"روشنفکر دینی": "سه گوشهی چهار پهلو"؟!
یا انسان ِ بالدار"؟! یا چی ؟! یا کی؟!
نامه سرگشاده ای به دکتر عبدالکریم سروش
اسماعیل خوئی
آقای دکتر عبدالکریم سروش:
درود بر شما،
نخستین و واپسین باری که شما را از نزدیک دیدم در روزی بود، چند ماه یا نزدیک بهیک سالی پس از انقلاب ِ ملّاخور شدهی ۲۲ بهمن ۱٣۵۷، که، همراه با مردی که "حاج آقا” میخواندیدش، و ریش انبوه و موی ژولیدهای داشت و کت و شلواری تیره رنگ و خاکآلودش به تن او زار می زد، به دانشگاه تربیت معلم آمدید.
استادان آن دانشگاه مرا به سخنگوییی خود بر گزیده بودند تا با شما و همکارتان دربارهی "انقلاب فرهنگی"ی نزدیک شونده گفت و گو کنم.
در سراسر گفت و گو، که هیچ دراز هم نبود، شما خاموش بودید و بهیاد دارم، چهرهی شما بر افروخته و سرخ بود، ندانستم از شور و شادیی پیروزیی انقلاب یا از شرمندگی از کاری که بر دوشِ هوش و وجدان ِ خویش گرفته بودید.
فشردهی سخنان من بدین معنا بود، رو به شما:
"- آقای دکتر! استقلال دانشگاهها از دولت یکی از اصولی ست که نزدیک به هیچ کشوری در جهان نیست که آنها را نپذیرفته باشد. شاه نیز این اصل را جز یکی دو بار، در سراسر سالهای فرمانفرمایی خود، زیر پا نگذاشت. سخن، این روزها، بر سر "پاک سازیی اسلامی" ی دانشگاههای ماست.
همکارانم به من گفته اند به شما بگویم: امیدوارم بدانید چه کار دارید میکنید. اگر دانشگاه مستقل نباشد، پای پلیس و ارتش بدان باز خواهد شد؛ و بدتر از این، بسا که تصمیمگیری دربارهی کارهای دانشگاهی به دست کسانی بیفتد که هیچ دانشی از دانشگاه ندارند."
همکار شما، "حاج آقا"، که روی سخن را به خود گرفته بود، و صدایش آهنگِ زنگ دارِ سخن گفتن پا منبریها و خطیبان دینی را بهیاد من می آورد، در پاسخ ِ من سخنانی گفت بدین معنا که:
« این حرف ها ـ حضرت آقا! ـ حرفهای فرهنگیست و به درد ما نمیخورد. مملکت اسلامیست. و حکومت اسلامی وظیفه دارد که همهی چیزها و همهی کارها را یکجا زیر نظر داشته باشد. "استقلال دانشگاه" دیگر چه صیغهییست؟! دانشگاه مگر برای خودش، خدای نخواسته، مملکتی مستقل است در درون مملکت اسلامی؟!»
دو تن از همکارانِ ارجمندم همراه من بودند. نامی از ایشان، در اینجا، نمی برم، اما، و نمینویسم واکنش هر یک، در بازگشت از آن "نشست" چه و چگونه بود. "چرا"ی اش را "حاج آقا"تان می داند. "بروید از (خودِ او) به... پرسید"!
دیری نپایید که دانشگاه را، در سراسر کشور بستند. و دیری نگذشت که مرا "از آن مدار بسته بیرون رفتیم"! رییس کارگزینیی دانشگاه به من پیام داد که تو "نخستین دانشیاری بودی که از دانشگاه اخراج"ات کردند. و من این ستم را از چشم شما و همکارانتان در برنامهریزیی "انقلابِ فرهنگی" میدیدم و می بینم.
"پاک سازی دانشگاهها و بازسازیی اسلامی"ی سراپای دستگاه آموزشیی کشور، به گمانِ من، یکی از تبهکاریهای تاریخیی فرمانفرمایان آخوند است که، در بر آیندهای شوم و دیرمانِ خود، هیچ، هیچ کوچکتر از دیگر تبهکاریهای فرهنگکُشانه و مردم خوارانه و ایران ستیزانهی این فرمانفرمایان نیست.
در لندن، تبعیدگاه من، پیش آمد یک روز که در خانهی زن و شوهری از شیفتگان شما میهمان باشم. سخن از "انقلاب فرهنگی"به میان آمد. و من، در میان بسیاری سخنان ِدیگر، گفتم:
"دکتر سروش نازنین شما مرا از دانشگاه تربیت معلم بیرون کرد، آن هم پس از بیست سال فلسفه درس دادن!"
چند ماهی گذشت و پیش آمد، باز، که من این زن و شوهر را، در خانهی یکی دیگر از آشنایان ِ خود ببینم. گفتند سخن رانیی "درخشانی" از شما در دانشگاهِ لندن شنیده اند. و گفتند:
_ "در پایان سخن رانی، از ایشان پرسیدیم، آیا راست است که شما اسماعیل خویی را از دانشگاه اخراج کردهاید؟"
و پاسخ شما این بوده است:
-"اسماعیل خویی؟!" چنین نامی تا کنون هرگز به گوش من نخورده بوده است؟!"
به قهقهه گفتم:
ـ "گمان میکردم این چگونگی ناگفته روشن باشد که مُراد من از دکتر سروش تنها خودِ او نبود: او بود و دیگر همکارانش در "انقلاب فرهنگی"و من او را هنوز نیز، همچنان، گناهکار میدانم، گیرم امضا شخص او زیر ِ "حکم اخراج" من نیامده باشد."
آقای دکتر!
این همه را نوشتم تا به شما بگویم که – چرا - من چند سالی از شما سخت خشمگین و بیزار بودم و، میشود گفت کینهی شما را نیز به دل گرفته بودم. امّا از هنگامیکه شما از فرمانفرماییی آخوندی کناره گرفتید و آغازیدید، نخست، به سنجیدن جنبههایی از جهاننگریی این فرمانفرمایی و، سرانجام، پیوستید به انبوههی مخالفان ِ گوناگون آن، من – بهیاد و مهر ِ هومن جانم، پسر نازنین ام، سوگند میخورم- به هنگام دیدم که بر شما ببخشایم. کینهی شما از دلم برخاست و احساس بیزاریام فروکش کرد، و شما را بخشیدم.
من چنین ام. کینههایم، جز به فرمانفرمایی آخوندی، ناپایداراند و بیزاری هایم گذرا؛ و گناه کسانی را که به شخص من ستم کرده باشند، دیر یا زود، می بخشم.
می بخشم امّا فراموش نمیکنم:
نمیتوانم فراموش کنم.
و اینهارا نیز نوشتم، باز، تا به شما بگویم که رویاروییی من در این نوشته، یعنی نامهی سرگشاده، تنها و همانا، رویارو شدنِ یک دانشجوی فلسفه است با تنی از اندیشه ورزانِ نام آور ِ ایران زمین. همین و بس. دور باد از من که، در این نوشته، همچنان که در هر نوشتهی پژوهشیی دیگری، انگیزهای داشته باشم به جز روشنگریی آنچه بر من "حقیقت" مینماید.
باری.
دوست کنجکاو و هوشمندم، محمود جان باغبان، یکی دو هفته پیش، متن گفتار شما در "همایش دین و مدرنیته" در لیدن هلند، را به من رساند. آن را، بی درنگ، خواندم. دو سه بار هم. من، تا کنون بسیاری از نوشتههای شما را خوانده ام؛ و از شما بسی چیز ها آموخته ام. شیوهی نوشتنتان را به ویژه خوش میدارم. امّا هیچ یک از نوشتههای شما، پیش از این، مرا به پاسخ نوشتن بر نیانگیخته است.
چرا که اندیشههای شما را، تا کنون، از گستره درگیریهای اندیشگیی خویش بیرون یافتهام. این یکی، امّا، چیز دیگریست. این یکی از آن گونه نوشتههاست که تا بدان ها پاسخ ننوشته ام آرامش نیافتهام.
بی درنگ بگویم که، در این نامهی سر گشاده، بیش و پیش از هر چیز، میخواهم بگویم که شما در این "گفتارِ" خود "روشنفکری(ی) دینی، مدرسهای برای دینداران"، سفسطه میفرمایید. خواهم کوشید تا روشن کنم چرا.
شما خود بهتر از من میدانید که تفاوت "فیلوسوفیا" و "سوفیسم"در اصل یونانیی این واژهها، در دورانِ باستان، در چیست. "فیلسوف" همانا "دوست دارِ داناییست و به دنبال "حقیقت" است، گیرم "حقیقت" تلخ و ناخوشایند باشد یا حتّا خطرناک.
سقراط، خود نشان داد که، در راه ِ"حقیقت" آماده است تا به زندان هم بیفتد و جام شوکران را هم نیز بنوشد. "سوفیست" امّا، در اندیشهی شیرینسخنی و خوشایند گوییست، و آموزگار هنر "سخنوری"ست به جوانان آتن، تا به ویژه در کار سیاست، بتواند پیشرفت کنند و در چشم "عوام" به ویژه، خوش بدرخشند، با پیروز شدن بر حریفان در هر بگو مگویی و به کرسی نشاندنِ سخن خویش اگر شده ـ هرگاه با یا باشد ـ با کشیدن عکس مار به جای نوشتن واژهی "مار"! و شما در گفتار خود دربارهی "روشنفکریی دینی" همهی کوشش خود را بکار می برید تا نشان دهید که "روشنفکر دینی" نیز، برای خود، گونهایست از "روشنفکر"، آنهم با ویژگیهایی که شما بر او میشمرید.
شیوهی کار شما، در این راستا، بیش و پیش از هر چیز، همانا بهره برداری کردن است از "واژهها" یا، یعنی، "مفهوم"های مبهم، تعریف ناشده و، گاه، تعریف ناپذیر. و، در بنیاد، سفسطهگریی زیرکانهی شما در همین است.
در آغازِ "گفتارِ" خود، چهاربیت ازیک غزل ِ هشت بیتی حافظ را می آورید: تا چه کار کنید؟ تا "سخنآرایی" کنید، بهگمان من بیگمان! آراستن ِ سخن یکی از ـ میتوان گفت ـ "اصولِ" سخنوریست. با این کار، گفتارِ سخنور شیرین و دلنشین میشود. همین و بس. آشکار است که شما میخواهید به "دوستان" خوشآمدی بگویید. برای این کار، امّا، تنها همین مصراع:
"حضور خلوت ِانس است و دوستان جمع اند"
میتوانست بس باشد. دومین مصراع این بیت و هیچ کدام از بیت های دیگر نه هیچ پیوندی دارد با "روشنفکری" و نه با" دین" و هر آنچه "دینی "ست:
مگر همان "و ان یکاد" بخوانید...." که، در دنبالهی مصراع گفتاوردهی شما می آید: که آن هم، در خوانش من از "زبان و بیانِ حافظ"، در این غزل، کاربردی رندانه و طنز آمیز دارد.
میگویم: در خوانش من، چرا که بارها گفتهام و بار دگر میگویم که - شعر حافظانهی حافظ شعریست چند رویه و چند سویه و پر لایه و پر مایه، که از آن هر کسی بر حسب فهم گمانی ی ویژهی خود دارد، یا میتواند داشته باشد. از همین رو، میتوان گفت، به شما و خوانندگانِ گوناگون ِحافظ، ما، در معنا، حافظهای گوناگون داریم. و، من، باز از همین رو، مراد شما از این گفتاورد از حافظ را به پرسش نمیگیرم: زیرا میدانم که هر سخنی که من در زمینهی معنا یا معناهای این شعر حافظ بگویم، شما خواهید گفت، و حق هم دارید بگویید:
-"نه آقا! درست نمیگویی. من حافظ را جور دیگری میفهمم."
و، پس، در معنا یا معناهای این غزل حافظ با شما بگو مگویی ندارم؛ با یکی از واژههای آن در گفتاوردِ شما، امّا، چرا. آورده اید:
"دمیخوش است، بدین قصه اش دراز کنید."
واژهی "قصه" را از شما میپذیرم. چرا که با قصه گفتن هم میتوان زمان همنشینی با یار یا یاران را - به ویژه اگر در رفتن شتاب داشته باشد یا باشند- درازتر کرد. از سوی دگر، و از دیدی روانشناسانه، با گوش سپردن به قصه، انگار، زمان زودتر میگذرد، یعنی کوتاهتر میشود. و، از همین رو، کسانی که، بهجای "قصه" واژهی "وصله" را مینشانند نیز هیچ بد نمیگویند. زیرا، با افزودن دسته یا بافهای از مو به گیسوی کسی، میتوان آن را درازتر از آنچه هست نمایاند.
واژهای که، برای من، از شما پذیرفتنی نیست واژهی "دم" است. "دم"، برای حافظ نیز، همیشه کوتاه است و دراز شدنی هم نیست. درازتر اگر بشود، دیگر "دم" نیست. و "سیاه" نیز اگر باشد، نمادی برای "گیسوی یار" نمیتواند باشد: تنها نشانهای ست از اندوهیا بدبختی یا سوگ. آنچه هم در سیاهی و هم در درازی میتواند همانند گیسوی یار گرفته شود، یا حّتا نمادی برای آن، همانا "شب" است. و، پس، حّتا اگر "وصلهکاری" از زمانهی حافظ رواج نداشته بوده باشد نیز، باز، باید گفت و پذیرفت:
"شبی خوش است....."
باری.
بگذریم از آغازهی" گفتار" شما بپردازیم به متن آن.
خدای من!
با همان، یا در همان، نخستین جمله، شیرین کاریی منطقیی شما آغاز میشود:
"روشنفکری (ی) دینی طریقت ِ روشنفکران ِ دیندار است"!
و بله؟ شگفتا! این سخن، در یک و همان زمان، هم حقیقت دارد و هم خطاست!
نخیر!
این از زمرهی برخی سخنان امام خمینی، که زبانزدِ مردم شده بود، نیست. آن که میگوید، برای نمونه، "اتوبوس از مینی بوس بزرگتر است" سخنی میگوید که بیگمان راست است، حقیقت دارد، منطقا نمیتواند دروغ یا خطا باشد.
چرا؟ زیرا بسنده خواهد بود تا "مینی بوس" را در برابر "اتوبوس" تعریف کنیم، تا بر ما عیان شود که، "مینی بوس کوچکتر از اتوبوس است." چنین سخنی، البته، خنده دار است؛ امّا نه به این عّلت که خطایی کودکانه باشد، بلکه از بس حقیقی بودناش بر همگان آشکار است.
این گونه سخنان ـ یا "قضیه"ها یا "بیانه"ها یا "گزاره"ها ـ را در منطق "همانگویی" (توتولوژی) مینامند. یک "همانگویی" همانا "بیانه"ایست یا سخنیست که، چون (بیانگرِ) یک "قضیه" یا "گزاره"، منطقا حقیقت دارد: و حقیقت دارد، چرا که برآیندی منطقیست از تعریفِ" مفهوم"ها یا واژههای به کار رفته در آن.
"مینی بوس" را "اتوبوسی با گنجایش آدم بریی کمتر" میتوان تعریف کرد.
و، پس، ناگفته آشکار است که: "اتوبوس از مینی بوس بزرگ تر است":
ـ گفتن ندارد این، آقا! دست، یعنی زبان شما درد نکند!
هر سخن، چون یک "بیانه"یا چون بیانگر یک "قضیه" یا "گزاره" شکلی (یا صورتی) دارد و محتوایی. و سخنان ِ"همانگو" یا، یعنی، "همانگوییها"، همگی، تنها و تنهابه دلیلِ شکلِ منطقیی خود، حقیقیاند، "محتوا"ی هر یک هر چه باشد باشد.
یک، یا هر، "همانگویی"، در"شکلِ منطقی"ی خود، حقیقی میماند، گیرم یک یا هر "مفهوم"به کار رفته در آن دچار ناهمخوانی یعنی تضاد یا حتّا تناقض درونی باشد. و سخن آغازین، در "گفتار "شما بیانگر چنین گزاره ای ست:
"روشنفکری (ی) دینی طریقت ِروشنفکران ِدیندار است"!
تا این چگونگی روشنتر شود، در این قیاس نیز بنگریم:
"انسان سنگ است،
سنگ بال دارد
پس، انسان بال دارد"!
این" استدلال" در شکل منطقیی خود، حقیقتیست، گیرم سه گزارهی به کار رفته در آن ـ دو "مقدمه" و "نتیجه"اش ـ هیچ یک جز یک خطای بر همگان آشکارِ تجربی نیست.
"روشنفکری (ی) دینی طریقت ِروشنفکران ِدیندار است"
درست در همین معنا، و از همان دیدگاه، حقیقت دارد که این گزاره:
"کفر دینی طریقت کافران دیندار است"!
تفاوت این دو گزاره با یکدیگر تنها، و تنها، در این است که هر یک از مفهوم های به کار رفته در دومین گزاره ـ"کفرِ دینی" و "کافر دیندار" ـ از درون دچار تناقض است. "کفر" و "دین" بنا به تعریف "نقیض" یکدیگرند: و، در نتیجه، "کفر دینی" چون یک "مفهوم" دچار "تناقض با خود"، یعنی "تناقض درونی" است.
و همچنین است مفهوم "کافرِ دیندار".
پرسش این است که "روشنفکریی دینی" چه گونهایست از روشنفکری؟
یا که "روشنفکر دیندار" چه گونه "مفهومی"ست؟
مفهومی همچون "سه گوشهی چهار پهلو" که از درون با خود در تناقض است؟
یا مفهومی همانند "انسان بالدار" که دچار تناقض درونی نیست: یعنی که ممتنع الوجود نیست، یعنی امکان دارد هستی داشته باشد.
که، در این صورت، میماند که ما، با چراغ هم که باشد، در شهربه دنبالش بگردیم و تنها یک "نمونه" (یا "مصداق") از چنین انسانی بیابیم، تا روشن شود که "همان گویی"ی شمادر محتوای خود، در واقعیت تجربی نیز، حقیقت دارد.
گرفتاری در این است، امّا، که تا ندانیم "روشنفکر دیندار" چه گونهایست از "روشنفکر"، نخواهیم دانست چیست یا کیست در واقعیت که به دنبالش می گردیم، یا میخواهیم بگردیم!
بدینسان، دیگر بار، باز می گردیم، یا بازگردانده میشویم، به گسترهی "مفهوم "ها:
"روشنفکر دیندار" چه گونه "روشنفکر"ی ست؟
دومین جمله از گفتار شما آغازهای است بر پاسخ گفتن شما به این پرسش:
"روشنفکر دیندار" همانا دانشجوییست در "مدرسهای فکری که هم از تجربهی بشری بهره میجوید و هم از تجربهی نبوی".
بفرمایید!
"بازی با ابهام" در این نوشتهی شما، با همین نخستین سخن تان در "روشنگری"ی معنایی که از عبارت یا وصف یا عبارت توصیفیی "روشنفکر دیندار" در اندیشه دارید آغاز میشود.
مفهوم "تجربه" در زبان گفتار روزمرّه و همگانی، که شما در اینجا به کار می بندید، مفهومیست مبهم، که هم "آزمون"های زندگانیی انسانی را در بر می گیرد و هم "آزمایش"های علمی را. و این دو با یکدیگر تفاوت، بل که، تفاوت ها دارند.
واژهی "آزمون"در زبان فارسی، البته به معنای همان، "تجربه"ی عربیست: و در همین معناست که مولویی بزرگ ما که من نیز، همچون خودتان، او را بسیار دوست می دارم، آقای دکتر!- میگوید:
"جان نباشد، در خبر، جز آزمون:
هر که را افزون خبر، جاناش فزون. "
روش شناسیی علمی، امّا "آزمایش" را از "آزمون" به طور کّلی باز میشناسد. "آزمون"های زندگانی به طور کلی بیهیچ "برنامهریزی"ی ویژهایست که پیش میآیند: و بیشترشان، پیش میآیند چه ما بخواهیم چه نخواهیم، یعنی که رای و دانستگیی ما در پیش آمدن آنها نقشی ندارد.
"آزمایش" امّا آزمونیست برنامهریزی شده که به رای سنجیدن نگرهای تجربی، در شرایطی ویژه، در آزمایشگاه یا بیرون از آن انجام می گیرد.
هر "آزمایش"، به بیان دیگر، یک "آزمون علمی"ست. و، تا آزمونی "علمی" شناخته شود، بایست که دست کم دو ویژگی داشته باشد:
شدنی باشد (یک) برای بیش از یک کس؛ و
(دو) برای هر کس، بیش از یک بار.
برای نمونه، اگر کسی بگوید "جن" دیده است، و بیش از یک بار هم، بسا که به راستی راست بگوید. سخن بر سر راستگو یا دروغگو بودن نیست. سخن بر سر این است که از "آزمون"(های) او به تنهایی بر نمی آید که چیزی به نام "جن" در جهان هست.
این نگره که "جن هست" تایید خواهد شد اگر، و تنها اگر، دیگران نیز، در شرایط ویژهای که او جن دیده است، بتوانند جن ببینند. از این که کسی چنین یا چنان آزمون یا تجربهای داشته است بسا که نتوان هیچ نتیجهای علمی گرفت، مگر دربارهی خود او: این که او، برای نمونه خرافاتی ست، یا وهم و خیال میبیند، یا معتاد است، یا جهان را شاعرانه می بیند، یا هر چی.
باری.
باز گردم به نخستین دو جمله در نوشته یا "گفتار" شما، آقای دکتر سروش!
یعنی این جملهها:
"روشنفکری(ی) دینی طریقت روشنفکرانِ دیندار است: مدرسهای فکری است که هم از تجربهی بشری بهره میجوید و هم از تجربهی نبوی".
در این جملهها، تنها واژه "تجربه" نیست که، درکاربرد شما از آن، بیانگر مفهومی مبهم یعنی دو پهلوست. همچنیناند وصفها یا عبارتهای "روشنفکری(ی) دینی" (روشنفکر دیندار)، "تجربهی بشری"، "تجربهی نبوی" و، حتّا، واژهی "طریقت".
و، تا بتوانم بگو مگوی اندیشگیی خود با شما را زودتر به جایی برسانم، ناگزیرم برداشت های کم و بیش روشن خویش از هر یک از این مفهوم ها در اندیشهی شما را به روی کاغذ بیاورم.
بر من کم و بیش و البته بسی بسیار بیش تر از کم! روشن است که مراد شما از "روشنفکریی دینی" همان، همانا، "روشنفکریی اسلامی"ست (و از "روشنفکر دیندار" همان "روشنفکر مسلمان" و حتا "روشنفکر مسلمان شیعهی دوازده امامی").
و بر من روشن است، باز، که مراد شما از "تجربهی بشری" همانا "دستاوردهای علمیی بشر" یا، کوتاهش کنم "علم" است؛ و از "تجربهی نبوی" همان "تجربهی پیامبر اسلام" یعنی "وحی".
چرا؟
چرا که، در سه فرگرد پایین تر، مینویسید: "روشنفکران دیندار... تجربهاندوزی و دانش آموزیشان از مدرسه وحی نه از سر مصلحت که از روی ارادت و حقیقت است...".
و ادامه میدهید که:
"شخصیت عظیم و عزیز رسول اکرم تمامِ نعمتیست که خداوند به مسلمانان اعطا کرده است..."
بگذریم از این که رویارو نهادن "تجربهی نبوی" با "تجربهی بشری"، چون نیک بنگریم، "بشر" بودن پیامبر اسلام را، که خود آشکارا بدان "خستو"ست، در نهضت خود، انکار میکند.
نکته این است، باری، که "تجربهی نبوی" یعنی "وحی" هر چه باشد، آزمون یا تجربهی علمی نیست. یعنی به هیچ گونهای از "علم" نمیانجامد؛ و شما، بدین سان، دارید میگویید که روشنفکر مسلمان شیعهی دوازده امامی هم "علم" را باور میدارد و هم چیز یا چیزهایی را که "علم" نیست یا "فراعلم" است، یعنی گونهای از "متافیزیک" است؛ که پایههای جهاننگری اسلامی بر آن نهاده شده است، هم در "کیهان شناسی"ی آن و هم در"اخلاق"اش.
تا اینجا، میشد برای "روشنفکر اسلامی"ی شما گرفتاریی خردورزانهای پیش نیاید، یعنی که او دچار ناهمخوانیی اندیشگی یا تناقض درونی یا دوپارگی (سکیزوفره نیا)ی هوشی نشود و نباشد. اگر به "عقل مستقل از وحی"و "وحی"را هر دو با هم باور نمی داشت.
گرفتاری در این است که او هم خدا را میخواهد، هم خرما را: هم این جهان را، هم آن جهان را، هم "علم" را هم "ناعلم" یا "فرا علم" را. و این نمیشود، آقای دکتر!
نمیشود:
مینویسید: "روشنفکران دینی (من میخوانم: روشنفکران مسلمان و، بلکه، مسلمان شیعهی دوازده امامی) روشنفکراند، چون به عقل مستقل از وحی باور دارند و از آن تغذیه میکنند (یعنی چی؟؟ چه چیز یا چیزهایی را میخورند؟؟! بگذریم...) و چراغ خرد در دست برای یافتن حقیقت و سوختن ظلمت روان اند؛ و دینداراند، چون ایمان محققانهشان نه بر تقلید بنا شده است، نه ارث، نه بر هوس، نه بر عادت، نه ترس، و نه بر طمع: بل از دل سنجی عقلانی یا تجربهی روحانی بر آمده است و مستمرا تطهیر و تکمیل میشود. روشنفکریی دینی یک هویت سیال است؛ چرا که خردورزی و حقیقتجویی و خرافهسوزی جز با سیلان همراه نیست. روحانی ندارد؛ چرا که هر کس، درآن مدرسه، روحانیی خویشتن است:
خانقاهی ست بی شیخ، که شیخانی بی خانقاه در آن ساکنند."
پوووووووه ه ه ه ه ه. خدای من! ویگن جان! "چی کار کنم، آی، چی کار کنم؟!" افلاطون هم گمان نمیکنم، بتواند این بافهی در هم تنیده از گرههای کور را از هم باز کند.
مگر میشود در فرگردی کوتاه، این همه شلوغ کاریی اندیشگی کرد؟!
این کار گمان میکنم، تنها از یک "روشنفکر ِ دیندارِ آن هم مسلمان آن هم شیعهی دوازده امامی بر آید!"
اما چاره نیست. باید کوشش خود را بکنم.
باری. میخواستم بگویم: برای "روشنفکردیندار" شما- آقای دکتر- گرفتاریی خرد ورزانهای پیش نمی آمد اگر او، مولوی وار، بر آن بودکه:
"پای استدلالیان چوبین بُود:
پای چوبین سخت بی تمکین بود"!
یا، حافظ وار، گلبانگ می زد که:
"بشوی اوراق، اگر همدرس مایی:
که درس عشق در دفتر نباشد."
اما، نه! او، در معنای سخت جدّی هم خدای "فراعلم"را میخواهد، هم خرمای "علم" را:
او، از یک سو، به عقل مستقل از وحی "باور دار" که همان، همانا "خرد ناب" باشد و – همچنان که ایمانوئل کانت آشکار کرده است- بی بنیاد بودن هرگونه متافیزیک را نشان می دهد؛ و، از سوی دیگر "دیندار" است، یعنی"ایمان" دارد، یعنی باورمند به دینیست که، چون دین و همچون هر دین دیگری، اصول متافیزیکی آن چون و چرا بردار نیست. و این چیست اگر خدای متافیزیک و خرمای علم، هر دو را با هم خواستن نیست؟!
"علم" را میتوان سیم برقی گرفت که از زمین به سوی آسمان می رود، و متافیزیک ِ دین سیم برق دیگری که از آسمان به زمین می آید. این دو سیم تا به موازات ِیکدیگر پیش می روند، یعنی تا هنگامیکه "یکی با آن دگر کاری ندارد"، دشواری و گرفتاری ی ویژه ای پیش نمی آید. گرفتاری و دشواری ها از لحظه ای آغاز میشود که یکی از این دو سیم با دیگری برخورد میکند. از اینجاست که اخگر افشانی و، در پیی آن آتش افروزیهای اندیشه سوز و روان گداز. چارهی کار، هنوز نیز به گمان من، در این است که، همچون مولوی و دیگر عارفان ایرانی، و همراه کانت، "دانش" و "دین" را از یکدیگر جدا بداریم و نخستین را به "خرد" واگذاریم و دومین را به "دل".
و، امّا،
آقای دکتر سروش!
"روشنفکر ِ دیندارِ" شما آزموده را دیگر بار می آزماید؛ شما؛ امّا، انگار، این بار میخواهید که او، به جای این که همچون همیشه به شکست و پشیمانی و دچار آید، "خرد" و "دل" را، پیروزمندانه، با یکدیگر انباز و همساز کند تا "دانش" و "دین" بهیک راه افتند و با یکدیگر یگانه گردند تا جان پریشان و دو بارهی او به آرامش و رامشی دست یابد که برآیند هماهنگی و یگانگیی روان با خویش است.
امّا نمیشود.
این کار شدنی نیست.
و شما خود خوب می دانید که این کار شدنی نیست.
و از همین جاست که، هرجا ناهمخوانیی درونی اندیشهی شما نزدیک میشود به آشکار شدن، لگام سخن را میپیچانید و آن را از راهی که دارد میرود بیرون میبرید.
بفرمایید خودتان نگاه کنید:
مینویسید:
"... روشنفکران دینی روشنفکرند، چون به عقل مستقل از وحی باور دارند و... چراغ خرد در دست برای یافتن حقیقت... رواناند، چون ایمان محققانهشان... از دل سنجشی عقلانی... بر آمده است.
خود، امّا، می دانید که "ایمان... از دل سنجشی عقلانی" یعنی اندیشیدن و پژوهیدن و چون و چرای کودنی خرد ورزانه، بر نمی آید.
چرا؟
چرا که خود خوب می دانید که بنیادی ترین بنیادِ دین همان، همانا، هستیی خدای یگانه را باور داشتن است، یعنی این اصل که: "خدا هست و یگانه هست."
و خود خوب می دانید، امّا، که کانت، در کتاب ِبزرگِ "سنجشِ خردِ ناب"، نشان داده است که، از سه دلیلی که تاکنون در اثبات هستیی خدا اورده اند، هیچ یک ژرفکاویی خردورزانه و سنجش منطقی را تاب نمی آورد؛ و، یعنی که، خدا و هستی ی او از دید رس ِ چشم و از پروازرس اندیشهی انسانی، یعنی از گسترهی امکان خرد ورزیی ما، بیرون است، و، به گفتهی فردوسیی ژرف اندیش:
"به هستی ش باید که خستو شوی؛
ز گفتار ِ بیگار یک سو شوی."
امّا اینها که همان سخن عارفانِ ماست در سدهی پیش از این ها!
"روشنفکر اسلامی"ی نوآور و نواندیش ِما، که قرار است بتواند، "یعنی"- به گفتهی شما – استعداد آن را دارد که در دو عرصهی سیاست و دیانت دگرگونی های عظیم بیافریند"، در این میان، چه میگوید؟!
اینجاست، و از همین جاست، که در جملهی گفتاوردهام از شما، پس از "سنجشی عقلانی" "تجربه ای روحانی" نیز، پس از یک "یا"ی کم نمود، آرامکی آورده میشود، تا؛ هرجا در راهِ "محققانه" شدنِ "ایمان"، "سنجشی عقلانی" به کار نیامد، "تجربهای روحانی" به شیوهی "امدادهای غیبی" به دادِ روشنفکرِ دینی ی ما، یعنی شما، برسد!
و، امّا، خودمانیم.
-آقای دکتر!-
"تجربهی روحانی" چه گونهای از "تجربه" یا "آزمون" است. "آزمایش" که نیست، بی گمان. پس چیست؟ گونهای از "نور معرفت" است که بر آیندیست. خالی داشتن اندرون از طعام؟ یا از جنس ِ "رویا"ست- "رویای صادقانه" البته؟! یا، اصلا، از خانوادهی "وحی" است؟
آیا "روشنفکرِ دیندار" شما، که همت ِ بلندِ او از انگیزههای پستی همچون طمع و هوس و تعّبُد و تقلید و، به ویژه، از ترس آزاد است، و با نظر داشتن به این حقیقت که پیامبر اسلام فراتر از دیگر افراد "بشر" نمی دانست، خود را شایستهی بر خوردارشدن از "وحی" نیز می داند؟ یا که، نه، به شنیدن ِ این پرسش، "چوبید، بر سر ایمان خویش می لرزد"؟
پس، مراد شما از "تجربه ی روحانی "چیست، آقای دکتر؟!
آیا "روشنفکرِ دیندار" دلیر و "معرفت اندیش و تجربت اندیش" شما به راستی از "اندیشیدن" نمیهراسد؟
اندیشیدن با پرسیدن آغاز می&