نبرد تن به تنِ تن وجان

 

فرياد ازاين تن، اين يارنامتناسب، که هرزمان تصميم گرفتم يک کاردرست وحسابی آغازکنم برايم دَبه درآورد و بامن همراهی نکرد. هرچه به او نهيب زدم که:

ـ ای تن لــَش، ضعيف نشو، گيج بازی درنيار، پری بيچاره را توی رختخواب نينداز!

حرفم راازاين گوش شنيد وازگوش ديگردرکرد. جان به او ورزش داد، ساعت ها با خودش به کوه وجنگل برد، تن تن آسايی را دوست داشت وآنهم تن آسايی ابدی که فرويد دربين غريزه ها استراحت جويی بالاخره ازتاناتوس يا غريزه ی مرگ سخن می گويد که خود استراحت مطلق است. جان با هرنوع تنبلی وراحت طلبی سرجنگ داشت چه برسد به تن آسايی ابدی. اينجا بود که برنامه ای ريخت که تن را باخود همراه کند. جان به تن کم محلی کرد وتن لج بازی کرد ولج جان را درآورد. سرانجام تن حسود آخرين تيرخود را ازترکش رهاکرد وشعار"بسوزم تا بسوزانم دلت را" را سرداد. تن تصميم گرفت که با نابودن خود جان را نيزنابود لذا خود را به تيغ جراح سپرد. درآخرين لحظات تن هشدارداد:

ـ "ای جان اينقدربه جانان (روشنگری وخردورزی) مناز که اگرتن نباشد، جان نيزدرکارنخواهد بود."

جان يک گام به پس نشست وتن را نواخت. تن موقتاً ازلج بازی دست برداشت وبدون احساس دشمنی باجان ساعت ها عمل سنگين جراحی را ازسرگذرانيد. ايستادگی ودورپروازی جان به او قوت قلب می داد، ليکن کارجان نيزآسان نبود. هزينه های کمرشکن بيمارستان، فروش تتمه ی اموال منقول وغيرمنقول، قرض بالای قرض ودرد بالای درد، بيهوشی وعوارض پس ازعمل مرتباً جان را به سوی پرتگاه مرگ هل می داد ولی جان نمی خواست قافيه را ببازد. بدترازهمه ريشخند نزديک ترين نزديکان بود که "پری جون مگه می خواهی عــُمرنوح بکنی؟" وپاسخ من ازقول رومی بزرگ که گرچه ملحد نبود با الحاد نيزسروســرّی داشت:

نوح نهصد سال دعوت می نمود

دمبدم انکارقومش می فزود

هيچ ازگفتن سخن واپس کشيد؟

هيچ اندرغارتنهايی خزيد؟

يم که ازدريا دراو راهی بود

پيش او جيحون ها زانو زند

بعد سرم را بلند و سرفرازمی گرفتم واضافه می کردم:

شاخه های تازه ی مرجان ببين!

ميوه های رُسته زآب وجان ببين!

 

درتمام مدت بيماری نه به رايانه ای دسترسی داشتم ونه می توانستم تايپ کنم يا قلم را با کاغذ آشنا سازم. بدترازهمه اينکه رابطه ام با سايت قطع شد. تنها پس ازبهبودی نسبی يکبارتوانستم با دکترعزيزآنهم به مدت يکی دو دقيقه تماس بگيرم به او بگويم که زنده ام وبزودی تعهدات خود را دررابطه با باهماد ايرانيان خرد گرا ازسرخواهم گرفت. دراين مدت، حتی زمانی که مرا به اتاق عمل می بردند، لحظه ای نبود که ازفکرباهماد وکاری که همه با هم شروع کرده ايم بيرون بروم. مقاله ها، نامه ها، تشويق وانتقادات تک تک شما عزيزان (که تقريباً همه را درحافظه دارم) را بارها وبارها درذهن خود مرورکردم ودرذهن خود کراراً با شما سخن گفتم.

 

درتمام دوران زندگی پرتلاطم خود وبخصوص دردوران بيماری همواره دو انگيزه ی مهم مرا به پيش رانده است: نخست رهايی زنان ايرانی ازتمام قيد وبندهای جامعه ی سنتی مردسالار وانسان ستيز؛ دوم رشد فرهنگ روشنگری وخردورزانه که بدون آن هر نوع تحول دوران سازی ناممکن است. خوشبختانه جامعه ی ما، با وجود همه ی تارسايی ها وناروايی هايی که آنرا مثل خوره می خورد ومی تراشد، دراين زمينه گام های مؤثری برداشته است وشما گوشه ای ازآنرا درسايت باهماد می بينيد. بنظرمن، نکته ی مهم اين است که با شکايت ودشنام وشعاردادن هيچ کاری ازپيش نمی رود. بايد آموخت، ديد ، سنجيد، تجربه کرد وبه تأمل وانديشه ورزی نشست وهمه را به نسل های آينده منتقل ساخت. من به جوانان ايرانی، بويژه به دختران جوان، سخت ايمان دارم ـ عشقی ماوراء همه عشق ها وايمانی که هيچ انسان مذهبی به دين وآئين اش ندارد. عزيزانم، ما به نسلی تعلق داريم که درحال انقراض است. اکنون نوبت شماست. به پيش تازيد وازهيچ سختی نترسيد. ده سال، بيست سال وحتی يک قرن خمودگی وخواری درزندگی يک ملت بزرگ دربرابرعظمت تاريخ خردورزی چيزی به حساب نمی آيد. يقين دارم که درآينده بزرگترين فيلسوفان زمانه ازصفوف ما زنان خواهند خا ست وزنان جامعه ی ما نه تنها خود بلکه کل جامعه را ازيوغ اسارت فکری وخرافات قرون وسطايی آزاد خواهند ساخت. موجی آغازشده است که اگرشما بخواهيد وتلاش کنيد درآينده به سيلی بينان کن تبديل خواهد شد. پس بيائيد بياموزيم وبياموزانيم ولحظه ها را دريابيم که زمان يکطرفه است وعــُمرکوتاه.

 

دلم می خواهد برايتان خاطره ای تعريف کنم ـ گرچه من سخن گفتن درباره ی آينده را بيش از نشخوارگذشته دوست دارم: سال های پيش با گروهی ازدوستان عازم قله ی توچال بوديم. ساعت نزديک 5 بامداد دربين راه با زنی درسن بازنشستگی برخورد کرديم که شلوارکوتاه کوه نوردی پوشيده بود و کوله پشتی بردوش آرام آرام ازکوه بالا می رفت. درميان ما پسرکی شانزده ساله بود که به کوه نورد پيرخنديد وپررويی را بجايی رسانيد که به او گفت:

ـ " مامان بزرگ تو خجالت نمی کشی که با اين سن وسال کوهنوردی می کنی؟"

کوه نورد کارکشته لبخندی زد وبا خونسردی گفت:

ـ "آقا پسرکوه بايدازمن خجالت بکشد."

پسرک قاه قاه خنديد وگفت:

ـ "مامان بزرگ حالا برای ما ژست هم می گيری. خوب تو که نمی تونی کوهنوردی بکنی چراخودته به درد سرمی اندازی؟"

زن پيرکوهستان به او پيشنهاد کرد که دربالا رفتن ازتپه ی مجاور با هم مسابقه بگذارند. پسرجوان رد کرد وگفت:

ـ "من با پيرزنان مسابقه نمی دهم."

مخاطب سردوگرم چشيده ی او پنجاه تومان پول آن روز (دوتا 20 تومانی ويک عدد ده تومانی) ازجيب بيرون آورد وگفت:

ـ "من وتو ازاين تپه بالا می رويم اگرتو اول رسيدی همه ی پول مال تو؛ اگرمن اول رسيدم پول را ازدست داده ای ولی لازم نيست پولی بپردازی."

 

به اين ترتيب مسابقه شروع شد. پسرک به سرعت شروع کرد ازتپه بالا رفتن بطوريکه درچند دقيقه ی اول با فاصله ی زيادی ازحريف جلو افتاد. ليکن هرچه زمان می گذشت ازسرعت جوان کم می شد وسرعت طرف مقابل افزايش می يافت. نزديک قله جوان بريد وزن تازه نفس ازاو گذشت وقله را فتح کرد. اعضای اکيپ به جوان خنديدند واورا دست انداختند، ليکن آن پيش کسوت بزرگ همه ی مارا سرزنش کرد که هدفش نه کنف کردن جوان بلکه درس دادن به همه ی ما بوده است. سپس او همه ی پول را به پسرجوان داد وگفت:

ـ "با اين پول برای خودت چند تا کتاب بخروکفش ووسايل کوه نوردی. يادت باشد که هم ازنظربدنی بايد قوی باشی وهم ازجنبه ی مغزی."

آن روزآن مربی بزرگ ما را تا قله همراهی کرد وبسا چيزها به ما ياد داد. ازجمله اينکه مسيرقله را هرچند نيرومند باشی بايد آرام ويکنواخت طی کنی واگرمسيرطولانی باشد بايد قبل ازهرچيز اراده ی خود را تقويت کنی وبعد جابجا استراحت کنی وتجديد انرژی بنمايی. آن روز ما به اين نکته پی برديم که آن انسان بزرگوار ووارسته چهل سال است که کوه های مختلف ايران را زيرپا می گذارد.

 

تأثيربرخورد آن روز تا امروز درمن باقی مانده است. پسرجوان نيزتحت تأثيرآن روح سترک بجايی رسيد که هم اکنون هم درعلم پزشکی وهم درفلسفه ی روشنگری استاد است. وامروز ما می خواهيم دراوج بی حقوقی همه جانبه زن و تيرگی فکری وفلسفی حاکم برجامعه ايران قله های سترک روشنگری وانسان گرايی را فتح کنيم. ما بمراتب ازآن پسرجوان کم تجربه تروراهمان ده ها برابرمشکل تراست. بايد سری نترس، پاهايی استوارواراده ای تزلزل ناپذيرداسته باشيم ازسختی وشکست نترسيم، انتظارنتيجه ی فوری نداشته باشيم وآنقدربيفتيم وبرخيزيم که برخيزيم ودگرنيفتيم ـ حتی اگرپيروی به نسل دوم وسوم مان برسد.   

 

 اينک اين پری کوچک، ازبا بدنی ضعيف وبا جانی نيرومند، دوباره درخدمت شما عزيزان است. با آموختن وآموزاندن دستش را بگيريد که او بی شما هيچ است. مگذاريد جنبش خردورزی وروشنگری که دوباره درجامعه رُخ نموده است فروکش کند. بياييد با هم اين کورسو را به مشعلی فروزان تبديل سازيم.

 

"من شمع کوچکی هستم درره باد

اگرهمه ستارگان نيزخاموش شوند

من بازهم خواهم سوخت."

 

با خوش ترين وزيباترين آرزوها برای شما عزيزانم

پری