يکی از سرآمدان ادبيات الحادی در دوران معاصر
استاد ذ بيح بهروز است که طی 82 سال زندگی پر بارش بسا کار های ارزنده انجام داد.
او از ترس آزار و ترور فکری و جسمی اربابان شريعت از نام هائی چون "حکيم علی
بن ديلاق" و "محمد بن فضل ا لسند لی شاملو استفاده می کرد. متاسفانه
بيشتر آثار ا ين دانشمند گرانمايه هنوز منتشر نشده است.
استاد ذبيح بهروز در سال 1369 هجری شمسی در تهران پای به
عرصه ی وجود نهاد. در جوانی به مصر مسافرت کرد و طی ده سال اقامت در اين کشور در
زبانهای انگليسی و عربی تبحر يا فت. در سفری که به انگلستان داشت با دانشمند شهير
شرق شناس ادوارد براوان طرح دوستی ريخت که اين دوستی به سبب اختلاف نظر دو استاد
چندان نپائيد. استاد بهروز به مدت شش سال از سالهای 1304 تا 1310 در اداره ی
ماليه، مدرسه ی عالی تجارت، کالج آمريکائی و دارالفنون به تدريس پرداخت و از سال
1310 در دانشکده ی هواپيمائی ارتش رياضی درس داد وهمين موضوع باعث شد که جزم اند
يشان به او انگ ها بزنند.
بهروز، پس از
ميرزا فتحعلی آخوند زاده، يکی از پی گير ترين طرفداران تغيير خط فارسی بود. او
همچنين بر حذ ف لغات واصطلاحات عربی از زبان فارسی تاکيد داشت و در اين زمينه
مقالات فراوانی برشته ی تحرير در آورد.
بهروز در زمينه ی نما يشنامه نويسی نيز مهارت داشت و تئاتر
را يکی از بهترين وسايل آموزش و پرورش همگانی می دانست. از جمله نما يشنامه های
استاد می توان از "شب فردوسی"، "تنها"، "درراه
مهر"، جيجک عليشاه" و"شاه ايران وبانوی ارمن" می توان نام
برد. موضوع نمايشنامه های بهروز مبارزه با جهل وخرافات، دوستی ميهن، ياد آوری از
گذ شته ی با شکوه ايران و عشق و دوستی است. استاد بهروز خود اغلب نمايشنامه های
خود بروی صحنه می آورد.
بهروز را می توان پس از زنده ياد علی اکبر دهخدا بنيان گذار
طنز معاصر دانست با اين تفاوت که بر خلاف دهخدا جای طنز آشکار سياسی در آثار بهروز
خالی است. از طرف ديگر دهخدا در طنزهای ضد خرافی خود از چهار چوب دين فراتر نمی
رود، در حالی که طنزهای بهروز، مانند طنزهای صادق هدا يت، ا لحادی است و ا ين ا لحاد يکی از پی گير
ترين ا لحاد های از نوع خود می باشد. يکی از مهمترين آثار طنز آميز بهروز "
گند باد آورد ومعراج نامه" است که بعلت ترس از تکفير تنها توانست در نوروز
1364 در کاليفرنيا منتشر شود. استاد در زمان حيات خويش ، کتاب را در پشت جلد چنين
معرفی کرده است: "هذا کتاب مستطاب گند باد آورد تصنيف جلال الملّه والدين علی
بن ديلاق ريق بولاتی القرقيزی که به سعی واهتمام پروفسور بنيامين شلکن هاين بن
سفکن برگ استاد السنه ی شرقيه رئيس بريتيش گوزيم به حليه طبع آرا سته." اين
نوع معرفی خود نوعی دست انداختن اخوند ک ها ی فضل فروش است. اثر ديگر طنز آميز
بهروز "کتاب مرآت السراير" است که با نام " لمحمد بن فضل السنبلی
شاملو" منتشر گرديده است.
استاد ذبيح بهروز علاوه بر نمايشنامه نويسی و طنز، در ستاره
شناسی، گاه نگاری و زبان شناسی نيز پژوهش هائی به عمل آورده و نشريه ای را بنام
"ايران کوده" بنيان گذاری کرده است. بهروز در آذر سال 1351 هجری در
تهران چشم از جهان فرو بست و در ساوه به خاک سپرده شد.
بهروز که برزبان عربی و شريعت اسلامی احاطه دارد با سلاح
دشمن به جنگ او می رود و ضمن تکيه بر آيات قرانی واحاد يت نبوی، خرافات و موهومات
ذاتی دين را بر ملا می سازد و آنها را با طنز گزنده ی خود ـ که ياد آور طنزهای
جوناتان سوويفت است ـ فرو می کوبد. او در " گند باد آورد" خدای دکان
داران دين را چنين تصوير می کند:
هم منتقم و عنيـــــــد ومکــــار
بر جبر نهاده يايه ی کــــــــار
سلطان غيور و مستبدی است
آسوده ز کين ضدّ وندّی است
صد شورش وجيغ و داد وبلوا
هرگز نرود به خـــــرج بـــالا
گر معدن قهـــــــــــر او بجنبد
نُه قبه ی آسمان برنبــــــــــــد
با انکه به شافــی است مشهور
هر روز هزارها کند کــــــور
گاهی زکرم نگفته چنـــــدان
بخشد که حسـاب و حصر نتوان
گاهی ندهد به طفل عطشان
يک قطره ی آب دربيا بـــــان
تا تشنه به زجر جان سپارد
نامش به زبان دگــــــــر نيارد
عدل است به قهـر و مکر درهم
عفو است به انتقــــــــام توام
فی الجمله براين صفات بسيار
چيزی است چو ُشله ی قلمکــار
در برابر چنين خدائی، مردم جاهل و فريب خورده خود را ذليل
وعليل و فرو مايه می کنند وترسان و لرزان و بی پناه و بيچاره بر جای می مانند:
ای بنده ی مستمند زنهــــــــــار
از قهر چنين خدای جبـــــــــــار
صد سال اکر کنـــــــی عبادت
در کوه و کمــــــر کشی رياضت
اينها همه کار خنده دارســــت
کارت دگر ای رفيق زار اســــت
شک کردی و کافری تو ديگر
ماليده عبادتت سراســـــــــــــــــــر
در آتش دوزخ چنانــــــــــــــی
جاويد به امر حق بمانـــــــــــــــــی
بهروز معجزه را بباد تمسخر می گيرد و با طنزی ظريف ازدواج محمد با زن پسر خوانده اش، عشق پيری او نسبت به عايشه، ماجرای رابطه عايشه زن پيامبر با سرداری بنام صفوان را افشا می سازد. اوبا زبانی شيرين بر افسانه معراج محمد داغ باطل فرو می کوبد. در معراج نامه حکايت از معجزه ای نشده ای دارد که بر اساس آن در حالی که حضرت محمد در خانه ی يکی از زنان خود به نام " ام هانی" بر بستر نرم غنوده است، جبرئيل با خری که بهروز اورا "خرفرشته" می خواند به در خانه ظاهر می شود:
جبريل غريق بحـــــــــر حيرت پائين شد از
آن الاع وحـــــــد ت
افسار مبارکش به در بســــــــت آهسته هر آ نچه زد
به در دســت
از سوی درون خبر نيامـــــــــــد کوبيد و ســـــــــــری به در نيامد
پس از ره اضطرار و اجبــــــا ر يک شيرجه بزد به
داخـــــل دا ر
اهسته عبا کشيد يک ســـــــــــــو دستش
بکشيد بر ســــــــــــر و رو
حضرت به تصور حميـــــــــــرا فرمود بدان
لســـــــــــــــــــان زيبا
کای عا يشه جان مده عذ ابــــــم امشب ديگه ول بکن
بخوابـــــــــــم
فرمود و به خواب و خر و خر شد جبريل ز خنده روده بـــــــــــر شد
چون چاره نبود و داشت پيغــــام از حضرت با جلال
واکـــــــــــرام
بنهاد به بيخ گوش ا و ســـــــــــر با خنده سرود
کای پيمبــــــــــــــــر
من عايشه نيستم ا مينـــــــــــــــم بگشای دو
ديده وببينــــــــــــــــــــم
جبريل حضرت را سوار بر خر پردار می کند و اورا به عرش کرسی
می برد:
رفتند ز خانه هر دو بيــــــرون کردند در ســــــــــرای
کولـــــــون
گشتند ســــــــوار خر فرشتـــــه جبريل و رسول حق دو
پشتــــــــه
جبرئيل و حضرت در عرش به تفريح و تفرّج می پردازند و محمد
همه جا مورد استقبال فرشتگان نزيک خدا قرار می گيرند تا جائی که آنقدر به جايگاه
مخصوص خدا نزديک می شوند که حتی
جبرئيل اجازه پيشروی ندارد:
گفت ار قدمی نهم فراتـــــــــــر سوزد پر وبال من
سراســــــــــر
تو محرم راز کـــــــــرد گاری هر جای توان قدم
گـــــــــــــذاری
ناگهان ستاره ای از مدارش خارج می شود و می رود که نظم گيتی
را به هم بريزد. خدا به عنوان فرمانده
ی کل همراه با همه ملايک مشغول اصلاح مدار ستاره می شود و به پيامبر خود
امر می کند که هرچه زودتر عرش را ترک کند:
پيغمبر ما ز دور افـــــــــــلا ک در عين لقای
دوست غمنــــــــــــــاک
بوسيد ز جـــــــــان زمين دالان آ مد ز سرا برون ثنــــــا خــــــــــوا
ن
جبريل و براق هـــــــــردو آنجا بودند به خدمتش
مهيـــــــــــــــــــــــــا
زآن راه که رفته بود برگشــــت اين مرتبه بی سياحت وگشــــــــــــــــت
درپايان ياد استاد ذبيج بهروز را گرامی می داريم و با يک
رباعی از ا ستاد که استقبالی است از خيام و روح زمانه را در ايران غم زده امروز به
نمايش می گذارد به نوشته خاتمه می دهيم:
اين خمره چو تو خانم چاقی بوده است
معشوقه ی آخوند چلا قـــــــــــی بوده است
اين لکه که بر گردن او می بينـــــــی
رنگی است که از ضرب چماقی بوده است
شبتاب خاوری