كمدی الهی 30 خرداد، بیست سال بعد

نادره افشار

 می‌گویند زمانی كه سازمان مجاهدین خلق، در شهریور ماه سال 1344 اعلام موجودیت كرد، مهندس مهدی بازرگان آن را ملغمه‌ای دانست از اسلام دستكاری شده و ماركسیسمِ واقعا موجود. بنیانگزاران این سازمان شرط عضویت در این جریان را التزام به مخفی، ایدئولوژیك و حرفه‌ای بودن شرایط مبارزه با خط مشی قهر مسلحانه در تشكیلاتی آهنین قرار داده بودند. ارزیابی كلی این سازمان از شیوه‌های دیگر مبارزه این بود كه دوران مبارزات قانونی، اصلاح‌طلبانه، پارلمانتاریستی، حزبی و مسالمت‌جویانه به پایان رسیده است و شیوه‌ی مسلحانه، ارتقای كیفی آن روش‌های سنتی است. زمینه‌ ساز این تئوری‌ هم دوران جنگ سرد و دو قطبی بودن جهان آن دوران بود. تحلیل این    سازمان كه خود از بطن جریانِ مسالمت‌جو و معتقد به مبارزات قانونی نهضت مذهبی آزادی متولد شده بود، به بن‌بست رسیدن مبارزاتی از نوع جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی مهندس بازرگان بود. 5 سال بعد از این جریان، سازمان ماركسیستی/مائوئیستی چریك‌های فدایی خلق در سیاهكل، روستایی در شمال كشور با یك عملیات مسلحانه‌ی ناموفق به قصد كپی‌برداری از رفتار انقلابیون كوبا و آزاد كردن مناطقی از كشور اعلام موجودیت كرد. اما سازمان مجاهدین تا سال 1350 هنوز به كار تئوریك و مطالعه مشغول بود. 

داستان قصبه‌ی سیاهكل در خوشبیانه‌ترین برداشت سازمان مذهبی مجاهدین را با عجله وارد میدان كرد؛ تا از قافله‌ی چریك‌های فدایی خلق در ایران و دانشجویان خارج از كشور كه با تاسی به انقلاب فرهنگی چین و انقلاب كوبا و دیگر نهضت‌های ماركسیستی آن دوران به میدان آمده بودند، عقب نمانند. این مذهبیون چون دیرتر آمده بودند، زودتر هم می‌خواستند بروند؛ چرا كه برای خودشان مسئولیت دوگانه‌ای قائل بودند: كشیدن خط دفاعی پر رنگی در برابر حمله‌ی اعتقادی ماركسیسم به سنگرهای ذهنی جوانان آن دوران؛ هم‌چنین آلوده كردن مفاهیم اعتراضی به رسوبات مذهبی.

این جریان چون بافتٍ حاكم بر بستر جامعه را مذهبی ارزیابی می‌كرد، برای خودش شانس و حق بیشتری در جانشینی نظام سلطنتی قائل بود. در همان دوران در بازار سنتی تهران و نیروهای پیرامون حوزه‌های علمیه افرادی بودند كه كمی هم به ادبیات ماركسیستی و اگزیستیانسیالیستی آلوده شده بودند. از این جماعت كسانی نظیر علی شریعتی، مرتضی مطهری، سیدمحمود طالقانی، ابوالحسن بنی‌صدر و دیگرانِ این طیف، از سویی با بخش رادیكال و سنتی مذهبی نظیر هیئت موتلفه‌ی اسلامی و انجمن حجتیه و پیرامونیان خمینی در ارتباط بودند، از سویی هم از سازمان مجاهدین خلق حمایت می‌كردند. آنچه كه بعدها باعث تقسیم این جریانات به دو یا سه دسته‌ی مشخص شد، موضوع رهبری جنبش و اِعمال هژمونی هر طیف بر كلیتٍ این جریان‌ها و بالطبع كشور بود. خمینی هم با این‌كه مجاهدین در نجف به دیدارش رفته بودند، از ایشان حمایت بخصوصی نكرد؛ فقط تلویحا اجازه داد كه بخشی از سهم امام را در اختیارشان بگذارند.

داستان انشعاب خونین سال 1354 در درون سازمان مجاهدین كه به تولد سازمان ماركسیستی پیكار انجامید، وزنه‌ی حمایت مذهبیون از مجاهدین را سنگین‌تر كرد. شوربختانه [!] مسعود رجوی حاضر نبود در جیب كسی ریخته شود. او خود ادعای رهبری جنبش را داشت. و این، تنها گره‌ی كوری بود كه هنوز هم با گذشت این همه سال و با ریخته شدن این همه خون از هر دو دسته و الزاما مردم كماكان حل ناشده باقی مانده است. احتمالا هم تا حذف یكی از دو طرفِ رادیكالِ این دعوا ادامه خواهد یافت.

در دیماه 1357 كه آخرین سری زندانیان سیاسی دوران شاه آزاد شدند، از مجاهدین، فقط 16 نفر مذهبی مانده بودند. فضای شور و التهاب اوایل انقلاب، فرصتی طلایی برای مسعود رجوی بود كه خودكم‌بینی‌هایی را كه در رابطه با نیروهای ماركسیستی داشت، به سرعت جبران كند. سرمایه‌ی این خودنمایی‌ها و هژمونی طلبی‌ها كشته‌هایی بود كه سازمانِ منسوب به او در درگیری با نیروهای نظام پیشین، حین انجام ترورها یا در زندان‌ها داده بود. مردم اما در آن دوران، سازمان مجاهدین خلق را فقط بخش جوان‌تر آخوندهای حاكم بر ایران ارزیابی می‌كردند.    

در فاصله‌ی بهمن 57 تا 30 خرداد 60 مسعود رجوی در دو خط موازی، از سویی با خمینی و شخص بهشتی و  هاشمی رفسنجانی برای دریافت سهمی از   قدرت چانه می‌زد؛ از سویی هم با به میدان كشاندن توده‌های هوادار و برگزاری میتینگ‌ها به نوعی در برابر پدر معنوی‌اش رجز خوانی و قدرت‌نمایی می‌كرد. به بیانی دیگر این دوران یكی از پیچیده‌ترین رفتارهای مسعود رجوی را در داخل كشور به نمایش می‌گذارد. شاید اگر خمینی می‌پذیرفت كه مثلا نظیر دولت فعلی آلمان با مجاهدین ائتلاف كند، تاریخ ایران مسیر دیگری را می‌پیمود.  اما برای داشتن فرهنگ ائتلاف و همكاری در قدرت، پشتوانه‌ای نظیر انقلاب كبیر فرانسه، انقلاب صنعتی و عصر روشنگری لازم است. متاسفانه نمی‌توان تاریخ را دور زد. هر جنینی ناچار است از تمام دوران‌های رشد خود عبور كند تا به بلوغ برسد. اما این موجودِ عجیب‌ الخلقه در ایران به دلیل این‌كه زاده‌ی فهم شیعی این دو نفر از موضوع ولایت فقیه بود، نهایتا به ولایت یك‌ تن رضایت می‌داد. نفر بعدی هم باید با تمام قوا سر به نیست می‌شد. و این دو متولی ولایت فقیه و دو حاكم مطلقه‌ی اسلامی هر كدام برای حذف دیگری و تصاحب انحصاری قدرت خیز برداشته بودند.

سی خرداد 1360 اولین رو در رویی جدی و كیفی این دو امام ـ سید روح‌الله خمینی و شیخ مسعود رجوی ـ دو سال و اندی پس از تغییر حكومت بود. رو در رویی‌ای كه هنوز هم تمام نشده است. نتیجه‌ی این جنگ قدرت را  موازنه‌ی قوا و میزان خشونت ایشان تعیین می‌كند. بازنده‌ی دور اول هم از پیش معلوم بود؛ چرا كه برنده، اهرم‌های قدرت بیشتری را در اختیار داشت. نیروهای بیشتری را هم به خدمت گرفته بود. بعد هم با استفاده از مشروعیتی كه در دو سرفصل مشخص [اشغال سفارت امریكا و جنگ ایران و عراق] برای خودش تراشیده بود، خوردنِ سرِ رقیب یعنی سازمان مجاهدین را به مبارزه‌ای ضدامپریالیستی و میهن پرستانه ارتقاء داد. و پیروز هم شد. مسعود رجوی هم در حالی كه همه‌ی نیروهای اعتماد كرده به شعارهایش را زیر تیغِ تورِ سركوبِ رژیم اسلامی رها كرده بود، جانش را برداشت و از معركه گریخت.

در این توازن ناموزون، حزب توده‌ی ایران هم در یك شطرنج سیاسی موفق برادر دوقلوی قبلی مجاهدین ـ یعنی سازمان چریك‌های فدایی خلق ـ را اول كیش و بعد مات كرد. بعد هم آن‌ها را مانند راحت‌الحلقومی لذیذ فرو بلعید. از سوی دیگر بوق مبارزات ضد امپریالیستی امام ضد امپریالیست جماران، تمام این حزب را به حامیان نظام و پاسداران شخص خمینی تقلیل داد. به این ترتیب بخش اساسی این جریان در دستگاه گوارشی سید روح‌الله خمینی و طیف او تحلیل رفت.

اما اگر حزب توده و وابستگان آن محو شعارهای ضد امپریالیستی امام ضد امپریالیست جماران، همراه با پاسداران خمینی مجاهدین بی‌پدر را لو می‌دادند، نیروهایی نظیر نهضت آزادی و دیگر جریان‌های میانه‌ی نظیر هم محو شعارهای ملی گرایانه‌ی[!!] سید روح‌الله خمینی در جریان جنگ با عراق برای پیروزی‌های مقطعی پاسداران او شعار و اطلاعیه مرتكب می‌شدند. همین جماعت یعنی طیفی كه در جریان تكاملی خود نام اصلاح‌طلبی بر خود گذاشت، هم‌ زمان هم چشم‌هایش را بر كلیت این جنگ ضد ایرانی و سركوبی ناشی از آن فرو بست. به همین سادگی خمینی و آخوندهای هم پیمان او و دیگرانِ این طیف، همه‌ی بازی را در چند جبهه‌ی هم زمان بردند.

آنچه كه پس از 30 خرداد 1360 از سازمان مجاهدین برجای ماند، یك لیست كلفت كشته شدگان درگیری‌ها و اعدام‌ها بود و كارنامه‌ای از خیانت در جنگ به عنوان همكاری و همدستی با كشوری كه 8  سال تمام دشمن ایران و متجاوز به كشور ارزیابی می‌شد.

آنچه هم كه بعد از این باخت بر سر سازمان مجاهدین آمد، دور از ذهن نبود. مردی با ادعای رهبری یك جنبش بر سر ابتدایی‌ترین حق ملت، در یك بازی پاسور سور خورد و  از معركه حذف شد. پزهای بعدی این باصطلاح آلترناتیو و بدیل حكومت اسلامی، حكومت اسلامی دیگری بود كه به دلیل یك تجربه‌ی تاریخی نزدیك، از قبل مهر رفوزگی را در كارنامه‌اش ثبت كرده بود. جنگ قدرت اما هم‌چنان ادامه دارد.

آنچه برای مردم ایران از این جنگ قدرت باقی ماند، چندین زندان تازه بود، و چندین و چند قبرستان جمعی و غیر جمعی در بیشتر شهرهای كشور و صف‌های دراز  نان و نفت و مرگ و گریز از كشور برای گدایی ذره‌ای آزادی از كشورهایی كه خود هنوز هم در مشت نازیست‌ها و نئونازیست‌های ممنوع پرپر می‌زنند. در نهایت هم یك اپوزیسیون پراكنده و از شكل افتاده كه نه در داخل كشور و نه در خارج از كشور عرضه‌ی این را ندارد كه بر سر یكی/دو حداقل ساده، مثلا تفكیك دین از حكومت، حكومت عرفی، قانون اساسی مبتنی بر حقوق برابر شهروندی با دیگری به توافق برسد. هر كس نقاره‌ی انا‌الحق خودش را می‌كوبد. و در این میانه نگرانی‌ای كه می‌باید بر آن پای فشرد، خلاء قدرتی است كه در فردای ممكن كشور پیش خواهد آمد كه در نهایت هم شاید ولی فقیه دیگری را به قدرت برساند. و باز هم روز از نو و روزی از نو!

در آخرین تحلیل، از جریان‌هایی كه خود به دیكتاتوری باورهاشان اذعان دارند، تمنای آزادی، دموكراسی و جامعه‌ی مدنی داشتن تنها یاری رساندن به تكرار همان سیكل كهنه‌ی تاریخ است و لزوما به قربانگاه فرستادن دوباره‌ی یك ملت؛ به دلیل نشناختن ماهیت دیكتاتوری‌ها و به ویژه دیكتاتوری‌های مذهبی و باورهای جزمی.

اگر هنوز و با وجود این همه نمونه‌ی تاریخی، هستند كسانی كه به جناحی از شیعیان برای برون رفت از گرداب فعلی كشور ایران امید بسته‌اند، یا هنوز ویژگی دیكتاتوری‌های مذهبی و ایدئولوژیك را نشناخته‌اند، یا در همدستی‌آشكار و نهان با سردمداران مذهبی كشور، از این‌كه مردم را باردیگر به قربانگاه بفرستند، ابایی ندارند. به‌ همین‌ دلیل به این‌گونه امتیاز دادن‌ها و این‌گونه همدستی‌ها به هیچ عنوان نباید امكان تنفس داد تا نسلِ دیگری از ملت ایران را در منگنه‌ی بی‌خبری از تاریخ، نشناحتن ماهیت دیكتاتوری‌های مذهبی و ساده‌اندیشی روشنفكرانش، به موش‌ِآزمایشگاه نادانی‌هاشان بدل نسازند. برای گسستنِ زنجیرِ دینِ در حكومت، برهم زدنِ رابطه‌ی كهنه‌ی دین و سیاست و استقرار و استحكامِ حكومتی ملی و مردمسالار و جامعه‌ای مدرن، متمدن، مدنی و متعهد به برابری حقوقی همه‌ی انسان‌ها فارغ از هر باور، اندیشه، مذهب، جنسیت، قومیت، ایرانِ فردا به هیچ دگماتیسمی نیاز ندارد.