه؟ بعله يا نه؟"
لات ولوت های دور و بر کلاه چرکی همه با
هم دم گرفتند:
ـ "بعله يا نه؟ بعله يا نه؟ بعله يا
نه؟...."
ملا نقيب که ديد بد جوری گير افتاده
صبرکرد تا سر و صداها خوابيد. آنگاه با لحن شمرده ای گفـت:
ـ "جناب کلاه نقره ای جواب جنابعالی
نه مثبت است و نه منفی. جواب ا ين است که رای خدا به امر محال تعلق نمی
گيرد."
کلاه چرکی از شادی کلاه خود را بالا
انداخت و گفت:
ـ "آقا قربون توی زبونت. با اين حساب
تو دنيا يه چيزائی هس که برای خدا هم محا له وحتی اوسا قادر هم نمی تونه هيچ کاری
شون بکنه."
ملا نقيب بجای پاسخ دادن به کلاه چرکی رو
به حريف کرد و پرسيد:
ـ "فرزند مسئله ی ديگری نداری؟"
ـ "آقا اگه خدا می تونه کلک شرّ
ونکبت از زندگی ما بکنه ونمی کنه، پس همه ی آ تش ها از گور خودش بلند ميشه."
ـ "خداوند رحمان ا لرحيم نه به شرّ
راضی است نه به بدی، ليکن آنچه که به حساب ما مخلوق فانی شرّ حسا ب می شود چه بسا
برای کائنات خير مطلق باشد."
کلاه چرکی که ديد ملا پاسخ هر پرسشی را در
آستين دارد، مسخرگی را پيشه کرد وپرسيد:
ـ "آ ملا کار خدا چيه؟"
ـ "جنا ب کلاه نقره ای کار خدا اين
است که کلاه احمد را بردارد وبگذارد برسر محمد: مرتبأ يکی به زمين بخورد تا ديگری
از خاک بر خيزد. الدنيا مزرعة الاخره."
ـ "آقا شکر تو کلومت؛ بفرما که خوراک
خدا چيه؟"
ـ "خوراک خدا خون دل آدميزاد است: از
پير وصبی، ذکور واناث هرکه هر بد بختی وخون دلی دارد به درگاه آن کريم قسيم شکايت
می برد."
ـ "آقا ميشه بفرمائين اين خدای شما
زنه يا مرده؟"
ـ "توبه کن فرزند خدا نه زن است ونه
مرد."
ـ "پس خدای شما خواجه ا س."
يکی از آدم های آ سمان جل که مدتها بود از
جفای روزگار کفگيرش به ته د يگ رسيده بود و هرچه به درگاه خدا ناليده بود گره از
کارش باز نشده بود بدون ترس ولرز از گوشه ی دارالمؤمنين فرياد زد:
ـ "نه جونم خدا نامرده!"
آقای نقيب نزديک بود که از کوره در برود
ولی بسرعت جلو خودش را گرفت و گفت:
ـ "جنسيت جزو صفات سلبيه ی الهی است.
ربّ جليل از همه ی اين صفات ناسوتــــی منزّه و مبرا ست."
پس ازآن ملا نقيب دست به بنا گوش گذاشت و
در باره صفا ت سلبيه ی خدا شعری خواند که همه ـ حتی کلاه چرکی وياران ـ از آهنگ آن
خوششان آمد:
"نه مرکّب بود نه جسم نه مرئی نه
محل
بی شريک است و معانی تو غنی دان خالق"
کلاه چرکی که داشت قافيه را می باخت گفت:
ـ "پسرجان ايمان بياور! خدا نور علی
نور است."
ـ "آقا حتی اگه نور حاجا نور هم باشه
باز بقول خودت نوره. ما که توی يزد لاکردار هف روز هفته اش ا ينقده نور داريم، د
يگه نور زيادی می خواهيم سر مزارمون ببريم حالا گيرم که حاجا نورش باشه؟"
ـ "انوار الهی فقط در دل آدم مؤمن می
تابد و بس."
ـ "اگه د ل مؤمن کبا ب باشه
چی؟"
ملا عبدالله نقيب که از ادامه بحث خسته شده بود با خواندن چند
آيه ی قرآن ا ستغفار کرد وازمؤمنين و مؤمنات خواست که صلواة جلی ختم کنند. دوروبری
های آقا با تکرار عبارت "اعوذ بالله من الشيطان الرجيم" پايان مجلس را
اعلام داشتند.
بزودی در دارا لمؤمنين ملا نقيب غوغا شد.
دامنه بحث از جدل بين دو نفر فراتر رفت و به مؤمنين وحتی مؤمنات حاضر در مجلس
کشانيده شد. بحث در مورد ايمان وبی ايمانی مثل آهن ربا همه را به دارامؤمنين ملا
نقيب کشانيد. حتی ميرزا يحيی مباشر صمصام الملک شخصأ در بخث ها حاضر می شد. شب های
بحث سوزن می انداختی توی سر آدم می خورد. هرچه کار وبار ملا نقيب بيشتر سکه می شد،
منبر آقای قاطر رو به کسادی می رفت. تير به آقای قاطر می زدی خون از او بيرون نمی
آمد.
چيزی که مردم را به مجلس ملا نقيب می
کشاند شوخی ومتلک های آبداری بود که دو طرف بهم بار می کردند. هرزمان ملا نقيب
کلاه چرکی را کنف می کرد جماعت مؤمنين و مؤمنات چند ين بار صلواة می فرستاد ند.
برعکس زمانی که کلاه چرکی ملا را گير می انداخت، هواداران سينه چاک کلاه چرکی صدای
شليک خنده وسوت وگاهی کِل را از هشت گوشه ی مجلس به آسمان هفتم می رساند ند. يزد
يکنواخت و خشک تا به آن روز چنين تما شا خانه ای را بخود نديده بود.
آقای نقيب گرچه حتی يک روز هم نمازش قضا نشده بود واز لحاظ دانش
مذهبی تمام احکام اسلام را با ذکر دليل می دانست، باز هم از اين مقنی کا فر بدش
نمی آمد. اگر کلاه چرکی کافر که هميشه سيل جمعيت را به مجلس بحث او می کشاند دشمن
بود، ملا نقيب بايد می رفت ودر روز روشن به دنبال دوست می گشت. يک روز که کلاه
چرکی يک کفر وحشتناک گفت که ازنظر دين مبين بايد خون از آسمان می باريد، طرفداران
ملا نقيب از هشت طرف بلند شدند که به او حمله کنند. ملا همه را ساکت کرد:
ـ "ای ملت مسلمان چرا نمی گذاريد بحث
کنيم وچيزی ياد بگيريم؟ مگر امام جعفر صادق عليه السلام با ابن ابی العوجاء کافر
بحث نمی کرد؟"
دريکی از مجالس پرسش و پاسخ که ملا نقيب
در باره نجا سات در ا سلام داد سخن می داد، کلاه چرکی و ياران وارد شدند. ملا نقيب
که به تجربه در يافته بود موضوعات اين چنينی بهترين بهانه را بدست کلاه چرکی
وياران برای مسخره کردن بيضه ی اسلام می دهد، تلاش کرد موضوع صحبت را عوض کند.
ليکن دير شده بود. کلاه چرکی پرسيد:
ـ "آقا اگه سگ جزو نجاساته، سگ گله
هم نجاسته؟"
ـ "آری"
ـ "اگه اينطوره پس گله هم نجاسته؛
گوشتی هم که می خوريم نجاسته."
ـ "اين قياس مع الفارق است. اگر سؤال
ديگری داريد بفرمائيد."
يکی از ياران کلاه چرکی پرسيد:
ـ " آقا سگ کی بالغ ميشه؟"
ملا نقيب بدون مکث جواب داد:
ـ "هر وقت پايش را گرفت از زمين بالا
وشاشيد."
هواداران ملا نقيب اين پيروزی را با ختم
يک صلواة بلند جشن گرفتند. کلاه چرکی تلافی کرد:
ـ "آقا گلاب بروی شما، نجاست چه مزه
ای ميده؟"
ـ "نجاست؟"
ـ آقا ، منظورم همونه غايطه."
ـ "جناب آقای کلاه نقره ای نجاست
اولش شيرينه بعد تلخ ميشه وآخرش شور."
يکی از ياران پر دل وجگر کلاه چرکی پرسيد:
ـ "آقا شما چيطور خبر دارين؟ ميگه
خوردين؟"
همهمه در مردم درگرفت و برخی از مؤمنين
ژست حمله بخود گرفتند. ملا نقيب پس از ساکت کردن جمعيت چنين پاسخ داد:
ـ "ضرور نيست که بنی آدم همه چيز را
راسأ تجربه کند. ما بسياری از چيزها را بنا به دلايل عقلی می شناسيم. اگر فی المثل
جناب آقای کلاه نقره ای واعوان وانصار در بيابانی مدفوع فرمايند و بلافاصله به
حاصل عمل خود نگاه کنند مگس های ريز ودرشت را مشاهده می فرمايند که به دور نجاست
آنها می چرخد. مگس به شيرينی علاقه دارد. پس نتيجه می گيريم که نجاست در ابتدا
شيرين است. حال اگر حضرات بعد از يک هفته از مدفوع خود ديدار کنند و زير هر کومه
را بلند کنند می بينند که مدفوع مبارک کرم زده است. بنابراين در اين مرحله نجاست
تلخ شده است. حال اگر بعد از دوماه بسراغ غايط مربوطه بروند می بينند مدفوع مذکور
خشک شده وشوره زده است. اميدوارم که موضوع برای اين برادران گمراه روشن شده با
شد."
صدای صلواة از مؤمنين و مؤمنات بلند شد.
ملا نقيب ختم مجلس را اعلام داشت. برخی از اعضای جمعيت در حالی که از مجلس بيرون می
رفتند بهم می گفتند:
ـ "آقا قربونش بشم چقدر علم
داره."
در يکی از اين جدل ها کلاه چرکی هم آقا را
ترساند وهم کفرش را در آورد.مجلس وعظ در مورد شيطان بود. ملا نقيب می گفت:
ـ "شيطان رجيم عليه ا للعنه از اغاز
شيطان نبود بلکه يکی از ملائک مقرّب الهی محسوب می شده که از آتش آفريده شده بود
وعزازيل نام داشت. او مرتبأ خداوند تبارک وتعالی را سجده می کرد وهر سجده اش پنجاه
هزار سال طول می کشيد...."
ملا نقيب چنان روی کلمه ی "پنجاه
هزار" تاکيد کرد که همه حتی کلاه چرکی وياران صلواة فرستادند. پس از ختم
صلواة کلاه چرکی رو به ملا نقيب کرد و گفت:
"هرکه دروغ بگه !"
ملا اين متلک رانشنيده گرفت و به سخنان
خود چنين ادامه داد:
ـ "بعد ازآنکه صا نع بزرگوار آدم
ابوالبشر را از خاک آفريد به عزازيل امر فرمود که آدم را سجده کند. ابليس لعين که
خود را بزرگترين موحد می دانست و بلا تشبيه آدم خاکی را رقيبی برای پرورد گار خود
می ديد، از سجده ی آدم استنکاف کرد..."
کلاه چرکی سخن آقا را قطع کرد و گفت:
ـ "اين که آدم خوبی بوده...."
ملا نقيب بدون توجه به اين تک مضراب ادامه
داد:
ـ "خداوند قادر متعال جبرئيل امين را
مامور ساخت که آدم صفی الله را سجده
کند. آنگاه به ميکائيل امر فرمود که شيطان را ازعرش کرسی به زمين افکند. شيطان از
زمانی که قدم ناميمون خود را به ساحت مقدّس زمين گذاشت عليه خداوند رحمان طغيان
کرد و نسبت به رماندن اولاد آدم از اصول دين وديانت الهی از هيچ کوششی فرو گذار
نکرد. شيطان در ايجاد شرّ و وسوسه ی بنی آدم از قدرتی لايزال برخوردار است و تا
قيام قيامت به فتنه انگيزی خود ادامه خواهد داد..."
کلاه چرکی حرف آقا را قطع کرد و اظهار نظر
کرد:
ـ "آقا شکر تو کلوم شما؛ با اين حساب
شيطون برای خودش نيمچه خدائی هس..."
ملا نقيب پريد وسط حرف کلاه چرکی وگفت:
ـ "استعفرالله ! خداوند مثل ومانند
وشريک وهمتا ندارد. خدا تنهای تنها ست."
صدای گريه از قسمت زنانه ی مجلس بلند شد.
زن جوانی که تازه شوهر خودرا از دست داده بود، با حالتی عصبی و بدون آنکه از خود
کنترل داشته باشد مرتبأ بر سر می زد ومی گفت "مثل من بدبخت." بقيه ی
زنان هم با گريه ی او گريه می کردند. ملا نقيب که وقت از اين بهتر گير نمی آورد
فرصت را غنيمت شمرد و چنان روضه ی حضرت ربابه ای خواند که بقيه ی حاضرين مجلس
رانيز به گريه انداخت.
پس از پايان روضه ملا نقيب سعی کرد با
قرائت دعای اختتاميه سرو ته مجلس را بهم آورد، ليکن کلاه چرکی به او مهلت نداد و
پرسيد:
ـ "بالاخره شيطون کوجا رفت؟"
ملا نقيب نگاه خود را متوجه کلاه چرکی ويارانش کرد وگفت:
ـ "متاسفانه در بين ما کسانی هستند که با ابليس بيعت کرده اند. شيطان همواره در جسم و جان آدم های شيطانی نفوذ می &