ایامِ تیره و تار
آنتینومیهای خردِ روادار و شأنِ خداناباوری
اسلاوی ژیژک
مترجم: کوروش برادری
خشم و احساسِ اضطراری که توسط اخبار روزانه در باره تظاهرات خشونتآمیز علیه صاحبان کاریکاتورهای محمد شعلهور شد، در حال فروکش کردن است، و زمان آن فرا رسیده، بازنگری کنیم (و چشم به آینده بدوزیم) تا در این باره به یک جمعبندی برسیم.
طنز ماجرا قطعاً این است که، ۹۹.۹۹ درصد آن هزاران هزار نفری که احساس کردند به آنان توهین شده، و بههمینخاطر دست به تظاهرات زدند، کاریکاتورهای دانمارکی را بههیچوجه ندیدهاند. این مطلب ما را با یک جنبه از جهانیشدن رو به رو میکند، که چندان جذاب نیست. "دهکده جهانی اخبار و اطلاعات" پیش شرط آن است که آن چه در یک روزنامه گمنام دانمارکی روی داد چنین واکنشهای خشونتآمیزی را در کشورهای دوردست اسلامی بر میانگیزد. بهطوری که احیاناً ممکن است گمان کرده باشید که دانمارک و سوریه (و پاکستان، مصر، عراق و اندونزی و ...) کشورهای همسایه باشند. آنانی این وضعیت را نادیده می گیرند که جهانی شدن را صرفاً فرصتی برای تبدیل کردن کل جهان به حوزه ارتباطی واحد میدانند . حوزه ای که بشریت را با هم آشتی میدهد. از آن جا که همسایه، همانگونه که فروید مدتها قبل حدس و گمان زده بود، در درجه اول یک « ش ئ» است - همسایه ناخوانده آسیبدیده کسی است که سبک زندگی متفاوتش (یا که دربرابر نوع تمتعش که در راهکارها و آئینهای اجتماعیاش بازتاب پیدا میکند) ما را مضطرب کرده و سبک زندگی متعارف ما را بر هم میزند - ممکن است نزدیکی بیش از حد به همسایه نیز به واکنشهای پرخاشگرایانه سوق دهد، چون قصد دارند از دست یک همسایه مزاحم پریشان خلاص شوند. از پتر اسلوتردیک وام میگیرم : ارتباط بیشتر نخست به معنای کشمکش بیشتر است. [i]
بههمین جهت باید رهیافت "فهمیدن یک دیگر" را با رهیافت "از سر راه هم دیگر کنار رفتن" تکمیل کنیم: با رعایت فاصله مقتضی، "رمزگان تازه رعایت فاصله". آن چه منتقدان طبق معمول تمدن اروپایی را به ضعف و ناکامی متهم میکنند، یعنی به "بیگانگی از زندگی اجتماعی"، دقیقاً رواداری کردن با سبکهای مختلف زندگی را برای همین تمدن اروپایی سهلتر میسازد. بیگانگی به این معنا (هم) هست که فاصله در تار و پود خود جامعه مندرج است. هرچقدر من در همسایگی دیوار به دیوار با انسانهای دیگر هم زندگی کنم، من معمولا آنها را نمیشناسم. من مجازم زیاد از حدّ به دیگری نزدیک نشوم؛ من در حوزه اجتماعی که زندگی میکنم با دیگران تحت رعایت قواعد "مکانیکی" معین ظاهری همکاری متقابل دارم، بدون این که با "جهان درونی"شان همنظر باشم. شاید درسی که لازم است از اینجا بگیریم دقیقاً همین است که حدّ معینی از بیگانگی برای همزیستی مسالمتآمیز سبکهای زندگی اجتنابناپذیر است. گاهی مواقع بیگانگی مشکل نیست، بلکه راه حلّ است. جهانیشدن آن زمان منفجر نمیشود که ما منزوی از هم بمانیم، بلکه زمانی که ما بیش از حدّ به هم نزدیک شویم.
اما این واکنشهای خشونتآمیز بهراستی به سبب نزاع فرهنگی میان غرب سکولار و کشورهای مسلمان شعلهور گشت، یعنی به سبب این واقعیت که از نظر بنیادگرایان اسلامی مراوده بازیگوشانه-طنزآمیز با خدا غیرقابل تحمل است؟ اولین چیزی که به ذهن یک فرد لیبرال غربی هنگام تماشای توده بیرحم متبادر میشود، نخستین ابیات شعر « طلوع دوباره» ویلیام باتلر وا یتس است – عنوان این مقاله مصرعی از این شعر است. در این شعر هم چنین آمده است: خواص فقط در شک و تردیداند/ به زمانی که توده عوام آکنده از احساس آتشیناند." [ii] آیا این توصیف نیکویی از شکاف امروزین میان لیبرالهای سرد و بنیادگرایان شورانگیز نیست؟ " خواص " دیگر قادر نیستند جان خود را بی قید و شرط برای آرمانی فدا کنند، درحالی که " توده عوام " برای فاناتیسم (نژادپرستانه، مذهبی، جنسی) از جان مایه میگذارند.
با وجود این، آیا بنیادگرایان تروریست، خواه مسیحی یا مسلمان، بهراستی بنیادگرا هستند؟ همانطور که میدانیم، یک وجه مشخصه همهی بنیادگرایان واقعی، از بودیستهای تبتی گرفته تا آمیشها در آمریکای شمالی، فقدان کینهتوزی و حسادت، بیاعتنایی عمیق شان به شیوه زندگی بی خدایان است. چه لزومی دارد که آنها بیخدایان را تهدیدی برای خود حساب کنند، چرا لازم باشد به بیخدایان رشک ببرند، در حالی که بنیادگرایان حقیقی درواقع بر این اعتقاداند که آنان راه خود را به حقیقت پیدا کرده باشند؟ وقتی یک بودیست با یک پیرو مذهبِ اصالتِ لذتِ غربی رو به رو میشود بههیچوجه او را شماتت نمیکند، بلکه با حُسننیت تشخیص میدهد که تلاش پیرو مذهبِ اصالتِ لذت برای نیل به خوشبختی دقیقاً موجب بوجود آمدن نقطه مقابل همان چیزی میشود که او مایل است به آن نایل شود. تمایز با شبه-بنیادگرایان تروریست، که زندگی شرمآور بیخدایان آنان را به طرز عمیقی مضطرب، مفتون و مجذوب میکند، اصلاً ممکن نیست از این بیشتر باشد. براست ی حس میکنید که پیکار آنان علیه «دیگری» گناهکار در حقیقت پیکار علیه وسوسه خودشان است. باصطلاح چنین "بنیادگرای" مسیحی یا مسلمان لکّه ننگی برای بنیادگرایی واقعی است.
در این نقطه تشخیص وا یتس چارهساز نیست . زیرا در واقعیت حرارتِ شورانگیز توده حاکی از فقدان اعتقاد واقعی است. ترور بنیادگرایی اسلامی نه بر ایقان تروریستها، که آنها برتر هستند، استوار است، نه بر آرزویشان که، از هویت فرهنگی-مذهبی خود در مقابل دستیازی تمدن مصرف جهانی حراست میکنند. آن چه در "بنیادگرایان" سئوالبرانگیز است این نیست که ما عقیده داریم آنان کهتر از ما باشند، بلکه این است که آنان در نهان در چشم خود کهتر مینمایند (درست همانسان که هیتلر خود در برابر یهودیان احساس حقارت میکرد .
دقیقاً به همین جهت است که، قسم و آیات تفقدآمیز و "منصفانه سیاسی" ما دال بر این که ما خود را از آنان برتر حس نمیکردیم، آنان را فقط خشمگینتر کرده، و آتش کینهتوزی را در دل شان بر میانگیزد. مشکل، تفاوت فرهنگی نیست، یعنی مشکل اهتمام آنان برای حفظ هویت خود نیست، بلکه برعکس این واقعیت است که بنیادگرایان همانگونهاند که ما هستیم، که آنان معیارهای ما را نهانی ملکه ذهن خود کردهاند و خود را با این معیارها میسنجند . طرفه اینکه، آن چه بهراستی کمبود بنیادگرایان است، ذرهای اعتقاد حقیقی "نژادپرستانه" به برتری خود است.
تمایز معروف ژان- ژاک روسو میان (amour-de-soi) (خویشتندوستی) و (amour-propre) (خود خواهی) کاملاً در این جا مصداق دارد: " غرایز اولیه که آماج همه خوشبختی بیواسطه ما است، و مقدماتی را تدارک میبینند که ما تنها به چنان موضوعاتی که با آنها در ارتباطند بپردازیم و اصل شان خویشتندوستی است، بنا به ماهیت، همه پسندیده و ملیح هستند، اما وقتی حواس آنها به وسیله موانع از محمولهای خود پرت میشود، آنوقت آنها قویتر مشغول موانعی میشوند که تلاش دارند از دست آنان خلاص شوند، تا این که مشغول موضوعی که در تلاشند آن را به چنگ خود در بیاورند، طبیعت شان تغییر میکند و تحریکپذیر و منزجرکننده میشوند. به این طریق خویشتندوستی (amour-de-soi) که حس گرانبها و مطلق است، به خودخواهی (amour-propre) تبدیل میشود ، یعنی به حس نسبی که به واسطه آن خود را مقایسه میکنیم، حسی که اولویتهایی را اقتضا میکند که لذت بردن از آن دراصل سلبی است و موضوعش ارضا شدن ازطریق خوشبختی خود ما نیست، بلکه صرفاً ازطریق شوربختی دیگران است." [iii]
یک آدم خودخواه واقعی چنان سرش گرم خوشبختی خو دش است که وقت سیاهبخت کردن دیگران را ندارد. در برابر، یک شبه-بنیادگرای بیرحم سرش بیشتر مشغول سیهبخت کردن دیگران است، به عوض این که خودش خوشبخت زندگی کند. آیا همین در مورد خشونت بنیادگرایی صادق نیست، چه در بمبگذاری اوکلاهما یا چه حمله به برجهای دوقلو؟ در هر دو مورد ما با نفرت محض سر و کار داریم. در هر دو مورد صحبت بر سر ویران کردن مانع بود (مراکز دولتی در اوکلاهاما یا مرکز تجارت جهانی)، و نه بر سر آشنا شدن با هدف باشکوه یک جامعه حقیقتاً مسیحی یا مسلمان. [iv] عدم آگاهی مستمر ما از این منطق حسد و کینهتوزی، علت اصل ی شکّانگیزی تحلیلبرندهی نیروی ما در واکنش به خشونت مسلمان است. این واکنش ها در قوس و قزحی هستند میان هر دو افراط پایفشاری کردن بر روی آزادی مطبوعات و خواستِِ احترام به «دیگری» .
توهین به مقدسات و انکار هولوکاست
ایمانوئل کانت مفهوم آنتینومی های خرد ناب را وضع کرد. هر خردی بناگزیر با خود در تضاد قرار میگیرد وقتی تلاش کند پا را از حوزه تجربه حسی تجربی ما فراتر بگذارد تا هم و غم خود را صرف مسائلی از قبیل ذیل کند: آیا کیهان آغازی در زمان دارد، مرزی در مکان دارد، علت نخستین دارد، یا بیکران است؟ آنتینومی از این طریق بوجود میآید که برای هر دو میشود دلایل موجه پیدا کنیم. ما میتوانیم به طرز منطقی اثبات کنیم که کیه ان هم کرانمند است و هم بیکران. به نظر کانت، اگر این تعارض خرد حلّ نگردد، بشریت در شکاکیتِ لاعلاجی فرو میرود. شکاکیتی که او «کشتن از روی ترحم خرد ناب» لقب داد. به نظر میرسد واکنشها به خشم شدید مسلمانان از کاریکاتورهای محمد در نشریات دانمارک ما را با یک چنین آنتینومی مشابه خردِ روادار مواجهه میکنند. میتوان دو داستان متضاد درباره کاریکاتورها تعریف کنیم که هر دو قانعکننده و موجه هستند، بدون این که شکلی از میانجیگری یا آشتی میان هر دو در میان باشد.
از یک طرف: از زاویه دید یک لیبرال غربی که در نظرش آزادی والاترین ارزشها است، قضیه روشن است. ما وقتی هم کاریکاتورها را با انزجار ردّ میکنیم، انتشارشان بههیچروی آب تطهیر بر روی خشونت جنایتکارانه توده، و بیآبرو کردن کل یک کشور نمیریزد. برخی از کارخانهها، از جمله نستله و کارّفور، خود را با قواعد بازی وفق دادهاند. اینک نستله تاکید میکند که در محصولات این کارخانه از شیر گاوهای دانمارکی استفاده نمیشود. و فروشگاه زنجیرهای کارّفور در مصر به «مصرف کنندگان محترم» اطلاع میدهد که آن شرکت به خاطر «همبستگی» با جامعه مسلمان «هیچ فرآورده دانمارکی» عرضه نمیکند. عجیب این که، هر دو داغِ ننگ زدن بر کل یک کشور را پذیرفتند. رئیسجمهور اسلوونی حتا یک گام فراتر رفت، وقتی او از مسلمانان به نام کلّ «تمدن اروپایی» عذر خواست!
آنانی که احساس میکنند کاریکاتورها به آنان توهین و اهانت کردند، بجا بود علیه فرد خاطی به دادگاه شکایت می کردند، نه این که درخواست کنند که دولتها از این توده برافروخته عذرخواهی کنند. واکنش مسلمانان دال بر عدم شناخت فاحش اصل غربی استقلال جامعه مدنی است. ریشه این رویکرد منزلت مقدس کتاب به چنین مفهومی است (مسلمانان به همین دلیل جایز نیستند پس از قضای حاجت از دستمال کاغذی برای پاک کردن خود استفاده کنند). قطع نظر از کتاب "زندگی محمد" مونتی- پیتونسکن، ایده یک کتاب سراپا سکولارشده در یک فرهنگ اسلامی غیرقابل تصور است. در پشت این قضیه بیشتر از آن چه نخست انگاشته میشود خوابیده است . مسخره کردن خدایان جزوی از سنن تنومند مذهب اروپائی است، که از تمسخر آئین خدایان کوه المپ شروع شد . این نمایش با براندازی یا خداناباوری سر و کار ندارد، بلکه جزء لاینفک زندگی مذهبی است. و آن چه به مسیحیت مربوط است: آیا مصلوب شدن مسیح خود یک رویداد فوقالعاده تمسخرآمیز- کفرآمیز نیست، که مسیح "پادشاه" را به سخره میگیرد؛ مسیحی که تاجی از خار بر سر دارد و بر یک خر سوار است؟ و آیا تمثیلها و معماهای مسیح حاوی دقیقه کارناوالی - طنزآلود نیست؟
اما در غیر این صورت نمیشود دفاعیه قانعکننده ای برله غرب مبرهن کرد. زیرا خیلی زود واضح گشت که همین روزنامه دانمارکی که کاریکاتورهای محمّد را چاپ کرده بود، چندی قبل از چاپ کاریکاتورهای مسیح تحت این عنوان که بسیار زننده هستند، اجتناب کرده و پیشداوری خود را بدینوسیله بوضوح بازتاب داده بود. علاوه براین، مسلمانان دانمارکی قبل از این که به حوزه عمومی پناه ببرند، ماهها تلاش کرده بودند در مسیر گفتگوی "اروپایی" قدم بردارند، از ادارات دولتی درخواست گفتگو کنند و غیره، منتها درخواست آنان به سردی ردّ، و نادیده گرفته شدند. آبشخور این واقعیت تراژیک بیگانهستیزی فزاینده در دانمارک است، واقعیتی که مشخص کننده پایان اسطوره رواداری کشورهای اسکاندیناوی است. و اما دست آخر: واقعاً ممنوعیتها و محدودیتهای ما در زمینه آزادی مطبوعات از چه قرار است ؟ آیا هولوکاست موضوع مُطاع واجبالاحترام خدشهناپذیر ما نیست؟ مقارن همان زمانی که مسلمانان در خیابان دست به تظاهرات خشونتآمیز زدند، دیوید ایروینگ در یک سلولِ زندان در اتریش نشسته بود چون پانزده سال قبل در یک مقاله شک و تردید خود را راجع به هولوکاست اظهار کرده، و بابت این اظهار نظر محکوم به سه سال حبس شده بود. پس در جامعه لیبرال ما شک و تردید در مورد هولوکاست ممنوع است.
وانگهی، محرز است که واکنش نسنجیده تظاهرکنندگان به کاریکاتورها، که از قتل هم ابایی نداشتند و کل اروپا یا تمام غرب را در بر گرفته بودند، شاهدی بر این مدعا بود که مساله تظاهراتها «به واقع» کاریکاتورها نبود، بلکه تحقیر توسط موضع امپریالیستی غرب و سرخوردگی از این موضع بود. روزنامهنگاران برای برشمردن این «دلایل واقعی» گوی سبقت را از یک دیگر میربایند: پیآمدهای اشغال اسرائیل برای فلسطینیها، نارضایتی از رژیم طرفدار آمریکای مشرف در پاکستان، ضدامپریالیسم در ایران و غیره. اما آن چه در این نوع توضییحات سئوالبرانگیز است این است: آیا این موضوع درباره یهودیستیزی صادق نیست؟ مساله اینجا «واقعاً» یهودیان نیست، بلکه اعتراض به تاخیرافتاده علیه استثمار سرمایهداری است. این عذرخواهی کار مسلمانان را هم سختتر میکند. چرا به علل اصلی نمیپردازند؟
و خلاصه: براستی مساله کاریکاتورهای خشن و تودهپسند ضدیهودی و ضدمسیحی چیست، که صفحاتِ مطبوعات و کتابهای درسی کشورهای اسلامی را پر کرده است؟ اینجا مساله احترام به انسانهای دیگر و دین آنها، که مسلمانان خود از غرب طلب می کنند ، چه می شود؟یک گروه مسلمان در اروپا به کاریکاتورهای دانمارکی با حملات کاریکاتور ی خود واکنش نشان دادند. یک گروه مسلمان در اروپا در اینترنت تصاویری را پخش کرد که آنه فرانک را در بستر با هیتلر نشان میدهند. همشهری، کثیرالانتشارترین روزنامه ایران، بهعنوان واکنش به انتشار کاریکاتورهای محمد در روزنامههای اروپائی مسابقه کاریکاتور درباره هولوکاست اعلام میکند. در این مسابقه مساله بر سر آن است بازی را از حیث مدعا، روزنامهها حق دارند به نام آزادی عقیده مقالات توهینآمیز چاپ کنند، بر گردانند: "روزنامههای غربی این ترسیمهای شنیع تحت بهانه آزادی بیان ابراز شده است، حال ما میخواهیم ببینیم آیا آنان واقعاً به آن چه میگویند عقیده دارند، و این کاریکاتورهای هولوکاست را به همین طریق چاپ کنند." طبعاً این فعالیت به کلی مخرب است. زیرا وقتی مسئولین واقعاً بر این عقیده باشند که کاریکاتورهای دانمارکی درباره محمد یک جنایت شرمآور است که باید به اشد مجازات برسند، آیا کاریکاتورهای هولوکاست این جنایت را آنوقت تکرار نخواهند کرد؟ این استدلال که « بیائید ببینیم شما چقدر اهل مدارا هستید!» اصلا هیچ توفیری در این قضیه ندارد. این واکنش بوضوح گواهی بر این مدعا است که آن چه واقعاً برای مسلمانان برافروخته مهم است، مبارزه بر سر ارجشناسی و احترام، حسِ تحقیر و غرور جریحه دار شده است، و نه مذهب.
شاهد بعدی در این مورد بالاخص برخورد ضد و نقیض با هولوکاست است. روزنامه اردنی ال دسور در ۱۹ اکتبر ۲۰۰٣ کاریکاتوری را منتشر کرد که ریلهای قطار به سوی اردوگاه مرگ آشویتس- بیرکناو را نشان میدهد، اما پرچمهای صلیب شکسته توسط اسرائیلیها اشغال شده است. این در زبان تصویر افسانهای اعراب یعنی : "نوار غزه یا اردوگاه مرگ اسرائیل". این ایده که سیاست اسرائیل در قبال فلسطینیان را میشود با رفتار نازیستها در قبال یهودیان مقایسه کرد، آشکارا با انکار هولوکاست در تعارض است. آیا ما این جا دوباره با یک نمونه طنز سر و کار نداریم؛ طنزی که فروید به یاری آن منطق عجیب و غریب رویاها را به تفصیل شرح میدهد؟: ۱. من هرگز کتری از شما قرض نگرفتم. ۲. من کتری را سالم به شما پس دادم. ٣. کتری همان وقت که شما آن را به من دادید خراب بود. البته چنین فهرستی از استدلالهای متضاد، بنابه سلب، تائید میکند که انکار چه چیزی را وجه همت خود قرار میدهد: یعنی اینکه من یک کتری خراب تحویل داده ام. و آیا همین متضادبودن طرز و شیوه ای را مشخص نمی کند که واکنش اسلامگرایان رادیکال نسبت به هولوکاست چیست؟ ا. هولوکاست اصلاً اتفاق نیفتاده. ۲. هولوکاست اتفاق افتاده، اما یهودیان مستحق آن بودند. ٣. یهودیان مستحق آن نبودهاند، اما آنها خودشان از حق دفاع از خود دست میکشند، چون آنها بر سر فلسطینیان همان بلاهایی را میآورند که نازیها با آنان کردند. رئیسجمهور ایران، احمدینژاد، درطی یک سخنرانی که در دسامبر ۲۰۰۵ در مکه ایراد کرد تلویحاً وانمود کرد گناه هولوکاست کشورهایی اروپایی را بر آن داشته است از احداث کشور اسرائیل حمایت کنند:
"برخی از کشورهای اروپائی بر این مدعا پای میفشارند، هیتلر میلیونها یهودی بیگناه را در کورهپزخانهها به قتل رسانده است، و آنها طوری بر این مدعا اصرار میکنند که هرکسی را که مدارک و شواهدی برعکس این مدعا اقامه کند محکوم و به زندان میافکنند. (...). ما با این که این مدعا را نمیپذیریم، اما سئوال ما از اروپائیها این است: گیریم که این مدعا راست باشد: قتل یهودیان بیگناه به دست هیتلر دلیل آن است که آنها از اشغالگران قدس حمایت کنند؟ (...) اگر اروپائیان صادق بودند، آنوقت آنها برخی از مناطق خود را در اروپا، اتریش یا کشورهای دیگر به صهیونیستها تحویل میدادند، به طوری که صهیونیستها بتوانند کشورشان را در اروپا تاسیس کنند. شما بخشی از اروپا را به آنان تقدیم کنید، و ما از این کار حمایت خواهیم کرد.»
این جمله معجونی از تهوع مطلق و بینش درست است. بخش تهوعآور، طبعاً انکار هولوکاست و یا این مدعای سئوالبرانگیزتر است که یهودیان مستحق آن میبودند. ("هرچند ما این مدعا را قبول نمیکنیم": کدام مدعا؟ که هیتلر میلیونها یهودی را به قتل رسانده است یا این که یهودیان بیگناه بودند و مستحق آن نبودند که کشته شوند؟) نکته درست در این نقلقول، یادآوری مقدسمآبی اروپائی است. درواقع ترفند اروپائیان این بود گناه خود را با سرزمین مردم دیگر جبران کنند . وقتی سخنگوی دولت اسرائیل، رعنان گیسین، به سخنان احمدی نژاد پاسخ داد: "ما لازم میدانیم به آقای احمدینژاد یادآور شویم که ما خیلی پیشتر از نیاکان وی این جا بودیم. بههمینخاطر ما حق آب و خاک داریم، اینجا در کشور نیاکان مان باشیم و اینجا زندگی کنیم"، او بدینوسیله به یک حق تاریخی استناد کرد، که اگر در سطح جهانی به کار برده شود به کشتار همگانی سوق خواهد داد. آلن بادیو مدتها است که ای ن بنبست منطقی را طرح و بررسی م یکند: "تأسیس یک کشور یهودی بهطور قطع یک واقعیت مرکب و پیچیده بود. از یکسوی، آن رویدادی است که جزئی از یک رویداد بزرگتر است: جزئی از طلوع پروژههای سترگ انقلابی، کمونیستی و سوسیالیستی؛ جزئی از ایده بنا نهادن یک جامعه کاملا جدید. از سویدیگر، این یک پاد-رویداد است، بخشی از یک پاد-رویداد بزرگتر است: جزئی از استعمار، تسخیر قهرآمیز توسط افرادی که از اروپا به سرزمین جدیدی پای گذاشتند که افراد دیگر، خلقهای دیگر زندگی کردند. این زاده دستِ معجون خارقعادتی از انقلاب و ارتجاع، رهائی و سرکوب است. بنا بود دولت صهیونیستی به چیزی عادلانه و نوین تبدیل شود. بنا بود به کشوری بدل شود که از همهی کشورها کمتر نژادپرست، مذهبی و ناسیونالیست باشد. جهانیترین کشورها.» [v]
در این بینش حقیقتی نهفته است. در همین زمینه، سسیله وینتر، الگوی ذهنی مهیجی پیشنهاد کرد. سرنوشت اسرائیل در نیمه قرن گذشته تصور میشود، اما این واقعیت انکار میشود که یهودیانی که پای به آن سرزمین نهادند، با توجه به این که به طورِ معناداری دلالت بر قربانی مطلق بودن داشتند، بد نام گشتند و ازهمینروی از هر قبح اخلاقی منزه بودند. در این مورد ما با قضیه استعمار سر و کار داشتیم... بااینهمه، مشکل اصلی هم چنان به قوت خود باقی است زیرا بهواقع میشود این دو وجه را بهعنوان دو وجه متفاوت از یک دیگر در نظر گرفت، یعنی به معنای ممکن بودن اولی (کشور صهیونیستی) بدون دومی؟ در این زمینه هم جریان مانند پاسخ افسانهای یک سیاستمدار آمریکائی است، وقتی به سئوال "شما از ممنوع کردن شراب حمایت میکنید یا نه؟" جواب داد: "اگر منظور شما از شراب نوشیدنی خوفناکی است که هزاران خانواده را به فلاکت نشانده است و هزاران مرد متاهل را، که زنان خود را کتک زده و در حق کودکان شان اهمال میکنند، از زندگی انداخته است، آنوقت من بهطور مطلق موافق ممنوع کردن هستم. اما، اگر مقصود شما از شراب نوشیدنی گرانبها با مزه عالی است که هر وعده خوراک را تبدیل به لذت ناب میکند، آنوقت من علیه آن هستم!" [vi]
پس چرا ما میباید، همانطور که بادیو پیشنهاد میکند، هولوکاست را نادیده بگیریم، وقتی درباره سیاست اسرائیل در مقابل فلسطینیان قضاوت میکنیم؟ نه به این دلیل چون احیاناً میتوان هر دو را با هم مقایسه کنید، بلکه دقیقاً به این جهت که هولوکاست بهطرز قیاسناپذیری جنایت بزرگتر بود. آنانی که به هولوکاست استناد میکنند، همانانی هستند که با ابزارساختن از هولوکاست برای اهداف سیاسی امروز، هولوکاست را بهطور موثری تحریف میکنند. نیاز به یادآوری کردن هولوکاست به قصد دفاع کردن از کنش دولت اسرائیل، درواقع در نهان متضمن این است که اسرائیل مرتکب چنان جنایات تکاندهندهای میشود که فقط برگ برنده هولوکاست به طور مطلق میتواند کلاه شرعی بر روی این جنا یات بگذارد.
«بخشش» یود ی آلونیس (۲۰۰۵) فیلمی است که بر روی یکی از هزاران تصادف تاریخی مهمل استوار است. برای ایجاد رعب و وحشت در دل فلسطینیان و فراری دادن آنان در جنگ ۱۹۴۹، ارتش اسرائیل ساکنین یک ده کوچک فلسطینی را در حومه اورشلیم قتل عام، و خانههای شان را با زمین یکسان کرد . سپس بر روی همان زمین یک بیمارستان روانی ساخت که در آن نخست بازماندگان هولوکاست معالجه شدند و بعدها قربانیانِ آدمربائیهای تروریستی. فیلم موید این فرضیه است که بیماران توسط اشباح آنانی تعقیب میشود که در زمین بی مارستان مدفون هستند. بدینوسیله این فیلم نمونه ای است از آن چه ژیل دلوز بهمثابه تداخل ماورازمانی دقایق تاریخی در « تمثیل بلور » شرح میدهد . طنز کوبندهای است. اتفاقاً این بازماندگان هولوکاست هستند که به ارواح مردگان فلسطینی واکنش احساسی نشان می دهند. فیلم کنایه به این واقعیت است که به "مردگان زنده" در اردوگاهها [ی مرگ هیتلری.م.] لقب «مسلمانان» اطلاق میشد.) آلونی نه هولوکاست را به جنایت مطلق ارتقأ میدهد، که شیوه برخورد دولت اسرائیل را در مناطق اشغالی توجیه کرده و به اسرائیلیها فرصت میدهد هر گونه انتقاد از سیاست اسرائیل را به بهانه این که انگیزهاش در نهان انکار هولوکاست است ردّ کند، نه بهطرز خندهداری به قیاس کذب ( و درواقع به طور نهفتهای سامیستیز) متوسل میشود: " آن بلایائی را که نازیها بر سر یهودیان درآوردند، حالا یهودیان بر سر فلسطینیان در میآورند."
"دینِ بینام و نشانِ خداباوری "
با وصف این، خیلی ساده خواهد بود که در این مجادله به وسیله وارونهسازی از قبیل ذیل امتیاز بگیریم. چه باید کرد، وقتی کاریکاتورهای واقعی اسلام همین تظاهراتهای خشونتآمیز ضد دانمارک میبودند که تصویر مسخرهای ارائه میکنند؛ تصویری که دقیقاً با کلیشه غربی جور است؟ نکته آیرونیک این قضیه در این است که خشم تودههای مسلمان اروپا را هدف گرفته بود ( اروپائی که از نظر ضد اسلامگرای تمام عیاری مانند اوریانا فالاچی بیش از حد در مقابل اسلام نرمش و انعطاف نشان میدهد و هم اکنون در زیر فشار آن زانو زده است) و در درون اروپا دست برقضا علیه دانمارک، که بخشی از الگوی رواداری اسکاندیناوی است. چنین به نظر میرسد که اسلام هر قدر با آن به تسامح رفتار کنید بیشتر فشار وارد میکند.
توده مسلمان طرفدار شدتِ عمل ما را با مرز رواداری لیبرال چندفرهنگی مواجهه میکند، با مرز گرایش آن که خود را مقصر بداند و وجه همت خود قرار دهد «دیگری» را "بفهمد". «دیگری» در این مورد یک «دیگری» واقعی است، واقعی در نفرتش. ما این جا با نابترین شکل ناسازه رواداری رو به رو هستیم. رواداری در مقابل عدم رواداری تا کجا میباید ادامه پیدا کند؟ همهی فورمولهای سیاسی زیبا و شایسته لیبرال ، از قبیل این که کاریکاتورها اهانتآمیز و احمقانه میباشد اما واکنشهای خشونتآمیز به آن غیرقابل قبول هستند، یا که آزادی با مسئولیت همراه است و جایز نیست مورد سوءاستفاده قرار بگیرد، در این جا محدودیت خود را به نمایش میگذارند. زیرا این "آزادی همراه با مسئولیت" معرف چیست مگر یک خوانش جدید از ناسازه آشنای قدیمی انتخاب تحمیلی؟ ما جایزیم آزادانه تصمیم بگیریم، اما مشروط به این که تصمیم درست بگیریم؛ ما از آزادی برخوردار هستیم، مشروط به این که از آزادی واقعاً استفاده نکنیم.
بنابراین ما به چه طریقی لازم است از این دور باطل گذار بیپایان میان موافق و مخالف آزاد شویم، که خردِ روادار را دچار سکونِ فلجکننده می کند ؟ تنها یک امکان وجود دارد: ردّ مفاهیمی که به واسطه آنان معضل صورتبندی میشود. همانگونه که ژ®